- 3 « 1 -
جمعه، ۲۱ خرداد ۱۳۸۹
بی زمانِ بی مکانم. الان کِی است؟ ما کجاییم؟ کیِ می رسیم؟ از کدام سمت می رویم؟نمی دانم؛ و کاری به این کارها ندارم. همه چیز در عوامانه ترین حالت ممکن اتفاق می افتد؛ دور از پُز و پرستیژ معمول و مرسوم جوانانه. با یک مشت پیرمرد و پیرزن و زن و مردِ گرفتار همراه شده ایم و حال می کنیم.
ادامه مطلب »
یکشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
سال گذشته، در كشاكش تهاجم صهيونيستها به غزه، همينجا مجموعهاي از سؤالات شوخي و جدي چند گزينهاي را منتشر كردم كه با هدف جلب توجه و حساس كردن ذهن دانشآموزان مدرسه تهيه شده بود.امسال هم صابر عزيز از من خواست تا با موضوع «وهابيت» كاري شبيه همان كار را آماده كنم تا در حاشيهي سمينار دانشآموزيشان استفاده كنند. تفاوت اين كار با كار قبلي، در جدي و تخصصي بودن سؤالات و گزينه هاست. هر چند سعي كردم تا آنجا كه ميتوانم از طنز بهره بگيرم. البته اينبار براي كامل بودن فرايند آموزشي، جوابهاي تشريحي سؤالات هم ارايه شد.
در ادامه مجموعهي اين سؤال و جوابها را بيكم و كاست مشاهده ميكنيد. بد نيست معلومات خودمان در زمينهي وهابيت را اندكي بسنجيم.
فايل صفحهآرايي شدهي اين مجموعه هم در انتها قابل دريافت است.
ادامه مطلب »
چهارشنبه، ۱۹ اسفند ۱۳۸۸
اوایل دههی هفتاد، تازه تازه داشت پای محصولات پر زرق و برق و غير ضروري به زندگی مردم باز ميشد. منظورم ماکروفر و بخارشوی و ... نیست. همین سر رسیدهای دفترچهای که الان هزار مدلش در هر اتاقک روزنامه فروشی پیدا ميشود، آن موقعها کم بود و اگر هم بود، خیلی ساده و بیکیفیت چاپ ميشد.نوروز یکی از آن سالها، خاله جان که کارمندِ عالی رتبهی بانک بودند و برای خودشان کیا و بیایی داشتند، دو تا سر رسید چاپ بانک با عکسهای رنگی روی کاغذ گلاسه که هیچ جا پیدا نميشد به عزیز هدیه دادند، که از آن میان یکی سهم من شد.
یک دفترچهی خوشدست با کاغذهای اعلا و جلد کالینگور قهوهای که طلاکوب هم شده بود
ادامه مطلب »
دوشنبه، ۳ اسفند ۱۳۸۸
تهديگِ دورانِ پيامبريِ سفلي، برايم همين ارتباطِ نيمبندِ الكترونيكي با برخي بچهها ماندهاست كه آن هم يكخطدرميان جريان دارد.همينطوري بيمقدمه، بعد از چند ماه، يكهو ايميل زده بود كه آقا چه نشستهاي كه: «خسته شدم از اين دين و مصّب و ميخواهم مسيحي شوم!»
برايش نوشتم: «ثم ماذا؟» نگرفت و پس لازم دانستم شيرفهمش كنم.
ادامه مطلب »
دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸
...حاجي -عليهالرحمه- هر چه دلش مي خواهد بگويد. اصلاً خودم مي گويم: من الان دارم مصدر «وبلگ» را صرف ميكنم: ماضي و مضارع و مستقبل. خجالت هم نميكشم كه ولشدگان و راوي اشتباه گرفتهام. گاهي اوقات پديدهها همينطوري خودشان بي خودي قاطي ميشوند.بله! سيد اعتقاد دارد كه مرد هم گاهي اوقات دلش ميگيرد و وبلاگ مينويسد. اين اقتضاي سيد بودن است. «گرفتن دل» و «مرد بودن» همواره دو خط متنافر نيستند. گاهي اوقات پهلو به پهلوي هم، دل ميدهند و قلوه ميستانند.
