دوشنبه، ۴ خرداد ۱۳۸۸
1. دير شدهاست. ميبيني؟ اين همه روز رفته است و راوي خالي. ظرف داري و مظروف نه. دل داري و عشق نه. جان داري و روح نه. نامه داري و عمل نه. عصيان داري و خجالت نه. عمر داري و توبه نه. كاش توبه داشتي و عمر نه. خجالت داشتي و عصيان نه. عمل داشتي و نامه نه. روح داشتي و جان نه. دارد دير ميشود. ميبيني؟ 2. هفدهم ارديبهشت هشتاد و هشت هم گذشت و هيچ ممكن نشد كه دومين بزرگداشت روز جهاني آدميزاد را مثل آدم برگزار كنم. هر چند كه چيزكي هم نوشتم و فهرستي هم مرتب كردم. اما چنان شد كه نشد. نكوداشت مقام برجستهي آدميزاد وظيفهاي است كه غالباً در زندگي به سختي از عهدهي آن بر ميآييم. از سال گذشته قصد كردم تا مشخصاً اين فريضه را در راوي پي بگيرم و البته همهي گفتنيها دربارهي هفدهم ارديبهشت را همان موقع گفتهام. حالا كه مينويسم، سالي را گذراندهام؛ و آدمهاي بيشتري را ديده و شناختهام؛ و خوشحالم كه ميتوانم به اين بهانهي كوچك ازشان تشكر كنم. آدمهاي امسالِ من، همه جوانند و پيامِ مشخص اين اتفاق براي من آن است كه دارم پير ميشوم. و حالا كه دير شده است فقط بزرگ ميدارم ياد و نام جوانان اين سالِ رفته را: اكبر را و حامد و وحيد و مجتبي را و اصحاب سبت را و البته مهدي و محمد و حسن و محمد را. نيكو باد نامشان كه بزرگند. 3. خداحافظي؛ قصهي تكراري خردادهاست و البته اين به گمانم آخرين خرداد باشد. سالِ كاري معلمها مهر تا خرداد است و تابستان تعطيل؛ و پيامبري هم مگر تعطيلي بر ميدارد؟ البته معاف خواستن از پيامبري را در تاريخ يكبار يونس تجربه كرد كه سر از شكم ماهي درآورد و «لااله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين» و لقمان حكيم هم كه از بيخ مثل اينكه زير بار نرفته بود. ما چه كارهايم؟ و من نُه ماه، آبستنِ اين «چه كارهبودن»اَم. خرداد فصل فارغ شدن است. فصل فراغت و فرقت؛ و شايد «هجرت» از نظر ميثم، كارِ من «فرار به عقب» است. مجتبي هم ناراضي است. اما به غير از اينها ظاهراً كسي از اين خداحافظي ناراحت نيست. جالب است؛ ميبيني؟ ... بگذار خرداد بگذرد. از اين بيشتر خواهم گفت. 4. دهمين والي مملكت امام زمان عليهالسلام را به زودي «مردم» انتخاب ميكنند! هر آدم ِ ايراني در هر ولايتي كه باشد، پير يا جوان، زن يا مرد، دانا و نادان، خائن و خدوم، هرزه و مؤمن، فقط يك رأي دارد و از اين ابلهانهتر هم مگر ميشود؟ بايد در اين مباني كمونيستي قانون اساسيمان تجديد نظر بكنيم. هر چند كه در كمونيسم هم حزب رأي ميدهد و مردم به واقع گوسفندند. مردهشور دمكراسي را ببرند با اين مكافات انتخاباتش. چرا فحش ميدهم؟ معلوم است كه ناراضيام. براي اين كه ميبينم و ميفهمم كه اين ساختار، منطقگزير و نفاقپرور است. رسانهي ملي پيشرفت كردهاست: «مناظرهي بين نامزدها» بفرماييد جلسهي محاكمه بدون حضور قاضي. خود رسانه ميفرمايد كه مردم قضاوت صحيح خواهند كرد و البته نفرمود كه در نمايش مغالطه و نفاق چه حقيقتي برملا ميشود كه مردم بتوانند قضاوت كنند؟ حرف همين است: «والي را بايد ولي تعيين كند، نه موالي.» ... بگذار اين روزها هم بگذرد. از اين بيشتر خواهم گفت. 5. در انتخابات شركت ميكنيم. حتماً. اما انتخابمان از بين بدها «بدترين» نخواهد بود. ... بگذار كمي هوا روشنتر شود. خواهم گفت. 6. -: «بعد از اين همه مدت، خوب ننوشتي پسر!» -: «دعا كنيد حال من و مجيد خوب شود آقا. شايد خوب نوشتيم.» منتشر شده توسط حسين غفاري
دوشنبه، ۴ خرداد ۱۳۸۸ حسین غفاری نظرات (0)
عناوین دیگر :«سر رسید» داشتنقصه هاي پيامبران (3)دلم گفت بگويم بنويسمصياد دلهايك شيشه مرباي تمشكنظرات