روایت امروز
...
نه برادران! چیزی عوض نشده‌است و هنوز هم اُس‌الاساس بنای انقلاب اسلامی بر مبارزه است و هنوز هم ما محتاج هستیم که روح حماسه و ایثار را در میان مردم زنده نگاه داریم، بسیج را تقویت کنیم، اسلحه بسازیم، عاشورا را حفظ کنیم، فرهنگ مصفای عاشوراییٍ جبهه‌های جنگ را اشاعه دهیم و خود را برای یک نبرد طولانی و همه‌جانبه با شیطان آماده کنیم...
سیدمرتضی آوینی رحمه‌الله علیه
آینه‌ی جادو، جلد دوم، مقاله‌ی اول
1367 ه.ش.










 
دوشنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۸

و صبح جمعه‌اي كه گذشت، هواپيمايي «آرش» را به لندن برد تا از آن‌جا راهيِ شيكاگو شود. جايي كه اصلاً خيال نمي‌كنم روزي پايم بدان برسد؛ و دستم به «آرش» البته اميد دارم كه برسد، نه هرچند زود.
*
شبِ پنجشنبه، از قم يك كله آمده‌بودم به هواي ديدن «آرش» و با «مجيد» قرارمان دم درشان بود؛ حدود هشت و نيم شب. به گمانم كمي بيش از يك ربع ساعت حرف زديم و خنديديم و آخر بر سر و روي هم بوسه داديم و بدرود گفتيم.
و فكر من تمام به يك شيشه مرباي تمشك بود: اول آشنايي‌مان.
*
«عليرضا» تماس كه مي‌گيرد براي دعوت به عروسيِ «آرش»، پشت تلفن، از صد و پنجاه كيلومتر آن‌طرف‌تر، پرتابم مي‌كند به ده پانزده‌سال پيش، مدرسه‌ي راهنمايي و پسربچه‌هايي كه تابستان رفته‌اند شمال...
اولين تصويري كه از «آرش» در ذهنم هست؛ يكي از صندلي‌هاي دو نفره‌ي نزديك ته اتوبوسي كه ما را از محمودآباد به تهران بر مي‌گرداند، هوا تاريك شده‌است و بچه‌ها خسته و كوفته از اردويي تشويقي، خواب و خمارند. هنوز چند نفري آن ته اتوبوس، دور معلمي حلقه زده‌اند و شعر مي‌خوانند. من نشسته‌ام كنار پسري ريزجثه كه نمي‌شناسمش. هم‌دوره‌ي‌مان است و اول مسير كه پهلويش نشستم سلام كرديم و همين.
بين راه اتوبوس يك‌جايي نگه مي‌دارد براي خريدن سوغاتي و پسرك يك شيشه مرباي تمشك مي‌خرد و چون ساكش لاي بارهاست، به ناچار شيشه را دست مي‌گيرد تا نشكند و مربا نريزد.
حالا هوا تاريك شده‌است. من بيدارم و به او نگاه مي‌كنم. روي صندلي خوابش برده و با وجود قد كوتاهش، آنچنان ولو شده كه پاهايش تقريباً به كف اتوبوس رسيده‌است. اندكي از سرش را به پشتي صندلي چسبانده و بقيه‌ي سر و گردن و كمرش دارد وزن بدن را ميان زمين و هوا تحمل مي كند. در چنين حالي شيشه‌ي مرباي تمشك را صاف و محكم روي شكم نگه داشته و خوابيده. خواب و بيدار است. درِ شيشه‌ي مربا تَرَك دارد يا شايد شُل است. كمي كه اتوبوس مي‌پيچد يا ترمز مي‌زند و يا تكاني‌مي‌خورد، چشم‌هايش را باز مي‌كند و اندكي از آب مربا كه از ديواره‌ي شيشه روان شده‌است ليس مي‌زند. زبان كوچكش را آن‌قدر كه لازم باشد بيرون مي‌آورد و شيشه‌ي مربا را مي‌ليسد و دوباره چُرت مي‌زند.
«آرش» دقيقاً از همين جا براي من شروع شد. آن‌قدر بامزه بود كه تا تهران تماشايش كردم.
*
و بعد از آن در راهنمايي و دبيرستان هيچ اتفاق خاصي ميان ما نيافتاده بود تا سال آخر كه دل‌بستگي و وابستگي‌مان به مدرسه، هم‌پالكي‌مان كرد و انس گرفتيم در اردوي درسي بين دو ترم و بعدش هم در رامسر. «آرش» حافظ را دوست داشت و همراه داشت و در اوقاتي كه هر پسر نوجواني در سن و سال ما پي دل و دلدارش را مي‌گرفت، مرتب حافظ مي‌خواند.
نه آن‌موقع‌ها قرار بود من معلم ادبيّات بشوم و نه او مايل بود خلوتش را با ديگري تقسيم كند. اما به گمانم اين‌كه من از حافظ خواندن او خوشم مي‌آمد را مي‌دانست و يا شايد گفته بودمش.
حالا كه اين را مي‌نويسم، احتمالاً او اولين فال حافظش را در شيكاگو گرفته‌باشد.
*
شب‌هاي تاسوعا به گمانم منزل مادربزرگ «آرش» نذري مي‌پختند تا صبح؛ و دو سالي كه قسمت شد ما شب تاسوعا «پنبه‌چي» باشيم، براي اين بود كه «آرش» از آن طرف برود پيروزي؛
