چهارشنبه، ۱۹ اسفند ۱۳۸۸
اوایل دههی هفتاد، تازه تازه داشت پای محصولات پر زرق و برق و غير ضروري به زندگی مردم باز ميشد. منظورم ماکروفر و بخارشوی و ... نیست. همین سر رسیدهای دفترچهای که الان هزار مدلش در هر اتاقک روزنامه فروشی پیدا ميشود، آن موقعها کم بود و اگر هم بود، خیلی ساده و بیکیفیت چاپ ميشد.
نوروز یکی از آن سالها، خاله جان که کارمندِ عالی رتبهی بانک بودند و برای خودشان کیا و بیایی داشتند، دو تا سر رسید چاپ بانک با عکسهای رنگی روی کاغذ گلاسه که هیچ جا پیدا نميشد به عزیز هدیه دادند، که از آن میان یکی سهم من شد.
یک دفترچهی خوشدست با کاغذهای اعلا و جلد کالینگور قهوهای که طلاکوب هم شده بود.
به گمانم 1372 یا 73 بود. دقیقاً نميدانستم باید با آن چه کنم. دلم نميآمد چیزی تویش بنویسم. در عالم بچگی فکر ميکردم سر رسید یک کالای خیلی خاص و کمیاب است که باید در حفظ و نگهداری آن بکوشم. به نظرم حیف بود که چیزی توی آن تقویمِ مجلل و اشرافي بنویسم. همین طوری خالی و سفید نگهش داشتم تا آخر سال.
آخر سال که شد و خاله جان که سر رسید سالِ جدید را به من هدیه داد، تازه فهمیدم که سر رسید من چیز منحصر به فرد و عتیقهای نبود و ظاهراً آدم بزرگها هر سال ميتوانند یک سر رسید جدید چاپ کنند که از سر رسیدِ سالِ قبل خوشگلتر و نفیستر باشد. اما هنوز مدتی زمان ميخواست تا بفهمم که سر رسید دقیقاً به چه دردی ميخورد.
*
سال اول دبیرستان، چند سالی از آشنایی من با پدیدهی سر رسید ميگذشت و ضمیر ناخودآگاهم در تلاش بود تا کاربردی برای این هدیهی هر ساله بیابد تا سر رسیدها، هر سال در پیِ سال دیگر، سفید و خالی سپری نشوند. از آن سال سر رسید به دفترچهی دایماً همراهِ من در کیفِ مدرسه تبدیل شد. هر شب که کتابها و دفترهای روز گذشته را در ميآوردم و کتابها و دفترهای روز بعد را در کیف ميچیدم، آنچه دست نخورده ميماند، سر رسید بزرگ و قرمز رنگی بود که هر روز ميرفت و ميآمد.
سال اول دبیرستان عادت کردم برنامههای روزانه، کتابهایی که ميخوانم، جلسات هفتگی و اردوهایی که ميروم، همه را توی سر رسید بنویسم. خلاصه و تیتروار. این تلاشِ من گاهی منجر به یادداشت ابیات مفصلی از منطق الطیر و بوستان و ... ميشد و یا تکبیتها و احادیثی که توی روزنامه، پشت بلیط اتوبوس و یا بالای تخته کلاس خوانده بودم.
از سال 76 سنتِ نوپای «سر رسید نوشتن» با آیین نوظهور «سر رسید خواندن» در هم آمیخت! آن چه قبلاً نوشته بودم، فقط در فاصلهی سه–چهار ماه، آنقدر برایم جذاب بود که وقت زیادی برای خواندنِ چندین بارهشان صرف ميکردم. همین لذتِ خواندن، انگیزهای شد برای این که مفصلتر بنویسم. وقتی مداد به دست ميگرفتم تا بنویسم، مدام به لحظهای فکر ميکردم که بعد از چند سال بر ميگردم و آن نوشته را ميخوانم.
در آن سالها، هرگز پای خوانندهی دیگری در میان نبود. اصلاً نوشتهها هیچ مخاطبی نداشت. خودم مينوشتم و خودم ميخواندم. از 1375 تا امروز شاید به تعداد انگشتان دست هم کس دیگری نوشتههایم در سر رسیدها را نخوانده باشد.
*
هر سال سر رسیدهایی که حالا دیگر پدر به هدیه ميآورد رنگشان عوض ميشد:
75: قرمز؛ 76: سرمه ای؛ 77: خاکستری؛ 78: آبی؛ 79: بنفش؛ 80: قهوه ای؛ ...
