روایت امروز

...

ما را دليست چون تن لرزان بيدها
اي سرو قد، بيا و بياور نويدها

ما جمعه را به شوق تو تعطيل كرده‌ايم
اي روز بازگشت تو آغاز عيدها

...
افشين علاء










 
سه شنبه، ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

قبلاً بگويم كه اين نوشته قرار نيست درباره‌ي «بيوتن» باشد. نه نقدی بر آن و جانبداری‌ای از آن. شايد بيش‌تر به بهانه‌ي ‏‏«بيوتن» باشد و درباره‌ی همه چيز.

$$$

همان اولين باري كه چيزي راجع به اميرخاني شنيدم، اين را هم شنيدم كه در حالِ نگارشِ آخرين رمانش «بي‌وطن» ‏است كه درباره‌ي مهاجرينِ ايراني در آمريكاست و بعد از آن تا امروز «ناصر ارمني» و «داستان سيستان» و «نشت ‏نشا» و هشتاد تا «سرلوحه» از او خوانده بوديم و «بي‌وطن» را نه! خوشبختانه امروز مي‌توان با دلخوشي گفت كه ‏اميرخاني بدهي ديگري به ما ندارد. قولي كه داده بود عمل كرده و «بيوتن» را به ما فروخته است. اشكالي ندارد. از ‏چشم انتظاري كه بهتر است!‏
اما در همين يكي دو هفته‌ي گذشته كه حدود چهار هزار نفر كتاب او را خريده‌اند و خوانده‌اند، سوالی در ذهن‌ها ‏مي‌چرخد و در دهان‌ها مزمزه مي‌شود كه هنوز كسي با قاطعيت به آن جواب نداده است: «آيا شش سال چشم انتظاري، ‏ارزشش را داشت؟»‏
و مهم‌ترین نکته در این میان، به انتظارِ بالای ما از امیرخانی بر می گردد. به زعم من، «بيوتن» سومین کارِ واقعاً جدی ‏امیرخانی در حیطه‌ی روایت و قصه پردازی است. «من او» و «داستان سیستان» را اولی و دومی می‌دانم و برای سایر ‏کارهای او (چندان که خودش هم این گونه می‌خواهد) بیش‌تر جنبه‌ی امتحان و تست و خودآزمایی قایل هستم.‏
از زاویه‌ی دیگر «بیوتن» دومین رمان نویسنده‌ای است که با اولین رمانش مشهور شد و طبیعتاً همگان از امتداد ‏پاره‌خطِ مستقیمِ میانِ این دو رمان، درباره‌ی نویسنده قضاوت می‌کنند و خيلي از طرفدارانش با امتداد دادن اين پاره‌خط، ‏ره به ناكجا آباد مي‌برند و از آينده بيم دارند. واقعاً احتمال مي‌رود كه ده سالِ ديگر، ارميا از آمريكا برگردد و همان‌طور ‏كه مجرداً دوره‌ي سازندگي و متأهلاً دوره‌ي اصلاحات را سپري كرده‌است، با بيبي عبوري هم از دوره‌ي مهرورزي داشته ‏باشد و بگير و برو تا نوه و نتيجه و ... همه‌ي ما مي‌دانيم كه اين از اميرخاني نه عجيب است و نه غريب!‏

