نهايت آرزويمان ياد گرفتن دو چرخه سواري بود بدون چرخ کمکي؛ و غايت اطلاعات عمومي و به روزمان ديدن قسمت قبلي خانواده دکتر ارنست و فوتباليستها. اصلا هواسمان نبود که کدام يک از دوستانمان دختر است و کدام يکي پسر. خالهبازي که ميکرديم من ميشدم مادر! روزي ده بار گريه مي کرديم و صد بار خنده، مزه ديگري داشت برف بازي و آلبالو و گيلاس و بستني و... خدا را دوست داشتيم. بزرگتر که شديم کم کم، حساب ماه از دستمان در ميرفت، تنهايي ميرفتيم ميدان امام حسين، جرات کرديم در دفتر مدرسه را بزنيم و وارد شويم، توي روي معلم وا ميستاديم و بياجازه سوار ماشين پدر. کتاب ميخوانديم و بحث و جدل. کمتر گريه ميکرديم و حتي خنده، دوست داشتيم محبت کنيم و دوستانمان همه چيزمان. نگراني، اظطراب، نگاههاي زير چشمي به دختر همسايه و هيچ... خدا را دوست داشتيم هنوز. زندگي شتاب گرفت و نفهميديم چي شد! به خود که آمديم مرد شده بوديم و بزرگترها آدم حسابمان ميکردند و کوچکترها سلام! چيز بلد شده بوديم، تقريبا از اوايل دبيرستان مطمئن بوديم که توانايي تشکيل و اداره يک خانواده را داريم و عاشق ميشديم و نميشديم! غرور و سوداي جواني! يادم هست که هيچ کس ما را درک نمي کرد! خدا را دوست داشتيم ولي... حالا از بين آنها که با هم خالهبازي ميکرديم، يکي هنوز سال آخر دبيرستان است و يکي ديگر عروسي کرده، يکي دانشجو و يکي ديگر من! بگذريم! وجداندرد دارد نوشتن براي هزاران خواننده، کلمه کلمهاش مسئوليت است که هر که آگاهتر، مسئولتر و حالا که امروز تولدم است، من ياد دوران بچگي تا حال افتادهام که ويژگي تولد اين است؛ ويژگي سالگرد، ويژگي بهار! هرچند که ما چند سال بيشتر نيست که با دختران و پسران ايران مينويسيم براي هم! که باز هم بزرگتر شويم و جرات کنيم و ياد بگيريم و بيشتر بخنديم و زياد گريه کنيم و دوباره ياد طعمهاي آنروزي سنگک افطاري و برف و ريحان و گوجه سبز و مربا و دوچرخه سواري نوبتي. آتاري و ميکرو و سگا اما نه! دل من که برايشان تنگ نميشود. همينها خراب کرد کار را که تنها شديم! و حالا اينترنت آشتيمان داده است! يك آشتي بعضا غير قابل اعتماد، خطرناك و شايد مصنوعي. بگذريم. حالا ديگر هيچ آرزويي برايمان دست نيافتني نيست. اميد داريم و انتظار. باز هم دختر و پسر ندارد، مهم اين است که بچه آدم باشد! نگاهمان به هم انساني است مثل بچگي. هرچند مقتضيات سن و سال را قبل از آنکه کسي برايمان بگويد، درک ميکنيم و با احساسي بودنمان با احساس کسي بازي نميکنيم. ما يک سال بزرگتر شدهايم، داناتر، تواناتر و اميدوارتر. خودمان را دوست داريم بيشتر از هميشه. خدا را دوست داريم بيشتر از هميشه. مي دانيم خدا هم ما را دوست دارد بيشتر از هميشه.
نوشته بالا اول بار در ويژه نامه نسل سوم روزنامه جام جم و به مناسبت يك سالگي آن به چاپ رسيد. با كمي تغيير آن را براي تولد 22 سالگي ام اينجا نوشتم. تولد امسال من به خاطر اينكه مصادف با پايان ايام اعتكاف بود، برايم احساس تولدي دوباره داشت. اين عكسم را هم به اين جهت اينجا آوردم كه به نظرم هم به نوعي نشانگر بزرگ شدن است و هم نشانگر اميد و نگاه به آينده. كه هردو كاملا مرتبط با متن است. مقصود همين بود و ان شالله ديگر تكرار نمي شود! جالب اينكه برخلاف آنچه در نگاه اول به نظر مي رسد اين عكس ژست نيست و كاملا بدون اطلاع من و ناگهاني توسط يكي از دوستانم گرفته شده و به همين خاطر هم عكس خوبي شده است. فكر مي كنم آدم استثنائا سالي يك بار و فقط در روز تولدش خودش را زيادي تحويل بگيرد و براي خودش كارت تبريك بفرستد و از خود راضي باشد، براي بالابردن اعتماد به نفس بد نباشد. شما هم اين يك بار را نديد بگيريد. ان شالله تولدم مبارك باشه!
عناوین دیگر :
آقا مرتضی! دستی برآر...
جهت اطلاع
عكسهاي من در نمايشگاه مرداد
الخير في ماوقع انشاءالله
فرشتهها