روایت امروز
...
نه برادران! چیزی عوض نشده‌است و هنوز هم اُس‌الاساس بنای انقلاب اسلامی بر مبارزه است و هنوز هم ما محتاج هستیم که روح حماسه و ایثار را در میان مردم زنده نگاه داریم، بسیج را تقویت کنیم، اسلحه بسازیم، عاشورا را حفظ کنیم، فرهنگ مصفای عاشوراییٍ جبهه‌های جنگ را اشاعه دهیم و خود را برای یک نبرد طولانی و همه‌جانبه با شیطان آماده کنیم...
سیدمرتضی آوینی رحمه‌الله علیه
آینه‌ی جادو، جلد دوم، مقاله‌ی اول
1367 ه.ش.










 
دوشنبه، ۵ شهریور ۱۳۸۶

*
توی راه الیگودرز پیامک فرستاد که:
«اسم نشریه ی اردو رو بذاریم: گندم»
نفهمیدم چی میگه.
+
اسم نشریه رو گذاشتیم : «سیلو»
مناسب تر بود.

*
گندم مثلِ شن و ماسه نیست. مثلِ رملِ بیابونه. پا که می ذاری، فرو می ری تا زانو.

*
یادِ داستانِ حضرت یوسف و خواب فرعون افتادم.
توی اون هفت سال نعمت و برکت، گندم این جوری از سر و کولِ مصری ها بالا نمی رفت که حالا همه ی زندگیِ ما رو پر کرده بود.

*
دمِ در، به همه ی اون هایی که از راه می رسیدن شربت می داد. خاکی و خسته از وانت پیاده شدم. لیوانِ اول فقط مزه ی دهنم رو عوض کرد. گفتم: «سِری دو هم به ما می رسه؟» گفت: «شرمنده، کَمه، به بقیه نمی رسه.»
حدودِ یک ربع ساعت بعد که توی اتاق نشسته بودم، با یه لیوان شربت اومد تو. گفت: «شربت خیلی کم اومد، یه کلمن دیگه هم درست کردیم.»
خشکم زد. هر چی فکر کردم نفهمیدم توی اون شلوغی چطور من رو یادش مونده بود.
+
موقعی که داشتم همین خاطره ی بالا رو بعد از یک روز می نوشتم، با یه لیوان شربت اومد سراغم.

*
اوستامون می گفت: «من ده سال پیش، کفِ حیاطِ حرمِ حضرت عبدالعظیم رو سنگفرش کردم. دویست تا کارگر زیر دستم کار می کردن.»
خیلی جوون بود. به قیافه اش نمی اومد.

*
«لُر یعنی: دوغ، ماست، دیزی»
موقعِ چاشت، خودِ اوستا این رو گفت.

*
مادر توی اتاق، یه سفره ی خوشگلِ قرمز پهن کرده بود.
سه تا بشقابِ سفید: توی هر بشقاب دو تا خوشه ی بزرگِ انگور: یکی سبز، یکی بنفش.
برق می زد. انگار نقاشی کرده باشند.

*
بچه ها دست به دست آجر می دادند و روی هم می چیدم. سرِ اذان بود.
آخرین آجر را که گذاشتم، نمِ باران خورد توی صورتم.

*
دی روز که رفتیم سرِ کار، برادرِ همسایه ی بغلی به رحمت خدا رفت.
امروز صبح هم، پدرِ همسایه ی روبرویی مرحوم شد. آمبولانسش را هم توی جاده دیدیم.
خدا فردا را به خیر بگذراند.
+
آخرِ هفته، توی ده، عروسی دارند.

*
نمی دونم چه حکمتیه که صابر باید همیشه اون پایین مایینا باشه.
توی مدرسه اتاقش آخرین اتاق، انتهای راهروی زیرزمینه.
این جا هم که هستیم اصلاً بالا پیداش نمیشه. جاش توی آشپزخونه است: انتهای راهروی پایین.

*
دستای بچه ها خیلی مردونه شده. از دست دادن های بعد از نمازجماعت میشه فهمید.

*
«س ی ل و»
«سامانه ی یواشکی لو دادن وضعیت»

*
مرغه وسط دریای گندم، کلّه اش را چپ و راست می کرد و دنبال دانه می گشت.

*
صفحه ی آخرِ کتاب، برایش یادگاری نوشتم:
«آدم خوبی های بزرگ ترها را می گیرد و بدی هایشان را به خودشان وا می گذارد.»

*
خداحافظی سخت است.
یک هفته نشده این مسافرت و با هم بودن. اما خداحافظی سخت است.
ساعت پنج و نیمِ عصر، سوارِ سایپا می شوم و از دوزان می کَنَم.

 

 

... این ها را از میانِ تصاویرِ یادگاریِ اردوی جهادی الیگودرزِ مرداد 86 گلچین کرده ام.
به یادِ همه ی هم سفرانِ بامرام و باصفا...



