دوشنبه، ۱ آبان ۱۳۸۵
- يعني وقتي خدا يک لطف بزرگي به کسي ميکند دليل بر اين نيست که آن شخص لياقتش را داشته و يا نداشته، بلکه خدا همينجوري حال ميکند به بعضيها حال بدهد. چرا؟ خوب معلوم است؛ چون خدا اِندِ مرام و معرفت است. البته هر کسي هم با خدا تريپ خاص خودش را دارد و بلعکس. اين مقدمهها براي اين بود که بيمقدمه بگويم:
- بيست و سه سال در حسرت و آرزوي داشتن خواهر بودم. دو سال اخير دچار عقده بيخواهري. جلوي آيدي مسنجر مينوشتم: "کاش يک دست و يک پا نداشتم، اما يه خواهر داشتم؛ يه خواهر راس راسکي". مينوشتم و از ته دل احساسم همين بود. خداي متعال در يک حرکت زيبا، جالب، غافلگيرانه، و رو کمکن و صفات عجيب ديگر، به خانواده ما دختري داد و من بعد از اين همه سال خواهردار شدم. به همين سادگي، به همين خوشمزگي.
- به نام خداوند بخشندهي بخشايشگر. کهيعص، اين يادي است از رحمت پروردگار تو نسبت به بندهاش زکريا، در آن هنگام که پروردگارش را در خلوتگاه (عبادت) پنهان خواند. گفت: "پروردگارا! استخوانم سست شده؛ و شعله پيري تمام سرم را فراگرفته؛ و من هرگز در دعاي تو، از اجابت محروم نبودهام. و من از بستگانم بعد از خودم بيمناکم و همسرم نازا و عقيم است؛ تو از نزد خود جانشيني به من ببخش، که وارث من و دودمان يعقوب باشد؛ و او را مورد رضايتت قرار ده." اي زکريا! ما تو را به فرزندي بشارت ميدهيم که نامش "يحيي" است؛ و پيش از اين، همنامي براي او قرار ندادهايم. گفت: "پروردگارا! چگونه براي من فرزندي خواهد بود؟! در حالي که همسرم نازا و عقيم است، و من نيز از شدت پيري افتاده شدهام!" فرمود: "اينگونه است؛ پروردگارت گفته اين بر ما آسان است؛ و قبلا تو را آفريدم در حالي که چيزي نبودي." (مريم1-9)
- شباهت اين هبهي خدا به ما با اين ماجراي حضرت زکريا اين است که من هم خدا خدا ميکردم که خواهر داشته باشم، اما وقتي اين خبر را شنيدم که خدا به خانواده ما دختري داده، خودم هم تعجب کردم که "مگه ميشه؟ بابا حالا ما يه چيزي گفتيم! چه جوري آخه؟" واقعا باورش سخت است. اما شده است. اين يعني خدا خيلي مهربونه. خدا خيلي ميتونه! مي شود و مي تواند! به رخ ميکشد گاهي قدرتش را. همين.
- دوستي دارم که خيلي بچه با حال و با صفايي است. مدام از زمين و آسمان برايش خير معنوي ميبارد. مثلا ميرفت کربلا. مکه. با خبر شدم که اتفاقي طلبيده شده و دارد مشرف ميشود حج واجب. گفتم فلاني خدا چقدر تو را دوست دارد! گفت: "نه برادر! ميبردم همه جا را نشانم بدهد، همه چيز بدهد، بعد بگويد ديدي؟ مکه هم رفتي اما آدم نشدي! حج واجب هم رفتي آدم نشدي! مي خواهد بهانهاي نباشد آن دنيا." حالا من هم دقيقا همين حس را دارم. با تولد خواهر نازنينم به همراه نعمت، حجت هم بر من تمام شد. ديگر بهانهاي نيست.
- و وهبنا لهم من رحمتنا و جعلنا لهم لسان صدق عليّا. و از رحمت خود به آنان (فرزند) عطا کرديم، و براي آنان نام نيک و مقام برجستهاي قرار داديم. (مريم 50)
- دارد کم کم باورم ميشود که اين اتفاق نمکين واقعا افتاده است. آنقدر خوشحالم که حال خود را نميفهمم. اين هفته نه سر کار رفتهام و نه دانشگاه. فرشته کوچک ما اغلب خواب است، اما خوابش هم ديدني است. مينشينم، نگاهش ميکنم و با هم درد و دل ميکنيم. ميپرسم ازش که چرا کمي دير کرده است. با نگاهش بهم قول ميدهد يک سال ديگر با آب و تاب همه چيز را برايم تعريف کند. "داداشي" اش را هم بگذارد اولش!

- متولد ماه رمضان، ماه مهر، ماه مهربان. مهربان يعني حنانه. حنانه یعنی بسیار مهربان. و هيچ چيز توي اين دنيا مثل مهربوني نميشه!