و رویدادهای هر سال به نوعی متأثر از رنگ جلد سر رسیدها، در خاطرم مانده است. اتفاقات، رنگ گرفته است. رنگِ روحِ هر سالم را.
رسم و سنت سر رسید نوشتن من، حتی از 1381 که وبلاگ مينویسم، چندان تغییری نکرده است. گاهی کم و زیاد يا دیر و زود دارد، اما الحمدلله سوخت و سوز ندارد. تا همين امروز هم سر رسيدهايم را يكي يكي پر مي كنم و آخر سال زير كتابخانه ميچينم. حالا گاهي اوقات يادداشتهاي جلسات كاري، قرارهاي ملاقات، سرفصل سخنرانيها، خلاصه تصميمات و ... را هم در سر رسيدها مينويسم. اما هنوز صفحات شخصي زيادي در هر سال وجود دارد.
*
وبلاگ نویسی، آن اوایل، برایم وحشتناک بود.
هر چند كه ساختار رسانهای وبلاگ شبیه سر رسید بود: روزانه و پشت سر هم؛ با قابلیت ورق زدن گذشتهها؛ روزهای آینده هم خالیِ خالی. جلد و رنگ وبلاگ هم ميتوانست تغییر کند و رنگ و بوی روح آدم را بگیرد؛ اما برای من حضور مخاطب هراسانگیز بود. من هرگز پیش از آن برای دیگری سر رسید ننوشته بودم. ميترسیدم از این که اگر کسی سر رسیدهای من را بخواند، چه فکری ميکند و چه نظری ميدهد؟
سر رسیدهای من پر بود از اظهارنظر درباره ی دیگران؛ نقلِ رمزگونِ وقایع و رویدادها و تحلیلشان از نگاه خودم و برای خودم.
آن روزها هنوز قبح وبلاگ نشکسته بود. هنوز محتوای فارسی در اینترنت آن قدر زیاد نشده بود که کسی وقت نکند شما را ببیند. هر چیزی که مينوشتی بارها خوانده ميشد و از آن ناگوارتر، ميشد برایش کامنت گذاشت!
هنوز رمزگذاری، انتشار نظرات بعد از تأیید و ... اختراع نشده بود و امکانات فنی وبلاگنویسی نميتوانست حاشیهی امنیت مناسبی برایتان ایجاد کند.
طبیعتاً برای رهایی از تحملِ بارِ سنگینِ تحول، از سر رسید به وبلاگ، من به سمت استفاده از نام مستعار رفتم و کم کم کار به ایجاد شخصیت مجازی هم کشید!
من نیاز به گذرِ زمان داشتم تا بتوانم شرایط و محیطی را که در آن رشد پیدا کرده بودم و به آن عادت داشتم و آن را دوست داشتم و حتی برایم مقدس بود تغییر بدهم.
از 81 تا 85 وبلاگ نوشتن با نام مستعار را ادامه دادم تا یاد بگیرم که در دنیای سر رسیدهای آدمهای دیگر چه ميگذرد. این دوران، رشد و خیر و برکت زیادی برای من داشت و از آن بسیار آموختم.
*
ورود به «راوی» و نوشتن در کنارِ مجیدِ عزیز از سال 85، نقطه عطفی در تاریخ سر رسیدنویسی من به شمار ميآید.
من از شهریور 85 تصمیم گرفتم که با نامِ حقیقی خودم در دنیای شیشهای سر رسید بنویسم. حالا من آماده شده بودم که حرفهایم را با امضای خودم در معرض دیدِ همه بگذارم. همگانی که از قبل من را ميشناختند و نوشتههایم در شناختشان اثر ميگذاشت و دیگرانی که ميتوانستند از طریق این نوشتهها با من آشنا بشوند و از من شناخت پیدا کنند.
«راوی» دریچه ی ورود من به هویت واقعی خودم در دنیای مجازی بود.
اما در سه سال گذشته، بزرگی و اسم و رسمِ «راوی» اغلب مانع از آن شده است که حقیقتاً خودم باشم.
«راوی حسین» معمولاً پیامبرپارهوقتی است که برای شاگردانش و برای دوستانش اهمیت زیادی قایل است و با استخدام ادبیاتی جدی و تا حدودی متکلف، بدنبال اقناع و جذبِ آنهاست. راوی روایت ميکند از آن چه احساس مسئولیتش را تحریک ميکند. در حقیقت «راوی» حق ندارد خودش باشد. «راوی» باید چشم و گوش و زبانِ دیگران باشد و این البته اشتغال بسیار شریف و مغتنمی است.
