روایت امروز

...

ما را دليست چون تن لرزان بيدها
اي سرو قد، بيا و بياور نويدها

ما جمعه را به شوق تو تعطيل كرده‌ايم
اي روز بازگشت تو آغاز عيدها

...
افشين علاء










 
دوشنبه، ۲۴ دی ۱۳۸۶

به نام خداي حنانه
سلام

از شما که اين مدت براي ديدن مطلبي جديد از من، به اين صفحه آمده اي و دست خالي برگشتي، مي خواهم مرا به خاطر وقتي که صرف کرده اي ببخشي. می دانم از این که می بینی بعد از مدت ها مطلبی نوشته ام در پوست خود نمی گنجی! مجید عزیزی است دیگر. شما ببخشید.
خيلي اتفاقي و بدون قصد قبلي در حالي که از ننوشتن زياد، نوشتن از يادم رفته است، از اندک فراغتي که امشب برايم حاصل شده استفاده مي کنم و يک نوشته ي کاملن معمولي را مي آغازم.
در اين مدت شايد بيشتر از هر مدت ديگري اتفاقات کوچک و بزرگ برايم افتاده که برخي از آن ها که مايلم شما هم از آن ها مطلع باشيد بدون هيچ ترتيبي اين ها هستند:

1- براي بار چهارم يا پنجم در شش ماه گذشته عازم مشهدالرضا هستم. باري براي ديدار حنانه و خانواده ام بعد از يک ماه دوري. باري براي اردوي بشاگردي هاي عزيز. باري روز عرفه براي اردوي دانش آموزان دبيرستان هوشمند شهيد آقايي. و اين بار تاسوعا و عاشورا براي همراهي سه شيعه ي  آمريکايي که جز يکي که قبلن يک بار به ايران آمده، باقي اولين سفرشان است و هيچ فارسي نمي دانند. اين بارها را به فال نيک مي گيرم و مثل هر بار آن جا برايتان دعا مي کنم.

2- از ابتداي امسال تدريس زبان انگليسي را در يک مدرسه که اسمش را در بالا گفتم شروع کردم. من حالا يک آقا معلم هستم. قبلن تجربه ي تدريس در آموزشگاه ها را داشته ام. اما معلمي چيز ديگري است. اين را در بشاگرد فهميدم. جايي که من و مصطفي و فرهاد در کنار امین، (معلم سابقه دار!) براي اولين بار معلمي را تجربه کرديم و حالا که به تهران برگشتيم، همگي بالاتفاق معلم شده ايم. دانش آموزان خوب اند. بودن در کنارشان با صفا و لذت بخش است. و البته سخت هم هست. حواس جمع مي خواهد و انرژي زياد مي برد. هر چه باشد به قول حسين غفاري ( هم او که مرا به وادي معلمي کشاند)، معلم، پيامبر پاره وقت است.

3- از محل کارم، فرهنگ سراي خانواده استعفا دادم و بعد از مدت ها به همکاري با دوست خوب و ديرينه ام حامد سليماني عزيز، پايان دادم. آن ها که اندکي از نزديک مرا مي شناسند، مي دانند که اين اتفاق در زندگي من چقدر بزرگ و مهم و تاثيرگذار است. دلايلم متقن و متعدد است. اما آن چه قصد را به تصميم تبديل کرد رفتار فرد کوچکي بود که من اسم آن را بي معرفتي "به معناي واقعي کلمه" مي گذارم. ديدن اين بي معرفتي از کسي که بسيار برايش مرام گذاشته بودم، سخت بود و باور نکردي. دلم شکست و حالم خراب شد، اما مثل هر بار اندکي بعد فراموش و خوب شد و من اين ماجرا را و نام مسببش را به کسي نگفته و نخواهم گفت. تنها تلافي ام اين است که جز يک بار که بعد اين ماجرا براي هدايتش دعا کردم، ديگر هيچ وقت برايش دعا نخواهم کرد.

4- برادر کوچک ترم حميد، با پيشي گرفتن از من به سرعت خود را به ديار متاهلين رساند و به اصطلاح قاطي مرغا شد. البته هنوز در مرحله ي عقد به سر مي برد. خلاصه که خبرهاي خوش از بيت ما از جانب اين طلبه ي شيردل است و همان طور که حسين عزيز فاش نمود مصراع ما همچنان مفرد است و کماکان عذب اوقلي هستيم.