‏$$$‏

زبانِ اميرخاني در هر كدام از سه‌گانه‌هايش، هوشمندانه، منحصر به فرد و تأثيرگذار است:‏
براي روايت داستان عاشقانه‌اي عجيب (نجيب) از تهرانِ قديمِ ما، هزاردستان را پشت سر مي‌گذارد و خودش را الگو و ‏مرجعِ لحنِ كلامِ مردم پاتخت‌نشينِ قجري مي‌كند. در اين سال‌هاي اخير هر مجموعه‌ي تلويزيوني كه داستانش در دلِ ‏تهران قديم مي‌گذرد، ناخودآگاه از لحن و زاويه نگاه و قصه‌‌پردازي اميرخاني متأثر است و به وفور در گفتگوها «حكماً» ‏و «يحتمل» و «جخ» مي‌شنويم.‏
غيرمنتظره‌ترين كارِ اميرخاني «داستانِ سيستان» از زبانِ جوانِ واقعي و تهرانيِ شاد و شنگ و بدگماني روايت مي‌شود كه ‏با هر واقعيتِ ساده‌اي با بدبيني‌هاي سياسي دوره‌ي دوم خرداد نگاه مي‌كند و علي‌رغم رگ و ريشه‌هاي حزب‌اللهي‌اش، ‏سعي مي‌كند قضاوت نكند و ... البته نمي‌تواند؛ و مي‌بينيم كه الگو مي‌شود در لحنِ نوشته شدنِ يك دوجين كتاب و ‏سفرنامه‌ي مشابه و به درد بخور يا بي‌ارزش. جاني تازه در رگِ سفرنامه‌نويسي و تاريخ‌نگاري شفاهي معاصر.‏
و «بيوتن» كه به سه زبان زنده‌ي دنيا نوشته شده است (!) و دايماً ميان لنگويج‌هاي فارسي و انگليسي و عربي سويچ ‏مي‌كند، كمي ما را به يادِ تجربه‌ي «از به» مي‌اندازد و مطمئن باشيد كه اگر زبانِ مخلوطِ داستانِ خلبان‌هاي غيرمعمولي ‏جنگ، همه‌گير نشد، كپيِ زبانِ «بيوتن» را در سال‌هاي آتي بارها و بارها خواهيد شنيد و تماشا خواهيد كرد. البته بعيد ‏مي‌دانم هيچ‌كدام برابر اصل شود. زبانِ مهاجرينِ ايراني و عرب كاندومينيومِ شماره نوزده و بيست، آن‌چنان واقعي ترسيم ‏شده است كه به سختي از ذهن «بيوتن»خوانده‌ها بيرون مي‌رود. يادمان نرود اين زبان از كله‌ي همان نويسنده‌اي بيرون ‏آمده است كه درويش مصطفا و باب‌جون و خاني‌آبادي‌ها را زنده كرده‌است.‏
و نويسنده‌ي «بيوتن بودن» همين جا كه مي‌رسد قلم را مي‌گذارد و ترديد مي‌كند كه آيا نويسنده‌ي «بيوتن» مي‌تواند بارِ ‏ديگر، زباني ديگر پيشه كند و جهاني ديگر را براي مخاطبينِ گسترده و فزاينده‌اش زنده كند يا نه؟ و قلم روي «ها»ي ‏غيرملفوظِ «نه» چند باري چرخ مي زند...‏

‏$$$‏

بر خلافِ «من او» كه راوي و زاويه‌ديد راويِ داستان به طورِ منظم بين فصل‌هاي «من» و «او» تغيير مي‌كرد، اين‌جا با ‏درهم تنيدگي عجيب و غريبي روبرو مي‌شويم. داناي كل -كه نويسنده باشد- و داناي كل‌تر -كه خدا باشد- بدونِ هيچ ‏اخطارِ قبلي تبديل به ارميا –كه داناي جزء باشد- مي‌شود و شايد از نظرِ اساتيدِ كارگاه‌هاي داستان‌نويسي، بدعت ‏اميرخاني قابل تحمل نباشد و يا قابل تقدير باشد يا اصلاً همان سيالِ ذهن باشد، يا هر چيزِ ديگر، اما از نظر خيلِ ‏خوانندگانِ اميرخاني كه مطمئنم نود درصدشان مثلِ من هرگز پايشان به كلاس‌هاي داستان نويسي نرسيده‌‌است، اگر به ‏ماجرا دل بدهند و سوادِ انگليسي و سوادِ قرآني‌شان برسد، هرگز توي داستان گم نمي‌شوند و كلي هم همذات‌پندارِ ارميا ‏مي‌شوند كه سهراب را توي ديسكو ريسكو مي‌بيند و خشي دايماً روي مخش راه مي‌رود و نويسنده همان وسط دلش ‏مي‌خواهد خودنمايي كند و پاورقيِ سركاري بگذارد و ...‏
فصل‌بنديِ موضوعيِ كتاب هم به طرز شگفت‌انگيزي منطبق بر سيرِ زندگيِ ارميا در نيويورك شده است و تقطيع متناسب ‏سفر لاس‌وگاس وسط هر فصل، براي همه‌ي مهندسيني كه توانايي برنامه‌ريزي براي ساختنِ يك ساختمانِ پنج واحدي ‏در فصلِ خشك سال را -به نحوي كه به سرمايِ غيرمنتظره‌ي اواسط زمستان برخورد نكنند- ندارند، بسيار آموزنده و ‏مفيد است! طرحِ داستانِ «بيوتن» با خط‌كش و پرگار و با دقتِ سه رقم اعشار تهيه شده است و مثلِ «منِ او» باعثِ ‏ورزيدگي رياضيِ ذهنِ خواننده مي‌شود.‏

