دوشنبه، ۹ آذر ۱۳۸۸
صد روز روزهي ننوشتن و روايت نكردن راوي بايد فطر ميشد در عيد قربان.
از اين صد روزه به اندازهي صد روايت، حرف نگفته هست و نقلِ نكرده. از اين ميان اما به چهل لحظه اكتفا ميكنم كه شايد كمي عذرِ تأخير و غيبت بجا آورده باشم:
1.
31-2– با مدرسه خداحافظي ميكنم؛ مثل هر سال. اما تعداد كمي هستند كه ميدانند اين خداحافظي يك روزه و دو روزه نيست.
2.
26-3– الان توي جلسهي پايهاي دوره شانزده فرهنگ نشستهام و دومين جلسهي تاريخ يهود و صهيونيّت تمام شدهاست. جلسهي سومي در كار نيست و كسي از ديدار بعدي خبر ندارد. به خدا ميسپارمشان كه بسيار دوست هستند.
3.
شروع كه ميكني به خداحافظي همهي چيزهاي دوستداشتني شروع ميكنند به چشمك زدن: ادارهاي كه آن همه منتش را ميكشيدي، وزارتخانهاي كه دنبالش بودي، سازماني كه اين همه برايش صبر كردي؛ جواب همه مثبت است و تو داري ميروي!
4.
29-3- «حميد» يك صف جلوتر از من نشستهاست كنار دستِ پدرش. آفتاب، ابر، باد، باران، خنده، گريه، تكبير، كف، صلوات. بعدِ نماز دوستِ پدرش ميگويد بايد برايش آستين بالا زد. ميگوييم انشاءالله.
5.
30-3- آخرين جلسهي «اصحاب سبت». سه ساعت يك نفس حرف ميزنم. صد و شصت و پنج صفحه اسلايد و صد و ده سال تاريخ معاصر. خداحافظي ميكنيم با هم و با ساختمان كوچهي اركيده.
6.
هفت شب و هفت روز؛ كوچه به كوچهي شهرِ جديد را دنبالِ خانه ميچرخيم. شبِ هفتم مثل قصه ها «علي» ناغافل زنگ ميزند و، مثل هميشه، آنگونه كه گمانش را نميكرديم خانهدار ميشويم. خانهاي مناسب و صاحبخانهاي ايدهآل.
7.
الان داريم با «اميرحسين» از قم برميگرديم. صبح رفتيم و «خانهي پلاك 46» را تميز كرديم و چقدر حرف زديم. دارم به رانندگي توي اين جاده عادت ميكنم.
8.
13-4- باز اسبابكشي و كارگرهاي زباننفهم و زباندراز. كاميونِ اثاث ده صبح راه ميافتد و دمِ غروب –شش بعدازظهر- ميرسد قم. صد و بيست كيلومتر در هشت ساعت! تخليه كه ميكنند هوا كاملاً تاريك است.
9.
13-4- هر چه فرش داريم پهن كردهايم توي هال. باز نصفِ سالن خالي است؛ از بس كه بزرگ است!
10.
14-4- كارخانهي ريسباف، با اين همه ستون آجري و سقف خشتي با چشمههاي نور را كردهاند راديو معارف. ديوارههاي چوبي و اتاقهاي چند در. محصول مشترك ميراث فرهنگي و صداوسيما!
11.
14-4- منا الرجا، منا الدعا، منا الخطا: منك العطا / منا الرجاء و منك العفو والجود / منا الدعاء و منك الفضل ممدود...
راديو معارف: نداي فضيلت و فطرت. موج FM رديف 99.6 و موج AM رديف 1071
12.
14-4- توي حياط منزل «علي» نشستهايم با «مهدي» و «سيدعلي» و «امين»؛ و بچههايشان ميدوند و بازي ميكنند. در كسري از ثانيه پرت ميشوم به هزار و سيصد و هشتاد و دو، كوير مركزي ايران و منزل آقاي فاطمي.
13.