5- در زماني که مستعفي و بيکار بودم، از افراد و جاهاي مختلف پيشنهادهاي کاري وسوسه انگيزي مي شد. بالاخره يکي را قبول کردم و اکنون در يک شرکت فيلمسازي خصوصي مشغول به کار هستم. "جنگ به شيوه ي آمريکايي" (War American Style) عنوان مستند تلويزيوني ده قسمتي است که به سفارش "پرس تي وي" (Press Tv) و به زبان انگليسي تهيه و توليد مي شود و قرار است سال آينده از اين شبکه ي ماهواره اي تازه تاسيس جمهوري اسلامي ايران پخش شود. نقش من در اين کار که فيلمبرداري مصاحبه هايش قبل از ورود من به پروژه، در انگليس انجام شده، دستياري فيلمنامه نويسي، دستياري کارگرداني، دستياري تدوين و غيره! است. کار جديدم را بسيار دوست دارم و هر لحظه مشغول آموختن چيزي نو هستم.

6- حالا از روزي که خدا حنانه را به ما بخشيد، يک سال و دو ماه و چهار هفته مي گذرد و هر لحظه ي اين 453 روز شيرين براي من مثل يک معجزه تازگي دارد. او نگاه مي کند، مي خندند، گريه مي کند، شير مي خورد، آب مي خورد، غذا مي خورد، راه مي رود، مي دود، بازي مي کند، مي خوابد و با تک تک سلول هايش زندگي مي کند. و هر بار هم که مرا دادا صدا مي کند تمام شادي هاي عالم در دلم مي ريزد. و اگر شعر گفتن بلد بودم دوست داشتم به همه بگويم که کودک چقدر بوي خدا مي دهد و چقدر نشان دارد از هر آن چه به نام لذت و معنويت مي شناسيم.

7- در تمام اين مدت براي تمام اتفاقات کوچک و بزرگي که افتاد حرف هايي داشتم که بايد و دوست داشتم بنويسمشان اما نشد. که اي کاش مي شد. بايد از رفتن قيصر مي نوشتم. اتفاقي که حالم را آن قدر بد کرد چون آن که پيش از آن به ياد نداشتم براي نبودن کسي اين چنين به هم بريزم. ياد آن روز غروب در نمايشگاه کتاب تهران که مثل هميشه من و حسين هم ديگر را اتفاقي ديديم و بعد باز هم اتفاقي در جلوي غرفه اي چشممان به جمال قيصر روشن شد. کتاب جديدش را خريدم و او با مهرباني برايم امضا کرد. او يکي از دو نفري بود که در تمام طول زندگي ام خواسته ام کتابش را برايم امضا کند (نفر بعدي هم در همان روز بود؛ سيد مهدي شجاعي). و ياد آن غروبي که در گتوند خوزستان زادگاه او بوديم و ياد آن غروبي که دو روز راه بشاگرد تا مشهد، در اتوبوس بنز 302 قراضه اي کوير مرکزي ايران را در گرماي مرداد بدون کولر و حتي آبي براي خوردن مي رفتيم و من و فرهاد نيلوفرانه ي قيصر را مي خوانديم و بچه هاي جنوب، بي آن که بدانند شاعر اين همه شعرهاي پردرد کيست، گوش مي دادند: خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن... ز غم هاي دگر غير از غم عشقت رها کن... و ياد آن روز غروب بزرگداشت قيصر شعر انقلاب، دانشگاه تهران و ياد هر غروب بي قيصر.... قیصر و ما ادرائک ما قیصر.

پي نوشت به سبک راوي:
1- خيلي چيزهاي ديگر هم بود که خواستم بگويم. طولاني شد. باشد براي بار بعد. آن قدر نعمت افزون خدا بر سرم ريخته که نمي دانم چگونه شکر نعمت کنم. فقط مدام ترس اين دارم که لايق نباشم و از کفم بيرون کنند. رفيق خوب نعمت است (البته علي نعمت هم رفيق خوبي است!) و رفقاي خوب، نعمتي است که سراسر زندگي مرا گرفته. هميشه دوست داشتم براي هر کدامشان يک مطلب در راوي بنويسم تا همه بدانند چقدر خوب اند و چقدر زياد. روزي اين کار را خواهم کرد. خواهم نوشت. همان طور که درباره ي همه ي مطالب بالا بيشتر خواهم نوشت.
2- حسين عزيز با همه ي مشغله اي که دارد به اضافه ي تاهل، اما مرتب روايت مي کند و من را شرمنده. هرچند گاهي برخي پي نوشت ها و حتي مطالبش براي خود من ثقيل و خارج از سواد است. راستي راست است که مي گويند تاهل آدم ها را محافظه کار مي کند؟ از حسين عزيز مي خواهم در اين دهه ي محرم، با نثر حسيني اش ما را به ياد نوشته هاي آتشين "مرتضي و ما" بياندازد.
3- هر بار قول دادم زود به زود و مرتب بنويسم بد قول شده ام، اين بار بگويم که: "اينقدر درگير سه جايي که مشغول به کارم به علاوه درس و دانشگاه و حنانه ي در خانه هستم که هيچ متوقع مطلب بعدي نباشيد"، شايد فرجي شد و رويت روايت بعدي قريب تر.