- اين کودک به اندازه کافي با نمک هست. لطفا مواظب باشيد از نمک چشمتان استفاده نکنيد که اسپندمان تمام شده است.
- يکي از انگيزههاي اصلي ازدواج يعني احساس نيازم به داشتن نيني حداقل تا چند سال برطرف شده است. آنها که جبران الطاف ما را به شب عروسي حوالت ميدهند که: "انشالله عروسيات جبران کنم" لطفا بشتابند و اگر راست ميگويند همين حالا جبران کنند که من حالا حالاها عروسي بکن نيستم که نيستم!
- بارک لنا في يوم عيدنا و فطرنا.
- ان شاءلله خداي مهربون به همه شما عيدي هاي توپ، در حد تيم ملي بدهد. مثل حنانهي ما.
- لله ملک السماوات والارض يخلق ما يشاء يهب لمن يشاء اناثا ويهب لمن يشاء الذکور. مالکيت و حاکميت آسمانها و زمين از آن خداست؛ هر چه را بخواهد ميآفريند؛ به هر کس اراده کند دختر ميبخشد و به هر کس بخواهد پسر. (شوري 49)
- آیات قرآن را کمرنگ نوشتم که اگر وضو نداشتید مشکلی نباشد.
- راوي اين اتفاق مبارک را به فال نيک گرفته زين پس با انرژي و جديت کار خود را دوباره آغاز مي کند.
- اللهم انا نتوب اليک في يوم فطرنا
- این بار زياده شد، اما این مورد استثناء بود.
- بدانید که زین پس اینجا دو تا راوی دارد. مجید عزیزی و حسین غفاری. توضیحش هم در قسمت سخن روز و درباره ما آمده است. بقیهاش هم کم کم دستتان میآید.
-ماجراهای این سه ماه تاخیر و بقيه حرفها بماند براي پست بعدي که به زودي خواهم نوشت انشاءلله.
- السلام عليک يا شهرالله الاکبر، و يا عيد اوليائه
منتشر شده توسط مجید عزیزی
دوشنبه، ۱ آبان ۱۳۸۵ مجید عزیزی نظرات (43)
عناوین دیگر :آقا مرتضی! دستی برآر...جهت اطلاععكسهاي من در نمايشگاه مردادالخير في ماوقع انشاءاللهفرشتههانظرات
چهارشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۱۴ بعدازظهر
ويروس
قسمتی کوتاهی از داستان «زنده به گور»
نوشته شده توسط: * ویروس*
. . .
بالاخره تصميم خودش رو ميگيره ! با خودش ميگه : بايد زود تر از اينا اين كار رو مي كردم . از دست فروش ها چند تا شاخه گل مي خره . سوار يكي از ميني بوس ها مي شه . ساعتش رو نگاه ميكنه ، ساعت 17:40 گذشته بود . ديگه داشت به وقت افطار هم نزديك ميشد . مي ره رو صندلي تكي ته ميني بوس مي شينه و از پنجره به بيرون خيره ميشه ! مدت ها بود كه سارا دلش مي خواست نره خونه ! دلش مي خواست دانشگاه هم نره ! حوصله ي خودشم نداشت ! معلوم نيست از كجا به اين نتيجه رسيده بود كه بايد بره بهشت زهرا ! گلي رو كه دستش بود ، بو مي كنه ! لبخند كمرنگي مي زنه ! ماشين راه مي افته و سارا هم چشماش رو مي بنده .
متن کامل داستان رو از وبلاگ Write Time بخونین .
چهارشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۱۱ بعدازظهر
ويروس
سلام. عيد فطر مبارك !
چهارشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۶:۰۵ بعدازظهر
ياسي
به نام او..... سلام برادر خوشحالم كه با لاخره خواهر دار شديد اون هم از نوع واقعي اميدوارم برادر خوبي براش باشيد و با توجه به اختلاف سني كه با هم داريد خوب خوب دركش كنيد براي اين كوچولو ارزوي زندگيه سرشار از معنويت وموفقيت مي كنم.
چهارشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۵:۴۳ بعدازظهر
محمدرضا. ح
سلام. مبارکه. انشاء الله 5شنبه با شیرینی و فیلم میبینیمتون!
چهارشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۲:۳۶ بعدازظهر
اجتهادي
به شكر آن كه شكفتي به كام بخت اي گل / نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار
... قدم نورسيده مبارك جناب عزيزي !
چهارشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱:۴۳ بعدازظهر
اعتمادنيا مهدي
آقا مجيد آبجي جديد مباركه و عيد را به شما و خانواده محترمتون تبريك عرض ميگم يا حق يا علي
چهارشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۸:۳۴ صبح
عماد هنرپرور
سلام و عید مبارک. حالا که شما نصف پستتو عربی نوشتی اسعد الله ایامکم و عیدکم مبروک :)
قدم نورسیده هم مبارک! خدایش براتان نگه داراد.
