جمعه، ۱۲ آبان ۱۳۸۵
در نگاه اول ما هیچ ربطی به هم نداریم. شما که غریبه نیستید:
او همهی عمر خود را -به جز چند سالی- بیرون تهران گذرانده است و من همهی عمرم را -به جز چند سالی- ساکن تهران بودهام.
او امروز از اهالی شهرِ شرقِ تهران است و من همیشه اهلِ غرب تهران بودهام.
او انگلیسی میخواند و عربی میداند و میفهمد و من در قد و قوارهی او تحقیقاً زبان نفهمم!
حقوقبگیر شهرداری است و من نانخورِ آموزش و پرورشم.
آدم فعال و بانشاط و بانمکی است و موتور سوار است و چت میکند و ... در قیاس با او، من به کلّی پیادهام و این وصلهها هیچ به من نمیچسبد.
اگر بخواهم فرقها و فاصلههایمان را بشمارم از این گونه سجع موازی باید زیاده بخوانم که: مجرد است (فعلاً) و متأهلم؛ و خواهر دارد (اخیراً) و ندارم؛ و مهندسم و دانشجوست (حالا!) ؛ و مهندسم و مترجم است و ...
*
پس چرا قرار است -یا خیال میکنیم قرار است- من و او با هم راویانِ راوی باشیم؟
روایت کردن را معنی کردیم: «یادکردن به قصد یادگرفتن و بهیادآوردن» پس اگر روایت می کنیم قرار است خودمان را نبینیم، ورای شخصانههامان ببینیم و بگوییم. خواه مخاطبمان عام باشد، خواه خاص.
و البته بحث مخاطب که میشود باز حتماً باید روشن کنم که دلم لک زدهاست برای مخاطب خاص، ولو این که تعریف عوامانهی اینترنت: «دنیای مجازیِ همگانی» باشد.
و بعد از این همه سال، برای اول بار، حقیقتاً با نام خودم، و برای مخاطبان خاصّی که در همهی این سالها دلم تنگ میشد برای برایشان نوشتن، خواهم نوشت؛ به نامشان خواهم نوشت؛ و روایت خواهم کرد؛ و خودم را نخواهم دید؛ و آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم.
دوستان عیب منِ بیدلِ حیران مکنید / گوهری دارم و صاحب نظری میجویم.
*
شباهتهای من و مجید هم البته کم نیست: عینکی هستیم، ریش داریم، نفس میکشیم، کتاب میخوانیم و مدتهای زیادی است که وبلاگ مینویسیم. فکر میکنم همین کافی باشد. اگر ما دو تا خیلی خیلی بیشتر از این به هم شبیه بودیم، شاید دیگر به درد همدیگر نمیخوردیم.
مجید در راوی به دنبال چیز خاصّی میگشت که درست نمیدانست چیست. این چیز خاص، فراتر از ایجاد ارتباط و تأثیرگزاری بر روی مخاطب بود. ولی همچنان گنگ مینمود. و همین شد که با هم شدیم تا دانشمان را جمع بزنیم و نادانیهایمان را تقسیم کنیم.
حالا مجید برای خودش مینویسد و ... و من هم، اگر خاطر اغیار آزرده نگردد، در این روایتکده بیشتر برای آشنایانِ همسن و همصنف و همسال روایت میکنم؛ و همینطور نزدیکانی که به سن و صنف و سال از من دورند و به حضور، نزدیک: هر آنانکه بیشتر دیده میشوند.
آتش است این بانک نای و نیست باد / هر کس این آتش ندارد نیست باد
منتشر شده توسط حسین غفاری
جمعه، ۱۲ آبان ۱۳۸۵ حسین غفاری نظرات (17)
عناوین دیگر :«سر رسید» داشتنقصه هاي پيامبران (3)دلم گفت بگويم بنويسمصياد دلهايك شيشه مرباي تمشكنظرات
سه شنبه، ۵ دی ۱۳۸۵ - ساعت :۸:۱۵ صبح
ابوذر منتظرالقائم
بسم الله . الحمد للله . توكلت علي الله . صدق الله.