منتشر شده توسط حسین غفاری
دوشنبه، ۵ شهریور ۱۳۸۶     حسین غفاری     نظرات (13)

عناوین دیگر :
طواف دوست
كنكور گرسنگان
حسرت‌های یزد
راهیان نخلستان - یادداشت های یک سفر غیرمعمولی
كنكور وجدان - وهابيت



نظرات
سه شنبه، ۲۰ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۷:۲۲ بعدازظهر
زهرا(ياسي)
سلام ... يعني چي ها، ها، ها ،ها ... مثلا اومدين نظر دادين كه مثلا رو كم كنيه؟! من كه مي دونم من كه مي دونم! مثلا اومدين گفتين چرا به روز نمي كنيد كه چي! مثلا رطب خورده كي منع رطب كند .. آره آره (تيريپ فيوجي!!!!) چرا تا حالا به وبلاگ ما سر نمي زدين ... مگه وبلاگ ما سرطان داره! ايدز داره .. معتاده؟ معتاد بيمار نيست ... مجرمه(!) فك كن!!! از اون لحاظ! هر چقدرم معضل اجتماعي باشه از راوي بهتره كه ديگه سيلو شده لولو (!) از بس تار عنكبوت بسته خونده نمي شه ... يه سوزن به خودتون بزنين يه جوالدوز به ديگران!!! (شوخي بود ... چه عجب گذرتون به وب ما افتاد ... ما كه شام و ناهار تو راوي هستيم شما سليقتون نمي گيره تو وب ما غذا بخورين؟! يه لقمه نون و بوقلمون هست دور همي مي خوريم!!! حنانه هم با خودتون بيارين ...! كار دنيا رو ببينين تا ديروز شما مي نوشتين ما مي خنديديم حالا ما مي نويسيم شما بخندين!!!) اصلا از كجا معلوم خنديده باشين!:دي! .... اي وا تعارف هامون رو پس ميگيرم ... ماه رمضونه .. افطار هم فيلم داره از پذيرفتن مهمان معذوريم!!! همين ديگه ... بنويسين بنويسين بنويسين ... نزارين كار به اعتصاب بكشه .... هي بيايم بكامنتيم شيش كيلومترها! از ما گفتن بود ... خدافس
دوشنبه، ۱۹ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۱۱:۴۵ صبح
م.ح
سلام یه کوچولو به روزم
دوشنبه، ۱۹ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۱:۳۶ صبح
At
نمي تونم دليلش رو بيان كنم ! با عرض معذرت !!
یکشنبه، ۱۸ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۶:۴۴ بعدازظهر
امین
سلام آقا معلم! راستش قسمت ما که نشد این جهادی ... شایدم ما قسمت این جهادی نشدیم. به هر حال نوشتتون منو برد به حال و هوای جهادی... دستتون درد نکنه !
چهارشنبه، ۱۴ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۹:۴۸ بعدازظهر
محمد امين
قرار شد پادكست ... هستيم
جمعه، ۹ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۵:۳۵ بعدازظهر
عقیق
با اجازه لينكتان كردم...... ای دسته گل محمدی بو نرگس رخ ذوالفقار ابرو ای هرچه فراز در فرودت هر جا که سری ست در سجودت ما خاک نشین انتظاریم سی چله خمار در خماریم........
چهارشنبه، ۷ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۲:۵۳ بعدازظهر
فاطمه
سلام.آمديم راوي دلمون واشه تو اين جشنها! بدتر دلمان گرفت!!!:دي
چهارشنبه، ۷ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۰:۵۴ بعدازظهر
علي نورمحمدي
اردوي جهادي مان هم به پايان رسيد. تازه فهميدم منظورتون از دوتا دل كندن اردوي جهادي(يكي رفت و يكي برگشت) چي بود. حالا فهميدم كه چرا پايان اردوي جهادي با حسرت روزهاي قبل همراه است حتي اگر هر روز و تا ان جا كه مي توانستي كار كرده باشي. حالا مي فهمم معناي واقعي اردوي جهادي را. حالا مي فهمم كه چه خوب شد سامانه ي يواشكي لو دادن وضعيت را راه انداختيم. حالا مي فهمم نوشته هايم در ان جا به چه دردي مي خورد ( حداقل براي خودم) . حالا مي فهمم چرا اردوي جهادي دوري از گناه است. حالا خيلي چيزهاي ديگري را كه قبلا نمي فهميدم مي فهمم. به اميدي اردويي ديگر..... سه شنبه اومدم مدرسه اوني كه در انتهاي راهروي پايين ترين طبقه نشسته بود گفت كه مدرسه نمي اييد سيلو را به او دادم با هزاران نگاه حسرت اميزي كه به ان داشتم. احتمال مي دهم دوشنبه هم بيايم....
سه شنبه، ۶ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۷:۳۵ بعدازظهر
محمد امين
بشگرد ي چيز ديگه اس. مزه اش با هميشه فرق داره. بوي آجر نمي ده اما از تمام آجر و بلوك هاي عالم خوش طعم تره!
سه شنبه، ۶ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۲:۳۶ صبح
At
فكر كنم بهترين نوشته تان بود...
سه شنبه، ۶ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۲:۱۲ صبح
سيد
امسال دفتر خاطرات جهادی دل شدگان کوچه ارکیده هم خیلی دلش میخواست دل نوشته های آقا غفاری توش باشه ولی... . . . حیف شد!
    yamahdi_s@yahoo.com    
دوشنبه، ۵ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۷:۲۶ بعدازظهر
فاطمه
سلام. شما هم رفته بوديد جهاد؟ (تعجب!) جالب نوشته بوديد ... آقاي عزيزي هم اومدن يا نه؟ ما كه ميدونيم اومدن! نكنه حدسيجات(!) ما درست بود؟ روشون نميشه بيان! آقاي عزيزي عيب ندار ه انسان ممكن الخطاست!(نيشخند)به اميد بهره مندي از اين لحظات روحاني ... ما رو از دعاي خير خودتون محروم نكنيد ... اگه محروم كنيد ميرين تو اتوبوس!(نيشخند!) در پناه امام زمان(عج ) به اميد كامنتي ديگر!
دوشنبه، ۵ شهریور ۱۳۸۶ - ساعت :۷:۱۹ بعدازظهر
فاطمه
سلام! جشن تولد امام زمان(عج) بر شما مبارک. دوستان گلم اگر دوست دارید به رسم عشق و دوستی هدیه ای به مناسبت تولد اقا بهش بدید توی برنامه صلوات ما که به نیت تعجیل در ظهور آقا امام زمان (عج) است شرکت کنید.اگر خواستید در قسمت نظرات وبلاگ اعلام آمادگی کنید و همان جا تعداد صلوات هایی که می توانید بفرستید رو مشخص کنید و سپس همگی شب نیمه شعبان از ساعت 7غروب تا 10 شب (یعنی زمانی که ما کنار دیگ نذری حلیم هستیم) صلوات ها رو بفرستید تا با ما در ثوابش شریک شوید. در ضمن مطمئن باشید که ما در اون لحظات روحانی و هنگام هم زدن حلیم نذری اسم تک تک شما دوستان جان(!) را که با ما همراه شدید را خواهیم آورد اللهم عجل لولیک الفرج به امید ظهورش زهرا و فاطمه
پدیده‌ی «باحجابان بی‌حیا» در تلویزیون ایران
مطلبی بسیار خواندنی درباره‌ی ابعاد پنهان بی‌حیایی باحجابان:
«ارتباطات غیر کلامی» وجه مهمی از ارتباطات انسانی است. بر خلاف پندار عمومی ارتباط‌گران که در آن وجه کلامی ارتباط از اهمیت و اولویت بالاتری برخوردار است، دانش ارتباط‌شناسی و ذهنیت متخصصین این عرصه، وجه غیرکلامی ارتباط را جدّی‌تر و با اهمیت‌تر از وجه کلامی می‌شناسد...

