روایت امروز

بفرمایید فروردین شود اسفند‌های ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخند‌های ما

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می‌خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما 

بفرمایید تا این بی‌چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
...
(حضرت قيصر)










 
جمعه، ۱۴ تیر ۱۳۸۷
یک وقتی بالاخره باید این یخ آب می‌شد و دست به کار می‌شدم.
منتظر بهانه ماندن هم بی‌فایده بود. بی‌بهانگی این روزها همه‌گیر است. همه چیز توی عالم بی‌بهانه شده است: از رفت و آمدها بگیر تا قهر و آشتی‌ها، نصب و عزل‌ها، باید و نبایدها، دوست و دشمن‌ها، رفیق و رقیب‌ها، ...
گاهی همین بی‌بهانگی بهانه‌ی نوشتن می‌شود. مثلِ حالا!
:::
هی منتظر نشستم که بلکه مجید بهانه‌ای بیابد برای نوشتن؛ و او مدام بهانه می‌آورد برای ننوشتن. به گمانم جای مجید اگر من این اندازه بهانه برای ننوشتن می‌داشتم، حتماً دریاره اش می نوشتم! اما مجید ننوشت که ننوشت!
:::
و حالا مجبورم جورِ ننوشتن‌های خودم و ننوشتن‌های او را یک جا بکشم. چه تنبیه مشقت‌باری!
و عفو می‌فرمایید از این همه پراکنده‌گویی. ما که رسم مألوفِ‌مان «پراکنده‌پندار» نوشتن بود، حالا که بخواهیم از اصل «پراکنده» بگوییم، چه خواهد شد؟!
*
مدرسه تمام شد. مثلِ خردادِ هر سال. تمامِ تلاشم را می‌کنم که برایم عادی نشود. تمام شدنِ سالِ تحصیلی نباید برای یک معلم تکراری شود. حتی غمگین شدن در جلسه‌ی آخر نباید تکراری شود. باید هر بار یک جورِ دیگر خداحافظی کرد. یک جوری که برای خودت هم غافلگیرکننده باشد. این یک راهِ تکراری نشدن است.
بزرگ‌ترین آفت و آسیبِ معلمی «تکرار» است. تکرارِ دوباره‌ی کلاس و کتاب و کلمات. دور زدن دورِ کارهای بارها تکرار شده.
به نظرم انجامِ بیش از دوبارِ یک کار، مصداق دوباره‌کاری است و من در ابتدای تابستان، آستانه‌ی سومین دورِ خودم را از دور می‌بینم.
این تابستان باید همه چیز را عوض کنم. خودم را و کتاب را و کلمات را. امیدوارم.
*
برای تابستان، کارِ جدیدی دست و پا کرده‌ام؛ در جایِ جدیدی با همکارانِ جدید. تنها مزیت آن همین است که جدید است. ان‌شاءالله به لطفِ بزرگوارانی که به من محبت و اعتماد دارند، قرار است چند شماره نشریه با موضوع محرومیت‌زدایی کار کنیم. تجربه به من ثابت کرده است که برای انجام چنین کاری تقریباً هیچ تخصص خاصی لازم نیست و در عین حال باید در همه چیز تخصص داشته باشی. کارهایی از این دست در سرزمینِ ما کم نیست. در عوض فایده‌ی این کارها تا دلت بخواهد در سرزمینِ ما کم است!
*
و «نادرِ ابراهيمي» درگذشت كه به قولِ جلال: «نادر» بود و «ابراهيمي»
آدمِ عجيب، ستودني و خارق‌العاده‌اي كه طبقِ معمول پس از وفاتش از او بيش‌تر خواهيم شنيد. او پيش از آن كه يك نويسنده يا شاعر باشد، يك محقق بود. محققي كه بسيار بيش از آن چه مي‌گفت و مي‌نوشت، مي‌خواند و يادداشت برمي‌داشت و فكر مي‌كرد. الگوي خوبي براي خيلِ عظيمِ جوانانِ قلم به دستِ بي‌سواد.
متأسفانه يا خوشبختانه در بازي‌هاي سياسيِ روزگار، نادر طرفِ ما را گرفت و بيش از پيش مهجور شد. اگر در اردوگاهِ حريف نادري در ابعادِ يك‌دهمِ نادر پيدا مي‌شد، امروز از در و ديوارهاي اينترنت و روزنامه‌ها و شب‌نامه‌ها «وا نادرا» به هوا مي‌رفت!