14-4- اما عروسي «جلال» را نميشود كه بروم. بعد از آنهمه رنجنامه واقعاً بايد ميرفتم. حيف!
14.
15-4- «امين»، هنوز فرماندهي من، دلِ پُري دارد از دوست و دشمن. و چقدر اميد ميدهد و چقدر روشن است. خدايا شكرت!
15.
20-4- بين روز اول و روز دوم كاريام يك هفته بعلت گرد و غبار تعطيل ميشود. به اين ميگويند: پاقدمِ خير!
16.
20-4- روز دوم كاري و جلسهي خصوصي گردو وار با «علي» و «مهندس» دربارهي رسانههاي ميانجي و منجيِ رفاقت!
17.
صداوسيما سازماني است كه تأسيس شد تا حراست از بيكاري در بيايد! هر كس معناي آفيش را بداند اين جمله را تصديق ميكند. ده روز ده روز به مدت شش ماه بايد آفيش بشوم!
18.
24-4- عروسي «امير» را البته با هر جانكندني هست ميروم. مستقيم از ترمينال جنوب به هتل انقلاب. رفيق راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه و بعد از آن. حالا ميرود خانهي بخت، آن دور دورها. اميرِ مهاجر؛ اميرِ حاجي.
19.
كتاب يزد، جلد هشتم: اصغر آقا (ادامهي جلد سوم) . بعد از دو هفته وقت ميشود كه سه ساعت صحبت كنيم و بگويم در اين پنج سال چهها گذشت و چهها كشيدم (!)
20.
30-4- «رحيم» و ديگر هيچ! دستم را يك جاي مهمي بند كرده براي صفحهآرايي. به همين زودي، به همين خوشمزگي.
21.
2-5- اسمش را گذاشتم: مجيد. «مجيد» كه ميفهمد كمي دلخور ميشود. اما برايش توضيح ميدهم كه نامِ مجيد برايم تركيبي از ظرافت، معصوميت و نزديكي است و خاطرات خوشِ كودكي. اين همه احساسات براي يك پرايد، همپاي مهربان ايرانيان!
22.
12-5- امشب عروسيِ برادرم «امين» است. هنوز مشكلم را با «احمد» حل نكردهام. سيزدهسال احمد را با چقدر امين عوض كنم؟ يككله از قم رانندگي مي كنم تا تالار مفيد. آقا وحيد و عليرضايش منتظرند. شبي خوش است كه بدين قصهاش دراز ميكنيم. مبارك است.
23.
15-5- اين جلسهي طرح و ارزيابي برنامههاي راديو خيلي باحال است. همه اولش تشكر و تقدير ميكنند و بعد فحش را ميكشند به آبا و اجداد لِوِل صدا و حسِ كارشناس و لحنِ مجري. بي تعارف!
24.
17-5- چه خبر است تهران! تابستان به نيمه نرسيده جانِ همهي رفقا به لب آمده از خصم. ميخندم و حرص ميخورند.
25.
1-6- و خدا جيميل را آفريد و پس از آن گودر را. تنها كانال ارتباطي اين روزهايم با گذشته.
26.
7-6- كلاس آموزش «كول اديت پرو» و همهي چيزهايي كه نميدانستم. ياد «سيدامير» و اتاق بيست و هفت بخير!
27.
ماهِ رمضانِ قم مثل ماهِ رمضانِ يزد ميتابد. آرام و مهربان و پيوسته؛ صدا از كسي در نميآيد. اي كرمت خستهدلان را شفا...
28.
20-6- حالا فكرش را بكن يك روز هم كه آفتابي ميشوي، وسط ميدان فلسطين باشد، لابلاي اين همه جمعيت: ظهر شهادت، زبان روزه، زير آفتاب. به قول سيد: «آفتابي شديم، آفتابي شدني!»
29.
24-6- خيلي خوب است كه آدم مهمان داشته باشد. چهار تا پنج تا. زيارت، افطار، سحر، گپ و گفت. ديگر تو چه ميخواهي؟
30.