*
صاد و القرآن ذیالذکر
همهی آن چه تا حالا به تفصیل شرح دادم از یک سو و دلایل دیگری که ذکر خواهم کرد از سوی دیگر، من را وا داشت تا پنجرهای دیگر بگشایم و سر رسید دیگری را افتتاح کنم. به نظرم «صاد» شروع يك مرحلهي جديد از پوستاندازي من در دنياي مجازي است.
واضح است كه این به معنی هجرت یا کوچ از «راوی» نیست. من فقط دفترچه یادداشت کوچکی تهیه کردهام که گاه و بیگاه چیزهای خاصی را در آن یادداشت کنم. «راوی» همچنان محترم و منظم از سوی من و محترم و نامنظم از سوی مجید به کار خود ادامه خواهد داد ان شاءالله.
*
مبتلا شدن من به وبلاگ و معتاد شدن به نوشتن در فضای مجازی، کم كم داشت حس و حالِ دست به قلم بردن و سر رسید نوشتن را در من از بین ميبرد.
در این سالها بارها آرزو کردهام که کاش دفتر کوچکی ميداشتم و آن چه دیدهام، شنیدهام و یا اندیشیدهام در آن ثبت ميکردم. کاش بشود این دفترچه را بر اساس موضوع و تاریخ مرتب کرد و کاش صفحات آن هیچ وقت تمام نشود. کاش این دفترچه همیشه همراهم باشد و دیگران هم بتوانند به آن مراجعه کنند.
بارها پیامکهای قشنگی برایم رسیده است و یا پیامکهای جالبی نوشتهام که هیچ کجا ثبت نشده و به وادی فراموشی رفته است. همین «روایت امروز»ها که بالای صفحهی راوی نوشته ميشود، جایی برای انباشت و ذخیره ندارد.
«صاد» را برای همین راه انداختم؛ برای ثبت خرده ریزهایی که از این طرف و آن طرف ميرسد و برای بایگانی فکرهای کوتاه و احساسات زودگذری که به نظرم مرورشان در آینده شیرین باشد.
«صاد» را برای خودم مينویسم. به دور از همه ی تعلقاتی که پیش از این داشته ام. سعی ميکنم رو دربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و کمتر حاشیه بروم و فقط اصل مطلب را بگویم. بدون روده درازی، خلاصه و کوتاه. خیلی خیلی کوتاه.
برای آشنایانم حتماً در «صاد» چیزهای جالبی هست و خواهد بود که شاید دربارهی خودشان باشد و ثبت لحظات کوتاهی که حضوراً و یا غیاباً با هم داشتهایم. برای دیگران هم شاید آیهای و یا حدیثی و یا حکایتی ناب پیدا کنند و یادگاری داشته باشند.
«صاد» سر رسید دیجیتالی من است و ان شاءالله خواهد بود. از ابتدای بهار واقعی، ربیع الاول 1431، در آن مينویسم؛ تا وقتی خدا بخواهد.
قدم رنجه بفرمایید.
نوروز یکی از آن سالها، خاله جان که کارمندِ عالی رتبهی بانک بودند و برای خودشان کیا و بیایی داشتند، دو تا سر رسید چاپ بانک با عکسهای رنگی روی کاغذ گلاسه که هیچ جا پیدا نميشد به عزیز هدیه دادند، که از آن میان یکی سهم من شد.
یک دفترچهی خوشدست با کاغذهای اعلا و جلد کالینگور قهوهای که طلاکوب هم شده بود.
به گمانم 1372 یا 73 بود. دقیقاً نميدانستم باید با آن چه کنم. دلم نميآمد چیزی تویش بنویسم. در عالم بچگی فکر ميکردم سر رسید یک کالای خیلی خاص و کمیاب است که باید در حفظ و نگهداری آن بکوشم. به نظرم حیف بود که چیزی توی آن تقویمِ مجلل و اشرافي بنویسم. همین طوری خالی و سفید نگهش داشتم تا آخر سال.
آخر سال که شد و خاله جان که سر رسید سالِ جدید را به من هدیه داد، تازه فهمیدم که سر رسید من چیز منحصر به فرد و عتیقهای نبود و ظاهراً آدم بزرگها هر سال ميتوانند یک سر رسید جدید چاپ کنند که از سر رسیدِ سالِ قبل خوشگلتر و نفیستر باشد. اما هنوز مدتی زمان ميخواست تا بفهمم که سر رسید دقیقاً به چه دردی ميخورد.
