روایت امروز

...

ما را دليست چون تن لرزان بيدها
اي سرو قد، بيا و بياور نويدها

ما جمعه را به شوق تو تعطيل كرده‌ايم
اي روز بازگشت تو آغاز عيدها

...
افشين علاء










 
چهارشنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۸۶

هم‌آن‌طور که تو گفتي من و دوستانم براي تدريس به بشاگرد رفته بوديم و دليل راوي نبودن و آن‌لاين نبودن و کلّن نبودن من، به هم‌اين سادگي و به هم‌اين خوشمزه‌گي است.
و آن خود حديث مفصلي است و من نه قصد چيزي نوشتن در آن باره را دارم و نه توانايي‌اش را که خود به‌تر مي‌داني عزيز دل برادر.
من پيامک(sms) هاي تلفن همراهم را معمولا پس از خواندن و جواب دادن پاک مي‌کنم. اما الان که دارم اين مطلب را مي‌نويسم، سه پيامک در گوشي‌ام هست که هر سه از توست و هر سه را با اجازه‌ي تو و به ترتيب مي‌نويسم.
1- راجع به اعتکاف امسال و پارسال که "رفتي" بنويس.
2- روايت نکن راوي، روايت نکن.
3- همه‌ي نيروها و همه‌ي قدرت‌ها، در هر جا که هستند، محتاج توجه خاص حضرت امام رضا هستند. امام خميني

پيامک اول پس از رسيدن من به تهران و اصرار تو بر نوشتن من درباره‌ي سفر اخير و سال گذشته بود؛ علي رغم اين‌که من مي‌گفتم نوشتني نيست.
پيامک دوم پس از کشانده شدن ناخواسته‌ي صحبت‌هايمان به اردوي مشهدي که دانش‌آموزان بشاگردي را برديم بود؛ که در آن گوشه‌هايي از ماجراهايي که رخ داد نمايان شد.
پيامک سوم هم نشان از آن دارد که آن همه لطف و توفيق از جانب چه کسي بر ما فرود آمد.

خب! واقعه‌اي واقع شد. تمام شد و رفت. ديگر هم تکرار نمي‌شود. به تو هم گفته بودم که بيا و بگذر. و به راستي گمان من آن بود که منظور تو از مستند کردن اين تجربه‌ي ناب آن هم در سال‌هاي طولاني، انتزاعي و صرفن ميل و رغبتي آرماني باشد؛ اما وقتي امروز با آن دوربين و تجهيزات فيلمبرداري حرفه‌اي به هماره دستيارانت به دفتر کارم آمدي، حقيقتن دريافتم که پسر تو يک چيزيت مي‌شودها!

سالروز تولد 24 سالگي من در مشهدالرضا و ورود به سن 25 سالگي که به قول آن دوست شفيقمان سرازيري جواني است و آغاز دوران محافظه‌کاري، نشان از حقيقتي دارد. دريافتن اين حقيقت که بزرگ شده‌ايم و کم کم پير مي‌شويم، ديگر شور و اشتياقي براي داد زدن، گفته شدن و شنيده شدن و کلن ميل به مطرح شدن باقي نمي‌گذارد.
پس لطف کن و همان‌طور که در مطلب قبلي‌ام گفتم ما را رها کن در اين رنج بي حساب اي برادر. سراغ امين و فرهاد و مصطفا و آن يکي مصطفا و باقي دوستان همراه برو که چيزکي هم نوشته‌اند. اي کاش من هم آن‌قدر آدم بودم و مي‌توانستم لااقل از لذت با اين آدم‌ها بودن و کاري که کردند چندي بنويسم.

"هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معطل است، دستي بايد تا معجزه ها را فرود آورد و آن دست جوانمرد است."
جوانمرد، نوشته‌ي عرفان نظرآهاري

پي‌نوشت:
در اين دو ماه، حضرت حق تاب فراغ موقت حنانه‌ي دردانه‌ي نازدانه را به بنده‌ي بيچاره رحم کرد. حنانه در اين ماه رمضان يک ساله مي‌شود و من هنوز هر روز صبح که با دستان کوچک او بر صورتم بيدار مي‌شوم، فکر مي‌کنم که خواب مي‌بينم....