لطفا مدیران مدارس نخوانند
... البته مدیری که چنین چیزی از معلم المپیاد می‌خواهد، هرگز به ‌روی خودش هم نمی‌آورد که سرنوشت دانش‌آموزی که به امید فتح افق‌های دور (و البته با اخذ شهریه اضافه به نام کلاس المپیاد) به ‌زور به کلاس المپیاد فرستاده‌ می‌شود، هیچ اهمیتی ندارد...

بازی جدی است!
در ویژه نامه‌ی نوروز 90 هفته نامه‌ی پنجره، پرونده‌ای برای بازی‌های رایانه‌ای کار شده که محمد سیدغراب زحمتش را کشیده. چند تا مصاحبه و مقاله با دیدگاه‌های مختلف جمع کرده‌اند که خواندنی است.
یک چیزی هم خودم نوشته‌ام که مستقلاً در راوی منتشر می‌کنم.

درباره فتواي التزام عملي به ولايت فقيه
همه چيز از انتشار يك استفتاي فقهي درباره ي ولايت فقيه از آيت‌الله خامنه‌اي شروع شد. جنجال رسانه‌اي و ديگر هيچ.
به اين بهانه پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبري پرونده ي خوبي در رابطه با اين موضوع جمع و جور كرده كه هنوز درحال تكميل است.
اگر حال و حوصله داشته باشيد حتماً مطالب جالبي در آن پيدا مي‌كنيد.

نمايشگاه و جشنواره بازي‌هاي رايانه‌اي تهران
به گزارش معاونت ارتباطات و بین الملل بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای، دکتر بهروز مینایی مدیر عامل این بنیاد با اعلام این خبر گفت: با توجه به افزایش کمی و کیفی تولیدات داخلی و نیز جایگاه بین المللی ایران در عرصه بازی‌های رایانه‌ای و همچنین با هدف شناخت و حمایت از ظرفیت‌ و استعدادهای موجود این صنعت در کشور، نخستین جشنواره و نمایشگاه بین المللی بازی‌های رایانه‌ای تابستان امسال در شهر تهران برگزار خواهد شد.



صفحه اصلي  :   آرشيو    :   وبلاگ تصويري  :   لينکهاي تازه  :   ارتباط با ما  :   درباره ما  :   English  :   العربيه