سه شنبه، ۵ دی ۱۳۸۵
داستان زندگی ما آنچنان پیچ و تابی دارد كه باید از دور نگاه كرد تا طرحِ در هم تنیدهی آن را با شناخت. در این بازشناسیِ معماگونه، هر جزئیات بیاهمیتی ممكن است كلِ بزرگ و واحد را تحت تأثیر قرارداده، كلِ بزرگ دیگری پدید آورد. لذا، ثبت و نگهداری همهی اجزا، در وقت مناسب، كاری است كه میبایست به موقع به آن اقدام كرد.
مهدی را میگفتم. از اولین روزهای دوازده سالگی رفیقیم و در همهی این دوازده سال همواره همین قدر ساده و بیآلایش بودهاست. روزهایی را به خاطر میآورم كه هر دو دچار یك آزمون بودیم و دوری از خانه و خانواده را عمیقاً میچشیدیم. مهدی در مقایسه با من، برای مرد شدن، بهجای كویر مركزی ایران، پرت شده بود به دامان امام هشتم و چقدر سعادتمند بود و چقدر از این خوشحال بودم. برای آدمی با ویژگیهای او چه جایی بهتر از حرم دل؟
بارها در آن سالهای دانشجویی شمارهی مشهد را میگرفتم و در خوابگاه، احوالش را و احوال دلش را میپرسیدم. گفتم كه اهل دل است این رفیق ما و به شدت احساساتی. به همان شدت باهوش است و درسخوان و حالا تقریباً كارشناس ارشد عمران است برای خود. دو سه باری سری هم زده بودم به خوابگاهی كه هر چند در مقایسه با خوابگاه دانشگاهمان به قصر میمانست، اما انصافاً بچههای خوب و با صفایی هم داشت.
در این سالهای اخیر اما، مثل خیلی چیزهای دیگر، كمتر سراغی از او گرفته بودم و كمتر دیده بودمش. آن روزهای قدیم، از آن همه فاصله، كاغذهای كندرو، ما را به هم نزدیك كرده بود و در همین شهرِ وطنمان، سیمهای ارتباط سریع و مستقیم، رابطهی مان را بریده بود. (این حكمت دیگری است كه بماند برای وقت دیگری) هر بار هم كه توفیق دیدار دست داده بود، هر دو گله كرده بودیم از این ناجوانمردی زمان و زمانه كه آن قدر كار از گرده انسان میكشد كه وجود انسانی انسان فراموش میشود... (حاشیه رفتم. گفتم كه این حكمت بماند برای وقت دیگر)
میدانست كه مجرد نیستم و شیرینیاش را هم خورده بود. یك شب ناغافل زنگ میزند خانهی پدریمان. درست یك شب بعد از عروسی و من را بگو كه به كلی فراموشش كرده بودم. (محل درج فحش و دری وری به زمانه و روزگار و ...) از قضا خودم گوشی را برداشتم و برایش كه ماجرا را گفتم، از آن سوی گوشی سعی كرد كه اظهار شعف و خوشحالی كند و من دانستم كه در ته صدایش اثری از شادمانی نیست. چرا زنگ زده بود؟ نمیدانم و همین نمیدانم آزارم میدهد. نكند خواسته بود چیزی بگوید؟ نكند حرفش را خورده باشد؟ ...
شنبه ظهر، در اوج اشتغال به كارهای عقب افتادهی هفته، پیامِ كوتاه از دوستی دیگر میآید كه: مراسمِ هفتمِ پدرِ مهدی امروز در مسجد فلان.
روی صندلی وا میروم. ابتدا مقدار لازمی لعنت میفرستم به اجداد سیم و سیم كشی و زمانه و ... و بعد مرخصی میگیرم و میدوم تا برسم به مسجد.
حالم خوش نیست. اعصابم خط خطی شده. اگر امروز شبِ هفت باشد یعنی... یعنی چه؟
حتماً باورتان نمیشود اگر بگویم تا مسجد رفتم و داخل نرفتم؟ جلوی در، كمتر از سی ثانیه، مهدی را در آغوش میگیرم، مزخرفاتی میگویم و بهانهی احمقانهای میآورم و بیرون میدوم. همهی آنهایی كه برای ادب و احترام جلوی در صف كشیدهاند یك طوری نگاهم میكنند. حق هم دارند. مشخص است كه حالم خوش نیست. آدم وقتی حالش خوش نباشد، كاملاًمشخص است.
ما در درون سینه هوایی نهفته ایم
بر باد اگر رود دل ما، زان هوا رود
و اینهمه را برای دلم نوشتم؛ و مهدی –كه آنهمه احساساتی و فهیم است-
كاش نتیجهاش آن باشد كه: مرگ حق است.
پ.ن.1:
از راه دور به امام هشتم مجدداً سلام میفرستم.