و شب تاسوعا پنبه‌چي رفتن از بزرگ‌ترين ول‌گردي‌ها و سفرهاي درون‌شهري ما بچه مثبت‌هاي دوره‌ي بيست در سال‌هاي پاياني دبيرستان بود.
*
از دبيرستان و «آرش» چيزهاي كم‌رنگ ديگري هم در خاطر دارم كه ارزش پر رنگ كردن ندارد.
*
به فاصله‌ي كمي از آن كه در تبعيدي خودخواسته گذارم به يزد افتاد، بچه‌ها چند باري آمدند ملاقات و «آرش» دو بار.
و آن دوبار با «هادي» و «محمدرضا» گرم گرفت.
پس دنيا آن‌قدر كوچك بود كه «هادي» و «آرش» به فاصله‌ي كمي از آشنايي در يزد، دانش‌جوي كارشناسي ارشد و هم‌كلاسي هم شدند در خاك‌سفيد و رابطه‌ي من با «هادي» اين‌بار به‌بهانه‌ي «آرش» ادامه يافت.
و وقتي هفته‌ي پيش بين دو نماز، «محمدرضا» بعد از عمري زنگ زد، حدس نمي‌زدم كه چكار داشته باشد و بعد كه گفت شماره و برنامه‌ي خداحافظي «آرش» را مي‌خواهد، چيزهايي از ماجراهاي يزد و آن نامه‌ي كذايي محرمانه و ... به خاطرم آمد كه جاي گفتنش البته اين‌جا نيست.
*
گفتم نامه، يادم آمد يك‌سال بعد از ما «آرش» مشرف شد به عمره‌ي دانش‌جويي و در بدرقه‌اش نامه‌اي نوشتم و تجربه‌هاي سفر خودم را برايش گفتم.
نامه‌ي من بيست بند داشت و سال بعد كه «علي» داشت مي‌رفت، خواستم تا نسخه‌اي از آن نامه را به او هم بدهم. اما نامه‌ي «علي» نوزده بند شد. چون بند بيستم فقط براي «آرش» بود.
*
نام فاميلي «آرش» از همان موقع در مدرسه -و حتي تا بعد از آن- تك بود و رمزگشايي از آن براي من معلوم كرد كه يك‌جورهايي هم‌شهري «عزيز» مي‌شوند؛ و اين «عزيز» كه گفتم همان مادر است در گويش مازني؛ پس اگر خوب چرتكه مي‌انداختي با «آرش» پسرخاله مي‌شديم و لذا آش‌رشته‌هاي معروف خانه‌ي آن‌ها، تا امروز نزديك‌ترين ويرايش به آش‌رشته‌هاي «عزيز» حساب مي‌شود. «آرش» هم اين را مي‌دانست و «عزيز» هم...
و حالا كه نگاه مي‌كني مي‌بيني كه اين آش‌رشته‌ها در طول تاريخ چه كساني را كه به هم نزديك نكرده‌است!
*
در روزگار دانش‌جويي، اشتغال «آرش» در مدرسه‌ي راهنمايي بهانه‌اي بود تا هر وقت به تهران مي‌آيم و سري به «امين» و «عليرضا» مي‌زنم، او را هم ببينم. بعدها كه معلم شدم، تجربه‌هاي او بيش از ديگران به كارم آمد. هر چند كه خودش تخته و كلاس را بوسيد و كناري نهاد، اما دلش هميشه با مدرسه بود و معلم‌هاي بي‌چاره‌اي كه كم‌كم تبديل به دكوراسيون كلاس درس مي‌شوند و رنگ پوستشان با رنگ جلد كتاب‌هاي درسي يكي مي‌شود...
*
هفته‌ي شهداي هشتاد و سه، نقطه‌ي عطفي در روابط ما محسوب مي‌شود. آرش تمام قد آمده بود تا كمكمان كند و كار پيچيده‌ي برق‌كشي و روشنايي نمايشگاه را با «حسين» و «سعيد» به عهده بگيرد.
اولين باري كه سمند ال ايكس ديدم همان روزها بود و شبي را به خاطر مي‌آورم كه جعبه‌هاي چوبي مهمات را پشت سمند گذاشتيم و رفتيم و از پارك نزديك مدرسه خاك آورديم. صندوق عقب ماشين لوكس و صفر پدر «آرش» را پر از خاك باغچه كرديم و توي حياط مدرسه خالي كرديم!
تمام قد كه گفتم، منظورم همين بود.
*
و شايد «اميرحسين» نداند و به خاطر نياورد كه اول سبب آشنايي ما با او، همين «آرش» است. سال هشتاد و سه ما در مدرسه غريبه بوديم و هيچ‌كس را نمي‌شناختيم. نه معلم، نه دانش‌آموز و نه سيستم را. تجربه‌ي «آرش» و يكي دو نفر ديگر و آشنايي آن‌ها با بچه‌ها راهنماي ما بود.
«آرش» آن‌قدر مرام گذاشت كه از جايگاه معلمي در جلسه‌ي معارفه‌ي ما با «اميرحسين» نشست و به عبارتي به ما وزن داد.
از ذكر جزييات بيش‌تر اين خاطره به دلايل امنيتي معذورم. همين‌قدر هم احتمالاً «حاجي» سبيلم را دود بدهد!
::
... و شب جمعه، ساعت ده بود كه «اميرحسين» با موبايل من به «آرش» زنگ زد تا از او خداحافظي كند.
*
