روایت امروز

...

ما را دليست چون تن لرزان بيدها
اي سرو قد، بيا و بياور نويدها

ما جمعه را به شوق تو تعطيل كرده‌ايم
اي روز بازگشت تو آغاز عيدها

...
افشين علاء










 
جمعه، ۱۱ اسفند ۱۳۸۵

مجيد عزيزي خونه‌شون طهران بود. شيش سال‌ش که شد، باباش ورشون داشت، بردشون شهرستان. يه شهرستان توي هم‌اين استان. آره داداش، اينه داستان. اونم داستان راستان. مجيد کوچولو نه مرد مردستان بود و نه شير دشتستان، واسه‌ي هم‌اين، قاطي بچه‌هاي شهرستان رفت مدرسه، کلاس اول دبستان. راه‌نمايي رو فاکتور مي‌گيريم از داستان، تا برسيم به ماجراهاي جالب دبيرستان. مجيد عزيزي که توي تمام اين سال‌ها و توي دوران سازندگي کشور، شاگرد اول همه‌ي کلاس‌ها و دوره‌ها بود و مامان‌ش تقديرنامه‌هاشو قاب کرده بود و زده بود به ديوار، از اين‌جا به بعد دچار يک سري اصلاحات شد. اعم از ظاهري و باطني و غيره....
بچه‌ها جونم، توي شهرستان قصه فرق مي‌کنه. اصلا يه حکايت ديگه است. ما تهروني‌ها نمي‌دونيم که. اگه مي‌دونستيم، الان وضع مملکت اين نبود! خلاصه، القصه. بچه‌ي مثبت داستان ما توي جوّ قشنگ دبيرستان، مي‌نشست پيش بقيه‌ي دوستان، که زنگ تفريح‌شون رو با عرق و سيگاري و سيگارت و صنايع دستي و هنرهاي تجسمي و کاراي بدبد ديگه سپري مي‌کردند. آهان! يادم رفت بگم که مجيد يه داداش داشت که يه سال از خودش کوچيک‌تر بود، به اسم حميد. يه دائي هم داشت که هم‌سن خودش بود به اسم سيد احمد. اين سه تا تفنگ‌دار نشستن دور هم، گفتن چه کار کنيم، چه کار نکنيم و توي هم‌اين فکرا بودن که بحث شوراي دانش آموزي مدارس شروع شد و از بالا گفتن بايست بچه‌ها براي خودشون نماينده انتخاب کنن. خلاصه که اين سه تا هم کانديد انتخابات شدند و يه ائتلاف تشکيل دادند و از اون‌جا که بين معلم‌ها و بچه‌ها محبوب بودند، تونستن تائيد صلاحيت بشن و با چند تا وعده و يه سري تبليغات هنرمندانه هر سه برن توي شوراي مدرسه‌ي پنج نفره! خب باقي‌ش پيداست که مجيد و حميد راي دادن به رياست دائيشون و بعد هم مجيد شد معاون و حميد هم شد دبير شورا و هر اصلاحي مي‌خواستن مي‌کردن و مي‌ديدن خيلي مزه مي‌ده. اولين کاري که کردن اين بود که تصويب کردن که بوفه مدرسه از دست سال چهارمي‌هاي باقي مونده از نظام قديم، تحويل گرفته بشه و واگذار بشه به شوراي دانش‌آموزي. خب شورا يعني چي؟ يعني مجيد و حميد و سيد احمد و دو تا ديگه از دوستاشون. بعد هم با کار اقتصادي مولد و هوش‌مندانه هم خدا رو راضي کردن هم خودشونو و هم شکم بچه هارو. از کجا معلوم؟ چون سال ديگه هم باز به اينا راي دادن. خلاصه که کويت بود. کارت نمايندگي شورا هم همه جاي مدرسه مثل کارت خبرنگاري توي شهر کاربرد داشت. اما از ماجراي اصلي داستان دور نشيم....
مجيد عزيزي قصه‌اش خيلي درازه، اينام که مي‌گم فقط يه گوشه‌هايي از داستان زندگي‌شه، اما فعلا هم‌اين يه ذره‌اش که به امروز مربوطه رو داشته باشيد، تا جمعه‌هاي بعد و ماجراهاي ديگه. بعله داشتم مي‌گفتم....
