جمعه، ۲۶ اسفند ۱۳۸۴
و از آن روز
بر چشمهای قبیله
گریه، مکروه
خفتن، حرام
و دیدن -عمیق دیدن-
واجب عینی شد!*
داشتيم با مجيد چاي زعفراني بانبات و کلوچه مي خورديم. سرماي پاييزي پارک لاله خواستني شده بود. با هم که هستيم در خيابان ها و ترک موتور مي زنيم زير آواز، داشتيم گلويي تازه مي کرديم. صدايي از بلند گوي پارک بلند شد. انگار از يک مجلس سوگواري بود. آقاي مداح داشت به مناسبت سالگرد شهادت امام صادق (ع) از حضار اشک گدايي مي کرد. گفتم: مجيد به نظر من مي شود کار ديگر و درست تري کرد. شهادت يک امام اتفاق بزرگي ست اما حقيقت اين است که من اشکم نمي آيد. کاش به جاي روضه خواندن در بارهء خاموشي شبانهء قبرستان بقيع و بسته بودن درها و کبوترهاي تنبل اش از صدا و سيماي جمهوري اسلامي سخنراني کارشناسي پخش مي شد که در مورد امام صادق براي جماعت حرف بزند. نه اينکه روي زيبايي داشت و در تاريخ فلان متولد شد و نام مادرش اين بود و در چند ساله گي شهيد شد.... مثلا گفته ميشد که چرا به ايشان مي گويند بنيان گذار مکتب جعفري و چطور است که داشمندان بزرگي را در رشته هاي مختلف مي شناسيم که شاگرد ايشان بوده اند و جريان اين اولين دانشگاه بزرگ اسلامي چيست و بعد هم از سخنان و انتظاراتش از شيعه بگويند و به فکرمان بياندازند. من منکر سوگواري و گريه نيستم، مثلا جريان عاشورا پر از داغ است پر از مصيبت و غربت است. (البته از عبرت هايش نبايد غافل شد که اصل همان هاست). اما خوب مي شود نشست و گريست بر اتفاقاتي که در يک صبح تا ظهر افتاده و حتي از زور گريه بر سر و سينه زد. اما قبول ندارم که بنشينيم و بر سر بزنيم که يا امام صادق تو گنبد طلايي و بارگاه نداري و اين وهابي هاي فلان فلان شده درهاي بقيع را ميبندند و چراغ ها خاموشند و تو مظلومي و....
مجيد گفت خيل خوب روضه نخون حالا اشکمونو در نيار. گفتم چشم. گفت خوب همين ها را براي راوي بنويس و همينا خوبه. گفتم چشم. باورش نمي شد بنويسم چون شش ماه است که قرار است من اينجا راوي باشم و نمي شود که بشود. بگذريم از اين به بعد قرار شد.... چيزهايي که ميبينيم در جامعه.... اين شد روايت اول.
*سید حسن حسینی - گنجشک و جبرئیل
منتشر شده توسط مسعود کرمی
جمعه، ۲۶ اسفند ۱۳۸۴ دیگر راویان نظرات (15)
عناوین دیگر :یادداشتهای ناچاریغفلت از تغافل گروهي و ماجراي استكبار جهانيمومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد!ما هم را پیدا کردیم!!! روایت اول: و از آن روز بر چشمهای قبیله گریه، مکروه شد...سید به ما خندید و رفت!!! روایت اول: دل من نه مرد آن است...نظرات
پنجشنبه، ۲۴ فروردین ۱۳۸۵ - ساعت :۲:۵۶ بعدازظهر
بالي براي پرواز 3
بدينوسيله از كليهي علاقمندان به آشنايي با تعريف قالب طرح، براي مشاركت هرچه بهتر در مسابقهي « بالي براي پرواز 3 » دعوت مي شود ( روز دوشنبه 28/1/1385 _ ساعت 8 تا 9 صبح ) شاهد مصاحبهي جناب آقاي سعيدي راد _ رئيس هيئتداوران مسابقه _ در برنامه ي " صبح تهران " شبكهي 5 سيما باشند .
سه شنبه، ۱ فروردین ۱۳۸۵ - ساعت :۷:۰۴ بعدازظهر
بانوي ارديبهشت
صدقه گذاشتم. شمام خودشو ناراحت نكن. اين برنامه ها رو برا اونايي پخش مي كنن كه عشق مداحي و اشك و جيغ و داد و تو سر كله زدن و اغراق و اينان. اونايي كه يه كم مثل شما فكر مي كنن و بقيهء گلهاي باغ زينديگاني كه طرز فكرشون هيچ به شما ربطي نداره كلآ تلويزيون نگا نمي كنن!
سه شنبه، ۱ فروردین ۱۳۸۵ - ساعت :۶:۵۸ بعدازظهر
بانوي ارديبهشت
عكس.
سه شنبه، ۱ فروردین ۱۳۸۵ - ساعت :۱۰:۱۹ صبح
مينا
سلام
سال نو مبارك
چه عجب؟ فعال شديد؟
ميبينم كه جمعتون جمعه
راستي اقاي دايره و مربع كو؟
موفق باشيد 1/1/85
دوشنبه، ۲۹ اسفند ۱۳۸۴ - ساعت :۵:۵۱ بعدازظهر
ژلنا
سلام
راستي فردا اربعينه چه فكري دارين؟؟
تلويزيون كه احتمالا دنبال برنامه هاي سال تحويل و سال نوييه!!