«دچار شدن» و «دچار بودن» سن و سال و ماه و شغل و جايگاه نميشناسد. حادث ميشود و آنچه رخدادني باشد، ناگزير رخ خواهد داد: «لافرار من وقوعه» و بلكه «وقوعها» (!)
آدم اگر دلش سفت باشد، پايش هم كه بلغزد طوريش نميشود. اما چون دلش سفت نباشد، پايش هم كه هزار سال نلغزد، باز در خطر است و سيد دلش به همين خوش است كه دلش سفت است، سفت سفت؛ بتون آرمه!
موجها به ساحل ميكوبند و حوادث حادث ميشوند و وقايع واقع؛ و سيد: محكم، مشت گره كرده، در باد ايستاده. دلخوش به امداد حاجي هم نيست حتي. تنهاي تنها ايستاده و گريه ميكند و وبلاگ مي نويسد.
*
در حال و احوال پريشان روحي محرم و صفر امسالم، اين شاهكار بيهمتاي هنري تنها مخدري بوده كه آرامم كرده و هنوز هم بر من اثر ميكند. دستبوس سيدحميدرضاي برقعي و حاج ميثم مطيعي.
در آستانهي اربعين آقا اباعبدالله الحسين، حضرت خون خدا عليهالسلام و دوباره شدن هفتهاي نجيب، اين اثر مخلصانه را به خوانندگان بيسر و صداي راوي تقديم ميكنم:
ادامه مطلب »
پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸
صياد!آهويي كه به بند كردي نكُش!
بيانداز دام را
بيافشان دانه را
بند كن آهو را
بگير؛ اما نكُش!اگر كُشتي، لذتش تمام ميشود. يك روز شكمت سير ميشود و بعدش هيچ.
صياد!
تاجر باش!
آهو را بگير و تحويل سلطان بده:
- هم لذت صيد را بُردي؛
- هم نازشست گرفتي؛
- هم شدي شكارچي بارگاه قدس.
سلطان بهتر ميداند با آهوي در دام چه كند.
اول بهمن هشتاد و هشت
به عنايت حضرت در ايوان مقصوره نوشتم اين را،
بعد از فريضهي عشاء،
براي برادر عزيزي كه در كار صيدِ دل است
و ميدانم كه اينجا را هم ميخواند.
به عنايت حضرت در ايوان مقصوره نوشتم اين را،
بعد از فريضهي عشاء،
براي برادر عزيزي كه در كار صيدِ دل است
و ميدانم كه اينجا را هم ميخواند.
ادامه مطلب »
دوشنبه، ۲۱ دی ۱۳۸۸
و صبح جمعهاي كه گذشت، هواپيمايي «آرش» را به لندن برد تا از آنجا راهيِ شيكاگو شود. جايي كه اصلاً خيال نميكنم روزي پايم بدان برسد؛ و دستم به «آرش» البته اميد دارم كه برسد، نه هرچند زود.*
شبِ پنجشنبه، از قم يك كله آمدهبودم به هواي ديدن «آرش» و با «مجيد» قرارمان دم درشان بود؛ حدود هشت و نيم شب. به گمانم كمي بيش از يك ربع ساعت حرف زديم و خنديديم و آخر بر سر و روي هم بوسه داديم و بدرود گفتيم.
و فكر من تمام به يك شيشه مرباي تمشك بود: اول آشناييمان...