خلاصه که بعد از دوازده سال دوباره باباش دستشونو گرفت و آورد تهران توي يه خونه‌ي مستاجري و پسره‌ي قصه‌ي ما پيش‌دانشگاهي‌شو از پايتخت گرفت و رفت سر کار و بعد هم دانشگاه. اون موقع‌ها تازه اينترنت توي تهران راه افتاده بود و هنوز زياد کسي ازش خبر نداشت. مجيد عزيزي که خونه‌شون خط تلفن نداشت، از طريق دوستان و به وسيله خونه‌ي مادربزرگه و کامپيوتر عمه‌اش با اينترنت آشنا شد و ديگه با خاطرات خوب و بد شهرستان خداحافظي کرد. کتاب غير درسي مي‌خوند و فيلم زبون اصلي مي‌ديد و به جاي تلويزيون، راديو گوش مي‌کرد و کم کم سياوش قميشي رو هم ترک کرد و به کلي متحول شد! بعد هم يه آي دي درست کرد به اسم "مجيدزورو" و يه وبلاگ زد به هم‌اين اسم و يه عالمه دوست خوب توي اينترنت پيدا کرد. ديگه غير از چند تا دوست خوب که از اعتکاف با هم آشنا شده بودن، تقريبا همه‌ي دوستاني که داشت و همه‌ي کساني که مي‌شناخت و همه‌ي کسانيکه مي‌شناختنش، از طريق هم‌اين اينترنت بود و بس. توي هم‌اين گير و دار راوي رو راه انداخت و درس مي‌خوند و مي‌رفت سر کار و همه‌ي تفريح‌ش هم با هم‌اين دوستاي خوبي بود که از اينترنت دورش رو گرفته بودند. خلاصه که تو زندگي، هيچي کم نداشت الا يه خواهر، که اون هم بالاخره خدا از شرمندگي‌ش در اومد و حساب‌ش رو باهاش صاف کرد....
بالاخره رسيديم به نقطه‌ي عطف داستان. دوستان همراه، اول قصه که يادتونه؟ آفرين. نوشتن توي راوي مشکل بود و پسره‌ي قصه‌ي ما مشکل بي‌مشکل بودن داشت. حالا اينا به هم چه ربطي داشت؟ با ماجراهاي دبيرستان و انتخابات و شورا و اينترنت چه ارتباطي داشت؟ صبر کن جونم. مي‌گمت حالا....
يه روزي از روزا که مجيد عزيزي و بقيه داشتند زندگي‌شونو مي‌کردن توي اين مملکت يه اتفاقي برگزار شد و يه انتخاباتي افتاد، يا شايدم برعکس. پسره‌ي داستان ما که خودش قبلن‌ها دست‌ش تو انتخابات و اتفاقات بود يه چيزايي مي‌فهميد که مي‌خواست بگه تا بقيه هم بفهمن، اما باز از بالا گفتن نگيد، اونم چون بچه‌ي خوبي بود، گفت چشم. يه سايتي داشتن به اسم موازي که با دوستاش توش مي‌نوشتن، که فيلترش کردن. يه صفحه داشت توي روزنامه‌ي جام‌جم که با عوض شدن مديرمسئول، بستنش. يه نشريه داشت توي دانشگاه که ديگه نذاشتن منتشر بشه. خلاصه که توي اين يکي دو سال، بلکل از حرف زدن و نوشتن و وبلاگ و اينترنت يه فاصله‌ي معناداري گرفت. توي راوي که غير از خبر تولد حنانه و يکي دو تا مطلب شخصي چيزي ننوشت. فقط عکس مي‌ذاشت. عکسايي که خودش گرفته بود. اونم نه همه‌شو؛ اونايي که از در و ديوار و طبيعت بود! راوي رو تقريبا سپرده بود دست يه دوست مطمئن که همه جوره قبولش داشت. اونم گاهي مي‌نوشت و گاهي نمي‌نوشت. اما فقط اين نبود، پسره‌ي قصه‌ي ما ديگه حوصله‌ي هيچ جمع و مجمع وبلاگي و اينترنتي رو نداشت. براي هم‌اين هم، صحنه رو براي بقيه‌ي دوستان که احساس تکليف مي‌کردند خالي کرد. گاهي هم که وقت مي‌کرد، يه چيزايي براي حنانه مي‌نوشت. تو وصيت‌نامه‌اش نوشته بود که هفت سال ديگه که خودش بر اثر گازگرفتگي مي‌مرد، نامه ها رو بدن به خواهرش که حالا مي‌رفت مدرسه و مي‌تونست بخونه. نامه‌ها رو هم با مداد نوشته بود تا حنانه هوس نکنه مثل داداشي‌ش با خودکار بنويسه و اون‌وقت خط‌ش بد بشه و خانم معلم دعواش کنه و تو روحيه‌اش اثر بد بذاره....
خب کجا بوديم؟ ديگه رسيديم ته داستان. اونم داستان راستان. روزها و شب‌ها گذشت تا رسيديم به امروز. امروزي که هيچ اتفاق خاصي نيافتاده بود و هيچ مناسبت خاصي هم نبود، اما قشنگيه قصه‌ي ما هم به همين بود که آخرش غير قابل پيش‌بيني بود. مجيد عزيزيه قصه‌ي ما از امروز تصميم مي‌گيره که حرف بزنه، بنويسه، عکس بذاره، به روز کنه و درد بي‌دردي‌شو با درد بي‌درمون بقيه درمون کنه.
خب بچه‌ها جونم، گلاي مهربونم، بگيد به خاله بدونم، نتيجه اخلاقي داستان امروز ما چي بود؟

