مجيد عزيزي خونهشون طهران بود. شيش سالش که شد، باباش ورشون داشت، بردشون شهرستان. يه شهرستان توي هماين استان. آره داداش، اينه داستان. اونم داستان راستان. مجيد کوچولو نه مرد مردستان بود و نه شير دشتستان، واسهي هماين، قاطي بچههاي شهرستان رفت مدرسه، کلاس اول دبستان. راهنمايي رو فاکتور ميگيريم از داستان، تا برسيم به ماجراهاي جالب دبيرستان. مجيد عزيزي که توي تمام اين سالها و توي دوران سازندگي کشور، شاگرد اول همهي کلاسها و دورهها بود و مامانش تقديرنامههاشو قاب کرده بود و زده بود به ديوار، از اينجا به بعد دچار يک سري اصلاحات شد. اعم از ظاهري و باطني و غيره....
بچهها جونم، توي شهرستان قصه فرق ميکنه. اصلا يه حکايت ديگه است. ما تهرونيها نميدونيم که. اگه ميدونستيم، الان وضع مملکت اين نبود! خلاصه، القصه. بچهي مثبت داستان ما توي جوّ قشنگ دبيرستان، مينشست پيش بقيهي دوستان، که زنگ تفريحشون رو با عرق و سيگاري و سيگارت و صنايع دستي و هنرهاي تجسمي و کاراي بدبد ديگه سپري ميکردند. آهان! يادم رفت بگم که مجيد يه داداش داشت که يه سال از خودش کوچيکتر بود، به اسم حميد. يه دائي هم داشت که همسن خودش بود به اسم سيد احمد. اين سه تا تفنگدار نشستن دور هم، گفتن چه کار کنيم، چه کار نکنيم و توي هماين فکرا بودن که بحث شوراي دانش آموزي مدارس شروع شد و از بالا گفتن بايست بچهها براي خودشون نماينده انتخاب کنن. خلاصه که اين سه تا هم کانديد انتخابات شدند و يه ائتلاف تشکيل دادند و از اونجا که بين معلمها و بچهها محبوب بودند، تونستن تائيد صلاحيت بشن و با چند تا وعده و يه سري تبليغات هنرمندانه هر سه برن توي شوراي مدرسهي پنج نفره! خب باقيش پيداست که مجيد و حميد راي دادن به رياست دائيشون و بعد هم مجيد شد معاون و حميد هم شد دبير شورا و هر اصلاحي ميخواستن ميکردن و ميديدن خيلي مزه ميده. اولين کاري که کردن اين بود که تصويب کردن که بوفه مدرسه از دست سال چهارميهاي باقي مونده از نظام قديم، تحويل گرفته بشه و واگذار بشه به شوراي دانشآموزي. خب شورا يعني چي؟ يعني مجيد و حميد و سيد احمد و دو تا ديگه از دوستاشون. بعد هم با کار اقتصادي مولد و هوشمندانه هم خدا رو راضي کردن هم خودشونو و هم شکم بچه هارو. از کجا معلوم؟ چون سال ديگه هم باز به اينا راي دادن. خلاصه که کويت بود. کارت نمايندگي شورا هم همه جاي مدرسه مثل کارت خبرنگاري توي شهر کاربرد داشت. اما از ماجراي اصلي داستان دور نشيم....
مجيد عزيزي قصهاش خيلي درازه، اينام که ميگم فقط يه گوشههايي از داستان زندگيشه، اما فعلا هماين يه ذرهاش که به امروز مربوطه رو داشته باشيد، تا جمعههاي بعد و ماجراهاي ديگه. بعله داشتم ميگفتم....
خلاصه که بعد از دوازده سال دوباره باباش دستشونو گرفت و آورد تهران توي يه خونهي مستاجري و پسرهي قصهي ما پيشدانشگاهيشو از پايتخت گرفت و رفت سر کار و بعد هم دانشگاه. اون موقعها تازه اينترنت توي تهران راه افتاده بود و هنوز زياد کسي ازش خبر نداشت. مجيد عزيزي که خونهشون خط تلفن نداشت، از طريق دوستان و به وسيله خونهي مادربزرگه و کامپيوتر عمهاش با اينترنت آشنا شد و ديگه با خاطرات خوب و بد شهرستان خداحافظي کرد. کتاب غير درسي ميخوند و فيلم زبون اصلي ميديد و به جاي تلويزيون، راديو گوش ميکرد و کم کم سياوش قميشي رو هم ترک کرد و به کلي متحول شد! بعد هم يه آي دي درست کرد به اسم "مجيدزورو" و يه وبلاگ زد به هماين اسم و يه عالمه دوست خوب توي اينترنت پيدا کرد. ديگه غير از چند تا دوست خوب که از اعتکاف با هم آشنا شده بودن، تقريبا همهي دوستاني که داشت و همهي کساني که ميشناخت و همهي کسانيکه ميشناختنش، از طريق هماين اينترنت بود و بس. توي هماين گير و دار راوي رو راه انداخت و درس ميخوند و ميرفت سر کار و همهي تفريحش هم با هماين دوستاي خوبي بود که از اينترنت دورش رو گرفته بودند. خلاصه که تو زندگي، هيچي کم نداشت الا يه خواهر، که اون هم بالاخره خدا از شرمندگيش در اومد و حسابش رو باهاش صاف کرد....
