دوشنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۸۶
اينها سفرهاي اخير من در يک ماه گذشته است. همانطور که ميبينيد، مثل زبلخان شمال و جنوب کشور را به پيوند هم درآوردهام. با اينحال روزهاي يکشنبه در سر کلاس دانشگاه حاضر بودهام و همينطور به کارهاي محل کار مشغول. تمام ساعتهای حضورم در خانه هم مشغول حنّانه است. اينرا گفتم که توضيحي باشد براي اين يک ماه روايت نکردن.
حسين عزيز اما در اين مدت هم متاهل بود و هم متعهد. نگذاشت راوي بي روايت بماند. يک روز بايد قصهي خودم و حسين را بگويم. داستان رفاقتي متفاوت. فعلا همينقدر بدانيد که من و حسين خيلي هنر کنيم سالي دو سه بار همرا ببينيم، آن هم اتفاقي و معمولا بدون برنامهي قبلي. مثل نمايشگاه کتاب امسال و پارسال. جالبتر آنکه اصولا چون حسين به عمرش با هيچ مسنجري کار نکرده ارتباط اينترنتي هم نداريم. گاهي اساماسي يا تلفني. با اينحال با هم زياد کار داريم و هميشه براي ديدار بعديمان که خودمان هم نميدانيم کي و کجا است، برنامه داريم. چيزهايي براي دادن و گرفتن و حرفهايي براي گفتن و شنفتن. تا کِي باشد که دوباره همرا ببينيم. حسين عزيز يکبار تعريف کرده بود که من و او از نگاه ظاهري به هم ربطي نداريم، اما آن عهد باطني قصهاش ديگر است و کيفش بهتر.
بگذريم.
در طي بيست و اندي ساعت بين تهران و بندر، سوار بر مرکب مورد علاقهام قطار، براي اولين بار در طول تاريخ پنج سالهي وبلاگنويسيام فکر ننوشتن و تعطيلي وبلاگ به سرم زد که البته عجيب است. حقيقت آن است که نه انگيزهاي براي نوشتن دارم و نه حرف تازهای براي گفتن و نه و نه وقتی برای نوشتن و نه اميدي به تاثير در خود و مخاطب متصور و نه فضاي جامعه آنها را متحمل. اما همانطور که قبلا گفتم يک "بايد" شايد بيخود در جهت عکس اين دلايل احساس ميکنم که به حيرت ميان عقل و عشق ميماند. اگر اهل مشورتيد چيزي بگوييد بلکه تصميمگيري آسانتر شود. اگر هم نيستيد باز هم چيزي بگوييد تا من بفهمم چند نفر مخاطب پاي کار دارم. يعني کامنتگذاران پاي اين مطلب راوي را ميخوانند.
و اما حنّانه، و ما ادرئک ما حنّانه...

منتشر شده توسط مجید عزیزی
دوشنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۸۶ مجید عزیزی نظرات (33)
عناوین دیگر :آقا مرتضی! دستی برآر...جهت اطلاععكسهاي من در نمايشگاه مردادالخير في ماوقع انشاءاللهفرشتههانظرات
چهارشنبه، ۱۶ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۳:۰۵ صبح
زمانه!
سلام آقا مجيد. اول اين كه قدر اين حسين آقا را خيلي بدان! دوم اين كه تمام اين دلايلي كه براي ننوشتن آورده اي دوسالي هست كه گريبان گير ما هم شده. اين را جدي مي گويم اين دلايل دقبقا همان هايي است كه من را به ننوشتن وادار مي كنند اما خب من هنوز هر 3 - 4 ماه يك بار يك چيزي مي نويسم چون مي ترسم همين رابطه نصف و نيمه با شما و چند تاي ديگر به فنا برود. اما عزيزي دل قضيه شما با اينجانب كلي تفاوت دارد. وبلاگ شما كلي طرفدار و خواننده پروپا قزص دارد كه وبلاگ من حتي يك خواننده ثابت هم ندارد. تازه عزض كنم به خدمتت كه مجيد عزيزي كم كم دارد تبديل به يك مكتب مي شود حالا تو دلت مي آبد كه اين مكتب خانه را تعطيل كني؟ ها؟
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۱۱:۵۸ بعدازظهر
آقا سجاد
ببين داداش . من از اين برنامه هاي هندونه و زير بغل و از اين حرفا سر در نمي آرم . ولي من فكر مي كنم بنويش ركوردت رو افزايش بده كه اگه يه بار ديگه راديو (جوان نه ديگه اين دفعه ايشالله VOA )باهات مصاحبه کرد یه چیزی بگی کف کنن . همین .
به راه عشق منه بی دلیل راه قدم ...
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۱۱:۴۲ بعدازظهر
باد صبا
سلام برادر مجيد. ما هم هميشه ميخوانيم ولي بيشتر وقتها حسي براي نوشتن كامنت نيست! شايد مثل حس الاني تو.
موفق باشي و پيروز
يا علي
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۱۱:۲۳ بعدازظهر
زينب لشني
سلام. تا جايي كه يادمه هميشه مي خوندم اما كامنت نمي دادم. گفتم اين بار بنويسم تا آمار كامنت بالا بره و اگه انگيزه به شمارست بيشتر بشه. كلا اگه به منه كه مي گم ببخشيدا (غلط مي كنيد ننويسيد) ولي خب چون فعلا سبك ما تغييراتي كرده مي گيم: (شما با آزادي، آگاهي و خواست شخصيتون هر كار مي خوايد بكنيد بكنيد). ما كماكان دو شنبه ها ميايم و شما مي تونيد ننويسيد... .