و نهايتا چند تا گزارش از
سرزمين بهشتي رو ي زمين"كربلا"
من يه پيشنهاد دارم براي خودم و اون دوستاني كه هنوز اين كار رو نكردن!"بياين با هم بريم سراغ قيام مختار!!
بيان بريم چند تا كتاب و نوشته راجع به اين قيام بخونيم!
موافقين؟؟
يا علي
دوشنبه، ۲۹ اسفند ۱۳۸۴ - ساعت :۳:۴۰ صبح
فاطيما قضاتلو
سلام
خوب خدا رو شكر
منم از اين دوستاي خوب خوب پيدا كردم
انگار خدا خيلي دوستم داشته مگه نه؟
یکشنبه، ۲۸ اسفند ۱۳۸۴ - ساعت :۲:۳۳ بعدازظهر
من
خوش حاليم!
اينجا ولي هنوز ابري ست ! مانده تا "باراني" شود!
ما كه مشتري همين ابر و همان بارانيم، زیر این آسمان یا آن یکی...
تفاوتی نکند! ... کند؟ ... گمان نکنم.
عید هم مبارک
یکشنبه، ۲۸ اسفند ۱۳۸۴ - ساعت :۱:۵۰ بعدازظهر
انتظار ... انتظار ...
سلام............اگه راوی اقا طیب باشه همه اون مردم میان اینجا جمع میشن و ازنوشته هاش تو سرو کلشون میزنن........میگین نه ؟...امتحان کنین.......
یکشنبه، ۲۸ اسفند ۱۳۸۴ - ساعت :۱:۴۲ صبح
پلاک جنگی
پشمك سازي اراك تقديم مي كند................راوي به روايت 70 ميليون..............يا همون كابينه 70 ميليوني خودمون..........به سبك محمود طرقه...............منتظر نفر بعدي هستيم..........يا علي
شنبه، ۲۷ اسفند ۱۳۸۴ - ساعت :۷:۴۸ بعدازظهر
حوا
پيش می آيد گاهی صراط مستقيم.
با سيب های ترش روی مباشيد حضرت آدم.
آدم ها دم ها آ ها گاهی تلخ می شوند.
آه ها .
دم ها .
آه دم شده ام چند روزی است سيب ها رسيده اند تلخ.
ماه چه ديوانه ايم .
ماه ها شماه ها را ... آه ها را می شناسيم .
مثل خوره به جانم افتاده اند خاطرات .
سيب ها را شسته ام يا نه ؟ مهمان داريم آدم .
بايد بروم.
فعلا...
شنبه، ۲۷ اسفند ۱۳۸۴ - ساعت :۴:۱۲ بعدازظهر
علي
خيلي جالب بود موفق با شيد
يه سر به ما هم بزن
شنبه، ۲۷ اسفند ۱۳۸۴ - ساعت :۱۱:۵۲ صبح
آرام شاد
سلام....وبلاگ جالبي دارين. خوشحال ميشم وبلاگ منم ببيني...موفق باشي.
جمعه، ۲۶ اسفند ۱۳۸۴ - ساعت :۱۱:۴۷ صبح
آقا طيب.
سلام. ديوانه ايي تو مجيد به خدا.حالا من بگم هزار تا از اين نوشته گذشته تو شاكي ميشي.بگم از عكس اصلا خوشم نمياد شاكي تر. بگم دمت گرم. ميگي برو گم شو بابا . بگم زود مينويسم ميگي عمرن. بگم عيدت مبارك... بگم مياي بريم ....اين همه مناسبت من چرا همش ياد بيست فروردينم؟
جمعه، ۲۶ اسفند ۱۳۸۴ - ساعت :۱۰:۵۷ صبح
باد صبا
سلام.عزيز برادر اگر قرار بود اين حرفهاي شما عملي بشه كه تا حالا امام زمان اومده بود! چه توقعاتي دارن اين جووناي امروزي ما!
جمعه، ۲۶ اسفند ۱۳۸۴ - ساعت :۶:۵۱ صبح
ژلنا
سلام!
اين را ميگويند يك فكر حسابي!فكر كه نه!يك ايده قشنگ!يك عميق ديدن و بعد به نتيجه منطقي رسيدن!
درستش هم همينه!اما!!!!
اما يه مسئله اي كه وجود داره اينه كه اين سخنراني هاي كارشناسي بايد خيلي فني و منطقي باشه و خيلي درست بيان بشه والا آخرش ميشه همون روضه ها مجالس نسوان و جمع هاي جوانان پريشان!!!!
آب كم جو , تشنگي آور بدست!
اين امري كه فرموديد, يكسري جوان(جالا مسن هم بود اشكالي نداره ها به معناي عام گفتم جوان!)تشنه ميخواهد و يكسري خطيب تشنه تر!
والا همان جوانان تشنه هم بايد بروند و بنشينند و منتهي الامال را بخوانند تا شايد كمي بر عطششان افزوده شود و شايد خود روزي بتوانند براي تشنگان ديگري بياني عرضه دارند كه.....
اين مناسبت ها بهترين بهانه هاست براي
تفكر
تامل
-به قول سيد حسن حسيني:عميق ديدن
و تشنه شدن.
در پناه حق