«آرش» حتي پاي آن نامه‌ي سرگشاده را هم امضا كرد و بعد اين رفاقتش را با بچه‌هاي گروه شهدا ادامه داد تا رضوان. «آرش» قسمتي از اولين جهادي رضوان را هم حضور داشت. باورش سخت است؟
شبِ خداحافظي هم تذكر بجايي درباره‌ي تربيت ياور براي امام زمان (عج) داد كه به بچه‌هاي رضوان برسانم.
::
گفت در چمدانش كتاب «توسعه و مباني تمدن غرب» آويني را گذاشته تا ببرد در محل (!) مطالعه كند و «خدا بود و ديگر هيچ نبود» را كه دست‌نوشته‌هاي آمريكا و لبنانِ چمران است.
*
در جهادي‌هاي فارغ‌التحصيلي هميشه بود و در سايه بود. تصاوير بم و دلوار هنوز در خاطرم هست. سال آخري كه او رفت و من نرفتم، سال «امير»، وقتي برگشتند، آمد درِ خانه‌ي‌مان و مفصل حرف زديم. اتفاقات آن اردوي خاص را «آرش» برايم تعريف كرد و بعد از آن از اين قسم تعريف‌ها زياد براي هم داشتيم.
عصبانيتش را از برخوردي كه با او شده بود، كه جايگاه معلمي داشت براي برخي كوچكترها، و برخي آدم‌هاي كج‌فهم ندانسته تخطئه‌اش كرده‌بودند، هنوز به خاطر دارم.
*
و به خاطر دارم ماجراي بشاگرد را كه آمده بود و توي كوچه برايم تعريف مي‌كرد كه كجا رفته‌اند و چه‌ها ديده‌اند.
و يادم هست آن صبح خنك تابستاني را كه با «رضا» از او در پارك فدك مصاحبه گرفتيم براي مستند بشاگرد. (راستي «رضا»! تو كجايي؟)
*
و در آن سال‌هايي كه بعد از ازدواج، ساكن مجتمع نرگس بودم، هر روز از جلوي خانه‌ي‌شان مي‌گذشتم و هيچ فكر نمي‌كردم روزي بيايد كه او اين همه از خانه دور باشد.
گفتن از ماجراهاي اسباب‌كشي خانه‌ي ما و مهدكودك و جلسات رازدل و سحر و جلسه‌ي دفاع «عليرضا» و جلسات دوره‌اي فروردين‌ماه و ... بماند براي وقتي ديگر.
*
بيست و پنجم مهر هشتاد و هفت، چهارده ماه پيش، با «امير» نشسته‌ايم توي ماشين «آرش». «امير» شام عقدش را به رفقا توي مغازه علي‌آقا داده‌است و حالا كه همه رفته‌اند، «آرش» دارد تازه‌داماد را مي‌رساند خانه؛ من كه البته همسايه‌شان هستم.
«امير» مي‌گويد كه بعد از ازدواج قصد دارد برود لارستان، شهر همسرش و من هم اولين بار از عزم عزيمت به قم مي‌گويم.
«آرش» بين ما مجرد است و بسته‌ي تهران. نصيحتمان مي كند كه بايد به فكر برگشت هم باشيد و مي‌گويد پمپ بنزين براي بنزين زدن خوب است، اما به درد اقامت نمي‌خورد؛ چون در آن صورت فلسفه‌ي وجودي‌اش زير سؤال مي‌رود!
مي‌فهمم چه مي‌گويد. اما «امير» تصميمش بلندمدت است و من هم به كوتاه‌مدت فكر نمي‌كنم. با خودمان فكر مي‌كنيم كه بالاخره لابد در سال‌هاي آينده دوباره به تهران سر مي‌زنيم و همديگر را مي‌بينيم.
::
تابستان امسال، براي عروسي «امير» از ترمينال جنوب مستقيم به تالار مي‌روم و با «آرش» گپ مي‌زنم. البته چيزي بروز نمي‌دهد. «امير» فرداي عروسي‌اش رفت لار و براي عروسي «آرش» هم نيامد تهران.
*
همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد: خبر عقد، عروسي و مسافرت «آرش» يكي پس از ديگري غافل‌گيرم كرد.
عروسي‌اش را هم نمي‌توانم تا انتها بنشينم. بايد زودتر به قم برگردم. يك نظر مي‌بينمش و تبريك مي‌گويم.
*
سر نماز بودم كه خودش زنگ زد و خواست تلفني خداحافظي كند. گفتم حتماً مي‌آيم براي خداحافظي.
همان‌جا سر سجاده لاي كتاب را باز كردم:
الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فَالَّذِينَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ
وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآَيَاتِنَا فَأُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ
وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقًا حَسَنًا وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ
لَيُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلًا يَرْضَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِيمٌ حَلِيمٌ

