شنبه، ۱۶ آذر ۱۳۸۷
از دوست داشتنيهاي روزگار گفتن، در شب و روزهايي كه دوست داشتن و داشتنِ دوست به پز و پرستيژ شبيهتر است تا نياز و حاجت، براي همچو مني، كارِ سادهاي نيست.
حتي گاهي فكر كردن به «دوست داشتنيها» سخت و نشدني مينمايد. هفت روز هفته، هفت شغل مختلف، هفت مدير و رئيس، هفت گونه مشتري و هفت گونه انتظار، هفت ...
حتي گاهي فراموش ميكنم كه ميتوان لبخند زد. فقط لابهلاي كارهاي پيدرپي، گاهي كمي مدرسه حالم را جا ميآورد. مدرسه هم نه... گاهي كمي بعضي از بچهها به يادم ميآورند كه ميتوان شاد بود و شاد زيست.
توصيه ميكنم اگر روزي روزگاري مجبور شديد هفت تا شغلِ مختلف داشته باشيد، لابهلايش به مدرسه هم سري بزنيد. (با شما نيستم مجيد جان! شما راحت باش!)
*
از دوست داشتنيهاي روزگار، كوه رفتنِ نيمه شبان، در نم نمِ باران و با جمعِ ياران، چيزِ ديگري است. (ايول نثر مسجع!) چقدر فَك زده باشيم از آخرِ شب تا سرِ صبح خوب است؟ مجيد و مصطفي و مهدي و آرش و البته اميرحسين و ...
خيلي از تصميمهاي زندگيِ ما در چنين گعدههايي ساخته ميشود. حرفهايي كه در خواب و بيداري ميزنيم و ميشنويم و كم كم در ذهنمان رسوب ميكند و قطعيت مييابد. تا باد چنين بادا!
*
سه هفتهي فشرده به زدنِ پنبهي بازيهاي رايانهاي سرگرم بودم. ثمرهاش دو تا سخنراني، سه تا فايل نمايشي (بيش از دويست صفحه اسلايد) و چند جزوهي لاغر و چكيده شده است و تازه ميفهمم كه از اين ماجراي پيچيده هيچ نميفهمم.
در جلساتِ ارايه، جلوي خيلي از بزرگترها حرف زدم و خيلي حرفهاي بزرگ زدم. حسِ عجيبي دارد درس دادن به معلمها! معلمهايي كه روزي معلمت بودهاند. شايد اين حس از دوستداشتنيهاي روزگار نباشد، اما حسِ موفقيت در به سامان رساندن يك پژوهشِ مفصل، حسِ خوبي است.
*
دلم براي مجتبي ميسوزد و يقيناً اين از دوستداشتنيهاي روزگار نيست! اما خودش خواسته است و خود خواسته پس گرفته نميشود! اميدوارم البته آنقدر زنده بماند تا ثمرهي اين همه زحمت را ببيند!
وقتي ابراهيم عليهالسلام به تنهايي يك امت بود، ملتِ ابراهيم چند امت خواهند بود؟ و يك نفر با اين همه امت چه خواهد كرد؟ و چه تواند كردن؟
از دوستداشتنيهاي روزگار يكي هم اين است كه باري از بارهاي مجتبي بردارم. هر چند كوچك و هر چند ناپیدا.
*
و بازبینی مجموعه ی تلویزیونی ابن سینا از دوست داشتنی های این روزها و این شب هاست. (البته «این شب ها» هم بدک نیست!) دیالوگ های چندپهلو و موسیقی بی نظیر و بازی های ساده و بی تکلف. سادگی و ساده زیستی دهه ی شصت در آن موج می زند. درست عینِ دوران کودکی...
این هفته ابن سینا و ابوریحان بیرونی و یک دانشمند دیگر وسط بیابان گم شدند! بامزه نیست؟ شیخ الرئیس به بیرونی گفت: تو که جغرافی دانی راه را بیاب. و بیرونی شش دلیل فلسفی آورد که چرا نمی تواند راه را پیدا کند!
آخر ماجرا هم یک آسیابانِ بی سواد، حالِ هر دو بزرگوار را می گیرد و با پیش بینی بارندگی در نیمه شب، هر دو را آواره می کند!
طنز گم در لابلای داستانِ کند و بی شتابِ مجموعه شوقِ دیدنش را زنده نگه می دارد.
*
و از قربان تا غدير فقط هشت روز راه است. فقط هشت روز.
منتشر شده توسط حسين غفاري
شنبه، ۱۶ آذر ۱۳۸۷ حسین غفاری نظرات (0)
عناوین دیگر :«سر رسید» داشتنقصه هاي پيامبران (3)دلم گفت بگويم بنويسمصياد دلهايك شيشه مرباي تمشكنظرات