*و يبقي وجه ربک ذوالجلال و الاکرام



منتشر شده توسط مجید عزیزی
جمعه، ۱۱ اسفند ۱۳۸۵     مجید عزیزی     نظرات (20)

عناوین دیگر :
آقا مرتضی! دستی برآر...
جهت اطلاع
عكس‌هاي من در نمايشگاه مرداد
الخير في ماوقع ان‌شاءالله
فرشته‌ها



نظرات
سه شنبه، ۲۲ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۳:۰۲ بعدازظهر
آوا
سلام. مشكل اين مجيد عزيزي اينه كه زبل خانه : زبل خان اينجا زبل خان اونجا زبل خان همه جا... اينه كه هميشه يه جورايي اگه وقت كم نياره عجيبه نه؟ به من هم سر بزن رفيق. خوشحال مي شم. يا علي
شنبه، ۱۹ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۶:۴۷ صبح
عاطفه
به به!..سلام آقاي عزيزي! خوش اومدين!...خوشحالم كه برگشتين دوباره به اين دنياي مجازي ؛) داستان جالبي بود...البته تو يه مدتش را من يادمه..."مجيدزورو" و اون وبلاگه ؛)...بعدش هم "موازي"...تا اينكه يه چند مدتي هست كه اينجا دوباره پيداتون كردم. ولي خوشحالم كه شروع جديد و با يك عزم جديد دوباره اومدين... :) پس با اين حساب از اين به بعد كه سر مي زنم اينجا بايد آپ باشه ديگه؟ نه؟بهنونه مهونه پس ديگه ندارين واسه آپ نكردن :P موفق و مويد باشيد! (´´•.¸(´´•.¸« امضاء: عاطفه! »¸.•´´) ¸.•´´)
چهارشنبه، ۱۶ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۸:۲۶ بعدازظهر
زمانه!
ميگم كه به ترتيب حروف الفبا كه بخواي حساب كني ميشه پايين رواق بالاي كلاشينكف ديجيتال! ميدانم كه مي داني چه مي گويم مجيد ....
چهارشنبه، ۱۶ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۸:۲۲ بعدازظهر
زمونه!
اين حاج احمد آقا رو شما دايي صداش مي كني يا حاج احمد؟
چهارشنبه، ۱۶ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۸:۲۱ بعدازظهر
زمانه!
... من مجيد چهار سال است كه 23 سال دارم .... از وقتي من يادم مياد شما بيست و سه سالته! خوب مونديا! خيلي خوب ...
چهارشنبه، ۱۶ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۸:۱۷ بعدازظهر
زمانه!
راستش "مجيد عزيزي" براي من يك مفهوم فراتر از چت و اينترنت و وبلاگ داره! اينو جدي گفتم ...
چهارشنبه، ۱۶ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۷:۲۲ بعدازظهر
حم
يك سلام دوباره مي كرديد، كافي بود!!!
چهارشنبه، ۱۶ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۴:۵۲ صبح
محمدمسیح
بسم الله برو زن بگيرم. شايد كه سر عقل اومدي! اين احساساتت هم درست شد زودرنج نباشي كه از هر جمع و مجمعي كناره بگيري! ولي جون حاجي تو يكي خيلي زن گرفتن واست واجبه!
سه شنبه، ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۸:۱۹ بعدازظهر
فاطمه
سلام خاله!!! ميگم نكنه تنتون به تنه مسعود ده نمكي خورده؟؟!!!
دوشنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۳۲ صبح
ليلا
خوب .....حالا هميشه ظهر جمعه؟ نه.. گاهي عصر ..صبح هم شايد
    leyla737@yahoo.com    
دوشنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۳۱ صبح
رضا
ساعت 12:23 شب... من خسته و اين همه طولاني پست! راستش حالم نكشيد تا تهش رو بخونم... راويان شيرين سخن و طوطيان شکرشکن!!!!!
یکشنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۳۹ بعدازظهر
مصطفي
نتيجه اخلاقي اول: تازه فهميدم يكي به خاله هام اضافه شده و از امروز 4 تا خاله دارم... قبلي ها + خاله مجيد (به استناد خط آخر) نتيجه اخلاقي دوم: گل مهربون قشنگترين توصيفي كه تا حالا از خودم شنيده بودم (باز به استناد خط آخر) نتيجه اخلاقي سوم: با شخصيت اول قصه همزاد پنداري كردم... اُوستاد نتيجه اخلاقي يكي به آخر: درد بي دردي الاقش آتش است من رو ياده شهرام ميندازه البته از نوع ناظريش نه جزايرييشش. نتيجه اخلاقي آخر: نوشتن خوبه حتي اگه همينطوري يي باره باشه و آدم ييهو بنويس... البته به شرطي كه نويسنده قبلش دردش بياد.
یکشنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۱۰:۰۶ بعدازظهر
امير
يعني اميدوار باشيم كه بيشتر مينويسي بي معرفت من 2 سال تو اون پاساژ كوفتي خيابان پيروزي همسايت بودم ما كه ديگه اونجا نيستيم حداقل تبليغ پاساژو ميكردي
    amir****@yahoo.com    
شنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۱۰:۵۶ بعدازظهر
محمد امين
با اين آخري بدجور موافقم. درد كه باشه نوشته نوشته ميشه. درد نباشه هرچقدر هم بنويسي كسي دردش نمي گيره. قانون بقاي درد رو كه مي دوني!
شنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۹:۰۸ بعدازظهر
حسين
نتيجه ي اخلاقي اين كه: آدم بايد دردش بيايد تا بنويسد. و بداند كه با نوشتن دردش بيش تر مي شود.
شنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۷:۴۷ بعدازظهر
زمانه
تو مطمئني حالت خوبه؟
شنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۶:۲۳ بعدازظهر
غلامرضا همداني
و چند نكته اخلاقي داشت اين ماجرا : 1- هر جا كه انتخابات بود مجيد عزيزي هم بود يعني عزيزي مختار بود و اين خيلي خوبه ( يك نكته خوب !!! ) 2- چون مجيد عزيزي سرش به مدرسه و شوراي مدرسه گرم شده بود خيلي به املا ش دقت نمي كرد و همين باعث شد كه چند تا از كلمات رو هيچ وقت درست ياد نگيره و تو همين جا هم اشتباه بنويسه ( يك نكته بد !!! ) 3- مجيد عزيزي كه براي شورا نامه مي نوشت مجبور شد كه انشاش رو خوب كنه و اين باعث شد كه قشنگ بنويسه ( دو نكته خوب !!! ) 4- مجيد عزيزي قصه اش درازه همون طوري كه ريش هاش درازه ولي ناخن ها و موهاش دراز نيست پس نميشه گفت بچه خوبيه يا بچه بديه ( يه نكته اخلاقي مبهم !!! ) 5- مجيد عزيزي قصه ما يه تصميم گرفت . مثل كبري كه تصميم گرفته بود و اين خيلي خوبه ( سه نكته خوب !!! ) 6- مجيد عزيزي از اين جمله هاي قشنگ عربي هم بلد بود پس بچه خوبي بود ( چهار نكته خوب !!! ) 7- ديگه حوصله نكته گفتن نداريم ولي يه بحثي مي مونه كه چرا مجيد عزيزي از پرتقال فروش چيزي نگفت ؟؟؟؟؟
    shabemast@yahoo.com    
شنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۵:۱۶ بعدازظهر
ياسي(زهرا)
سلام خسته نباشيد داستانتون سراسر نكات اموزنده بود يعني يه داستان راستان واقعي بود حالا چرا ؟ خوب معلومه چون توش هم گريه داشت هم خنده ,هم طعنه داشت هم خبر خوش .به هر حال خاله ما منتظر مي مونيم تا ظهر جمعه ي بعد وداستان بعدي فقط لطف زمانش بيشتر بشه در پناه بي بي
شنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۵:۰۹ بعدازظهر
نجمه
سلام بامزه بود موفق باشيد اين دفعه زودتر بنويسيد
    asadi_najme@yahoo.com    
شنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۴:۴۶ بعدازظهر
محمد امين
چه عجب . . . . ! ! !
نمايشگاه و جشنواره بازي‌هاي رايانه‌اي تهران
به گزارش معاونت ارتباطات و بین الملل بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای، دکتر بهروز مینایی مدیر عامل این بنیاد با اعلام این خبر گفت: با توجه به افزایش کمی و کیفی تولیدات داخلی و نیز جایگاه بین المللی ایران در عرصه بازی‌های رایانه‌ای و همچنین با هدف شناخت و حمایت از ظرفیت‌ و استعدادهای موجود این صنعت در کشور، نخستین جشنواره و نمایشگاه بین المللی بازی‌های رایانه‌ای تابستان امسال در شهر تهران برگزار خواهد شد.