(56-59 حج)
*
در اين شش ماه گذشته، من و «آرش» حضور كم‌رنگي در زندگي يكديگر داشته‌ايم. متأسفانه علي‌رغم همه‌ي آن‌چه گفتم، به دلايل متعددي، فاصله‌ي‌مان روز به روز بيش‌تر شد.
هرچند اگر حالا بخواهم عكسي از او در قاب خاطراتم نگاه دارم، ترجيح مي‌دهم عكسي از ماقبل ارديبهشت هشتاد و هشت باشد؛ اما همه‌ي اين‌ها كه نوشتم براي خاطر عزيزي است كه همچنان عزيز است.
*
شبِ پنجشنبه، از قم يك كله آمده‌بودم به هواي خداحافظي با «آرش».
با تازه‌عروسش دارد مي‌رود آمريكا (به قول خودش استكبار خونخوار جهاني) بنزين بزند.
شايد هم از آن‌جا يك شيشه مرباي تمشك سوغات آورد.
::
صبح جمعه بود كه «آرش» رفت.



پ.ن:
+ نام فاميل همه‌ي رفقايي كه در بالا ذكرشان رفت پيش خودم و خودشان محفوظ است. شما خواننده‌ي محترم مي‌تواني همه را آدم حسابي فرض كني.
+ حتماً چيزهايي را از قلم انداخته‌ام؛ عمداً و سهواً. رفقا يادآوري بفرمايند لطفاً.