25-6- الان نشستهام روبروي پنج نفر آدمِ خوب و باخدا كه آمدهاند مهماني و هيچكدام دلشان نميخواهد امشب را بخوابند؛ از بس كه مشتاقاند به هم. در اين وقتِ خوش چيزهايي ميگوييم كه آيندهي زندگي يكييكيمان را به مرور تغيير خواهد داد.
31.
26-6- سري به دفتر «وارثين» ميزنم. فهرست شمارهي پنجم آمادهاست، ولي هنوز سفارش مطلب ندادهاند. كمي سرفصلها را بالا و پايين ميكنيم. البته بيشتر از كمي! فكر كنم صداي سردبير جديد دربيايد.
32.
29-6- بعد از نماز عيدفطر، متروي صادقيه، و چهار ساعت مونولوگ تاريخي تحليلي دربارهي خودمان و دو جفت گوش مفت كه خيلي ارزان به دست نيامدهاست. چه مرزهاي شفافي! چه همت و صداقتي! آفرين.
33.
29-6- حالا نشستهام در جلسهي فارغلي دورهي بيست و نه؛ يك جايي وسطهاي شهرك غرب، درِ زودپز را برداشتهاند و نخود و لوبياها در حال فوران به بالا هستند. از اين مطلب مهم كه بگذريم، دو تا برنامهي نمايشي خلاقانه اجرا ميكنند كه واقعاً ديدني و خندهدار است.
34.
5-7- ساعت هفت و نيم صبح وارد مدرسه ميشوم. بيست و چند جفت چشمِ سيزده چهارده ساله، به من خيره است تا دربارهي تفاوتها و شباهتهاي دوچرخهسواري و نويسندگي صحبت كنم. بچههاي اينجا هيچ كم از تهران ندارند. همانقدر سرحال و پرحرف و همانقدر كممطالعه و بازيگوش.
35.
9-7- عروسي محمد، شازده كوچولوي مسابقات قرآن مدرسه، و اين همه آدمِ آشناي فيلترشدهي ولايي توي تالار. مهندس صنايع و مدير درسخواندهي ديروز و طلبهي جوان امروز، امشب با يك دختر شهيد وصلت ميكند. حسين رانندهي ماشين عروس است و براي من معلوم نشد كه امشب بالاخره محمد خوشحالتر است يا حسين؟ يا حسين!
36.
15-7- «ادامهي روايت نوف بكالي در اوصاف شيعيان» حضرت استاد بعد از نمازِ مغرب، كمي كمتر از چهل دقيقه به منبر ميرود و سخن ميگويد. و هيچ نميشود كه در سخن صدا بلند كند يا تند شود. لبخند از لبش نميافتد؛ هر چند كه نميخندد و نميخنداند. اين لبخندِ ناپيداي دايم در حينِ كلام، از خودِ كلام شيرين تر است.
37.
22-7- شاعري در قطار قم مشهد، چاي ميخورد و زيرلب ميگفت / زندگي بي گمان يعني: طعم سوهان و زعفران، بانو!
مشهد رضوان با چاشني مشكوه ميچسبد. جوانههايي كه تازه سر از خاك درآورده و آرام آرام قد ميكشند. واقعاً چقدر بايد شكر كنيم؟
38.
8-8- به حال آنكه برون از بهشت گشته عجب نيست / كه در جهنم غربت به ياد خانه بيافتد
بچهها «فصل ديگر» را تكثير كردهاند و براي تبليغ جهادي توزيع ميكنند. چند تايي ميخرم براي هديه دادن. هديهي مناسبي است به مناسبت اين روزِ خاص.
39.
26-8- بعد از دو ماه به بهانهي «فوتبال» سري به مدرسه ميزنم. حدود نود دقيقه صحبت مي كنم در دو نيمهي نامساوي و فقط نيمي از حرفهايم را ميزنم. ديدارها تازه ميشود و رفاقتها كهنه. همهي حرف دلم با تو همين است كه دوست / چه كنم حرف دلم را، بزنم يا نزنم؟
40.