ادامه مطلب »
دوشنبه، ۱۴ دی ۱۳۸۸
اي كرمت خستهدلان را شفا / آينهي دل ز تو دارد صفا
اي تو صفاي دل دلدادگان / اي كرمت چارهي بيچارگان
خاك درت سرمهي چشم وجود / روشني عالم غيب و شهود
خسته و درمانده و آوارهام / چارهي من ساز كه بيچارهام
غير تو ام دلبر و دلدار نيست / در دو جهان جز تو مرا يار نيست
اين من و اين سينهي مجروح من / خسته ز عصيان و گنه روح من
خلوت شب نور اميد من است / لطف تو چون صبح سپيد من است
من ز گنه نادم و دلخستهام / دل به اميد كرمت بستهام
دل به اميد كرمت بستهام
دريافت صوت
+اين هديهي ناقابل را به برادر كوچكم تقديم ميكنم و خودش خوب ميداند که دوستش دارم.اي تو صفاي دل دلدادگان / اي كرمت چارهي بيچارگان
خاك درت سرمهي چشم وجود / روشني عالم غيب و شهود
خسته و درمانده و آوارهام / چارهي من ساز كه بيچارهام
غير تو ام دلبر و دلدار نيست / در دو جهان جز تو مرا يار نيست
اين من و اين سينهي مجروح من / خسته ز عصيان و گنه روح من
خلوت شب نور اميد من است / لطف تو چون صبح سپيد من است
من ز گنه نادم و دلخستهام / دل به اميد كرمت بستهام
دل به اميد كرمت بستهام
دريافت صوت
+ اذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال انا منكم وجلون. قالوا لاتوجل انا نبشرك بغلام عليم.
ادامه مطلب »
شنبه، ۵ دی ۱۳۸۸
آفتابِ صبحِ تاسوعا تازه زده بود كه در «كرمان» از قطار پياده شديم و هنوز روز به نيمه نرسيده، «بم» بوديم.پنجاه روز بعد از زلزلهاي كه صبحِ پنجم ديماه زمين را لرزاند، مردم پرچمها را از زير خاك بيرون كشيده بودند و خاك بر سر ميريختند.
حالا ما آمدهبوديم تحقيق و تماشا. لابلاي جمعيت گم شدم و عكس ميگرفتم: از مردم، از علمها، از طبلها و سنجها، از پسربچهها و دختركان بمي كه زنجير ميزدند و گريه ميكردند؛ و پسزمينهي اين تصاوير، همه ويراني خانهها و كوچهها بود.
ظهر عاشورا با بچههاي كميته امداد به «اسلامآباد دسك» رفتيم؛ روستايي در بيست كيلومتري بم؛ كه لرزيده بود، اما خرابي نداشت، از بس كه پيش از آن آباد نبود!
روستايي بيمسجد، بيروحاني، بيپل، بيجاده، بيستكيلومتري بم...
ادامه مطلب »
جمعه، ۲۷ آذر ۱۳۸۸
اين جا چيزي نوشته بودم كه جهت عمل به احتياط مستحب برداشتهام.
اما پينوشتهها و نظرات دوستان هنوز خواندني است.
ادامه مطلب »
دوشنبه، ۹ آذر ۱۳۸۸
صد روز روزهي ننوشتن و روايت نكردن راوي بايد فطر ميشد در عيد قربان. از اين صد روزه به اندازهي صد روايت، حرف نگفته هست و نقلِ نكرده. از اين ميان اما به چهل لحظه اكتفا ميكنم كه شايد كمي عذرِ تأخير و غيبت بجا آورده باشم:
1.
31-2– با مدرسه خداحافظي ميكنم؛ مثل هر سال. اما تعداد كمي هستند كه ميدانند اين خداحافظي يك روزه و دو روزه نيست.
ادامه مطلب »
یکشنبه، ۱ آذر ۱۳۸۸
الهي،به تو پيوستهايم: چون ماهي به آب و راوي به هاست؛
به تو بستهايم: چون كودك به مامان و بادبادك به ريسمان؛
خدايا،
ز خود بريدهايم و از خودي رميده؛
ز غير گريخته و در حق آويخته؛
خدايا،
رحمي.