منتشر شده توسط حسين غفاري
دوشنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۸     حسین غفاری     نظرات (13)

عناوین دیگر :
طواف دوست
كنكور گرسنگان
حسرت‌های یزد
راهیان نخلستان - یادداشت های یک سفر غیرمعمولی
كنكور وجدان - وهابيت



نظرات



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
جمعه، ۷ اسفند ۱۳۸۸ - ساعت :۱۱:۰۳ بعدازظهر
حاجی
مدینه گفتی و کردی هلاکم
    hajmir@gmail.com    
جمعه، ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ - ساعت :۱۰:۲۱ صبح
At
من مانده ام که آیا این سن و سال یارای تحمل این همه خاطره را دارد؟!! چه زندگی خوبی...! یا حی !
جمعه، ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ - ساعت :۴:۴۷ صبح
زمانه
سلام. متن را که خواندم فکر نمی کردم منظور آرش کیا باشد! اما کامنت خودش را که خواندم دیدم خودش است. دروغ نگفتم اگر بگویم همین امشب بهش فکر می کردم. داشتم می گفتم یک بار صندوق عقب ماشینش را محکم بستم. خدا کند بخشیده باشدم!!! راستی آرش جان! من از همین الان عزا گرفته ام که ماه رمضون سال دیگه با کی برم پارك جمشیدیه؟! سفرت به خیر برادر...
یکشنبه، ۲۷ دی ۱۳۸۸ - ساعت :۱:۲۵ بعدازظهر
افسون گر
خط اول صحبت های آقای حاجی چقدر شبیه حرف های ... است... "یک مشت دختر سوسول تیتیش مامانی جمع شده اید وبلاگ می نویسید! وبلاگ نویسی کار دخترهاست!"
شنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۸ - ساعت :۵:۵۰ صبح
حاجی
یک مشت دختر سوسول تیتیش مامانی جمع شدین دور هم!!! واقعا که فعل "وبلگ" رو صرف کردی. هم خودت هم کامنت چیات. آرش جان هرچند قسمت نشد خداحافظی کنم ولی امیدوارم به سلامتی بری و برگردی. من هم بجای گوشی از وبلاگ حسین برای خداحافظی استفاده میکنم. یا حق
شنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۸ - ساعت :۰:۰۷ صبح
محمد مهدی
شاید هرگز نتونم انقدر گسترده در مورد آدم های دور و برم متن بنویسم چون ممکنه همشون مثل آقای حاجی سیبیل نداشته ی ما رو ...
    molisoltani@yahoo.com    
پنجشنبه، ۲۴ دی ۱۳۸۸ - ساعت :۱۱:۱۵ بعدازظهر
آرش
سلام بر حسین عزیز و بقیه رفقا متنی که نوشتی ما را ترکاند ترکاندنی! چسبید نیرو داد و هوایم را عوض کرد جوابی خواهد داشت نمی دانم کی و به چه شکل
    arashkia2002@yahoo.com    
چهارشنبه، ۲۳ دی ۱۳۸۸ - ساعت :۱۰:۴۵ صبح
امیرحسین
اتحسب انك جرم صغير/ وفيك انطوى العالم الاكبر... هر رابطه یک عالم تعریف می کند برای خودش! وای به روزی که مجبور شویم بگذاریم و بگذریم! چقدر عالم داریم ماها! (همش به فتح ل!) خواستم جواب مجتبی را بگویم به نقل از خودت.گذاشتم خودت بگی. ولی بگو تا بقیه هم از مزایای زندگی جدیدت مطلع شوند!
سه شنبه، ۲۲ دی ۱۳۸۸ - ساعت :۴:۱۵ بعدازظهر
علی آقا مربی
شاید در اصل ماجرا فرقی نکند ولی شیکاگو نرفته میلواکی
سه شنبه، ۲۲ دی ۱۳۸۸ - ساعت :۲:۵۷ بعدازظهر
حامد عزيزي
منم تو بشاگرد ديدمش.خوب بود.انشا الله خوب بماند. يا علي
سه شنبه، ۲۲ دی ۱۳۸۸ - ساعت :۱۰:۲۷ صبح
محسن
سلام با اینکه سرم شلوغه خط اول را که خواندم نتوانستم تا اخر نرسم.... تصاویر من هم از "آرش" هرچند کم اما آرام است و همین آرامش زیبایش هم کرده. الان فهمیدم که رفته. با اینکه مدتها هست که ندیدمش و حتی اگر هم همدیگر را ببینیم صحبتمان از سلام و علیک عادی کمی فراتر میرود! دلم برایش تنگ شد.
    azizi.mohsen@gmail.com    
دوشنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۸ - ساعت :۱۰:۳۷ بعدازظهر
حسین ط
اولین بار تو راهرو دانشکده دیدمش....
    ty@w.com    
دوشنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۸ - ساعت :۱۱:۳۲ صبح
مجتبی
من مانده ام در فرصت حوصله شما! خوش به حال رفقایتان!
پدیده‌ی «باحجابان بی‌حیا» در تلویزیون ایران
مطلبی بسیار خواندنی درباره‌ی ابعاد پنهان بی‌حیایی باحجابان:
«ارتباطات غیر کلامی» وجه مهمی از ارتباطات انسانی است. بر خلاف پندار عمومی ارتباط‌گران که در آن وجه کلامی ارتباط از اهمیت و اولویت بالاتری برخوردار است، دانش ارتباط‌شناسی و ذهنیت متخصصین این عرصه، وجه غیرکلامی ارتباط را جدّی‌تر و با اهمیت‌تر از وجه کلامی می‌شناسد...