‏$$$‏

براي هم‌سن و سال‌هاي من، «بيوتن» گويي مجموعه‌ي به هم پيوسته و بسيطي از سرلوحه‌هاي اميرخاني است. طبيعتاً ‏قسمتِ اعظم ايده و طرحِ داستان و حجمِ پيام‌هاي نهفته در آن متعلق به همان دوره‌ي درخشانِ لوح در اوايل دهه‌ي ‏هشتاد است و احتمالاً خواندنِ اين مطالبِ عبرت‌آموز و حكمت‌هاي انسي در مورد «لند آو آپورچونيتي‌ز» و «نيشن آو ‏نيشن» و «دالر» و «كوارتر» و «سيلورمن» و ... براي نوجوانان امروز هيجان‌انگيز و دلپذير است. اما پس ما چه ‏مي‌شويم؟ مايي كه اين حرف‌ها را همان زمان كه «لشوش ويلان حوزه هنري» در اتاق سردبيري‌اش، كنارِ سرلوحه ها، ‏ناخنكي به «بيوتن» هم مي‌زد، شنيده‌ايم. مايي كه به دلايلِ گنگ و نامعلومي منتظر بوديم كه «بيوتن» هم بيرون بيايد و ‏آن را هم بخوانيم، امروز كه سال‌ها از آن روز مي‌گذرد و پنج‌ترم، پشتِ سرِ هم، كتاب مقدس «نشتِ نشا» را پاس ‏كرده‌ايم، «بيوتن» چه هيجاني برايمان دارد؟‏
درسِ عبرتي باشد براي ما و نويسنده و خواننده و مميز و سردبير و ... كه وقتي دهه‌ي اثري بگذرد، هزاري هم كه ‏شاهكار باشد، به كبابِ يخ‌كرده مي‌ماند. نويسنده‌ي محبوبِ ما كه بخشِ اعظمي از محبوبيتش را مديون جلوتر بودن از ‏زمانه بود، با «بيوتن» از روزگار عقب افتاد و ناگهان حرف‌هايش از دهن افتاد!‏