*
سال اول دبیرستان، چند سالی از آشنایی من با پدیدهی سر رسید ميگذشت و ضمیر ناخودآگاهم در تلاش بود تا کاربردی برای این هدیهی هر ساله بیابد تا سر رسیدها، هر سال در پیِ سال دیگر، سفید و خالی سپری نشوند. از آن سال سر رسید به دفترچهی دایماً همراهِ من در کیفِ مدرسه تبدیل شد. هر شب که کتابها و دفترهای روز گذشته را در ميآوردم و کتابها و دفترهای روز بعد را در کیف ميچیدم، آنچه دست نخورده ميماند، سر رسید بزرگ و قرمز رنگی بود که هر روز ميرفت و ميآمد.
سال اول دبیرستان عادت کردم برنامههای روزانه، کتابهایی که ميخوانم، جلسات هفتگی و اردوهایی که ميروم، همه را توی سر رسید بنویسم. خلاصه و تیتروار. این تلاشِ من گاهی منجر به یادداشت ابیات مفصلی از منطق الطیر و بوستان و ... ميشد و یا تکبیتها و احادیثی که توی روزنامه، پشت بلیط اتوبوس و یا بالای تخته کلاس خوانده بودم.
از سال 76 سنتِ نوپای «سر رسید نوشتن» با آیین نوظهور «سر رسید خواندن» در هم آمیخت! آن چه قبلاً نوشته بودم، فقط در فاصلهی سه–چهار ماه، آنقدر برایم جذاب بود که وقت زیادی برای خواندنِ چندین بارهشان صرف ميکردم. همین لذتِ خواندن، انگیزهای شد برای این که مفصلتر بنویسم. وقتی مداد به دست ميگرفتم تا بنویسم، مدام به لحظهای فکر ميکردم که بعد از چند سال بر ميگردم و آن نوشته را ميخوانم.
در آن سالها، هرگز پای خوانندهی دیگری در میان نبود. اصلاً نوشتهها هیچ مخاطبی نداشت. خودم مينوشتم و خودم ميخواندم. از 1375 تا امروز شاید به تعداد انگشتان دست هم کس دیگری نوشتههایم در سر رسیدها را نخوانده باشد.
*
هر سال سر رسیدهایی که حالا دیگر پدر به هدیه ميآورد رنگشان عوض ميشد:
75: قرمز؛ 76: سرمه ای؛ 77: خاکستری؛ 78: آبی؛ 79: بنفش؛ 80: قهوه ای؛ ...
و رویدادهای هر سال به نوعی متأثر از رنگ جلد سر رسیدها، در خاطرم مانده است. اتفاقات، رنگ گرفته است. رنگِ روحِ هر سالم را.
رسم و سنت سر رسید نوشتن من، حتی از 1381 که وبلاگ مينویسم، چندان تغییری نکرده است. گاهی کم و زیاد يا دیر و زود دارد، اما الحمدلله سوخت و سوز ندارد. تا همين امروز هم سر رسيدهايم را يكي يكي پر مي كنم و آخر سال زير كتابخانه ميچينم. حالا گاهي اوقات يادداشتهاي جلسات كاري، قرارهاي ملاقات، سرفصل سخنرانيها، خلاصه تصميمات و ... را هم در سر رسيدها مينويسم. اما هنوز صفحات شخصي زيادي در هر سال وجود دارد.
*
وبلاگ نویسی، آن اوایل، برایم وحشتناک بود.
هر چند كه ساختار رسانهای وبلاگ شبیه سر رسید بود: روزانه و پشت سر هم؛ با قابلیت ورق زدن گذشتهها؛ روزهای آینده هم خالیِ خالی. جلد و رنگ وبلاگ هم ميتوانست تغییر کند و رنگ و بوی روح آدم را بگیرد؛ اما برای من حضور مخاطب هراسانگیز بود. من هرگز پیش از آن برای دیگری سر رسید ننوشته بودم. ميترسیدم از این که اگر کسی سر رسیدهای من را بخواند، چه فکری ميکند و چه نظری ميدهد؟
سر رسیدهای من پر بود از اظهارنظر درباره ی دیگران؛ نقلِ رمزگونِ وقایع و رویدادها و تحلیلشان از نگاه خودم و برای خودم.
آن روزها هنوز قبح وبلاگ نشکسته بود. هنوز محتوای فارسی در اینترنت آن قدر زیاد نشده بود که کسی وقت نکند شما را ببیند. هر چیزی که مينوشتی بارها خوانده ميشد و از آن ناگوارتر، ميشد برایش کامنت گذاشت!