منتشر شده توسط مجید عزیزی
چهارشنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۸۶     مجید عزیزی     نظرات (12)

عناوین دیگر :
آقا مرتضی! دستی برآر...
جهت اطلاع
عكس‌هاي من در نمايشگاه مرداد
الخير في ماوقع ان‌شاءالله
فرشته‌ها



نظرات
پنجشنبه، ۱۹ مهر ۱۳۸۶ - ساعت :۰:۲۹ بعدازظهر
خاتون
سلام "حنانه با تمام سلول هايش دارد زندگي مي كند" هر قدر بگويم خوش به حالش كم گفته ام خواب خوشي است انصافا خوش بخوابيد... حق مدد
چهارشنبه، ۱۸ مهر ۱۳۸۶ - ساعت :۱۱:۳۸ صبح
عماد
سلام آقا مجيد. اين انصافه كه هي ما بياييم و هي شما نباشيد؟! :) يكم هم شما بياييد و با ما باشيد!! چي شد!
چهارشنبه، ۱۱ مهر ۱۳۸۶ - ساعت :۸:۳۱ بعدازظهر
م.ح
سلام خوب مي نويسي
سه شنبه، ۱۰ مهر ۱۳۸۶ - ساعت :۸:۴۴ صبح
زینب محمدزاده
سلام عمو مجید روزه و نمازهاتون قبول باشه . زمانی که در نسل 3 بودید خیلی دوست داشتم عکستونو ببینم تا ببینم عمو مجید ما چه شکلیه یا چند سالشه . راستش وقتی عکستونو دیدم جا خوردم . فکر نمی کردم اینقدر جوان باشید . البته خودتان گفته بودید یک نسل سومی هستید ولی ماشاالله آنقدر نوشته هایتان پخته و قشنگ بود که من فکر میکردم 10-15 سالی از من بزرگتر باشید . عمو مجید امیدوارم دلتان همیشه جوان باشد. خداحافظ و سلام !
جمعه، ۶ مهر ۱۳۸۶ - ساعت :۲:۰۸ بعدازظهر
دیجیتال تروریسیت
حاجی با زحمتای ما چیکار میکنی ؟ راستی به روزم
چهارشنبه، ۴ مهر ۱۳۸۶ - ساعت :۴:۴۵ صبح
حسين شيرالي
روايت كن راوي.....اين روزها بوي باروت مي دهد و خون سري به ما هم بزنيد راوي هاي راوي......
دوشنبه، ۲ مهر ۱۳۸۶ - ساعت :۴:۴۲ بعدازظهر
زهرا(ياسي)
به نام او... سلام آقای عزیزیه قلب مطمئن .چرا مطمئن نباشید می رید ،میاین،کیف می کنید دیگه .حالا ما از صبح تا شب هی یخ حوض می شکنیم ومس می سابیم ،اینا اینا اینم اعصاب منه اینم نوار قلبم\/\/\/\/_________!!!.آاقا بقیه رو نمی دونم اما ما شما رو رها کردیم اما انگار شما مارو رها نمی کنید در این رنج بی حساب .هی داغ دلمون رو تازه می کنید.راستی می بینم آقای غفاری کارشون رو به سرعت شروع کردند آقا دستمریزاد.شما هم نترسید برید توی فیلمشون ،سر از سینما در نمی آرید!!!در باره سن تون هم بگم غصه نخورید سن مهم نیست دل باید جوون باشه پدر جان !!!!می گم خوبه که لااقل شما هر روز با دستای حنانه بیدار می شید! یادم میاد شش ،هفت سال پیش که آبجیمون کوچولو بود هر روز صبح میومد روی صورت ما می نشست فک کن تا مرز خفگی می رفتیم!!!راستی فاطمه راست میگه من پشت سر شما حرف زدم خواهشا اگه راضی نیستیدو حلال نمی کنید بگید که روزه اون روزمون رو قضا کنیم .هر چند چیز بدی نگفتم حاج آقا گفت یه خاطره از جهاد مون با بچه های دانشگاه تهران بگم که یه دفعه من و فاطمه به هم نگاه معنی دار کردیم وداغ دلمون تازه شد ،این شد که حرف از شما شد همین .ببخشید من صادقانه می گم واقعا نمی تونم توی یکی دو خط نظر بنویسم شرمنده قول می دم ترک کنم.در پناه بی بی.
جمعه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۱۰:۲۲ بعدازظهر
عقيق
يك ربع قرن!!!!!! فكر كن يك ربع قرن
جمعه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۲:۴۱ بعدازظهر
فاطمه
بسم الله الرحمن الرحیم. سلام آقای عزیزی.... شما خیالتون راحت شد که اشک ما رو در آوردید؟ ... خب از همون اول آقای غفاری راست و پوست کنده برای ما می گفتن! مگه راوی روایت گر نیست؟ مگه راوی ها هم باید زیرپوستی حرف بزنن؟!!! بعد چقدر هم شما شکسته نفسی می کنید! مطمئن باشید کسی بهتر از شما نمی تونه برای ما روایت کنه! در ضمن ما شنیدیم که آدم اگر پا به سن بگذارد سخنانش شیرین می شود ... !!!:دی. پس شما هم ما را رها کنید از این رنج بی حساب! در ضمن ما یک نفر را پیدا کردیم که هرچقدر دلمان بخواهد برای ما از جهاد تعریف می کند! البته ایشون در سوسنگرد بودند ... از شما هم پیش ایشون غیبت کردیم که امیدواریم ما رو ببخشید! البته ایشون وب شما رو می خونن ... بهر حال دلتان آلو! حالا شما هی واسه ما روایت نکنید ...
پنجشنبه، ۲۹ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۰:۱۱ صبح
ShangoolS
سلام خوش آومدين ... سر بزنين ! . . تا بعد _ ...
چهارشنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۵:۰۴ صبح
محمد امين
چي بگم به اين صمد آقاي حسين نشان ؟!
چهارشنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۴:۵۳ صبح
امير
به جناب مجيد خان چشم ما روشن اونم تو سحر ماه مبارك ساعت 4.30 صبح مطلب ميدي بالا دلمون تنگ شده بود مجيد خان خوش اومدي
    amir****@yahoo.com    
نمايشگاه و جشنواره بازي‌هاي رايانه‌اي تهران
به گزارش معاونت ارتباطات و بین الملل بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای، دکتر بهروز مینایی مدیر عامل این بنیاد با اعلام این خبر گفت: با توجه به افزایش کمی و کیفی تولیدات داخلی و نیز جایگاه بین المللی ایران در عرصه بازی‌های رایانه‌ای و همچنین با هدف شناخت و حمایت از ظرفیت‌ و استعدادهای موجود این صنعت در کشور، نخستین جشنواره و نمایشگاه بین المللی بازی‌های رایانه‌ای تابستان امسال در شهر تهران برگزار خواهد شد.