تو خداي آسمانها و زميني؛ تو خداي دنيايي؛ همهي دنيا و همهي دنياها: حقيقي و مجازي.
بياذنِ تو اسكرولي نميجنبد و كيبوردي نمينگارد.
لود شدن راوي به خواست توست و داون شدنش به فرمان تو.
ما در يقينيم كه همهي روزهاي بيراوي مشيّت تو بودهاست و گردش دوبارهي چرخهاي آن ارادهي تو.
دستمان را بگير كه فرودستانيم،
اي دوست.
ادامه مطلب »
جمعه، ۱۶ مرداد ۱۳۸۸
سيزدهم شعبان شب از يزد راه افتاديم. ساعت اندکی از نه گذشته بود.دو نفر بوديم. من و تو و در قطار از همه چيز سخن رانديم.
نيمههای شب در ايستگاه محمديهی قم پياده شديم. اولين بارم بود. شايد هم اولين بارم نبود.
با اتوبوس مخصوص راهآهن از محمديه به سمت شهر حرکت کرديم و نمیدانم چه شد که پيشنهاد دادی ابتدای جادهی جمکران پياده شويم.
...
ادامه مطلب »
چهارشنبه، ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
آن چه در ادامه ميخوانيد مقاله مانندي است كه براي مجلهي گرامي هابيل نوشتهام و در پروندهي ويژهي رضا اميرخاني كار شده است.
حالا كه مدتي از انتشار هابيل ميگذرد، به چند دليل شخصي و غيرشخصي، اين مقاله را در راوي هم منتشر ميكنم. شايد كه بيشتر خوانده شود.ادامه مطلب »دوشنبه، ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
سهل بن حسن خراساني وارد شد. سلام كرده نشست، آنگاه عرض كرد: «يابن رسول الله، شما خانوادهاي با رأفت و رحمت هستيد. امامت از آن شماست. چه باعث شده كه براي گرفتن حق خود قيام نميكنيد؟ با اينكه صد هزار از پيروانتان با شمشيرهاي آتشبار از شما دفاع ميكنند.»امام عليهالسلام فرمود: «اكنون اي خراساني بنشين تا حق براي تو آشكار شود.»
دستور فرمود تا تنور را روشن كنند. همين كه آتش افروخته شد به طوري كه شعلههاي آن قسمت بالاي تنور را سفيد كرد.
فرمود: «اي خراساني اينك -اگر مطيع ما هستي- برو در ميان تنور بنشين!»
خراساني چنان آشفته و ناراحت گرديد كه با التماس شروع به پوزش كرد: «اي پسر رسول خدا مرا به آتش مسوزان از اين ناچيز درگذر و مرا ببخش.»
امام عليهالسلام فرمود: «نگران نباش تو را بخشيدم.»
...
ادامه مطلب »
دوشنبه، ۴ خرداد ۱۳۸۸
دير شدهاست. ميبيني؟اين همه روز رفته است و راوي خالي.
ظرف داري و مظروف نه. دل داري و عشق نه. جان داري و روح نه. نامه داري و عمل نه. عصيان داري و خجالت نه. عمر داري و توبه نه.
كاش توبه داشتي و عمر نه. خجالت داشتي و عصيان نه. عمل داشتي و نامه نه. روح داشتي و جان نه.
