البته بعد از افتتاحيه نيز گالري تا دو هفته ديگر جهت بازديد بر پاست.
اختتاميه نمايشگاه مصادف با 31 مرداد سالروز ميلاد من است.
اين اولين نمايشگاه عكس من و مهندس كيايي و دكتر رزاقي است.
اطلاعات بيشتر در كارت دعوت پيوست است.
ادامه مطلب »
اما از آنجا که تازگي ها به مناسبت سي امين سالگرد انقلاب اسلامي، ايران به جمع تنها کشور سازنده و دارنده و ممنوع کننده ي ماهواره در جهان پيوسته و در حرکتي مضحک و احمقانه، ايرانيان حتي از تماشاي برنامه هاي ساخت جمهوري اسلامي ايران هم محروم هستند، راوي شما را به تماشاي اينترنتي اين برنامه از سايت شبکه رسمي صدا و سيما دعوت مي کند.
ادامه مطلب »
واکنش آنیام این است که میخواهم با کفش بزنم پس کلهاش! خدای من! چه طور کسی میتواند در مقابل کشته شدن کودکان خردسال بیتفاوت باشد؟ اما این کار را نمیکنم. به جایش فکر میکنم. چرا و به چه دلایلی آدمها میتوانند نسبت به قتل عام کودکان بیتفاوت باشند؟ در تمام این روزها که واقعن از همهی آدمها می ترسم، با آدمهایمختلفی صحبت کردهام که برای بیتفاوتیشان دلایل متنوعی دارند. دلایلی که غیر منطقیاند. فکر کردم در این شرایط حداقل کاری که برای این شرایط عجیب و وحشتناک کنونی و برای کمک به مظلومان میتوانم انجام دهم، شاید آگاه کردن آدمهای مختلف از این اشتباه بزرگ باشد.
ادامه مطلب »
سلام. برای کسی که ماه هاست چیز در خوری جز در برگه های امتحانی و فیش های تحقیقاتی ننوشته، خوب سخت است عین آدم وبلاگ بنویسد. اما چون مجبور است همین طور غیر آدمی زادی بنویسد، پس شما لطف کنید و عین آدم بخوانید:
من مجید عزیزی هستم و در این که هستم شکی نیست.
ادامه مطلب »
به نام خداي حنانه
سلام
از شما که اين مدت براي ديدن مطلبي جديد از من، به اين صفحه آمده اي و دست خالي برگشتي، مي خواهم مرا به خاطر وقتي که صرف کرده اي ببخشي. می دانم از این که می بینی بعد از مدت ها مطلبی نوشته ام در پوست خود نمی گنجی! مجید عزیزی است دیگر. شما ببخشید.
خيلي اتفاقي و بدون قصد قبلي در حالي که از ننوشتن زياد، نوشتن از يادم رفته است، از اندک فراغتي که امشب برايم حاصل شده استفاده مي کنم و يک نوشته ي کاملن معمولي را مي آغازم.
در اين مدت شايد بيشتر از هر مدت ديگري اتفاقات کوچک و بزرگ برايم افتاده که برخي از آن ها که مايلم شما هم از آن ها مطلع باشيد بدون هيچ ترتيبي اين ها هستند:
با دلي آرامتر و قلبي مطمئن*تر و روحي شادتر و ضميري اميدوارتر به فضل خدا، از خدمت خواهران و برادران ديار فراموشنشدنيگان مرخص، و به سوي تهران رجعت کردم. و به دعاي خير آنها احتياج مبرم دارم. و از خداي رحمان و رحيم ميخواهم كه عذرم را در كوتاهي خدمت و قصور و تقصير بپذيرد.
والسلام عليكم و علي عبادالله الصالحين و رحمةالله و بركاته.
چهارم شهريورماه يک هزار و سيصد و هشتاد و شش هجري شمسي، مصادف با دوازدهم شعبانالمعظم يک هزار و چهارصد و بيست و هشت هجري قمري و بيست و ششم آگوست دو هزار و هفت ميلادي.
