جمعه، ۲۳ شهریور ۱۳۸۶
سلام مجيد؛
بايد راستش را به خوانندگان راوي بگويم. اصلاً نميشود كه نگويم و به جاي آن مثلاً از پراكندهپندارهاي يك پيامبر پاره وقت بگويم. اصلاً نميشود. بايد راستش را بگويم.
در اين مدتي كه نبودي –و هر كه نداند ميپندارد كه اقلاً راجع به دو سه سالِ گذشته سخن ميگويم- تلاشِ من اين بود كه نبودنت معلوم نباشد. نه اين كه نباشد، خيلي توي چشم نباشد.
اما از وقتي كه آمدهاي ديگر نتوانستم نبودنت را پنهان كنم . نه از خودم و نه از خوانندگان راوي؛ و همين است كه ميگويم نمي توانم نگويم.
جهادي نرفته و نديده نيستم. زياده هم ديدهام. در چهار گوشهي ايران هم ديدهام. بوشهر و چابهار و زابل و بم و گناباد و پاوه را كه به هم وصل كني ميفهمي كه راست ميگويم. اما آنچه تو ديدهاي فرق ميكند؛ و تا چند روزِ پيش هيچ نميدانستم كه اينهمه فرق ميكند.
در لنگر انداختن پنج روزهي من در آن نمايشگاهِ خالي از تماشاچي، التفاتِ تو و حضورِ مكررِ بيدليلت برايم معمايي شده بود كه آن روزِ آخر، آن عصرِ شنبه، فهميدم.
دورِ هم نشستيم و ماجرا را از كاربرد مصدر «فهميدن» به جاي «دانستن» در زبان بشاگرديها شروع كردي و در آن لحظه كدامِ ما ميدانست كه آخرِ اين ماجرا به كجا ختم ميشود؟
روايت نكن راوي!
هيچ اشكالي ندارد. همين مني كه تا روزِ قبل پاپيچت بودم كه از جهادي و از بشاگرد بنويسي، امروز التماست ميكنم كه نگويي. ماجرايي كه آن عصرِ شنبه براي ما –من و محمد و دوستِ ديگرمان- روايت كردي از جنسِ نگفتن بود. هر گوشهاي از آن را كه روايت كني خيانتي عظيم در حقِ گوشهي ديگرِ ماجرا كردهاي و هر آن تلاشي كه براي نماياندن روحِ ماجرا به مخاطب با روايت كردن، آن هم اينجا در راوي، بكني مطمئناً بيثمر خواهد بود.
روايت نكن راوي!
آنچه ديدهاي، و البته امين ديدهاست، حقيقتاً بايد مستند شود. اما تا آن روز و آن لحظه، اين تجربهي ناب را در سينه نگاهدار و براي احدي باز مگو. ميترسم اثرِ جادويي و شگفت انگيزِ اين روايتِ بينظير، با تكرارِ چند باره كمرنگ شود.
اگر خدا بخواهد، من اين مستند را خواهم ساخت. حتي اگر سال ها طول بكشد.
منتشر شده توسط حسين غفاري
جمعه، ۲۳ شهریور ۱۳۸۶ حسین غفاری نظرات (13)
عناوین دیگر :طواف دوستكنكور گرسنگانحسرتهای یزدراهیان نخلستان - یادداشت های یک سفر غیرمعمولیكنكور وجدان - وهابيتنظرات
سه شنبه، ۲۷ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۰:۲۲ صبح
علی آقا مربی
شهيد آويني شماره ي 2 !
شما لطف كن يه دو دقيقه فيلم جهادي اول آقايي را براي دست گرمي هم كه شده بساز. اگر پسنديديم زحمت اين يكي را هم به شما مي دهيم.