كمي پيش از اين، آزاد انديشي در جمعِ ما بود كه از بلنداي انديشه‌ي آزادش خدا را مي‌ديد و مردانِ خدا را مي‌ستود. حيف كه ما قدر ندانستيم.
براي اين تابستان دوباره سه ديدار را خواهيم خواند و مردي در تبعيد ابدي را.
*
و آن «جلال» كه بالاتر گفتم نه فكر كني كه جلالِ آل قلم باشد. كه جلالِ خودمان است. رفيقِ شفيقي كه مصاحبتش همواره مغتنم است و نظراتش معمولاً راهگشا. به لطفِ او، اندكي قبل از نوشتن اين سطور، فيلم مستندي را ديدم كه در ايام فروردين از مستند4 پخش شده بود.
«درمانده» نود دقيقه فيلم از ماجراي بازماندگان سقوط هواپيمايي در كوه‌هاي آند است. اين ماجرا كه در 1972 در مرز اروگوئه و شيلي رخ مي‌دهد، در آن روزها بازتابي جهاني مي‌يابد و به دلايلي كه در طولِ فيلم متوجه مي‌شويم، بسياري از ابعادِ دست و پنجه نرم كردن اين آدم‌ها با مرگ، سرما، گرسنگي و نا اميدي تا امروز ناگفته باقي مي‌ماند. كارگردانِ فيلم بعد از سي سال شانزده نفر بازمانده‌ي اين حادثه را گرد هم جمع كرده و با تمهيداتِ سينمايي، نود دقيقه شما را به تماشاي تعريفِ ماجرا مي‌نشاند.
فيلم «درمانده» علي‌رغم روايي بودن، راوي ندارد و به هيچ وجه از نريشن در آن استفاده نشده است. آخرِ ماجرا هم از اول معلوم است و مشخص است كه كساني كه در حالِ تعريفِ ماجرا هستند، سالم مانده‌اند. سيرِ تعريفِ ماجرا هم خطي و بدون هيچ جابجايي زماني انجام مي‌پذيرد. با اين حال اين فيلم كه محصول سال 2007 است، با بازسازي بعضي از صحنه‌ها به شدت جذاب از كار درآمده و تا ساعت‌ها شما را درگيرِ ماجرا خود مي‌كند.
در طولِ تماشاي فيلم بارها از خود مي‌پرسيد كه «اگر من بودم چه مي‌كردم؟» و دايماً متوجه وجودِ ذي‌جودِ حضرت باري تعالي مي‌شويد كه به طرفه‌العيني مي‌تواند حال و روزِ من و شما را به حالِ اين درمانده‌ها تبديل كند. تعدادي جوانِ با انرژي و سرزنده و شاداب كه به جاي رفتن به تعطيلات، در كمتر از يك ماه مجبور مي‌شوند گوشت و استخوانِ همديگر را بخورند...
*
هر چقدر كه «شطرنج با ماشين قيامت» بهتر از آني بود كه خيال مي‌كردم، «طوفانِ ديگري در راه است» بسيار بدتر از تصوراتِ قبلي‌ام از كار درآمده است. نمي‌دانم چطور مي‌شود كه احمدزاده كه كم كار مي‌كند، موقع نوشتن مي‌تواند خودش را كنترل كند و از هر دري سخني نگويد و در موقعيت بيانيه‌اي صادر نكند. اما شجاعي كه خيلي كم‌كار هم نيست نمي‌تواند جلوي خودش را بگيرد. چشمتان را ببنديد و يكي از وقايع مهم فرهنگي اجتماعي دهه‌ي چهل، پنجاه و اوايل شصت را به خاطر بياوريد كه توي كتابِ آخرِ شجاعي نباشد. بي‌جنبگي هم حدي دارد! روايت داستان هم كه شاهكار است. چون شجاعي مونولوگ نويسِ خوبي است، ترجيح داده كار را براي خودش راحت كند و در هر فصل همه‌ي شخصيت‌ها بجز يكي خفقان بگيرند و در عوض يك نفر مرتب وراجي كند. براي تنوع هم از قالبِ نامه (كه طبيعتاً مونولوگ است) استفاده كرده و سرِ بچه‌هاي دوره‌ي راهنمايي را شيره ماليده است. خودش هم آخرِ كتاب رسماً نوشته كه داستان مالِ سال 60 است. خجالت هم نمي‌كشد! به من چه كه داستان مالِ سالِ شصت است؟ بيست سال دير كردي! مي‌فهمي؟ بيست سال! يك لحظه دلم براي اميرخاني سوخت كه گفتم بيوتن را چهار سال دير چاپ كرده است!
شانس آورد كه كتاب را نخريده بودم. وگر نه رسماً از او به خاطر تضييعِ وقتِ و پولم يك جا شكايت مي‌كردم.
*
و چيزهاي ديگري كه گفتنش بماند براي وقت ديگر.