العبد الحقير، مجيد عزيزي
*اين تصوير هم دليلي بر اين که قلب ما خيلي هم مطمئن است؛ براي آنان که فکر ميکنند قلب مطمئن داشتن، مال هر بي سر و پايي مثل ما نيست.
و اما حسين عزيز.
در اين مدت دو ماه غيبت من، الحق که خوب راوي را روايت کردي و هفت مطلب پشت سر هم تو و يکّه تازي مردانهات، مرا بر اين ميدارد که براي اولين بار مستقيمن براي تو بنويسم و از تو تشکّر کنم.
اما در بارهي نوشتهي اخير تو، بايد نکاتي را براي تو و راويخوانهايي که گيجشان کردي روشن کنم.
والسلام علیكم و علی عبادالله الصالحین و رحمةالله و بركاته.
دوزادهم تیرماه یک هزار و سیصد و هشتاد و شش هجری شمسی، مصادف با هجدهم جمادیالثانی یک هزار و چهارصد و بیست و هشت هجری قمری و دوم جولای دو هزار و هفت میلادی.
العبد الحقیر، مجید عزیزیادامه مطلب »

غروب چهاردهم خردادِ هجده سال بعد از رفتن توست و من در جماران براي تو مينويسم. و در اين نوشتن قصدم گريه و مويه در فراغ تو نيست. هرچند خدا ميداند همانطور که يکي از زيباترين پسرانت، سيد مرتضي آويني گفت؛ با رفتن تو "داغهاي همهي تاريخ را ما به يکباره ديديم، داغي بي تسلّي". و من اضافه ميکنم که اين داغ را مرحمي که نيست هيچ، سال به سال داغتر هم ميشود.
خميني عزيز، حقيقت اين است که تا به حال اينقدر از نوشتن مستأصل نبودهام که الآن. آخر ميداني که اينجور مواقع هر حرفي بزني، خيلي زود پاي امنيت ملي به ميان ميآيد. مخصوصا که در برههي حساسي هستيم که "انرژي هستهاي حق مسلّم ماست" و هيچ حرفي جز اين، نه بار شنيده شدن دارد و نه حتي اجازهي گفته شدن. چه ميگويم؟ بي هيچ مقدمه رفتم به صحراي کربلا! راستش نميدانم از کجا شروع کنم. آنقدر اتفاقات عجيب و غريب در اين هجده سال که تو نبودي براي ما افتاده است که نقل خلاصهاش مثنوي هجده مَن کاغذ است. اما به تازگي چيزهايي ديدم و شنيدم که هر چه کردم ديگر با عقلم جور در نيامد. اين شد که ديدم اگر به کسي نگويم ميترکم و ديدم که کسي بهتر از تو نيست. ميبخشي که خيلي محاورهاي مينويسم آقا روحالله! اما اينبار با گفتن "آقا مياد همه چي درست ميشه" هم دلم آرام نگرفت که تو به ما آموختي که انتظار در مبارزه است.