دوشنبه، ۲۶ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۹:۱۰ بعدازظهر
فاطمه
سلام.شما با نوشتن اين پست با ما چه كرديد؟ آقاي محمد امين با نوشتن اون كامنت ... نمي دونم چي بگم ... چي جوري بايد اين گريه ها و بغض ها رو فرياد بزنم ... آخه چه چيزيه كه قابل مستند كردن نيست، قابل گفتن نيست، قابل شنيدن نيست، قابل فهميدن هم نيست ؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .... كامنت زهرا رو تاييد مي كنم.ولي ... آخه چرا خنده و تفريح درست كنيد براي ما شهري هاي از همه جا بي خبر ؟.... شهري هاي از همه جا بي خبر ... شهري هاي از همه جا بي خبر .... با اين كه از فضولي خيلي دوست دارم بفهمم ببخشيد بدانم جريانات بشاگرد رو ... ولي حتماً راز مگو يي هست كه نبايد فاش بشه ... و ما دخترها ... بايد با اين بغض ها و گريه ها و بي قراري ها بسوزيم و بسازيم ... روايت نكن راوي ... روايت نكن ... هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند ... زهرا جان شما هم اصرار نكن ... چون اون چيزها را خودشان درك مي كنند و غير نمي فهمند(نمي دانند) ...خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم ... یا علی/
دوشنبه، ۲۶ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۹:۰۸ بعدازظهر
زهرا(ياسي)
به نام او...
سلام چه خبره ؟من نمی فهمم.آقای غفاری یعنی چی راوی روایت نکن؟!آقا این حرف ها رو نزنید بد آموزی داره .هر چند شما هم اگر نمی گفتید این آقای عزیزی خودش نمی نوشت.من آقای عزیزی رو می شناختم که بهشون گفتم:از بشاگرد که برگشتید حرفاتون رو توی صندوقچه دلتون نگه ندارید ،بگید حتی اگه نمک بشه روی زخم.همون موقع هم که داشتم این حرف ها رو بهشون می زدم می دونستم که بی فائده است.آقای غفاری یکی مثل شما نشسته پای حرف های آقای عزیزی یا یکی مثل خود آقای عزیزی و دوستشون آقای امین رفتن و از نزدیک اونجا رو دیدن ،این حرف ها رو می زنید. اما ما چی بگیم که اصلاً نمی دونیم اونجا چه خبره که بگیم روایت کنین یا نکنین.شما دلتون خوشه آقا،چون به قول خودتون کم اردوی جهادی نرفتید. اما من چی بگم؛امثال من چی بگن؟ بابا من یه دخترم،توی خواب هم نمی بینم که یه روزی پام به اونجا برسه.چون حالا ننه و بابام اجازه نمی دن که حق هم دارن.بعداً هم که حتماً آقامون غیرتش قبول نمی کنه و بچمون دست و پاگیره!!! من بالاخره باید بفهمم بشاگرد چه خبره؟ باید بدونم بشاگرد دیار فراموشی چی داشته که سال 61 ملت رو دیوونه کرده.بشاگردی که حتی اسمش روی نقشه هم نیست.شما ها مَردید،راحتید؛می رین و میاین. ما چی؟ خون کردیم دختر شدیم.ما چشم امیدمون به شما برادر هاست، ما حسود نیستیم.معذرت می خوام اما شما هم بخیل نباشید بذارید ما هم بفهمیم دور و برمون چه خبره. تا با شما یک صدا بشیم.فکر نمی کنید تنهایی نمی تونید علم خمینی رو نگه دارید؟آقای غفاری،اگه دونستن حقیقت بشاگرد موردی نداره پس چرا می گید روایت نکن و اگه مورد داره پس چرا خودتون می خواین مستندش رو بسازید. حداقل بزارید یه پیش زمینه داشته باشیم تا یه وقت مستند شما رو دیدیم پس نیفیتیم. بابا ما طاقت نداریم! آقا نزارید حقیقت بشاگرد بیش از این دچار آلزایمر بشه. باشه! هرطور مایلید ... اما من می خوام به سید مرتضی از همین جا که به قول صاحبش به عشق اون بنا شده بگم: «ما زیاران شما چشم یاری داشتیم... اینها همونان که می گفتند کتاب های سید مرتضی رو بخونید چه می دونم باهاش آشنا بشیدواز این حرف ها،ببین ما رو با خودشون آوردند نیمه های راه بعد ول کردند و تنها تنها می رن». ولی عیب نداره.باکی نیست. بازم مثل همیشه دل خوش میکنیم به همون سیدی خش گرفته بشاگرد دیار فراموشی! معذرت می خوام من همیشه قد یه پست براتون کامنت میزارم!!! والسلام ... در پناه بی بی
یکشنبه، ۲۵ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۳:۱۷ بعدازظهر
ققنوس
سلام.
1. "سید بشیر" هم شب قبل از اینکه برویم جهادی تقریبا عین این عبارت را برایمان گفت:
"...در چهار گوشهي ايران هم ديدهام. بوشهر و چابهار و زابل و بم و گناباد و پاوه را كه به هم وصل كني... "
2. گرفتم راز دل بتوان نهفتن...
