یکشنبه، ۲۹ اسفند ۱۳۸۹
در آخرين ساعتهاي سال هزار و سيصد و هشتاد و نه هجري شمسي تصميم گرفتم يكي از نوشتههاي دورهي نوجوانيام را در راوي منتشر كنم.
براي خودم خواندن دوبارهي اين داستان طعم عجيبي دارد. خوشبختانه اين طعم از جنس پشيماني و حسرت و افسوس نيست.
الحمدلله من از نوجواني خودم راضيام؛ هر چند كه مهم رضايت خداست! اما در هر صورت يادآوري دوران سپري شده ي نوجواني براي من شرم آور نيست. من حداكثر توانم را در آن سن صرف زندگي معنوي خودم و ديگران كردم. شكر خدا به كسي آسيب جدي نرساندم و از كسي آسيب جدي نديدم.
سال سوم راهنمايي در امتحان ثلث دوم درس انشا، بداهتاً خلاصه ي اين داستان را ذيل موضوع خلاقانهي: «من او را در تاريكي ديدم...» نوشتم و معلم عزيز لابلاي برگه ي صد و بيست نفر ديگر خواند و خوشش آمد و تحويلم گرفت. سال اول دبيرستان همان ايده را پر و بال دادم و يك سال بعد به توصيهي بهترين معلم دوران تحصيلم براي مجلهي كيهان بچهها فرستادم. از روز پست كردن اين داستان تا انتشارش در صفحهي تجربههاي كيهان بچهها هر هفته سهشنبهها، در راه برگشت از مدرسه، مجله را ميخريدم و همانجا توي خيابان زير و رو ميكردم كه ببينم چاپش كردهاند يا نه. زمان ما براي يك دانشآموز دوم دبيرستاني چاپ داستانش توي يك مجلهي معتبر هفتگي افتخار بزرگي بود. با خودم فكر ميكردم كه حتماً خيلي سرشناس و مشهور ميشوم و همهي اطرافيانم به وجودم افتخار ميكنند. (چيزي شبيه تخيلات شخصيت داستانهاي مجيد هوشنگ مرادي!)

بالاخره قصهي من چاپ شد. اما بعد از اينهمه انتظار، خجالت ميكشيدم آن را به عزيز نشان بدهم. الان هم يادم نميآيد كه آخر عزيز داستان چاپ شده را خواند يا نه. شايد برايتان عجيب باشد كه تا امروز هم فقط يكي دو تا از رفقاي درجه يك و همان معلم نازنين اين داستان را خواندهاند. حق ميدهم كه خوانندگان جوانتر اين سطور كه شبكهي جهاني و وبلاگ و ... جزئي از زندگي روزمرهشان بهحساب ميآيد، نتوانند روحيهي آدمهاي روزگار عدم رايانه و عدم اينترنت را درك كنند. ما خيلي خجالتي و سر به زير بار ميآمديم. در اضطراب دائم از ارائهي خودمان به ديگران...
در حقيقت قصهي من از زبان اول شخص بود و ميترسيدم آشنايانم فكر كنند پسرك واكسي داستان، استعارهاي از خودم است. از مظلومنمايي خوشم نميآمد. داستان من دربارهي «مرد» بود و بيش از آنكه با «پسرك» همذاتپنداري كنم، «مرد» را ستايش ميكردم.
اين نوع برخورد با نوشتهاي عمومي، اولين درسها را دربارهي چيستي حريم خصوصي و سطوح امنيتي انتشار محتوا و اطلاعات به من ميداد.
اما حالا ديگر مهم نيست. به شما اجازه ميدهم اين قصه را بخوانيد. تاريخ انقضاي آن فرا رسيدهاست. اين را به بهانهي گفتگو با يك دوست دربارهي نوشتن و انتشار دادن بدانيد. همين كافي است.
براي خودم خواندن دوبارهي اين داستان طعم عجيبي دارد. خوشبختانه اين طعم از جنس پشيماني و حسرت و افسوس نيست.
الحمدلله من از نوجواني خودم راضيام؛ هر چند كه مهم رضايت خداست! اما در هر صورت يادآوري دوران سپري شده ي نوجواني براي من شرم آور نيست. من حداكثر توانم را در آن سن صرف زندگي معنوي خودم و ديگران كردم. شكر خدا به كسي آسيب جدي نرساندم و از كسي آسيب جدي نديدم.
سال سوم راهنمايي در امتحان ثلث دوم درس انشا، بداهتاً خلاصه ي اين داستان را ذيل موضوع خلاقانهي: «من او را در تاريكي ديدم...» نوشتم و معلم عزيز لابلاي برگه ي صد و بيست نفر ديگر خواند و خوشش آمد و تحويلم گرفت. سال اول دبيرستان همان ايده را پر و بال دادم و يك سال بعد به توصيهي بهترين معلم دوران تحصيلم براي مجلهي كيهان بچهها فرستادم. از روز پست كردن اين داستان تا انتشارش در صفحهي تجربههاي كيهان بچهها هر هفته سهشنبهها، در راه برگشت از مدرسه، مجله را ميخريدم و همانجا توي خيابان زير و رو ميكردم كه ببينم چاپش كردهاند يا نه. زمان ما براي يك دانشآموز دوم دبيرستاني چاپ داستانش توي يك مجلهي معتبر هفتگي افتخار بزرگي بود. با خودم فكر ميكردم كه حتماً خيلي سرشناس و مشهور ميشوم و همهي اطرافيانم به وجودم افتخار ميكنند. (چيزي شبيه تخيلات شخصيت داستانهاي مجيد هوشنگ مرادي!)

در حقيقت قصهي من از زبان اول شخص بود و ميترسيدم آشنايانم فكر كنند پسرك واكسي داستان، استعارهاي از خودم است. از مظلومنمايي خوشم نميآمد. داستان من دربارهي «مرد» بود و بيش از آنكه با «پسرك» همذاتپنداري كنم، «مرد» را ستايش ميكردم.
اين نوع برخورد با نوشتهاي عمومي، اولين درسها را دربارهي چيستي حريم خصوصي و سطوح امنيتي انتشار محتوا و اطلاعات به من ميداد.
اما حالا ديگر مهم نيست. به شما اجازه ميدهم اين قصه را بخوانيد. تاريخ انقضاي آن فرا رسيدهاست. اين را به بهانهي گفتگو با يك دوست دربارهي نوشتن و انتشار دادن بدانيد. همين كافي است.
منتشر شده توسط حسين غفاري
یکشنبه، ۲۹ اسفند ۱۳۸۹ حسین غفاری نظرات (2) عناوین دیگر :
آقای دکتر؛ یعنی پسرم خوب میشه؟
داستان يك داستان
پیام بریِ پاره وقت در روال اداری
شیوه ی رندان بلاکش
طواف دوست
نظرات
سه شنبه، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ساعت :۱۱:۱۱ صبح
سید احسان
عجب دوستی داشتما!
حیف که قدرشو ندونستم.
اینجاست که باید اعتراف کرد صنایع یزد می تونه از برق شریف هم بالاتر باشه...!


