جمعه، ۱۰ آذر ۱۳۸۵
- اين همه مدت که روزي چند ساعت آنلاينم و با اينترنت و حواشياش سر و کار دارم و مشغولم، طبيعتا اتفاقات و حاشيههاي جالبي پيش ميآيد که کم نيستند و جان ميدهند که در اينجا بنويسمشان. خيليهاشان به مرور از يادم ميروند. اما اين که چرا توي راوي نمينويسمشان، راستش هنوز نميدانم. شايد به خاطر تنبلي باشد يا چه ميدانم مثلا ميل به آرامش! اما مطمئنم که هماين الآن هم به زور دارم اينجا را به روز ميکنم که اين روزها هيچ دلم نميخواهد چيزي بنويسم يا چيزي بگويم. هنوز نميدانم چرا. به هر حال اين مطالب به همراه پانزده هزار فريم عکسي که با اين دوربين آماتوري گرفته ام، خيليهاشان جان دادهاند و خيليهاشان هنوز دارند جان ميدهند که من بنويسمشان يا بگذارمشان در راوي. بر اين منوال که بعييد است؛ بلکه فرجي از نوع ديگر شود. به جان خودم!- جديدا دچار ياس فلسفي عجيبي شدهام که از کودکي و شيرخوارگي با من است و گاهي بيشتر اذيت ميکند. جدي نگيريد.
- روزگار غريبي است. خيلي غريب. آرامش قبل از طوفان است. سکوت عجيبي است. حتما ديدهايد که ديگر وبلاگي هم به روز نميشود! الان که فصل امتحانات نيست. فصل امتحان هم؟! پيشنهاد ميکنم شما هم به جاي خواندن يا به روز کردن وبلاگ، وصيتنامههاتان را دوباره بخوانيد و به روز کنيد! يالا!
- جبهه حق و باطل، خير و شر، خوب و بد به شدت دارند از هم متمايز ميشوند. هرچند در ظاهر آنقدر به هم پيچيدهاند که کار براي اهل فن هم دشوار و مشتبه شده است، چه رسد به ما. فقط همينقدر ميدانم که فرصت نداريم. قطعا زمان جنگولک بازي ما گذشته و وقت يارگيري است. شايد فرصت يادگيري هم ديگر نباشد. هنر کنيم به دانسته هاي خودمان عمل کنيم. بايد سعي کنيم از بين هماين آدمهاي معمولي تعداد آدمهاي خوب را زياد کنيم. حالم خوب است؟
- فکر ميکنم لازم نباشد بگويم که اينها ربطي به هيچ چيزي که در ذهن شما ممکن است بگذرد مثل قضاياي اخير لبنان و... ندارد. هر چند بيربط هم نباشد. اصلا کدام لبنان؟ جنگ که تمام شد! هذيان ميگويم؟
- داشتم از روزگار خيلي غريب ميگفتم. بايد هر چه زودتر از اين تهران بکّنم و بروم. دارم از تنهايي خفه ميشوم و بايد حتما تنهايي بروم سفر. کجايش را نميدانم و احتمالا زياد مهم نيست. البته قطار وسيله محبوب من است. من هم مسافر محبوب او. قول ميدهم.
- اين نوشته قطعا بدترين چيزي است که توي عمرم نوشتهام. حالم به هم ميخورد از اين نوشتههايي که نويسنده بيحساب و کتاب يک مشت از آنچه توي مغزش است را قر و قاطي ميريزد روي کاغذ. من سعی خودم را کردم که اینطور نشود، اما وقتي اصرار ميکنيد که اينجا را به روز کنم بايد بدانيد که آلان از اين ذهن آشفته چه برميريزد، تا ديگر توقعي نداشته باشيد. البته که موقتي است.
- فعلا همين.
منتشر شده توسط مجید عزیزی
جمعه، ۱۰ آذر ۱۳۸۵ مجید عزیزی نظرات (19) عناوین دیگر :
آقا مرتضی! دستی برآر...
جهت اطلاع
عكسهاي من در نمايشگاه مرداد
الخير في ماوقع انشاءالله
فرشتهها
نظرات
سه شنبه، ۲۹ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت :۳:۱۱ بعدازظهر
Slim
Hi Jim. You letter i received. Thanks! Photos is GREAT!!!!
شنبه، ۲۵ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۱:۵۰ بعدازظهر
باد صبا
سلام مجید جان. رفیقان میروند نوبت به نوبت، نمیدانم چرا نوبت تو نیامد!! بالاخره رفیق فابریکت هم پرید، به سلامتی و میمنت یا به قول دوستان" بالرفاء و البنین"
دیگه کم کم باید باورت بشه که تازه از عمیات برگشتی و دوستات یکی یکی پر کشیدن!! همون حس و حال رو داری فکر کنم! از طرف من هم تبریک بگو. براش آرزوی سلامتی و به روزی دارم.
یا علی
پنجشنبه، ۱۶ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۸:۲۳ بعدازظهر
حميد اخا رحيم
اثر رفتن حسين است . بر طرف مي گردد . ما هم اول تر ها برادرمان رفته بود همين حس را داشتيم و مطلبش را هم نوشتيم ( في الحال غير از چكنويسي كه در دفتر خودمان است كپي ديگري از آن موجود نمي باشد ) . اينجا است كه تيتر مطلب ما خود را بهتر نمايان مي كند : (( وقتي برادرت رفيقت باشد )) . ياحق
پنجشنبه، ۱۶ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۲:۵۶ صبح
نغمه
سلام آقای عزیزی خیلی وقت است وبلاگتان را می خوانم ولی الان حس کردم که باید بنویسم...