3. شما که می دانید روایت این "روایت نشدنی" هایتان فقط بر "خماری" ما می افزاید؛ پس چرا روایت می کنید؟ "روایت نکن راوی!"
یکشنبه، ۲۵ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۰:۳۹ صبح
حسين شيرالي
بماند كه ما هيچ زمان روحيات هنرمندانه شما را درك نكرديم.... و احتمالا دليلش روحيه خشن ما و غير لطيف بودن ماست.....بماند....
دوست داريم
دنيا دو روزه كه يه روزش محمود توش ميگرده و خرابش مي كنه
يك روزش هم جمعه است كه تعطيله!.
شما به بزرگي خودتان ما را درك كن
یکشنبه، ۲۵ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۰:۳۵ صبح
حسين شيرالي
عجب شما بشاگرد بوده ايد قبول باشد
پس آويني ما مستند مي سازد.......بشاگرد 2
مجيد عزيزي فردي براي تمامي فصول اين جا اون جا هم جا!!!
عكس...فيلم....مستند....قلم.....!!!
مجيد دوستت داريم حتي اگر حوصله مان را نداشته باشي!.....
شنبه، ۲۴ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۳:۱۷ بعدازظهر
م.ح
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آپم
شنبه، ۲۴ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۲:۰۸ بعدازظهر
محمد امين
به بزرگي خودتون ببخشيد. دست خودم نبود. اصلا نفهميدم چي شد. شرمنده
شنبه، ۲۴ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۰:۲۳ صبح
اذين
اي بابا...
خب يكي بگه چي شده ديگه!
اينم ازون خماري هاستا!!
جمعه، ۲۳ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۸:۰۷ بعدازظهر
زمانه!
راست می گویی حسین آقا! نوشتنی نیست. حس کردنی است به خدا ... من که بغض کرده بودم و جلوی آآمدن اشکم را گرفتم اما شما چند قطره اشک ریختی (زیر چشمی دیدم) ... من بی اجازه مجید آن چه را که از داستان یادم مانده بود برای یکی دو نفر تعریف کردم! داستان من کجا و آن چه که مجید گفته بود کجا ... من می دانستم و او می فهمید ...
جمعه، ۲۳ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۶:۰۱ بعدازظهر
محمد امين
چيزي كه قابل مستند كردن نيست، قابل گفتن نيست، قابل شنيدن نيست، قابل فهميدن هم نيست در سينه داريم. تنها راه فرارمان از اين زجر نگفتن، شده ديدار خودمان و درد دل با خودمان و مرور هزار باره ي خاطرات خودمان. گاهي هم تماسي با بشگرد مي گيريم و مكالمات بالاي نيم ساعت داريم شايد دلتنگي مان كم شود. اما جز دلتنگي نمي افزايد.
همه مان به ظاهر برگشته ايم، اما دل به تهران راه ندارد. دل همانجا مانده تنها.
همين تنهايي است كه زجرمان مي دهد. همه شده اند غريبه. نمايشگاه و تجملاتش، كارت و كارت بازي هايش، همه فقط دلمان را تنگ تر ميكند. هيچ كدام سرمان را گرم نمي كند كه فراموش كنيم اين زندگي كوتاه زودگذر را. كارت را آناني بايد به سينه بزنند كه ارزش زنده بودن دارند و زنده اند و بي توقع زندگي مي كنند، نه من و تو و همه ي مايي كه نمي دانيم زندگي چيست.
كاش بياباني بود تا سر به آن بگذاريم.
اگر بعضي وقت ها چيزي مي گوييم از آن روست كه كمي دل خودمان قرص شود، يادمان نرود كه آنجا بوديم، به جايي نرسيم كه فكر كنيم فقط رويايي شيرين بوده است. فكر مي كنيد اگر مي گوييم براي شماست؟ روايت كنيم كه چه بشود؟ موضوع خنده و تفريح درست كنيم براي شما شهري هاي از همه جا بي خبر ؟ ...
ديشب تا سحر با هم بوديم و بيدار. دلخوشي مان شده همين بيداري هايي كه فقط خودمان دركش مي كنيم و غير نمي فهمد ( نمي داند )
جمعه، ۲۳ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۳:۵۱ بعدازظهر
م.ح
يه کوچولو با ساعت به روزم
جمعه، ۲۳ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۱۱:۱۲ صبح
رضا
دستيار نميخواهي؟