7-9- همهي اين چيزهاي بالا را دارم در جشن عروسي «آرش» مينويسم. از ماه رمضان، بعد از عقدش، قصد داشتم ببينمش و تبريك بگويم كه متصل شد به عروسي! نسيه آمدهام و زود بايد بروم. «مجيد» ميآيد با دو تا رفيق بشاگردي. كمي راجع به بوميان استراليا گپ ميزنيم و عكسي ميگيريم و داماد را نديده بيرون ميزنم. بايد امشب بروم...
از اين صد روزه به اندازهي صد روايت، حرف نگفته هست و نقلِ نكرده. از اين ميان اما به چهل لحظه اكتفا ميكنم كه شايد كمي عذرِ تأخير و غيبت بجا آورده باشم:
1.
31-2– با مدرسه خداحافظي ميكنم؛ مثل هر سال. اما تعداد كمي هستند كه ميدانند اين خداحافظي يك روزه و دو روزه نيست.
2.
26-3– الان توي جلسهي پايهاي دوره شانزده فرهنگ نشستهام و دومين جلسهي تاريخ يهود و صهيونيّت تمام شدهاست. جلسهي سومي در كار نيست و كسي از ديدار بعدي خبر ندارد. به خدا ميسپارمشان كه بسيار دوست هستند.
3.
شروع كه ميكني به خداحافظي همهي چيزهاي دوستداشتني شروع ميكنند به چشمك زدن: ادارهاي كه آن همه منتش را ميكشيدي، وزارتخانهاي كه دنبالش بودي، سازماني كه اين همه برايش صبر كردي؛ جواب همه مثبت است و تو داري ميروي!
4.
29-3- «حميد» يك صف جلوتر از من نشستهاست كنار دستِ پدرش. آفتاب، ابر، باد، باران، خنده، گريه، تكبير، كف، صلوات. بعدِ نماز دوستِ پدرش ميگويد بايد برايش آستين بالا زد. ميگوييم انشاءالله.
5.
30-3- آخرين جلسهي «اصحاب سبت». سه ساعت يك نفس حرف ميزنم. صد و شصت و پنج صفحه اسلايد و صد و ده سال تاريخ معاصر. خداحافظي ميكنيم با هم و با ساختمان كوچهي اركيده.
6.
هفت شب و هفت روز؛ كوچه به كوچهي شهرِ جديد را دنبالِ خانه ميچرخيم. شبِ هفتم مثل قصه ها «علي» ناغافل زنگ ميزند و، مثل هميشه، آنگونه كه گمانش را نميكرديم خانهدار ميشويم. خانهاي مناسب و صاحبخانهاي ايدهآل.
7.
الان داريم با «اميرحسين» از قم برميگرديم. صبح رفتيم و «خانهي پلاك 46» را تميز كرديم و چقدر حرف زديم. دارم به رانندگي توي اين جاده عادت ميكنم.
8.
13-4- باز اسبابكشي و كارگرهاي زباننفهم و زباندراز. كاميونِ اثاث ده صبح راه ميافتد و دمِ غروب –شش بعدازظهر- ميرسد قم. صد و بيست كيلومتر در هشت ساعت! تخليه كه ميكنند هوا كاملاً تاريك است.
9.
13-4- هر چه فرش داريم پهن كردهايم توي هال. باز نصفِ سالن خالي است؛ از بس كه بزرگ است!
10.
14-4- كارخانهي ريسباف، با اين همه ستون آجري و سقف خشتي با چشمههاي نور را كردهاند راديو معارف. ديوارههاي چوبي و اتاقهاي چند در. محصول مشترك ميراث فرهنگي و صداوسيما!
11.
14-4- منا الرجا، منا الدعا، منا الخطا: منك العطا / منا الرجاء و منك العفو والجود / منا الدعاء و منك الفضل ممدود...
راديو معارف: نداي فضيلت و فطرت. موج FM رديف 99.6 و موج AM رديف 1071
12.