پ.ن.2:
به دلیل سفرهای متناوب و متنوعی كه در ماه آتی در پیش دارم، پیشاپیش ضمن تشكر از سازمان هواپیمایی كشوری، از همگی دوستان حلالیت میطلبم.
پ.ن.3:
مجید! بدان و آگاه باش كه «در» همواره به روی یك پاشنه میچرخد. لذا بیا این ور وایسا!
پ.ن.4:
احتمالاً كاملاً مشخص است كه این یك نوشتهی معمولی نیست. انشاءالله هر وقت دوره و زمانه معمولی شد، بنده هم معمولی خواهم نوشت. منظم و دنباله دار.
منتشر شده توسط حسین غفاری
سه شنبه، ۵ دی ۱۳۸۵ حسین غفاری نظرات (24)
عناوین دیگر :«سر رسید» داشتنقصه هاي پيامبران (3)دلم گفت بگويم بنويسمصياد دلهايك شيشه مرباي تمشكنظرات
جمعه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۶:۲۴ بعدازظهر
meds guide
In case you need help with this let me knoww.
جمعه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۵:۱۲ بعدازظهر
علمدار
سلام . اللهم عجل لوليك الفرج . . .
ببينم اين حسين غفاري همون بيد مشكيس ؟
اگر هست يه سر به ما بزنه ما كه خيلي دلمون براش تنگ شده .
يا حيدر مدد . . .
جمعه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۵:۱۱ بعدازظهر
علمدار
با سلا م .
ببينم اين حسين غفاري همون بيد مشكيس ؟
اگر هست يه سر به ما بزنه .
يا حيدر مدد . . .
جمعه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۶ - ساعت :۵:۰۵ بعدازظهر
علمدار
سلام . اللهم عجل لوليك الفرج . . .
ببينم اين حسين غفاري همون بيد مشكيس ؟
اگر هست يه سر به ما بزنه ما كه خيلي دلمون براش تنگ شده .
يا حيدر مدد . . .
سه شنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۵۳ بعدازظهر
امین تقی خانی
با سلام
دوست و استاد عزيز از شما دعوت مي کنم تا در صورت تمايل با سايت تازه تأسيس بنده تبادل لينک يا بنر داشته باشيد.
اگر زحمتتان نمي شود حتما يه سر به سايت بزنيد و سپس تصميم بگيريد.
در صورت تمايل لطفا توسط بخش تماس با من يا نظرات و يا پست الکترونيک بنده را مطلع بفرماييد. ضمنا به دليل تازه تأسيس بودن بنده حاضر به تبادل لينک خودم با بنر شما نيز مي باشم.
بنده خدا
امين تقي خاني
آدرس: Taghikhani.Ir
تمام سهم من از زندگي آنلاين
پست الکترونيک: amin@taghikhani.ir
سه شنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۰۲ بعدازظهر
مولي
آوردهاند كه زندگي صد سال اولش سخت است..
---------
چو ميتوان به صبوري كشيد جور عدو
چرا صبور نباشم كه جور يار كشم؟
یکشنبه، ۲۴ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۰۴ بعدازظهر
فاطمه
سلام.
مطالبتون خيلي جالب بود. به خصوص اون مطلبي كه راجع به "قتلگاه غزه ؛ جام جهاني يا خواب جهاني؟! "
تازه وبلاگتون رو پيدا كردم. تعداد نويسنده هايي مثل شما خيلي كمه در برابر آمار بالاي وبلاگ نويسها كه هر روز هم بيشتر مي شن.
خيلي خوشحالم كه تونستم باهاتون آشنا ميشم. خوشحال مي شم شما هم به وبلاگ من سر بزنيد.
یکشنبه، ۲۴ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۷:۴۲ صبح
مهدی
سلام.
وبلاگ بام ایران مجددا فعالیت خود را از سر گرفت.
مقالات جدید
جهاد وبلاگ نویسی
شوالیه های رایانه ای ناتوی فرهنگی
منتظر نظرات شما هستم
موفق و موید باشید.
شنبه، ۲۳ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۵۵ بعدازظهر
هامون
به نام نور فوق کل نور
سلام دوست گرامی
اگر به هنگام عبادت می توانیم به امور دنیوی و مادی فکر کنیم چرا نتوانیم به هنگام انجام امور دنیوی به خدا فکر کنیم ؟
به هنگام دعا کمتر بخواهیم و بیشتر شکر کنیم به خاطر رحمتش که همیشه شامل حالمان است .
در پناه رب العالمين
شنبه، ۲۳ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۴۵ صبح
آقا طيب
سلام خيلي از وقتا به رووني طبعت حسوديم ميشه چقدر خوب نوشتي هواتو.دلم تنگ شد الكي
جمعه، ۲۲ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۶:۴۴ بعدازظهر
.....