‏$$$‏

رضا همان ارمياست كه دانشجوي صنعتي شريف است و بچه پولدار و دلداده‌ي جبهه و قطعه‌ي 48 و همان علي فتاح ‏معصوم و زن‌گريز (بخوانيد متّقي) و رفيق‌باز و پسرحاجي و رفيق سيدمجتبي (كدام سيدمجتبي؟) و رضا همان ارمياست ‏كه فرنگ ديده است و پاريس و نيويورك و لاس‌وگاس چرخيده و بچه‌هيئتي ‌است و امام حسيني (عليه‌السلام) و رضا ‏همان ارمياست كه امروز ازدواج كرده و ديگر علي فتاح نيست و به لك‌لكي  فكر مي‌كند كه پارچه‌ي سفيدي از منقارِ ‏نارنجي‌اش آويزان است و ...‏
مي‌بيني؟ ما در چنبره‌ي نويسنده و شخصيت‌هاي آثارش گم شده‌ايم!‏
و رضا به طورِ دقيق همان نويسنده‌ي «داستان سيستان» است كه نيمه‌ي سنتي مغزش همان «احمد تپل» است و نيمه‌ي ‏مدرن آن همان «رفيق شفيق»ي كه اولِ كتاب تكّه مي‌اندازد: «بهمن 57 ساواكي شده‌اي!» و رضا به طور دقيق همان ‏نويسنده‌ي «بيوتن» است كه تجليِ نيمه‌ي سنتي مغزش «ارميا»ست در ديارِ فرنگ، گير كرده بين سهراب و آرميتا؛ و ‏نيمه‌ي مدرن مغزش «خشي» است، مانده ميانِ بيل و سوزي.‏
مي‌بيني؟ ما در وجودِ ذي‌جودِ خودِ اميرخاني گم و گور شده‌ايم، نه در نُهتوي آثارش!‏
و نويسنده‌ي «بيوتن بودن» همين جا كه مي‌رسد دوباره قلم را مي‌گذارد و ترديد مي‌كند كه آيا نويسنده‌ي «بيوتن» ‏مي‌تواند براي اولين بار، از پوستِ خودش بيرون بيايد و كسِ ديگري باشد؟ يك زنِ خانه‌دار؟ كفشِ بنديِ رييس‌جمهور؟ ‏يك معلم؟ يك پيام‌بر؟

‏$$$‏

نمي‌دانم خودش مي داند يا نه؟ اميرخاني معلمِ خوبي است. تأثيرِ او بر روي من و هم‌نسلانِ من غيرِ قابلِ انكار است. ما ‏از زيرِ شنلِ او در لوح بيرون آمده‌ايم و وارد دنياي مجازي شديم. اميرخاني آمريكا را مملكت بي‌پيامبر مي‌داند و تلويحاً ‏دغدغه‌ي پيام‌بر بودنش را به ما مي‌فهماند. كاش او معلم بشود و معلم بماند. در معلمي چيزهايي مي‌بيند كه او را از لاكِ ‏خودش بيرون مي‌آورد. چيزهاي عجيبي از آينده. نسل آينده. آينده‌اي كه بايد پيام‌برش باشد...‏

‏$$$‏

فرق مهم اميرخاني با نويسندگانِ هم‌نسلش در دغدغه‌ي عجيبي است كه براي امروزي كردن آموزه‌هاي ديني دارد. او ‏پيام‌برِ دينِ جديدي است كه به شدت شبيهِ اسلامِ شيعه است و براي بخشي از ايراني‌هاي حزب‌اللهي دلپذير. اما براي ‏نزديك شدن به او همواره ته دلمان مطمئن نيست. به گمانم در عهدِ -قديم و جديد- پيامبران نيز چنين بوده است. ‏حواريون مسيح نيز -چنان كه مي‌دانيم- قلبِ مطمئن نداشته‌اند؛ و در موردِ ما اين به هنجارشكني‌هاي خاصِ اميرخاني ‏برمي‌گردد. سانتي‌مانتاليسم و بورژواگري‌هاي خاصي كه اميرخاني از خود بروز مي دهد (هر چند كه شايد براي خودش ‏عيب به حساب نيايد) كمي دست و پاي امثال من را شل (شَل- شُل؟) مي كند. مايي كه ريشِ توپي ارميا و چادر مريم و ‏مهتاب را دوست مي‌داريم، به سختي اشتباهاتِ عميقِ رضاهاي آثارِ اميرخاني را باور مي كنيم.‏
علي‌فتاح (بدون دليلِ قابلِ توضيح و عقلي و شرعي) ازدواجِ حلالِ با مهتاب را به فتواي درويش مصطفاي نامعلوم بر ‏خود حرام مي‌كند و از سوي ديگر ارميا (بدون زمينه چيني‌هاي منطقي و بدون در نظر گرفتن ريشه‌هاي محبتِ الهي او ‏نسبت به مصطفي و امثالِ سهراب) در حركتي ديوانه‌وار و مثلِ خواب‌گرد‌ها به ازدواجي تن مي‌دهد كه از نظرِ ما كاملاً ‏اشتباه و بر خلافِ عقلِ سليم و ملاك هاي شرعي است.‏
چرا علي‌فتاح در كارِ خير پايش مي‌لغزد و ارميا در كارِ (ظاهراً) بي‌خير استوار و حيران است؟
به نظرِ من سستي علي‌ِ فتاح منجر به لغزيدن و سقوط ارميا مي‌شود و اين حكمتي است كه نبايد امتحانش كرد.‏
و صد البته كه امثالِ علي‌فتاح‌ها و ارمياها، هر چند كه قهرمانان آثارِ اميرخاني هستند، به هيچ‌وجه صلاحيت الگو بودن ‏براي جوانانِ ما را ندارند. اين از پراكنده‌پندارهاي يك پيام‌بر پاره وقت است.‏