هنوز رمزگذاری، انتشار نظرات بعد از تأیید و ... اختراع نشده بود و امکانات فنی وبلاگنویسی نميتوانست حاشیهی امنیت مناسبی برایتان ایجاد کند.
طبیعتاً برای رهایی از تحملِ بارِ سنگینِ تحول، از سر رسید به وبلاگ، من به سمت استفاده از نام مستعار رفتم و کم کم کار به ایجاد شخصیت مجازی هم کشید!
من نیاز به گذرِ زمان داشتم تا بتوانم شرایط و محیطی را که در آن رشد پیدا کرده بودم و به آن عادت داشتم و آن را دوست داشتم و حتی برایم مقدس بود تغییر بدهم.
از 81 تا 85 وبلاگ نوشتن با نام مستعار را ادامه دادم تا یاد بگیرم که در دنیای سر رسیدهای آدمهای دیگر چه ميگذرد. این دوران، رشد و خیر و برکت زیادی برای من داشت و از آن بسیار آموختم.
*
ورود به «راوی» و نوشتن در کنارِ مجیدِ عزیز از سال 85، نقطه عطفی در تاریخ سر رسیدنویسی من به شمار ميآید.
من از شهریور 85 تصمیم گرفتم که با نامِ حقیقی خودم در دنیای شیشهای سر رسید بنویسم. حالا من آماده شده بودم که حرفهایم را با امضای خودم در معرض دیدِ همه بگذارم. همگانی که از قبل من را ميشناختند و نوشتههایم در شناختشان اثر ميگذاشت و دیگرانی که ميتوانستند از طریق این نوشتهها با من آشنا بشوند و از من شناخت پیدا کنند.
«راوی» دریچه ی ورود من به هویت واقعی خودم در دنیای مجازی بود.
اما در سه سال گذشته، بزرگی و اسم و رسمِ «راوی» اغلب مانع از آن شده است که حقیقتاً خودم باشم.
«راوی حسین» معمولاً پیامبرپارهوقتی است که برای شاگردانش و برای دوستانش اهمیت زیادی قایل است و با استخدام ادبیاتی جدی و تا حدودی متکلف، بدنبال اقناع و جذبِ آنهاست. راوی روایت ميکند از آن چه احساس مسئولیتش را تحریک ميکند. در حقیقت «راوی» حق ندارد خودش باشد. «راوی» باید چشم و گوش و زبانِ دیگران باشد و این البته اشتغال بسیار شریف و مغتنمی است.
*
صاد و القرآن ذیالذکر
همهی آن چه تا حالا به تفصیل شرح دادم از یک سو و دلایل دیگری که ذکر خواهم کرد از سوی دیگر، من را وا داشت تا پنجرهای دیگر بگشایم و سر رسید دیگری را افتتاح کنم. به نظرم «صاد» شروع يك مرحلهي جديد از پوستاندازي من در دنياي مجازي است.
واضح است كه این به معنی هجرت یا کوچ از «راوی» نیست. من فقط دفترچه یادداشت کوچکی تهیه کردهام که گاه و بیگاه چیزهای خاصی را در آن یادداشت کنم. «راوی» همچنان محترم و منظم از سوی من و محترم و نامنظم از سوی مجید به کار خود ادامه خواهد داد ان شاءالله.
*
مبتلا شدن من به وبلاگ و معتاد شدن به نوشتن در فضای مجازی، کم كم داشت حس و حالِ دست به قلم بردن و سر رسید نوشتن را در من از بین ميبرد.
در این سالها بارها آرزو کردهام که کاش دفتر کوچکی ميداشتم و آن چه دیدهام، شنیدهام و یا اندیشیدهام در آن ثبت ميکردم. کاش بشود این دفترچه را بر اساس موضوع و تاریخ مرتب کرد و کاش صفحات آن هیچ وقت تمام نشود. کاش این دفترچه همیشه همراهم باشد و دیگران هم بتوانند به آن مراجعه کنند.
بارها پیامکهای قشنگی برایم رسیده است و یا پیامکهای جالبی نوشتهام که هیچ کجا ثبت نشده و به وادی فراموشی رفته است. همین «روایت امروز»ها که بالای صفحهی راوی نوشته ميشود، جایی برای انباشت و ذخیره ندارد.