لطفا مدیران مدارس نخوانند
... البته مدیری که چنین چیزی از معلم المپیاد می‌خواهد، هرگز به ‌روی خودش هم نمی‌آورد که سرنوشت دانش‌آموزی که به امید فتح افق‌های دور (و البته با اخذ شهریه اضافه به نام کلاس المپیاد) به ‌زور به کلاس المپیاد فرستاده‌ می‌شود، هیچ اهمیتی ندارد...

بازی جدی است!
در ویژه نامه‌ی نوروز 90 هفته نامه‌ی پنجره، پرونده‌ای برای بازی‌های رایانه‌ای کار شده که محمد سیدغراب زحمتش را کشیده. چند تا مصاحبه و مقاله با دیدگاه‌های مختلف جمع کرده‌اند که خواندنی است.
یک چیزی هم خودم نوشته‌ام که مستقلاً در راوی منتشر می‌کنم.

درباره فتواي التزام عملي به ولايت فقيه
همه چيز از انتشار يك استفتاي فقهي درباره ي ولايت فقيه از آيت‌الله خامنه‌اي شروع شد. جنجال رسانه‌اي و ديگر هيچ.
به اين بهانه پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبري پرونده ي خوبي در رابطه با اين موضوع جمع و جور كرده كه هنوز درحال تكميل است.
اگر حال و حوصله داشته باشيد حتماً مطالب جالبي در آن پيدا مي‌كنيد.

نمايشگاه و جشنواره بازي‌هاي رايانه‌اي تهران
به گزارش معاونت ارتباطات و بین الملل بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای، دکتر بهروز مینایی مدیر عامل این بنیاد با اعلام این خبر گفت: با توجه به افزایش کمی و کیفی تولیدات داخلی و نیز جایگاه بین المللی ایران در عرصه بازی‌های رایانه‌ای و همچنین با هدف شناخت و حمایت از ظرفیت‌ و استعدادهای موجود این صنعت در کشور، نخستین جشنواره و نمایشگاه بین المللی بازی‌های رایانه‌ای تابستان امسال در شهر تهران برگزار خواهد شد.



صفحه اصلي  :   آرشيو    :   وبلاگ تصويري  :   لينکهاي تازه  :   ارتباط با ما  :   درباره ما  :   English  :   العربيه