‏$$$‏

از همان ابتدا معلوم است كه شخصيت‌هاي كاندومينيوم نوزده و بيست همه سمبليك و نمادين هستند. از هر طايفه و تيپِ ‏قابلِ توجهي، نماينده‌اي در اين آپارتمان‌ها وجود دارد. در صحنه‌ي پاياني دادگاه كه كاملاً اين مسأله لو مي‌رود. اما ‏شخصيتِ خشي به شدت مهم و تأثيرگذار است. خشي آقاي شبهه است. نمازخوانِ مستي كه قرآن را قمار تفسير مي كند ‏و پيام‌برِ دروغينِ سرزمينِ بي‌هويت كاندومنيوم نوزده و بيست است. و جالب‌تر اين كه زبانِ ارميا در مقابلش قفل است و ‏بارها خواننده‌ي سواد دارِ كتاب حرص مي‌خورد كه چرا ارميا توي دهنِ خشي نمي‌زند و جوابش را نمي‌دهد؟
و ارميا توي دهنِ خشي نمي‌زند، چون خشي خودِ ارمياست؛ اگر انقلاب نشده بود...‏

‏$$$‏

بارِ اولي كه منِ او را خواندم، كُفرياتي به مغزم خطور كرد كه همه‌اش را فرو خوردم. اما «بيوتن» كه شروع شد دوباره ‏همه‌اش برگشت. به نظرم رسيد «منِ او» كتابي كاملاً قرآني است. فصل‌بندي‌هاي آن، نحوه‌ي تعريف كردنِ چندباره و ‏تودرتوي ماجراها، و اين كه ماجراهاي فرعي زيادي هستند كه به سرانجام نمي‌رسند و با اين حال پرفايده‌اند؛ همه‌ي ‏اين‌ها من را يادِ قرآن مي‌انداخت. اما چون هيچ نشانه‌ي واضح و آشكاري در متن براي اين تصور نبود، آن را فراموش ‏كردم.‏
‏«بيوتن» اما آشكارا اداي دينِ اميرخاني به قرآنِ مهجور و مظلومِ خداي ماست. اگر قرآن را از «بيوتن» منها كنيم، ‏‏«بيوتن»ي نمي‌ماند. كثرت استنادها، اشاراتِ مستقيم به لفظ و ترجمه‌ي كلامِ وحي و طرح شبهات مهم و جالبي كه ‏تعدادشان به حدود صد مي‌رسد، آن شوخيِ تلخ با سجده‌هاي واجب و مستحب قرآن، قرآن خواندن كافر و مسلمان در ‏جايي كه آسمان را نمي‌توان ديد، همه و همه دغدغه و همتِ نويسنده را در توجه دادنِ خيلِ بسيارِ مخاطبينِ كتاب، به ‏كتابِ اصلي و نويسنده‌ي كتابِ اصلي مي‌رساند. به اين خاطر به سهم خودم از رضاي اميرخاني ممنونم.‏