بالاخره رسيديم به نقطهي عطف داستان. دوستان همراه، اول قصه که يادتونه؟ آفرين. نوشتن توي راوي مشکل بود و پسرهي قصهي ما مشکل بيمشکل بودن داشت. حالا اينا به هم چه ربطي داشت؟ با ماجراهاي دبيرستان و انتخابات و شورا و اينترنت چه ارتباطي داشت؟ صبر کن جونم. ميگمت حالا....
يه روزي از روزا که مجيد عزيزي و بقيه داشتند زندگيشونو ميکردن توي اين مملکت يه اتفاقي برگزار شد و يه انتخاباتي افتاد، يا شايدم برعکس. پسرهي داستان ما که خودش قبلنها دستش تو انتخابات و اتفاقات بود يه چيزايي ميفهميد که ميخواست بگه تا بقيه هم بفهمن، اما باز از بالا گفتن نگيد، اونم چون بچهي خوبي بود، گفت چشم. يه سايتي داشتن به اسم موازي که با دوستاش توش مينوشتن، که فيلترش کردن. يه صفحه داشت توي روزنامهي جامجم که با عوض شدن مديرمسئول، بستنش. يه نشريه داشت توي دانشگاه که ديگه نذاشتن منتشر بشه. خلاصه که توي اين يکي دو سال، بلکل از حرف زدن و نوشتن و وبلاگ و اينترنت يه فاصلهي معناداري گرفت. توي راوي که غير از خبر تولد حنانه و يکي دو تا مطلب شخصي چيزي ننوشت. فقط عکس ميذاشت. عکسايي که خودش گرفته بود. اونم نه همهشو؛ اونايي که از در و ديوار و طبيعت بود! راوي رو تقريبا سپرده بود دست يه دوست مطمئن که همه جوره قبولش داشت. اونم گاهي مينوشت و گاهي نمينوشت. اما فقط اين نبود، پسرهي قصهي ما ديگه حوصلهي هيچ جمع و مجمع وبلاگي و اينترنتي رو نداشت. براي هماين هم، صحنه رو براي بقيهي دوستان که احساس تکليف ميکردند خالي کرد. گاهي هم که وقت ميکرد، يه چيزايي براي حنانه مينوشت. تو وصيتنامهاش نوشته بود که هفت سال ديگه که خودش بر اثر گازگرفتگي ميمرد، نامه ها رو بدن به خواهرش که حالا ميرفت مدرسه و ميتونست بخونه. نامهها رو هم با مداد نوشته بود تا حنانه هوس نکنه مثل داداشيش با خودکار بنويسه و اونوقت خطش بد بشه و خانم معلم دعواش کنه و تو روحيهاش اثر بد بذاره....
خب کجا بوديم؟ ديگه رسيديم ته داستان. اونم داستان راستان. روزها و شبها گذشت تا رسيديم به امروز. امروزي که هيچ اتفاق خاصي نيافتاده بود و هيچ مناسبت خاصي هم نبود، اما قشنگيه قصهي ما هم به همين بود که آخرش غير قابل پيشبيني بود. مجيد عزيزيه قصهي ما از امروز تصميم ميگيره که حرف بزنه، بنويسه، عکس بذاره، به روز کنه و درد بيدرديشو با درد بيدرمون بقيه درمون کنه.
خب بچهها جونم، گلاي مهربونم، بگيد به خاله بدونم، نتيجه اخلاقي داستان امروز ما چي بود؟
*و يبقي وجه ربک ذوالجلال و الاکرام
عناوین دیگر :
آقا مرتضی! دستی برآر...
جهت اطلاع
عكسهاي من در نمايشگاه مرداد
الخير في ماوقع انشاءالله
فرشتهها