آقا روحالله، در آستانهي هجدهمين سالگرد ارتحال ملکوتي تو! ماموران نيروي انتظامي با صورتهاي پوشيده با نقاب، در حرکتي ضربتي ريختند در محلهها، يک سري آدم بد را گرفتند، بدون محاکمه همان جا دم در خانهشان دستهاشان را بستند و با دست بسته بستندشان به باد کتک، با مشت و لگد و باتوم. بعد دو تا آفتابه انداختند گردنشان و لولهي آفتابه را به زور کردند توي دهانشان. آقا روحالله در همهي اتفاقات بدي که اخيرا اينجا افتاده اين يکي بد جور خورد توي سرم. باورم نميشد که اينکارها را دارند به صورت کاملا قانوني در جمهوري اسلامي ايران انجام ميدهند و با افتخار عکس و فيلمش را توي خبرگزاريها و تلويزيون نشان ميدهند. توي هماين صدا و سيمايي که اگر يک پليس آمريکايي يک مجرم را بزند در همهي بخشهاي خبري آن را پخش ميکنند و آمريکا را محکوم ميکنند.ادامه مطلب »تهران، بندرعباس با قطار. بندرعباس، ميناب، بشاگرد، ميناب، بندرعباس با ماشين. بندرعباس، تهران با قطار. تهران، کيش با هواپيما. کيش، تهران با هواپيما. تهران، چالوس، رامسر، چابکسر، رشت، قزوين، تهران با ماشين. دوباره: تهران، بندرعباس با قطار. ميناب، بشاگرد، ميناب، بندرعباس با ماشين. بندرعباس، تهران با قطار.ادامه مطلب »
بعد هم که به مسنجر وصل شدم آفلاينهايي با هماين مضمون آمد از کسان ديگر. اين شد که امروز راوي براي راوي است و العهدة علي الراوي...ادامه مطلب »
يکم: عيد در عيدتان مبارک. راوي مقرر است دوشنبه به دوشنبه به روز شود در سال جديد. اين قراري است که من و حسين گذاشتهايم با هم. نوبت به نوبت. انشالله.
دُيُّم: بعد از پلمپ مجلهي موازي و صفحهي حقير در يوميهي جامجم به يد عمّال دولتي، دست به قلم نبردم براي نوشتن به غير راوي. در روايت قبلي قول کردم که فعّال شوم. به همين حيث مطلبي قلمي کردم از جهت مطبوعهي "خانه به خانه" که محمدرضا دوست محمدي عزيز آن را مصور کرده و به مناسبت نوروز باستاني در شهرداري طهران به زيور طبع آراسته شده و نسخهاي از آن نيز در "اخبار کتاب" درج گرديد، به لطف برادر حدادي. البت که رفيق شفيق ما خوشتبعی نموده در گزيدن اسم مستعار من: مجيد ذوالحنانه! "يک برنامه روزانه براي 13روز بيبرنامه" را به جمعيت مريدان و محبان که چندي در پي اعتصاب کتابت اينجانب نالهي هجر و شور شوق سر داده بودند، عرضه ميکنم با کمي تاخير؛ اميد دارم به فضل ايشان که مرا از اِن قُلتهاي خويش محروم ندارند.
سِيُّم: پانزده سال پيش در سنهي هزار و سيصد و هفتاد و يک خورشيدي به ماه مهر، سيدي مرتضي نام به شهرت آويني، مقالهاي نوشت در سوره، اندر مقولهي ايران و آمريکا و شوراي امنيت و ديپلماسي که بخش مورد نظر من از آن مشخصن در ذيل ميآيد:
در بحبوبهي جنگ سي و سه روزهي لبنان و اسرائيل که جوانان حزباللهاي ايران! انگشت به دهان مانده بودند که چه کار کنند و چهطور به شيعيان لبنان کمک کنند، در زير زمين يک ساختمان کوچک واقع در چهارراه کالج (تقاطع حافظ و انقلاب) جلسهاي برگزار شد که در آن آدم معروفهاي جبههي فرهنگي انقلاب اسلامی دور هم جمع شده بودند تا راهکارهاي کمک به مردم لبنان را بررسي کنند.
شرکت کنندگان در اين جلسه، آنها را که من ميشناختم اينها بودند: سردار سعيد قاسمي ، دکتر رامين (نظريه پرداز هلوکاست)، مسعود دهنمکي (نويسنده و کارگردان)، وحيد جليلي (سردبير نشريه سوره)، مسعود شجايي طباطبايي (رئيس خانه کاريکاتور ايران)، سليم غفوري (مستندساز)، نادر بکايي (عکاس) و چند نفر ديگر. حاج سعيد تلفني من را هم دعوت کرده بود که بروم. اينکه حضور من با وجود اين همه آدم حسابي به چه درد ميخورد را نميدانم. اما آن جلسه نکتهي جالبي داشت که امروز و در اين موقعيت به کار ميآيد.