‏$$$‏

و در پايان يك توصيه‌ي اخلاقيِ كوچك به دوستانِ كوچك‌ترم، بچه‌هاي مدرسه، دارم:‏
برخورد با هر اثرِ هنريِ مكتوب، ولو اين كه شاهكار هم باشد، زمان دارد و فكر مي كنم برخورد شما با كتابي مثل ‏‏«بيوتن» فعلاً زود باشد. احتمالاً شما به خاطر اقتضائات سِني، شيريني‌هاي اصليِ اين اثر را حيف و ميل مي كنيد و قدر ‏نمي‌دانيد.‏
لذا در سال‌هاي دبيرستان خواندن «از به»، «ناصر ارمني»، «ارميا» و «داستان سيستان» را به شما پيشنهاد مي‌كنم و ‏خواندنِ «منِ او» و «بيوتن» را به ترتيب در سال‌هاي ابتدايي و سال‌هاي انتهايي دانشگاه توصيه مي‌كنم. ‏
اين توصيه‌ي اخلاقيِ يك معلم به شماست. هيچ‌كس از عمل‌نكردن به آن نمرده‌است و در اين دنيا و آن دنيا بلايي بر ‏سرش نياورده‌اند. اما امكان دارد به خاطرِ توصيه نكردن (در اين دنيا يا در آن دنيا) بلايي بر سرِ معلمِ شما بياورند!‏
در هر صورت:‏
مراد ما نصيحت بود و گفتيم / حوالت با خدا كرديم و رفتيم!

 

* پ.ن:
اين نوشته در روزنامه «تهران امروز» مورخ شنبه 11 خرداد 87 نيز منتشر شده است.



منتشر شده توسط حسين غفاري
سه شنبه، ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۷     حسین غفاری     نظرات (14)

عناوین دیگر :
«سر رسید» داشتن
قصه هاي پيام‌بران (3)
دلم گفت بگويم بنويسم
صياد دل‌ها
يك شيشه مرباي تمشك