14-4- توي حياط منزل «علي» نشستهايم با «مهدي» و «سيدعلي» و «امين»؛ و بچههايشان ميدوند و بازي ميكنند. در كسري از ثانيه پرت ميشوم به هزار و سيصد و هشتاد و دو، كوير مركزي ايران و منزل آقاي فاطمي.
13.
14-4- اما عروسي «جلال» را نميشود كه بروم. بعد از آنهمه رنجنامه واقعاً بايد ميرفتم. حيف!
14.
15-4- «امين»، هنوز فرماندهي من، دلِ پُري دارد از دوست و دشمن. و چقدر اميد ميدهد و چقدر روشن است. خدايا شكرت!
15.
20-4- بين روز اول و روز دوم كاريام يك هفته بعلت گرد و غبار تعطيل ميشود. به اين ميگويند: پاقدمِ خير!
16.
20-4- روز دوم كاري و جلسهي خصوصي گردو وار با «علي» و «مهندس» دربارهي رسانههاي ميانجي و منجيِ رفاقت!
17.
صداوسيما سازماني است كه تأسيس شد تا حراست از بيكاري در بيايد! هر كس معناي آفيش را بداند اين جمله را تصديق ميكند. ده روز ده روز به مدت شش ماه بايد آفيش بشوم!
18.
24-4- عروسي «امير» را البته با هر جانكندني هست ميروم. مستقيم از ترمينال جنوب به هتل انقلاب. رفيق راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه و بعد از آن. حالا ميرود خانهي بخت، آن دور دورها. اميرِ مهاجر؛ اميرِ حاجي.
19.
كتاب يزد، جلد هشتم: اصغر آقا (ادامهي جلد سوم) . بعد از دو هفته وقت ميشود كه سه ساعت صحبت كنيم و بگويم در اين پنج سال چهها گذشت و چهها كشيدم (!)
20.
30-4- «رحيم» و ديگر هيچ! دستم را يك جاي مهمي بند كرده براي صفحهآرايي. به همين زودي، به همين خوشمزگي.
21.
2-5- اسمش را گذاشتم: مجيد. «مجيد» كه ميفهمد كمي دلخور ميشود. اما برايش توضيح ميدهم كه نامِ مجيد برايم تركيبي از ظرافت، معصوميت و نزديكي است و خاطرات خوشِ كودكي. اين همه احساسات براي يك پرايد، همپاي مهربان ايرانيان!
22.
12-5- امشب عروسيِ برادرم «امين» است. هنوز مشكلم را با «احمد» حل نكردهام. سيزدهسال احمد را با چقدر امين عوض كنم؟ يككله از قم رانندگي مي كنم تا تالار مفيد. آقا وحيد و عليرضايش منتظرند. شبي خوش است كه بدين قصهاش دراز ميكنيم. مبارك است.
23.
15-5- اين جلسهي طرح و ارزيابي برنامههاي راديو خيلي باحال است. همه اولش تشكر و تقدير ميكنند و بعد فحش را ميكشند به آبا و اجداد لِوِل صدا و حسِ كارشناس و لحنِ مجري. بي تعارف!
24.
17-5- چه خبر است تهران! تابستان به نيمه نرسيده جانِ همهي رفقا به لب آمده از خصم. ميخندم و حرص ميخورند.
25.
1-6- و خدا جيميل را آفريد و پس از آن گودر را. تنها كانال ارتباطي اين روزهايم با گذشته.
26.
7-6- كلاس آموزش «كول اديت پرو» و همهي چيزهايي كه نميدانستم. ياد «سيدامير» و اتاق بيست و هفت بخير!
27.
ماهِ رمضانِ قم مثل ماهِ رمضانِ يزد ميتابد. آرام و مهربان و پيوسته؛ صدا از كسي در نميآيد. اي كرمت خستهدلان را شفا...
28.
20-6- حالا فكرش را بكن يك روز هم كه آفتابي ميشوي، وسط ميدان فلسطين باشد، لابلاي اين همه جمعيت: ظهر شهادت، زبان روزه، زير آفتاب. به قول سيد: «آفتابي شديم، آفتابي شدني!»