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۷:۲۷ بعدازظهر
سهراب
سلام
درنسل 3 نوشته هايت را مي خو ندم و از آخريش اينجا را پيدا كردم . وقتي يك مدت ناپديد شدي كلي نگرانت شدم و چون در هيچ كدام از روزنامه هايي كه مي ديدم اثري ازت نبود ، فکر کردم ......
راستش با خودم فکر می کنم نظر دادن یا ندادن برایت فرقی نمی کند و شما کار خودت را می کنی .ولی بهرحال می نویسم ....حیف است که نباشی !
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۷:۲۷ بعدازظهر
رضا
به گمانم عجيبي رفاقت به عجيب بودن بك پاي داستان ربطي زياد دارد. البته من پاي ديگر را نميشناسم
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۵:۱۴ بعدازظهر
هدي
...
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۰:۵۶ بعدازظهر
معلمی از بهشت
هميشه به گردش.و ديگر اين كه فكر تعطيلي را از سرتان به در كنيد چون اين ياس وبلاگي هميشه گريبان وبلاگ نويسها را براي مدتي مي چسبد و بعد ولشان مي كند.
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۰:۵۴ بعدازظهر
معلمی از بهشت
برادر مجيد باور بفرماييد من پريشب داشتم خواب حنانه را مي ديدم.صبح كه از خواب بيدار شدم كلي قربان صدقه اش رفتم. دلم برايش تنگ شده بود .و داغ نداشتن دختر بيشتر آزارم داد:(
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۰:۲۰ بعدازظهر
حسين
كم مطالعه مي كني.
كم مطالعه مي كنيم.
همين انگيزه را براي نوشتن كم رنگ مي كند.
نظر من همين است.
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۱۱:۱۶ صبح
حميد اخا رحيم
بي كاري بابا جان !!!؟؟؟ من اگر خواهري مثل حنانه داشتم وبلاگ كه هيچ ، عمرا سراغ كسب و كار و درس و دانشگاه و مسافرت و اين جور چيزها هم نمي رفتم !!! و اما آياتي جديد نازل گشته : « و اما حنانه ، و ما ادرئك حنانه ، هي كمثل ابن اختي آرمين ، لُپُه چربين و عَينُهُ خرگوشانه ... »
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۱۱:۱۴ صبح
باران محسني
سلام.
راجع به اين عكس خداي من چقدر چشمان مهرباني دارد و چقدر به من ارامش ميده جهان در نگاهش محو شده و لبخندش خلاصه تمام خوبي هاست.تولد اين حواي دوست داشتني مبارك و فرخنده باد.
و اما بعد:
اگر انگيزه اي براي نوشتن نداريد چرا زنده هستيد؟ به كدام اميد و با كدام هدف !
اگر حرف تازه اي برا ي گفتن نداريد چرا ادم خلق شديد ؟
اگر براي امال و ارزوها و اهدافتان وقتي نداريد چرا به ان فكر ميكنيد ؟
اگر به تاثير سخنانتان در خود و مخاطب مطمئن نيستيد چرا در كار خدا شك ميكنيد؟
اينها ناشي از اينه كه به مقام انساني كه داريد عشق نميورزيد و مسووليتي كه به عنوان فردي داراي امكانات اعمم از فكري و يدي در اختيار داريد توجهي نداريد.
نبايد اجازه داد عرصه براي تفكرات و اقداماتي كه احساس م يكنيم نادرست است به راحتي فراهم شود.
انگيزه را پيدا كنيد با هدف_ وقتش را متانسب با بزرگي هدفتون بسنجيد_به ارزوها و اهدافتون و خودتون احترام بگذاريد_و شكر عملي اين فهم و شعور و اگاهي كه خدا به شما عطا كرده را به جاي بياوريد _اعتراف كنيد كه مي توانيد_ و به شعور مخاطبتون و تاثيري كه در ان ميگذارد هرچند براي يك نفر باشد ايمان داشته باشيد_و توكلتون به خدا باشه .
دعا و ارزو ميكنم كه دچار روزمرگي و فراموشي نشيم كه اينها خود نوعي از مرگ است.
مواظب خودتون و حنانه زيبا باشيد.
سه شنبه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۱۱:۰۳ صبح
دانش جوی حقوق
مشکلی برای همه اعصار و اقمار وبلاگ نویسان ! "دپرس زدگی وبلاگی"
یک سال ، 2 سال ، 3 سال ، ... "ان" سال وبلاگ نویسی بر اثر یک لحطه تفکر در قطار یا هرجای دیگری شاید "دست شویی" ! کاری عبث خوانده می شود و ....
همه مان اینطور هستیم ، حتا "مهدی کارگر"
"تقدیری محتوم" در انتظار این راوی های عرصه مجاز !
"یک" سال است که میخوانم، بدون "نظری" ...
اما این بار خواندم و نظر هم دادم ..
فکر کنم می شناسیم.نه؟!
-
"راوی" روح الله را خیلی دوست داشت ، تو چطور؟؟؟