یا حسین



منتشر شده توسط مجید عزیزی
دوشنبه، ۲۴ دی ۱۳۸۶     مجید عزیزی     نظرات (31)

عناوین دیگر :
آقا مرتضی! دستی برآر...
جهت اطلاع
عكس‌هاي من در نمايشگاه مرداد
الخير في ماوقع ان‌شاءالله
فرشته‌ها



نظرات



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
جمعه، ۳۱ خرداد ۱۳۸۷ - ساعت :۴:۳۲ بعدازظهر
سید سعید سید صالحی
سلام. چه عجب مردیم دیگر از بی مجیدی. البته ما که هر هفته همدیگر را می بینیم اما غم قلم چیز دیگریست. حیفم آمد با این همه مشغله خدا قوت نگویم. برای اولین بار به شما و شاید به کسی حسودیم شد آن هم برای داشتن امضا از کسی که هنوز و هنوزها به او وام دارم. همان قیصر را می گویم. خوش به حالتان و بد به حال من که دیر شناختمش. یا علی
    saeed_s95@yahoo.com    
شنبه، ۳ فروردین ۱۳۸۷ - ساعت :۰:۵۶ صبح
خاتون
سلام. بین پست ها گشتم تا نوشته تان را پیدا کنم و اینجا عرض ادب بکنم. عیدتان مبارک. شاد باشید.
پنجشنبه، ۱۶ اسفند ۱۳۸۶ - ساعت :۷:۱۲ صبح
محبوبه خوانساری
سلام.متشکر از تذکر شما ولی من امضا را حذف نکردم.این عکس خیلی جاها منتشر شده و من از طریق ایمیل به همین شکل دریافت کردم که در فتوشاپ رویش متن نوشتم و لوگوی وبلاگم شد.
پنجشنبه، ۲۵ بهمن ۱۳۸۶ - ساعت :۳:۵۷ بعدازظهر
مرتضی
سلام ! امیدوارم خبر قاطی شدنت داخل مرغا رو بشنوم ! به حمید زرنگ تبریک بگو!
    noroozshad@yahoo.com    
شنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۶ - ساعت :۱۰:۴۹ صبح
diamond
....من جایی حتی توی دنیای مجازی ندارم چه برسه به واقعی....
چهارشنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۸۶ - ساعت :۱۱:۴۳ بعدازظهر
میثم
الحمدالله....چه خبره.
دوشنبه، ۸ بهمن ۱۳۸۶ - ساعت :۴:۵۱ بعدازظهر
پوریا
سلام دکتر .ممنون از اینکه علاوه بر مداوای بیماران به مداوای بیکاران هم می پردازید.خداوکیلی اجرکم عند خدا
یکشنبه، ۷ بهمن ۱۳۸۶ - ساعت :۵:۴۷ بعدازظهر
باران
http://www.shindokht.com/images/pb0209.jpg کاش می دیدمتون!...
پنجشنبه، ۴ بهمن ۱۳۸۶ - ساعت :۷:۵۸ بعدازظهر
زینب محمدزاده
سلام عمو مجید باغ جانتان همه وقت از اثر صحبت دوست تازه عطرافشان گلباران باد
سه شنبه، ۲ بهمن ۱۳۸۶ - ساعت :۴:۳۹ بعدازظهر
زهرا(یاسی)
سلام. اول که اومدم توی راوی فکر کردم توهم زدم. باور کردنی نبود که مجید عزیزی به روز کرده. خوشحالم بعد از مدت ها تاخیر نا بخشودنی ، حداقل با مو فقیت و دست پر اومدید. خدا رو شکر. ولی اینو بدونید آقای عزیزی همه توفیقات و نعمات در این زمان به واسطه امام زمان (عج) نصیب ما آدمها میشه و با هر توفیق مسئو لیتی به مسئولیت هامون در قبال آقا (عج) اضافه میشه. می بینم حنانه خانم خواهر شوهر شدند به سلامتی. در مورد برادرتون هم به جای تبریک همون دعای همیشگی که امیدوارم به حق عشق پاک علی و فاطمه عشقی پاک و پایدار داشته باشند، انشاءالله. آقای عزیزی معلم شدن مسئولیت خیلی بالایی داره نباید طوری باشید که شاگرداتون بشن عین من که به خاطر بی کفایتی معلم زبانم در اولین سال آموزشی زبان در مدرسه و علی رغم علاقه ام به این درس تا زمان دیپلم گرفتن توش مشکل داشتم. من همچنان در نوشتن هم پر حرفم و انگار نمی تونم این عادت رو ترک کنم. شما ببخش. با آرزوی موفقیت روز افزون در پناه بی بی
دوشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۶ - ساعت :۱:۳۷ صبح
میلاد
مجید! برای لحظه لحظه هایی که با تو قاطی نیستم و زندگی نمیکنم سوگواری میکنم! باقی هم خدا و بس...
جمعه، ۲۸ دی ۱۳۸۶ - ساعت :۱۰:۴۸ صبح
محمد امین