نقد ورزش مدرن، اغفال و فريب
به بهانه ي برگزاري مجدد جلسه‌ي «نقد فوتبال» در اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان استان تهران، گشتي در وبلاگ‌ها مي زدم كه اين مجموعه ي خوب را از برادر صهيون پژوهمان پيدا كردم كه دغدغه‌مندانه به جمع آوري مقالات مرتبط با اين موضوع پرداخته بود.
اميدوارم مطالعه‌ي اين مجموعه مقالات براي همه‌ي‌مان مفيد باشد.

درودنامه
واحد طرح و ارزيابي شبكه محترم معارف، در نوشتار پيش‌رو ضمن برشمردن عناوين و عبارات احترام آميز براي پيشوايان و بزرگان دين، ترجمه و موارد كاربرد آن را نيز ياد آور شده است كه مطالعه و شنيدن آن را به دوستان عزيز توصيه مي كنم.
نردبان کاربران رسانه‌های اجتماعی
در رسانه‌های اجتماعی ما با انواع مختلفی از مخاطبان یا به‌عبارت بهتر کاربران مواجه هستیم که بر حسب سطح و نوع فعالیت‌شان دسته‌بندی شده‌اند.
در این مدل کاربران اینترنتی در نردبانی با شش پله دسته‌بندی شده‌اند که بر اساس سطح فعالیت در رسانه‌های اجتماعی به‌دنبال یکدیگر قرار می‌گیرند. این شش پله از بالاترین سطح به‌ترتیب عبارتند از: تولیدکنندگان (Creators)، منتقدان (Critics)، گردآورندگان (Collectors)، پیوستگان (Joiners)، تماشاگران (Spectators) و غیرفعالان (Inactives).

كتاب خاطرات مادر شهیدبلورچی
لامعه لشکرلو در سن 18 سالگی با انتخاب مذهب شیعه از فرقه بهاییت کناره‌گیری کرد و به تربیت فرزند خود اهمیت بسیاری داد. تا جایی که پسرش، مهران (علی) بلورچی در عملیات کربلای 5 و منطقه شلمچه به شهادت رسید.
کتاب "محله‌های زندگی" نوشته مریم برادران در قطع رقعی و 72 صفحه با شمارگان 2300 نسخه و بهای 8500 ریال توسط انتشارات روایت فتح منتشر شده است.



صفحه اصلي  :   آرشيو    :   وبلاگ تصويري  :   لينکهاي تازه  :   ارتباط با ما  :   درباره ما  :   English  :   العربيه