29.
24-6- خيلي خوب است كه آدم مهمان داشته باشد. چهار تا پنج تا. زيارت، افطار، سحر، گپ و گفت. ديگر تو چه ميخواهي؟
30.
25-6- الان نشستهام روبروي پنج نفر آدمِ خوب و باخدا كه آمدهاند مهماني و هيچكدام دلشان نميخواهد امشب را بخوابند؛ از بس كه مشتاقاند به هم. در اين وقتِ خوش چيزهايي ميگوييم كه آيندهي زندگي يكييكيمان را به مرور تغيير خواهد داد.
31.
26-6- سري به دفتر «وارثين» ميزنم. فهرست شمارهي پنجم آمادهاست، ولي هنوز سفارش مطلب ندادهاند. كمي سرفصلها را بالا و پايين ميكنيم. البته بيشتر از كمي! فكر كنم صداي سردبير جديد دربيايد.
32.
29-6- بعد از نماز عيدفطر، متروي صادقيه، و چهار ساعت مونولوگ تاريخي تحليلي دربارهي خودمان و دو جفت گوش مفت كه خيلي ارزان به دست نيامدهاست. چه مرزهاي شفافي! چه همت و صداقتي! آفرين.
33.
29-6- حالا نشستهام در جلسهي فارغلي دورهي بيست و نه؛ يك جايي وسطهاي شهرك غرب، درِ زودپز را برداشتهاند و نخود و لوبياها در حال فوران به بالا هستند. از اين مطلب مهم كه بگذريم، دو تا برنامهي نمايشي خلاقانه اجرا ميكنند كه واقعاً ديدني و خندهدار است.
34.
5-7- ساعت هفت و نيم صبح وارد مدرسه ميشوم. بيست و چند جفت چشمِ سيزده چهارده ساله، به من خيره است تا دربارهي تفاوتها و شباهتهاي دوچرخهسواري و نويسندگي صحبت كنم. بچههاي اينجا هيچ كم از تهران ندارند. همانقدر سرحال و پرحرف و همانقدر كممطالعه و بازيگوش.
35.
9-7- عروسي محمد، شازده كوچولوي مسابقات قرآن مدرسه، و اين همه آدمِ آشناي فيلترشدهي ولايي توي تالار. مهندس صنايع و مدير درسخواندهي ديروز و طلبهي جوان امروز، امشب با يك دختر شهيد وصلت ميكند. حسين رانندهي ماشين عروس است و براي من معلوم نشد كه امشب بالاخره محمد خوشحالتر است يا حسين؟ يا حسين!
36.
15-7- «ادامهي روايت نوف بكالي در اوصاف شيعيان» حضرت استاد بعد از نمازِ مغرب، كمي كمتر از چهل دقيقه به منبر ميرود و سخن ميگويد. و هيچ نميشود كه در سخن صدا بلند كند يا تند شود. لبخند از لبش نميافتد؛ هر چند كه نميخندد و نميخنداند. اين لبخندِ ناپيداي دايم در حينِ كلام، از خودِ كلام شيرين تر است.
37.
22-7- شاعري در قطار قم مشهد، چاي ميخورد و زيرلب ميگفت / زندگي بي گمان يعني: طعم سوهان و زعفران، بانو!
مشهد رضوان با چاشني مشكوه ميچسبد. جوانههايي كه تازه سر از خاك درآورده و آرام آرام قد ميكشند. واقعاً چقدر بايد شكر كنيم؟
38.
8-8- به حال آنكه برون از بهشت گشته عجب نيست / كه در جهنم غربت به ياد خانه بيافتد
بچهها «فصل ديگر» را تكثير كردهاند و براي تبليغ جهادي توزيع ميكنند. چند تايي ميخرم براي هديه دادن. هديهي مناسبي است به مناسبت اين روزِ خاص.
39.