دارد دير ميشود. ميبيني؟
ادامه مطلب »
چهارشنبه، ۲۶ فروردین ۱۳۸۸
يادگاريهاي فراواني از دومين سفر جهاديِ گروه رضوان با خود آوردهام. سال گذشته هم بعد از اردو چيزهايي گفتم و نوشتم كه در بايگاني راوي موجود است. هنوز به نظرم اكثر آن ويژگيها و خصوصيات تازه و خواندني است.اما هر چه تلاش ميكنم نميتوانم آنطور كه دوست دارم از سوغاتيهاي اين سفر چيزي برايتان روايت كنم. فقط جهتِ ثبت در تاريخ برخي موارد مثبت و منفي اين اردو را تيتروار زير هم رديف ميكنم كه اگر شد بعدها بسطش دهم:
ادامه مطلب »
شنبه، ۱۰ اسفند ۱۳۸۷
دست دست کردن برای ننوشتن از موضوعی که خروار خروار حرف نگفته از آن دارم بس است. هر چند که باید حواسم به تبعاتِ دمزدن از چیزهایی که شاید سرِ سبز بر باد دهد باشم. بادا باد!از همهی آشنایان دور و نزدیک که به نحوی مجتمع آموزشی و دبیرستان «ما» را میشناسند خواهش میکنم ضمن مطالعهی این گفتار، حتماً نظرات تکمیلی و اصلاحیشان را ذیل این مطلب مرقوم فرمایند تا نتیجهی کار به صورت سندی تاریخی به مجتمع ارایه گردد.
همچنین از سایر مخاطبان راوی که احتمالاً چیزی از «هفتهي نجیب شهدا» نمیدانند پیشاپیش پوزش میطلبم.
ادامه مطلب »
شنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۷
از آن ماجرای «چه کنم؟ چه نکنم؟» ساعتی نگذشته بود که با جمعی از همکاران تصمیم گرفتیم فضای مدرسه را نسبت به ماجرای غزه حساس کنیم. سرِ جلسه ی امتحان از چهارصد نفر دانش آموز دبیرستانی خواستیم که سؤالات و ابهامات خودشان را در مورد این جنگ بنویسند تا در فرصت مقتضی به آن پاسخ گوییم.نظرات بچه ها که جمع شد دیدم همه ی حرفشان حول و حوش پانزده سوال تاریخی - مذهبی و پنج شبهه ی سیاسی است که باید به طور جدی به آن بپردازیم. البته معلوم است که حجم زیاد اطلاعات در زمان اندک قابل انتقال نیست. به نظرم آمد که سؤالات بچه ها را در قالب یک مجموعه تست چندگزینه ای در معرض دید خودشان بگذاریم و ذهنشان را برای پیدا کردن جواب درست هر سؤال قلقلک بدهیم.
آن چه در ادامه ی مطلب می خوانید مجموعه ای است که عنوان آن را «کنکور وجدان» گذاشتم.
لطفاً توجه داشته باشید که در برخی از سؤالات همه ی گزینه ها درست هستند و در برخی اصلاً گزینه ی صحیح وجود ندارد. بعضی از سؤالات ظاهراً برای شوخی و خنده طراحی شده و برخی دیگر ظاهراً اطلاعات تاریخی و سیاسی شما را محک می زند. اما در حقیقت هر کدام از این ها بهانه ای است تا گپ و گفتی در موضوع فلسطین و غزه داشته باشیم.
بچه های مدرسه دوست داشتند که متن سؤالات کنکور وجدان را داشته باشند. به اصرار آن ها شما هم نگاهی به کنکور وجدان بیاندازید!
ادامه مطلب »
چهارشنبه، ۱۱ دی ۱۳۸۷
تماس گرفته از اون ورِ تهران که جمله ی آقا درباره ی غزه* یه چیزی تو مایه های حکمِ جهاده و دست بجنبونید و یه کاری بکنید و ...
دو روزه کاسه ی چه کنم چه کنم گرفتم دستم که چه کنم.الان که دارم می نویسم به این نتیجه رسیدم که به جای چه کنم به «چه نکنم» فکر کنم.
مجید هم که پیداش نیست.
چه کنم؟ چه نکنم؟
کمک کنید.
* * همهی مؤمنان دنيای اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بیدفاع غزهاند و هر كس در اين دفاع مشروع و مقدس كشته شود شهيد است.
ادامه مطلب »
- 3 « 1 -