دلم برات خیلی تنگ شده. کاش من باز شاغل نمی شدم و مرخصی بی حقوق تو هم تموم نمی شد و باز توی گرمای بشاگرد می رفتیم سر کلاس و سر مسایل تربیتی دوره بحث می کردیم! کاش باز حسین اتاق رو پر ادوات نظامی و فشنگ و آر پی جی می‌کرد و حاجی باهاشون عکس مینداخت! اصلا کاش گاز کارش رو به پایان می رسوند ...
جمعه، ۲۸ دی ۱۳۸۶ - ساعت :۲:۱۳ صبح
آقا طیب
یه حرف میزنم مجید خیلی جدی نگیرش...برای لحظه لحظه هایی که با تو قاطی نیستم و زندگی نمیکنم سوگواری میکنم.
جمعه، ۲۸ دی ۱۳۸۶ - ساعت :۲:۰۸ صبح
آقا طیب
سلام مجید اولا که اس ام است خیلی هال داد دوما اومدم اینجا برای این داش حسینت بنویسم که من دلم برا این مجید نکبت تنگ شده که دیدم خودت نوشتی و همه رو خوندم منو بگو که میخواستم بگم کی فرهنگسرایی بیام ببینمت چه حیف.زنگ میزنم بهت.
پنجشنبه، ۲۷ دی ۱۳۸۶ - ساعت :۱۰:۱۱ صبح
زینب محمدزاده
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست ریشه ای هرگز اسیر باد نیست
چهارشنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۶ - ساعت :۱۰:۲۳ بعدازظهر
مینا اریا
سلام خسته نباشید عمو مجید خوب همه رو تو خماری گذاشتید ولی به هر حال بابت همه اتفاقات خوب تبریک می گم من همیشه منتظر نوشته هاتون هستم
    en_it_2008@yahoo.com    
چهارشنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۶ - ساعت :۷:۱۰ بعدازظهر
حسین
زن گرفتن ربطی به آدم ندارد. آدم اگر آدم بود اگر آدم شد اگر آدم ماند آدم آدم می شود.
چهارشنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۶ - ساعت :۰:۳۶ بعدازظهر
زینب محمدزاده
سلام عمو مجید سلام ای معلم مهربان خیلی خوشحالم که معلم شده ای . شغل شریفی است و واقعا شما شایسته اش هستی . تبریک می گویم . عمو مجید موفق باشی و خداحافظ
چهارشنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۶ - ساعت :۱۰:۲۶ صبح
محمدمهدی کارگر
سلام مجید! چطوری؟ اولا خوشحالم به خاطر شغل های جدیدت و تبریک می گم, خصوصا این که معلم شدی! ثانیا! معرفت در گرانی است, به هر کس ندهند! نمی دونم جنس این بی معرفتی که تو دیدی و چشیدی با جنس بی معرفتی که من هم در یکی دو سال گذشته از بعضی دوستان سابق دیدم و چشیدم, چقدر فرق داره, اما این رو بهت می گم که خیلی مهم نیست! فکرش رو هم نکن. قدر خودت رو بدون! شایستگی های تو خیلی زیاده.
چهارشنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۶ - ساعت :۷:۴۱ صبح
شیدایی
سلام . کُشتی خودت رو با این خود افشاگری ! از هر دری سخنی الا سید محسن . خیلی مخلصیم هم کار ! ای سناریست ، ای کارگردان ، ای تصویر بردار ، ای تدوین گر ، ای ... و هزاران ای دیگر ! 1) از این که تو شیدایی آفتابی شدی فهمیدم که کلا آفتابی شدی . 2) نه ، من دوست داشتم برم فکه ، ولی نه با حاجی . 3) بله اون عکس ها مال خودمه (پس فکر می کردی مال بابامه ؟) 4) اون عکس ها رو سال 79 تو روستاهای تربت حیدریه گرفتم (البته اگه به خودت زحمت می دادی و مطلبش رو هم می خوندی بد نبود) 5) من بعد از ظهرها دفترم هستم . (قبلش زنگ بزن) 6) به حمید بگو در عین حالی که تازه مرد شدی ، ولی خیلی نامردی ! 7) پس خودت کی مرد می شی ؟! 8) قص علی هذا ...
نمايشگاه و جشنواره بازي‌هاي رايانه‌اي تهران
به گزارش معاونت ارتباطات و بین الملل بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای، دکتر بهروز مینایی مدیر عامل این بنیاد با اعلام این خبر گفت: با توجه به افزایش کمی و کیفی تولیدات داخلی و نیز جایگاه بین المللی ایران در عرصه بازی‌های رایانه‌ای و همچنین با هدف شناخت و حمایت از ظرفیت‌ و استعدادهای موجود این صنعت در کشور، نخستین جشنواره و نمایشگاه بین المللی بازی‌های رایانه‌ای تابستان امسال در شهر تهران برگزار خواهد شد.