حرفهای دوستانتان را که خواندم حس کردم هیچ کدام درمان که هیچ ، مسکن هم نیست. شاید یک جور بیخیال شدن است... که اگر این طور نیست ادامه ندهم!!!
از حرفهایتان : آشفتگی... یاءس فلسفی... جبهه حق و باطل... وصیت نامه و... حس کردم حس میکنید باید تکلیفتان را روشن کنید با همه چیز...!! راجع به این حالت که بزودی گریبانگیر خیلی ها میشود چیزهایی شنیده ام...هرچه باشد ما قوم سلمانیم... حسابها کرده اند روی ما...
نمی دونم چیزی از حرفام می فهمید یا نه!!! نمی خوام الان وارد ماجرا بشم اگه حسم درست بود بگید تا ادامه بدم...
نمی دونم زوده واسه این حرفا یا نه:
"الماس اگرچه از همه ی جوهر ها شفاف تر است،سخت تر نیز هست،ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممکن است. و ای دل! تورا نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند ولاغیر صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است." سید مرتضی آوینی
چهارشنبه، ۱۵ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۰۱ صبح
حسين شيرالي
مثل من!........يا علي
سه شنبه، ۱۴ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۵:۳۴ بعدازظهر
ياسي
حرفهاتون بد جوری بوی تنهایی میده.اما عیبی نداره. تنهایی هم گاهی وقتها خودش یه نعمته.توکلتون به خدا باشه. مطمئنن روزی می رسه که به همه ی تنهایی ها می خندید.
************************
ازدواج اقای غفوری رو بهشون تبریک میگم .هر دفعه پشت دستمو داغ میکنم که اخرین باره که براتون نظر می دم. اما نمیشه.چون شما هیچ وقت تو وبلاگم نظر نمی دید. من هم مثل شما دوست دارم از نظرات دیگران استفاده کنم.
دوشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۶:۳۴ بعدازظهر
.....
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۱۱ صبح
قصه گو
نچ ....
شما رو كه نمي دونم .. اما ما كه ادم نمي شيم .... يني منظورم اينه كه قاط ما را نيست درمان ... الغياث .. نه اصلا اين الغياثش را هم بردار .. جايش بگذار شكر خدا ..
شكر
یکشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۹:۴۷ بعدازظهر
شباهنگ
سلام مجيد جان
خوبي برادر ؟
شمالو كه ازت نگرفتن انسان جانم......
به خدا باروناش آدمو از اين رو به اون رو ميكنه امتحان كن مومن !
یکشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۱۰:۲۳ صبح
مينا اريا
سلام
دايي مجيد منو يادتان مي ايد؟
حنانه خانم خوب هستن؟
خيلي خودتان را ناراحت نكنيد از اين حالها براي همه پيش مي ايد
مسافرت خوش بگذرد
راستي توي نسل 3 جديد شما نيستيد؟
يا علي
مينا اريا 18شيراز
شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۱۳ بعدازظهر
رضا
كي قراره ما با شما آشنا بشيم رو خدا ميدونه!
شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۹:۲۷ بعدازظهر
محمد امين
سلام آقا مجيد. عروسي كه خيلي خوش گذشت. ان شاالله عروسي همشيره ي گرامي تان !
راستي از سيدصالح چه خبر؟ اون زن نگرفته هنوز؟
يا علي
شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۸:۲۵ بعدازظهر
امير
بزن فالي كه گردد كارت آسان....... مرادت مي دهد شاه خراسان
چند وقتي هست نرفتي پابوس آقا التماس دعا (قطارم داره ).
شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۱:۳۶ بعدازظهر
فرزانه
سلام..............اره شايد مسخره باشه ولي من از نوشته هايي كه از بي حوصلگي و كلافگي باشه خوشم مياد.
شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۰۳ بعدازظهر
عبداله فاني
سلام مجيد فكر كنم قاطي كردي البته من ثواتم خيلي كمه البته چه تو درس چو تو وبلاگ و نويسندگي ابنجور چيزا ولي خوب ميشي زياد خودت را ازيت نكن
شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۰۸ صبح
عماد هنرپرور
سلام مجيد جان. ياس فلسفي دليلش احتمالا يه دفعه نوشتن و نه به مرور نوشتن نيست؟ :)
ولي با اين قسمت فرار از تهران لعنتي شديد موافقم... كه اينجا هوا بس ناجوانمردانه كثيف است و خيابانها لجنزار! صحبتي هم گر هست دعواي موجر و مستاجرست!
شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۹:۰۸ صبح
سعيد كيائي
سلام.
هميشه شعرهاي خوب يا نوشته هاي خوب زماني بوجود مي آيند كه نويسندگان آنها به قول خودمان داغند و نمي فهمند چه كار مي كنند.
تو هم الآن داغي. شايد اين روزها برخلاف نظر و توقع خودت بهترين را نوشتي يا بهترين را گرفتي. نوشته و عكس را عرض مي كنم.
فعلا چاكريم.
تا بعد.
شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۸:۵۲ صبح
...
salaam majidi....chetori akhavi, kam pahnayeee, daram kam kam vasat negaran misham....rasti doaa kon, in hafta emtehanaye final dare shoroo mishe......peace n da middle eas....