«صاد» را برای همین راه انداختم؛ برای ثبت خرده ریزهایی که از این طرف و آن طرف ميرسد و برای بایگانی فکرهای کوتاه و احساسات زودگذری که به نظرم مرورشان در آینده شیرین باشد.
«صاد» را برای خودم مينویسم. به دور از همه ی تعلقاتی که پیش از این داشته ام. سعی ميکنم رو دربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و کمتر حاشیه بروم و فقط اصل مطلب را بگویم. بدون روده درازی، خلاصه و کوتاه. خیلی خیلی کوتاه.
برای آشنایانم حتماً در «صاد» چیزهای جالبی هست و خواهد بود که شاید دربارهی خودشان باشد و ثبت لحظات کوتاهی که حضوراً و یا غیاباً با هم داشتهایم. برای دیگران هم شاید آیهای و یا حدیثی و یا حکایتی ناب پیدا کنند و یادگاری داشته باشند.
«صاد» سر رسید دیجیتالی من است و ان شاءالله خواهد بود. از ابتدای بهار واقعی، ربیع الاول 1431، در آن مينویسم؛ تا وقتی خدا بخواهد.
قدم رنجه بفرمایید.
منتشر شده توسط حسين غفاري
چهارشنبه، ۱۹ اسفند ۱۳۸۸ حسین غفاری نظرات (8) عناوین دیگر :
كنكور وجدان - وهابيت
«سر رسید» داشتن
قصه هاي پيامبران (3)
دلم گفت بگويم بنويسم
صياد دلها
نظرات
دوشنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ - ساعت :۸:۴۸ بعدازظهر
امیر فرشاد ابراهیمی
دقیقا این سررسید عالمی داشت ها ! یه سری هم بودند که معروف بودند به حاجی سررسیدی از این حاج آقاها که تریپ امنیتی دوست داشتند بزنند و خونه خاله شون هم می رفتند این سررسید همراهشون بود کلاس بود دیگه بعضی ها هم مثل من عاشق این بودند رو جلد سررسید از اون برچسبهای عکس شهید که اون روزها مد بود بچسبونند و این ور و اون ور با خودشون ببرند . خلاصه نوستالوژی ای بود این سررسید .
دمتون گرم با این پست حالی بما دست داد
...
جمعه، ۲۰ فروردین ۱۳۸۹ - ساعت :۱۰:۳۹ صبح
مهدی
منو میشناسید ..
میخواستم درباره ی ما رو بخونم دیدم خیلی با اونی که می گفتید فرق داره .......راوي حسين: اصلا متوجه منظورتون نشدم. اگر مشكلي وجود دارد كمي واضح تر بنويسيد.
جمعه، ۲۱ اسفند ۱۳۸۸ - ساعت :۶:۴۴ بعدازظهر
غلامرضا همداني
قبلا یکی دیگر به اسم صاد داشتی !!!
.................
راوي: شما درست مي فرماييد. از معاصي دوران نوجواني بود.
جمعه، ۲۱ اسفند ۱۳۸۸ - ساعت :۱۱:۵۷ صبح
At
من نیز یک سررسید آبی دارم که الان برایم کتابی مقدس است !
این حس خواندن نوشته های خود آدم باید تجربه شده باشد تا لذتش درک شود !
یا حی !
جمعه، ۲۱ اسفند ۱۳۸۸ - ساعت :۰:۳۰ صبح
طواف عشق
سلام
قال الله الحکیم فی کتابه الکریم:
یا ایها الذین امنوا اتقوالله
نوشته هاتونو خیلی می پسندم
چند ماهی میشه که به راوی سر میزنم
صاد هم بسیار زیباست...1000 نکته در یک جمله
اگر رخصت می دهید راوی و صاد را در محفل عشق لینک کنم قدم رنجه بفرمایید
تا دم لحد یا علی مدد!
پنجشنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ساعت :۲:۱۷ بعدازظهر
!!!!
http://dariche.aminus3.com/image/2010-03-11.html
پنجشنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ساعت :۰:۱۶ صبح
امیرحسین
الان داشتم همزمان با مهدی صحبت می کردم. گفتم رفیقمون کرده دوتا. نه سه تا! گفت هشت تا!!
خوشحال شدیم در آخرین وب بینی سال غیرواقعی چیز نویی دیدیم. انشاالله زنده بودیم هم بیشتر ببینیم هم بیشتر!
امسال کمی سخت تر شروع می شود...
چهارشنبه، ۱۹ اسفند ۱۳۸۸ - ساعت :۶:۳۳ بعدازظهر
مجتبی
سلام
مبارک است