منتشر شده توسط حسين غفاري
جمعه، ۱۴ تیر ۱۳۸۷     حسین غفاری     نظرات (2)

عناوین دیگر :
«سر رسید» داشتن
قصه هاي پيام‌بران (3)
دلم گفت بگويم بنويسم
صياد دل‌ها
يك شيشه مرباي تمشك



نظرات



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
سه شنبه، ۱۸ تیر ۱۳۸۷ - ساعت :۹:۴۲ بعدازظهر
مهدی رزاقی- چهل مکتوب
توفیق رفیق
دوشنبه، ۱۷ تیر ۱۳۸۷ - ساعت :۶:۳۰ بعدازظهر
دیده بان
سلام بر بندگان خوب خدا... هر روز کم کم 17بار در نمازهای یومیه میگیم: "صراط الذین انعمت علیهم" در روایت داریم که منظور از کسانی که به اونها نعمت داده ایم چند دسته اند که یک گروه از اونها شهدان.... واقعا خوشا به سعادتشون... اما به فرمایش حضرت آقا زنده نگهداشتن یاد شهدا کمتر از خود شهادت نیست پس ما از خدا بخوایم که توفیق بهمون بده در مسیر زنده نگهداشتن راه شهدا قدم برداریم، توفیق بهمون بده اگه : باغ شهادت دوردست است ولی دلهایمان همواره مست است! اگه شهید نشدیم اقلا شهید زندگی کنیم و با شهدا محشور باشیم در آخرت هم محشور بشیم انشاالله... بروزم،قدمتون روی چشم تشریف بیارید و با نظرتون آبادمون کنید! در ضمن اگر مایل به تبادل لینک بودید خبرم کنید... التماس دعا اللهم عجل لولیک الفرج...
تصاويري از تخريب مسجدالاقصي و بناي هيكل سليمان
صهيونيستها در اجراي تصميم خود در مورد مسجدالاقصي بسيار جدي تر از آن هستند كه ما خيال مي كنيم.
البته احتمال دارد قصد صهیونیستها از مانور دادن روی روزی مشخص برای تخریب مسجدالاقصی، سنجش میزان حساسیت و غیرت مسلمانان باشد، اما با تدارکاتی که آنها فراهم کرده اند، مشخص است که در تخریب مسجدالاقصی و بازسازی معبد سوم در محل این مسجد، در آینده ای نه چندان دور، مصمم هستند.

آمریکایی‌ها واژه "تروریست" را برای چه کسانی به کار می‌برند؟
چند هفته پیش و در هجدهم فوریه سال جاری، "جوزف استاک" یک مهندس نرم‌افزار آمریکایی، با هواپیمای شخصی کوچک خود به ساختمان اداره‌ مالیات آمریکا در منطقه "اوستین" ایالت تگزاس کوبید...
البته به نظر خبرنگاران آمريكايي، تروریست بودن، به هویت بستگی شما دارد! این فرد، یک شهروند آمریکایی غیرمسلمان و بدون ریش بود که می‌توانست همسایه کناری ما باشد. تروریست‌ها ریش دارند، مسلمان هستند و در غارها زندگی می‌کنند!

شکاف دیجیتالی بین والدین و کودکان باهوش سایبری
امروزه کامپیوتر و اینترنت به بخشی مهمی از زندگی کودکان تبدیل شده‌است. اینترنت‌ با ابعاد گسترده‌اش می تواند یک محیط‌ آموزشی و اطلاع رسانی باشد، یا اینکه با استفاده نادرست، مکانی خطرناک و تهدید کننده برای کودکان باشد.
در اين گزارش، آمار جالبي درباره‌ي اطلاع والدين امريكايي از اينترنت و  نظارت بر كودكانشان ارايه شده است.
اگر در آمريكا وضعيت اين‌گونه است، ما كجاييم؟

مراسم اختتاميه مسابقه بوي سيب
مراسم اختتامیه سومین مسابقه وبلاگ نویسی بوی سیب با حضور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، معاون صدای جمهوری اسلامی ایران، مسئولین نهادهای مشارکت کننده، وبلاگ نویسان شرکت کننده در مسابقه و سایر علاقه مندان برگزار می‌شود.
در این مراسم که روز پنج شنبه 6 اسفند 88 در سالن آمفی تئاتر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در بلوار جمهوری اسلامی قم برگزار می شود، از بین حاضرین، 3 نفر به قید قرعه به عنوان زائر کربلای معلی انتخاب خواهند شد...
از ديدارتان خوشحال مي‌شويم.


سرلوحه‌ي هشتاد و هشتم رضا اميرخاني
معلم -‌اگر معلم باشد- نه ميز مي‌خواهد و نه تخته و نه وايت‌برد و نه كامپيوتر و نه آزمايش‌گاه و نه حتا كتاب... معلم -‌اگر معلم باشد، حتا درس هم نمي‌خواهد... و ما از اين دست معلمان داشتيم... در نظامِ آموزش و پرورشي كه همه‌گان مي‌دانند، گرفتاري‌ش معلم است... به قراري كه اگر معلمي كلاس را نتواند اداره كند، ناظم مي‌شود و اگر ناظمي صف را نتواند به خط كند، مدير مي‌شود و اگر مديري مدرسه از دست‌ش در برود، مي‌رود منطقه و قس علي هذا تا برسد به وزير! ما معلماني داشتيم كه هنوز چهره‌شان به نوجواني مي‌زد...



صفحه اصلي  :   آرشيو    :   وبلاگ تصويري  :   لينکهاي تازه  :   ارتباط با ما  :   درباره ما  :   English  :   العربيه
دایر شده توسط نگاه نرم