به نام خداي مهربون.دوستان سلام!
نيمروز جمعهتون به خير.
حال و احوالتون که خوبه؟
خب خدا رو شکر.
پس ميريم سراغ قصهي ظهر جمعهي امروز.
يکي بود يکي نبود، غير از خداي مهربونِ اول قصه، هيشکي نبود. يعني بودها، اما نبود!*
يه پسري بود، اسمش مجيد عزيزي بود. اين مجيد عزيزي يه سايتي تو اينترنت درست کرده بود، اسمش راوي بود. اين راوي خيلي خوشگل بود؛ نوشتن توش هم خيلي مشکل بود. اگه گفتي چرا؟ آها! حالا ميگمت چرا....
راويان شيرين سخن و طوطيان شکرشکن، چنين روايت کردهاند که؛ پسرهي داستان ما با صد و شصت سانت و خوردهاي قد و پنجاه کيلو و خوردهاي وزن و بيست و سه سال و خوردهاي سن، يه خوردهاي مشکل داشت. مشکلش هم اين بود که مشکلي نداشت! آ باريکلا! به قول شاعر: "مرد را دردي اگر باشد خوش است ... درد بي دردي علاجش آتش است" اما مجيد عزيزي که دودي نبود، براي هماين هم آتيش نداشت. اما تا دلت بخواد ريش داشت. اما ريش که علاج درد بي دردي نبود. پس چي بود؟ زير اين گنبد کبود، هيچ درموني براي اين درد بي درمون نبود. پسرهي قصهي ما هر چي از خدا خواسته بود و نخواسته بود، يا از اول داشت يا بعدش گرفته بود. خيالش هم به هيچ کدوم از اين بود و نبودا نبود. اين بود که قضيه يه کمي پيچيده بود....ادامه مطلب »
سلام
- روزگار غريبي است. خيلي غريب. اتفاقات آن قدر عجيب و غريب و تند تند ميافتند که گاهي فکر ميکنم مثل نيکول کيدمن در فيلم "ديگران" مردهام، ولي گرمم و خودم حاليام نيست! حاليام نيست؟
- حنانه چهل روزه شده است. از من توقع نداشته باشيد اينجا چيزي از او بنويسم؛ چون که احتمالا هيچي نميفهميد. چون که خودم هم هنوز باورم نشده است اين خوب را. پس ما را رها کنيد در اين حال باحال بيحساب! چه باحال! نقطه!
- حسين غفاري، راوي ديگر اينجا، ديشب بالاخره عروسي کرد و به ما خنديد و رفت! بهترين عروسياي که تا به حال رفتهام يقيينا به نام او ثبت است. عروسي خوبان، مبارک بود! قبطه!ادامه مطلب »
- بسم الله الرحمن الرحيم. إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (1) فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (2) إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (3). صدق الله العلي العظيم.
- الحمد لله علي ما هدانا و له الشکر علي ما اولنا
- بندگان خدا همانطور که ميدانيد ماه رمضان، ماه نزول برکات است.
- جديدا ديده شده است که در اين ماه، خداوند اينقدر ميخواهد خدايي کند که گاهي به حرف گربه سياه هم باران ميبارد.
- خواهران و برادران روزهخوار! حال که اين هلال بحث برانگيز ماه شوال بالاخره ديده شده است و ماه مبارک هم تمام، بد نيست نگاهي به صحيفهي سجاديه و دعاي وداع امام سجاد با ماه رمضان بياندازيم که در همان ابتدا ميفرمايد: "مِنَّتُکَ ابتِداءٌ. يعني بار خدايا، اي آنکه نعمت و بخشش تو در آغاز است. يعني در برابر کردار نيست که شخص به آن مستحق و سزاوار گردد، بلکه بي سابقهي استحقاق است." اين را داشته باشيد تا من از منبر بيايم پايين بقيهاش را برايتان بگويم....ادامه مطلب »