نقد ورزش مدرن، اغفال و فريب
به بهانه ي برگزاري مجدد جلسه‌ي «نقد فوتبال» در اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان استان تهران، گشتي در وبلاگ‌ها مي زدم كه اين مجموعه ي خوب را از برادر صهيون پژوهمان پيدا كردم كه دغدغه‌مندانه به جمع آوري مقالات مرتبط با اين موضوع پرداخته بود.
اميدوارم مطالعه‌ي اين مجموعه مقالات براي همه‌ي‌مان مفيد باشد.

درودنامه
واحد طرح و ارزيابي شبكه محترم معارف، در نوشتار پيش‌رو ضمن برشمردن عناوين و عبارات احترام آميز براي پيشوايان و بزرگان دين، ترجمه و موارد كاربرد آن را نيز ياد آور شده است كه مطالعه و شنيدن آن را به دوستان عزيز توصيه مي كنم.
نردبان کاربران رسانه‌های اجتماعی
در رسانه‌های اجتماعی ما با انواع مختلفی از مخاطبان یا به‌عبارت بهتر کاربران مواجه هستیم که بر حسب سطح و نوع فعالیت‌شان دسته‌بندی شده‌اند.
در این مدل کاربران اینترنتی در نردبانی با شش پله دسته‌بندی شده‌اند که بر اساس سطح فعالیت در رسانه‌های اجتماعی به‌دنبال یکدیگر قرار می‌گیرند. این شش پله از بالاترین سطح به‌ترتیب عبارتند از: تولیدکنندگان (Creators)، منتقدان (Critics)، گردآورندگان (Collectors)، پیوستگان (Joiners)، تماشاگران (Spectators) و غیرفعالان (Inactives).

كتاب خاطرات مادر شهیدبلورچی
لامعه لشکرلو در سن 18 سالگی با انتخاب مذهب شیعه از فرقه بهاییت کناره‌گیری کرد و به تربیت فرزند خود اهمیت بسیاری داد. تا جایی که پسرش، مهران (علی) بلورچی در عملیات کربلای 5 و منطقه شلمچه به شهادت رسید.
کتاب "محله‌های زندگی" نوشته مریم برادران در قطع رقعی و 72 صفحه با شمارگان 2300 نسخه و بهای 8500 ریال توسط انتشارات روایت فتح منتشر شده است.



صفحه اصلي  :   آرشيو    :   وبلاگ تصويري  :   لينکهاي تازه  :   ارتباط با ما  :   درباره ما  :   English  :   العربيه