26-8- بعد از دو ماه به بهانهي «فوتبال» سري به مدرسه ميزنم. حدود نود دقيقه صحبت مي كنم در دو نيمهي نامساوي و فقط نيمي از حرفهايم را ميزنم. ديدارها تازه ميشود و رفاقتها كهنه. همهي حرف دلم با تو همين است كه دوست / چه كنم حرف دلم را، بزنم يا نزنم؟
40.
7-9- همهي اين چيزهاي بالا را دارم در جشن عروسي «آرش» مينويسم. از ماه رمضان، بعد از عقدش، قصد داشتم ببينمش و تبريك بگويم كه متصل شد به عروسي! نسيه آمدهام و زود بايد بروم. «مجيد» ميآيد با دو تا رفيق بشاگردي. كمي راجع به بوميان استراليا گپ ميزنيم و عكسي ميگيريم و داماد را نديده بيرون ميزنم. بايد امشب بروم...
منتشر شده توسط حسين غفاري
دوشنبه، ۹ آذر ۱۳۸۸ حسین غفاری نظرات (7) عناوین دیگر :
طواف دوست
كنكور گرسنگان
حسرتهای یزد
راهیان نخلستان - یادداشت های یک سفر غیرمعمولی
كنكور وجدان - وهابيت
نظرات
سه شنبه، ۲۴ آذر ۱۳۸۸ - ساعت :۴:۲۶ بعدازظهر
رضا مقدم
چقدر عروسی رفتهای و نرفتهای در این شیش ماه :)
خدا رو شکر که رفقا یکی یکی سر و سامون میگیرن
یکشنبه، ۲۲ آذر ۱۳۸۸ - ساعت :۷:۰۱ بعدازظهر
غلامرضا همدانی
از اول هم همپیاله نبودیم. مدتی گشت و گردید این زمانه و شاید تلاش من به این بود که به آدم هایی که شاید احساس می کردم برای رفاقت خوب بودند نزدیک بشم ولی ... !!! اونها واسه رفاقت خوب بودن ولی ... !!! مشکل از گیرنده بود نه فرستنده . رفاقت ها را در جاهای دیگه جستجو کردم ولی ... !!! بن بست این ولی ها شده که دیگه امیدی برای ادامه نیست؛ شاید هم هست ولی من دیگه رمقی ندارم !!! از نوشته ات احساس می کنم که همسایه برادرم شدی . خوب خیلی بهتر که بهم نزدیکتر شدید . همپیاله هم بودید و هم ردیف هم . خوش باشی برادر ( گرچه هم پیاله نیستیم )
-----------------
راوي: هميشه صراحت جنابعالي و اخوي برايم آموزنده بوده است.در پناه حق برادر!
چهارشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۸۸ - ساعت :۶:۵۶ بعدازظهر
مجتبی
اصطلاحا چلچله!
شنبه، ۱۴ آذر ۱۳۸۸ - ساعت :۵:۳۲ بعدازظهر
کیو
آممم!
چه قدر مطلب گر چه نصفش را هم نفهمیدم!چون آقا آرش و مجید و ... رو نمی شناسم!
گرچه این 100 روز را چگونه سپری کردید واقعا سخت بوده!
ان شاء الله که دیگر هوای این روزه ها کسی را نگیرد!
قربانتون کیو
جمعه، ۱۳ آذر ۱۳۸۸ - ساعت :۲:۳۱ صبح
mohsen
درمورد مستند بی بی سی و خیام شجریان:
www.mastabeh.blogspot.com
دوشنبه، ۹ آذر ۱۳۸۸ - ساعت :۹:۴۹ بعدازظهر
علیرضا
بسم ذی السلم
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم /چه بگویم که غم ازدل برود چو تو بیایی /
از طرف دوره شانزده:ماهم دوستتون داریم.خیلی بیشتر از اونی که ...
دوشنبه، ۹ آذر ۱۳۸۸ - ساعت :۴:۱۸ بعدازظهر
امیرحسین
نعمتان مجهولتان : الصحه و الامان!
به اینا باید یه چیزای دیگه هم انگار اضافه کرد. چیزایی تو مایه های همین حروف!
مستدام باد!