اي بابا اين كه نشددوتانويسنده هردوژرطرفدارهيچ كدون وقت نوشتن ندارند يه ياعلي نگيدوشروع كنيدديگه
جمعه، ۲۲ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۴۴ صبح
آمون
سلام
نمي داني چقدر در برهوت بودن سخت است والا اين خواهر تهرانيت را اينقدر در برهوتش نگه نمي داشتي داداش حسين!
آيا شما هم بيد مشك خودماني؟....كجايي؟؟؟؟؟
پنجشنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۵:۴۲ بعدازظهر
فاطمه
غلط املايي: به پاي هم ديگر پير شويد.... با عرض پوزش از شما
پنجشنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۵:۴۰ بعدازظهر
فاطمه
سلام آقاي غفاري. در ابتدا ازدواجتون رو تبريك ميگم. ان شاالله تا پايان عمر با خوشي و خوبي و مهربوني زندگي كنيد و به ژاي يكديگر ژير شويد. بعد هم اون واقعه هاي ناراحت كننده را به شما تسليت عرض ميكنم اميدوارم روحشان با احمد ثاني محشور شود ان شاالله. بعد هم اينكه خوشحاليم كه شما بعد از مدتها نوشتيد و از ابتدا تا پايان مطلبتان منتظر افشاگريهايتان بودم!!! چرا افشاگري نكرديد؟! منظورم در مورد بعضي ها! بود!!! (آقاي عزيزي شوخيدم بابا چرا به دل ميگيريد) موفق باشيد .... يا احمد ثاني
دوشنبه، ۱۸ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۸:۰۳ صبح
محمد امين
سلام. شنيدم داشتي مي رفتي اون دنيا . . . چرا به ما خبر ندادي؟؟؟ اينجا هم كه هيچي ننوشتي. حالا خوبي؟ سر حالي؟
زنده باشي داداش
يا علي
یکشنبه، ۱۷ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۹:۳۲ بعدازظهر
سيد سعيد
سلام عزيز آقاي مجيدي. دلم بسي برايتان تنگيده. راستي مي شود يك لطفي در حق ما بكنيد. من فيلم SEA INSIDE رو دارم ولی زیر نویس ندارد. شنیده ام شما یه جا رو سراغ دارین زیر نویسشو داره. اگه می شه برام بخرین بدهید آقای نعمت بیاره. یا یه جایی بگین من بیام بگیرم.البته اگه زحمت نیست. آخه من SEA INSIDE رو سه دفعه ديدم. به مشكل خوردم. راستي اگر هم هر فيلمي خواستين در خدمتم. 4000 فيلم آشنا دارم. آخه زدم تو كاره نقد فيلم. رفتم پيشه يه آدم مهم گفت براي اينكه فيلمنامه نويس شي بايد كلي فيلم ببيني. خوب ديگه يا علي
یکشنبه، ۱۷ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۳۱ صبح
فاطمه
و آخر دعوانا ان الحمدالله الذي جعلنا من المتمسكين بولايه علي بن ابيطالب اميرالمومنين عليه السلام .
پنجشنبه، ۱۴ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۴:۵۶ بعدازظهر
ياسي
سلام چه عجب شما اپ کردید نکردید داد اقای عزیزی (که خودشون ماه به ماه و بعضا سال به سال می نویسند)در اومدبه هر حال امید وارمدفعه ی بعد که می نویسید اتفاقات خوش داشته باشید در پناه بی بی
شنبه، ۹ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۰۵ صبح
ويروس
«گل خشكيده» / بر نگه سرد من به گرمي خورشيد/مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت/تشنه ي اين چشمه ام ، چه سود خدا را/شبنم جان مرا ، نه تاب نگاهت/جز گل خشكيده اي و برق نگاهي/از تو در اين گوشه يادگار ندارم/زان شب غمگين، كه از كنار تو رفتم،/يك نفس از دست غم قرار ندارم ./اي گل زيبا، بهاي هستي من بود/گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم/گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم/وان گل خشكيده را به سينه فشردم ./آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود/از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟/جز به تو از سوز ِ عشق با كه بنالم/جز ز تو درمان درد از كه بجويم؟/من دگر آن نيستم به خويش مخوانم/من گل خشكيده ام ، به هيچ نيرزم/عشق فريبم دهد كه مهر ببندم/مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم!/پاي اميد دلم اگر چه شكسته ست/دست تمناي جان هميشه دراز است/تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد/چشم خدا بين من به روي تو باز است .«فريدون مشيري»
پنجشنبه، ۷ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۳:۱۸ بعدازظهر
فرزانه(دخترك كولي)
سلام.................
برف مياد.......من باز هم و باز هم دلم ان گنبد طللايي را ميخواهد.........
تا از دور نگاهش كنم و بترسم از نزديك شدنش............10 سال است كه نميشود كه برم.............برف مي ايد .دلم...