آقاجان ما منتظریم ببینیم شما و آقا حسین چه میکنید در این میدان و با این گوی :)
خدانگهدار
چهارشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱:۵۱ صبح
خاتون
سلام. قدم نورسيده مبارك. من كه دلم ضعف رفت. خوش به حالتون.
چهارشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱:۳۴ صبح
ياسمن
سلام
تولد اين خانم كوچولوي ناز نازي رو خيلي خيلي بهت تبريك ميگم.
چهارشنبه، ۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱:۰۵ صبح
م.ث
باسلام و تبريك عيد فطر .خوشحالم كه صاحاب يه خواهرناز شدي.خدابراتون نگهش داتره.شيريني يادتون نره.دعامي كنم عضوي از جامعه قرآني و وبلاگ نويسان بشه.التماس دعا.خدانگهدار
سه شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۳۷ بعدازظهر
امير
قدم نو رسيده مبارك آقا مجيد چشمتون روشن شيريني يادت نره حاجي سيمت وصله مارم دعا كن يا محمد
سه شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۳۶ بعدازظهر
زيتون
بازگشتت مبارك مجيد جان دلبندم
سه شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۵:۵۰ بعدازظهر
محمّدمهدی کارگر
با این که دیگه نمیخواستم تو وبلاگت کامنت بذارم(!) امّا این اتّفاق انقدر شیرینه که اسم من هم باید حتماً پای کامنت مطلب این اتّفاق توی وبلاگت باشه. دوباره به تو و خانواده تبریک میگم! امیدوارم که صحیح و سالم و صالح باشه. دختر توی هر خونهای منشاء خیره. این رو از زمانی که خواهرم به دنیا اومد تا حالا دارم میبینم. شما هم قطعاً به این حرف من خواهی رسید. انشاءالله که قدمش خیره! یا علی
سه شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۵:۰۲ بعدازظهر
رضا مهدوي
زود شوهرش نديد حالا كه دير اوخمنده ها !!!
سه شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۴:۰۵ بعدازظهر
مریم.میراحمدی
البته من الان يه كم غيرتي شدم بعضي آقايون فرموده بودن "از طرف من خواهرتو ببوس"!!! اما از طرف ما هم ببوسينشون!
خدا رحمت رو به شما ديگه تموم كرد تو اين ماه!
مباركه! خيلي...
سه شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۲:۲۸ بعدازظهر
حسين عرفه
بنام آفريننده ي خواهرِ اقا مجيد/ سلام/ از صميم قلب تولد فرشته كوچولوي خونه تون رو تبريك مي گم، ان شالله جزو آولياء خدا باشن و مايه روشني چشم پدر و مادرت/ يا علي
سه شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۰۵ بعدازظهر
فرزانه
چشمتون روشن! ديدين وقتي مي خوابن و نگاشون مي كني چه ارامشي به ادم ميدن. ني ني تون مثل فرشته هاست!
سه شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۴۹ صبح
بهنام
آقا مجيد عيدت مبارك مي دونم كه اين عيد با بقيه عيدها فرق مي كنه . ولي متاسفانه نمي تونم بفهمم چه حسي داري حالا از طرف ما خواهرتو ببوس
سه شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۷:۱۰ صبح
سيد
راوي! بخوان كه رستم افسانه مي رسد...
سه شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۷:۰۸ صبح
عليرضا
دوباره ســــــــــــــــــــــــــلام.. من ادامه مطلب رو الان خوندم مبارك باشه بر شما و خانواده محترمتون شيريني بده تا چشم روشني هم بياريم . من هم بزرگترين تعمتي كه خدا بهم داد دخترم بود تازه تنت گرمه نميفهمي اگر بابا بشي چه مزه اي داره حالا ناز كن بگو نه نميخوام دلت هم بخواد ازدواج كني و بابا بشي. بعدش هم اينكه بچه رو اذيت نكن اينقد بذار بخوابه مخشو نخور خوابهاي بد مي بينه گناه داره طفل معصوم. بعدش هم كه شما خودت ژامنبري هستي ولي بگم خوبه براي اينكه از ملاحت ابصار اغيار من جمله خودت طفل معصومه در امان باشه بسيار آيه شريفه : (ما شا, الله لا قوه الا بالله) را بخوانيد آيه اينه نه كمتر و نه بيشتر كه خيلي مفيد و موثره . بعدش هم اينكه سنت ائمه است كه براي مولودشون وليمه ميدن پي لا اقل به اين سنت اقتدا كن و به رفقات يه حالي بده . و يا علي