نظرات



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
جمعه، ۴ مرداد ۱۳۸۷ - ساعت :۳:۵۱ بعدازظهر
سین.دال.میم
سلام اول ای کاش در محیط وبلاگهای بلاگفا بودیم تا نظرم را به صورت خصوصی ارسال می کردم. دوم جدا" از نوشته تان در باره ی بی وتن لذت بردم.مطلب را اینجا نخواندم.توی سایت امیرخانی بودم که دیدم.اسمتان بود و نه ای میل و نه وب(لاگ-سایت)ی. سوم حالا که به لطف چستجوگر گوگل پیدایتان کرده ام خیلی خوشحال می شوم که به وبلاگم سر بزنید و نظر بدهید.
جمعه، ۱۴ تیر ۱۳۸۷ - ساعت :۸:۳۲ صبح
daktor
بسیار استفاده کردم از نوشته جذاب و دوست داشتنی تون در باره آخرین اثر نویسنده محبوبم. شاید حرف شما در مورد علی فتاح در نگاه اول عاقلانه و شرعی درست باشه. اما به هر حال علی هم ترک واجب که نکرده بود. فقط شاید تاوان گناهی که می خواست بکنه رو پس داد و در مسیر طریقت به حرف پیر مرادش گوش کرد. من اشکالی تو این کار نمی بینم.
    mashtali1363@yahoo.com    
چهارشنبه، ۱۲ تیر ۱۳۸۷ - ساعت :۱۱:۴۷ صبح
یه معلم
یه چیزی نوشتم . یه نیگاهی بکن.
دوشنبه، ۱۰ تیر ۱۳۸۷ - ساعت :۲:۴۹ بعدازظهر
یه معلم
کتاب را خواندم تا مطلب تو را بخوانم. !!! باور کن اخوی
دوشنبه، ۱۰ تیر ۱۳۸۷ - ساعت :۲:۱۴ صبح
At
سلام! اقای عزیزی متن خداحافظی و حلالیت نمی نویسند؟! التماس دعا داریم!!
یکشنبه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۷ - ساعت :۱:۲۱ صبح
محمد صادق کریمی
یادی ازت کردیم به رسم بلاگستان.. باشد که از ما یادی کنید!
چهارشنبه، ۲۲ خرداد ۱۳۸۷ - ساعت :۳:۵۸ بعدازظهر
ریحانه ذوالفقاری
سلام نویسنده ها را نقد تیزبین خوشتر می آید تا تشویق و هورا !‌ ولی فعلا فقط می توانم بگویم عالی بود . ولی باید یک نکته را عرض کنم که رضا امیرخانی هنوز جوان است و زیر چهل سال برای الگو شدن تمام عیار ولی انکار تاثیرش بر ما ؟ هیهات !‌ موفق باشید
سه شنبه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۷ - ساعت :۰:۱۲ بعدازظهر
فا- عین
http://ermia.ir/Contents.aspx?id=100 بيوتن بودن(٢٠:٢٢ ١١/٣/١٣٨٧) - http://ketabnews.com/detail-7765-fa-1.html این چند تن در مصاف با یک بیوتن
دوشنبه، ۲۰ خرداد ۱۳۸۷ - ساعت :۶:۲۳ بعدازظهر
سلمان
سلام آقا دست‌مریزاد خیلی قشنگ بود شاید قشنگ‌ترین چیزی که در مورد بی‌وتن خوانده بودم خصوصاَ به این نکته که در مورد بی پیام‌بر بودن آمریکا گفتید اصلا دقت نکرده بودم. حس می‌کردم که این ارمیا دارد در آمریکا همه چیز را به هم می‌ریزد... دارد چیزهای جدیدی به مردم نشان می‌دهد. ولی جسارت ارتباط دادنش با بی‌پیام‌بر بودن سرزمین فرصت‌ها کار من نبود... یکی مثل شما باید می‌گفت...
پنجشنبه، ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ - ساعت :۴:۳۰ بعدازظهر
علی آقا مربی
نمی دانم این وقتی گذاشتم و این حرف ها را خواندم ارزشش را داشت یا نه
پنجشنبه، ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ - ساعت :۱:۵۵ بعدازظهر
رضا مقدم
ما نوشته ات را تمام و کمال همین جا خواندیم!
    RZA@MOGHADDAMDOT.IR    
سه شنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۸۷ - ساعت :۱۱:۵۹ بعدازظهر
امید
سلام آقای غفاری مطلب شیعه و مهندسی معکوس را خواندم. ببخشید که اینجا در مورد اون پست نظر میذارم ولی میخواستم مطمئن بشم حتما میبینید. می خواستیم بپرسم اون مطلب مستند هم هست؟ یعنی از کجا این مطلب بیان شده. اگه از منبع اون خبر دارید میشه لطف کنید و یه e-mail به من بزنید. باید بگم که خیلی مهمه. خیلی ممنون
    omid.zeraatkar@gmail.com    
سه شنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۸۷ - ساعت :۱۱:۰۴ صبح
پیرمغان
به به ! به به ! مقاله جالبی بود. دست نویسنده و ناشر درد نکنه. منم خوندم کتاب رو. برای خودم جالبه که من نسبت به کتاب من او , با اینکه دو بار خواندم , خیلی انتقاد خاصی نداشتم اما نسبت به کتاب بی‌وتن, اشکالاتی وارد می بینم. که شاید به خاطر بالا رفتن سواد من به واسطه خواندن من او ست, یا به خاطر جسارت من در توهم بالا رفتن سواد پس از خواندن من او!!, و یا واقعا که این اشکالات وارد است. به هر حال من واقعا از خواندن هر دو کتاب لذت بردم.
سه شنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۸۷ - ساعت :۱۰:۵۱ صبح
باد صبا
سلام بر پیام بر پاره وقت هر چند هنوز توفیق خواندن "بیوتن" شامل حالمان نشده، اما توصیف جالبی بود که آدم را ترغیب به خواندن می کند. من او و از به و ارمیا را به خاطر اینکه صبح ها بعد از نماز نخوابم، می خواندم! شاید به نظر شما این برخورد خوبی با یک اثر ادبی نباشد، ولی کتابهای پر خیر و برکتی بودند برایم! امیدوارم به زدوی صبحها میهمان بیوتن باشم! یاعلی
نمايشگاه و جشنواره بازي‌هاي رايانه‌اي تهران
به گزارش معاونت ارتباطات و بین الملل بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای، دکتر بهروز مینایی مدیر عامل این بنیاد با اعلام این خبر گفت: با توجه به افزایش کمی و کیفی تولیدات داخلی و نیز جایگاه بین المللی ایران در عرصه بازی‌های رایانه‌ای و همچنین با هدف شناخت و حمایت از ظرفیت‌ و استعدادهای موجود این صنعت در کشور، نخستین جشنواره و نمایشگاه بین المللی بازی‌های رایانه‌ای تابستان امسال در شهر تهران برگزار خواهد شد.