جمعه، ۱۰ آذر ۱۳۸۵ - ساعت :۱:۲۲ بعدازظهر
حميد اخا رحيم
سلام حاجي جان !!! مباركا باشد . شازده كوچولويي بودي كه سالي پيش بزرگ شدي و اكنون بزرگتر !!! در واقع زدي در كار خانواده و سقف و از اين حرف ها !!! بهر حال مباركا باشد !!! به پاي هم پير شده بودين پير تر بشين ان شاالله !!! البته خاطر حسين غفاري گويم زيرا سيد صالحمان رو خدا قرار است در جواني ببرد ( در آرزوي خويش بود ما را چه به اين حرف ها ) گفتيم كه ياد اخا رحيم ( شازده كوچولوي تكيه زده بر اريكه بزرگان ) كه من مي نويسم پس هستم !!! يا حق
دوشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۲:۴۰ بعدازظهر
فاطمه
بسم الله الرحمن الرحيم/سلام...آقاي غفاري براي اولين نوشته خيلي چيزها را ننوشته ايد و ما هنوز با شما احساس غريبي ميكنيم! و از قوانين راوي اين است كه احساس غربت در اين مكان اكيداً ممنوع است! مگه نه؟... به هر حال... ورودتون رو خوش آمد ميگم(نه اين كه حالا من صاحب خونه ام!!!) يعني ورودتون رو به عنوان يكي از خوانندگان راوي و به عنوان يك راويه!خوش امد ميگم! راستي من براي تست هاي عربي و موفقيتم در كنكور نيازمند ياري سبزتان هستم!(نه بابا شوخيدم!)... باز دوباره پس از قرنها اومدم كامنت بزارم ولي باز پر حرفي كردم!...منتظر نوشته هاي شما ميمونيم!قعلاً...
دوشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۴۱ صبح
حسن
به به!... بعد از 2000 بار که سرمان به سنگ خورد بالاخره دیدیم راوی به روز شده است.
زود تر می گفتید گوسفندی شتر مرغی چیزی زمین می زدیم!!
قدم نو رسیده هم مبارک باشد ان شا الله!
دمتان گرم... سایه عالی مستدام!
فعلا"...
یکشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۴:۴۸ بعدازظهر
صبا
تو آتش و من دودم ،دريا تو و من رودم
هرچند محال اما ، چيزي است تماشايي
سلام خيلي ساده و بي آلايش بود اميدوارم در جذب مخاطب خاص هم موفق باشيد.
التماس دعا.
شنبه، ۲۰ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۰۴ بعدازظهر
باد صبا
پس نظر من کو!! نکته سانسوری نداشت که!
دوشنبه، ۱۵ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱۰:۲۴ بعدازظهر
شباهنگ
سلام از آمدنتان خوشحالم ...
دوشنبه، ۱۵ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۹:۵۵ بعدازظهر
مهديده
خدا قبول كنه. انشا الله همه با هم...
دوشنبه، ۱۵ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۹:۳۲ صبح
محمد امين
سلام. رابطه مجيد و سيد صالح نوري چطور؟ شفاف سازي خوبه. اما كامل باشه بهتره. يا علي
یکشنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۹:۴۸ صبح
حاجي
در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود / كين شاهد بازاري وان گوشه نشين باشد
از گوشه نشيني در اومدي سيد...
شاهد بازاري هم كه ميخواي بشي...
...
والسلام
شنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۳۳ بعدازظهر
امير
سلام اميدوارم موفق باشيد ولي لطفا يه جور بنويسيد زير ديپلم ها هم متوجه بشن
شنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱۰:۳۸ بعدازظهر
رضا
رضا...
محمد رضا...
محمد رضا مقدم هستم!
شنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۵:۴۰ بعدازظهر
من
نمي دونم چرا اما پست اولتون يه حالي بود اميدوارم بعدياش بهتر باشه!
شنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۹:۵۸ صبح
عماد هنرپرور
سلام
مجید عزیزی به دنبال هر چه بود، من در وبلاگش به دنبال بی آلایشیش در طرح مسایلی بودم که او میدید و من ندیده بودم... یعنی: یا نبودم که ببینم، یا اگر هم به چشمم میخورد، نمیدیدم!
از محضر شما هم استفاده میکنم، ولی توروخدا سنگین ننویس که گوش من و من های مثل من از دنیویات سنگین شده!
ارادتمند، عماد
شنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱:۱۴ صبح
قلب مطمئن
سلام
خدا خيرتان بدهاد!مگر شما بيايد كه اين راويستان رنگ و رويي جديد بگيرد و حال روزي نو!
اين عمو مجيد كه خيلي وقت بود كركره اينجا رو كشيده بود پايين!متروكه بود اصلا!تا اينكه قرار شد با هم باشيد!خوب است با هم بودنتان!
و اينكه هندسه هم ميدانيد!به سبب مهندس بودنتان!پس فكر كنم هم صنف ميشويم!
منتظرم كه بنويسيد تا بخوانم!
انشا’الله اون صاحب نظر رو هم همين جاها يافت مييكنيد اين عمو مجيد كه اون چيز خاص رو پيدا نكرد اما شماانشا’الله اون صاحب نظر رو هم همين جاها يافت مييكنيد
در پناه حق
شنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱:۰۵ صبح
باد صبا
سلام آقای غفاری.من معمولا میخوندم نوشته های شما رو. امیدوارم که مثل سابق خودتون باشید ودچار خود سانسوری نشید مثل من.منتظر نوشته های جدیدتون هستم. یا علی!
جمعه، ۱۲ آبان ۱۳۸۵ - ساعت :۱۱:۵۹ بعدازظهر
فرزانه
ببخشيد اشكال نداره ما ها كه هم سنو هم صنف شما نيستسم هم نظر بديم گاهي؟