نقد ورزش مدرن، اغفال و فريب
به بهانه ي برگزاري مجدد جلسه‌ي «نقد فوتبال» در اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان استان تهران، گشتي در وبلاگ‌ها مي زدم كه اين مجموعه ي خوب را از برادر صهيون پژوهمان پيدا كردم كه دغدغه‌مندانه به جمع آوري مقالات مرتبط با اين موضوع پرداخته بود.
اميدوارم مطالعه‌ي اين مجموعه مقالات براي همه‌ي‌مان مفيد باشد.

درودنامه
واحد طرح و ارزيابي شبكه محترم معارف، در نوشتار پيش‌رو ضمن برشمردن عناوين و عبارات احترام آميز براي پيشوايان و بزرگان دين، ترجمه و موارد كاربرد آن را نيز ياد آور شده است كه مطالعه و شنيدن آن را به دوستان عزيز توصيه مي كنم.
نردبان کاربران رسانه‌های اجتماعی
در رسانه‌های اجتماعی ما با انواع مختلفی از مخاطبان یا به‌عبارت بهتر کاربران مواجه هستیم که بر حسب سطح و نوع فعالیت‌شان دسته‌بندی شده‌اند.
در این مدل کاربران اینترنتی در نردبانی با شش پله دسته‌بندی شده‌اند که بر اساس سطح فعالیت در رسانه‌های اجتماعی به‌دنبال یکدیگر قرار می‌گیرند. این شش پله از بالاترین سطح به‌ترتیب عبارتند از: تولیدکنندگان (Creators)، منتقدان (Critics)، گردآورندگان (Collectors)، پیوستگان (Joiners)، تماشاگران (Spectators) و غیرفعالان (Inactives).

كتاب خاطرات مادر شهیدبلورچی
لامعه لشکرلو در سن 18 سالگی با انتخاب مذهب شیعه از فرقه بهاییت کناره‌گیری کرد و به تربیت فرزند خود اهمیت بسیاری داد. تا جایی که پسرش، مهران (علی) بلورچی در عملیات کربلای 5 و منطقه شلمچه به شهادت رسید.
کتاب "محله‌های زندگی" نوشته مریم برادران در قطع رقعی و 72 صفحه با شمارگان 2300 نسخه و بهای 8500 ریال توسط انتشارات روایت فتح منتشر شده است.



صفحه اصلي  :   آرشيو    :   وبلاگ تصويري  :   لينکهاي تازه  :   ارتباط با ما  :   درباره ما  :   English  :   العربيه