نقد ورزش مدرن، اغفال و فريب
به بهانه ي برگزاري مجدد جلسه‌ي «نقد فوتبال» در اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان استان تهران، گشتي در وبلاگ‌ها مي زدم كه اين مجموعه ي خوب را از برادر صهيون پژوهمان پيدا كردم كه دغدغه‌مندانه به جمع آوري مقالات مرتبط با اين موضوع پرداخته بود.
اميدوارم مطالعه‌ي اين مجموعه مقالات براي همه‌ي‌مان مفيد باشد.

درودنامه
واحد طرح و ارزيابي شبكه محترم معارف، در نوشتار پيش‌رو ضمن برشمردن عناوين و عبارات احترام آميز براي پيشوايان و بزرگان دين، ترجمه و موارد كاربرد آن را نيز ياد آور شده است كه مطالعه و شنيدن آن را به دوستان عزيز توصيه مي كنم.
نردبان کاربران رسانه‌های اجتماعی
در رسانه‌های اجتماعی ما با انواع مختلفی از مخاطبان یا به‌عبارت بهتر کاربران مواجه هستیم که بر حسب سطح و نوع فعالیت‌شان دسته‌بندی شده‌اند.
در این مدل کاربران اینترنتی در نردبانی با شش پله دسته‌بندی شده‌اند که بر اساس سطح فعالیت در رسانه‌های اجتماعی به‌دنبال یکدیگر قرار می‌گیرند. این شش پله از بالاترین سطح به‌ترتیب عبارتند از: تولیدکنندگان (Creators)، منتقدان (Critics)، گردآورندگان (Collectors)، پیوستگان (Joiners)، تماشاگران (Spectators) و غیرفعالان (Inactives).

كتاب خاطرات مادر شهیدبلورچی
لامعه لشکرلو در سن 18 سالگی با انتخاب مذهب شیعه از فرقه بهاییت کناره‌گیری کرد و به تربیت فرزند خود اهمیت بسیاری داد. تا جایی که پسرش، مهران (علی) بلورچی در عملیات کربلای 5 و منطقه شلمچه به شهادت رسید.
کتاب "محله‌های زندگی" نوشته مریم برادران در قطع رقعی و 72 صفحه با شمارگان 2300 نسخه و بهای 8500 ریال توسط انتشارات روایت فتح منتشر شده است.



صفحه اصلي  :   آرشيو    :   وبلاگ تصويري  :   لينکهاي تازه  :   ارتباط با ما  :   درباره ما  :   English  :   العربيه