دوشنبه، ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
گفته بودم که ميخواهم بنويسم و درد بيدرديام را با درد بيدرمان ديگران درمان کنم.
حسين گفته بود که: آدم بايد دردش بيايد تا بنويسد. و بداند كه با نوشتن دردش بيشتر ميشود. و حسين راست گفته بود.
اما تازگيها آنقدر دردم گرفته که نميتوانم بنويسم. اصلن آيا بايد و خوب و درست است که بنويسم؟ هيچ حسش نيست اما نميدانم اين بايد نوشتن از کجا و چهطور افتاده در جانم.
حق مسلم، رئيس جمهور، ملوانان، اخراجيها، رپ، مبارزه با بدحجابي، نامجو، شهردار، شرمالشيخ، اميرکبير، بشاگرد، گافر، کپر، حسن، دلم، درد... من دارم ديوانه ميشوم يا شما هم همچوناين احساسي داريد يا اصلن دنياي ديوانهاي است يا که چي؟

توي ده شلمرود حسني تك و تنها بود
در وا شدو يه جوجه دويد و اومد تو كوچه
جيك جيك كنان گردش زنان
اومدو اومد پيش حسني
جوجه كوچولو كوچول موچولو
مياي با من بازي كني؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
حسني با چشم گريون پا شدو اومد تو ميدون:
آي فلفلي آي قلقلي مياين با من بازي كنين؟
نه كه نميايم
چرا نمياين؟
فلفلي گفت: من و داداشم و بابم و عموم هفتهاي دو بار ميريم حموم
اما تو چي؟
...
حسن! آنقدر دلم براي خندهات تنگ شده که ميخواهم بيايم پيشت!
نه حسن! اصلا خطر نداره حسن...
راستي حسن به نظر تو اين شعر درسته حسن؟:
خوشا به حالت اي روستايي
چه شاد و خرم، چه با صفايي
در شهر ما نيست جز دود ماشين
دلم گرفته از آن و از اين
دلم گرفته از آن و از اين
دلم گرفته از آن و از اين
منتشر شده توسط
دوشنبه، ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ تک عکس نظرات (24)
عناوین دیگر :یاد باد آن روزگاران یاد بادگافر. و ما ادراک ماالگافردو عمله راویدل من گرفت از این شهر...غروب تهران چه تنهاست! بیا تا برویم...نظرات
چهارشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ - ساعت :۶:۱۳ بعدازظهر
زهرا(ياسي)
سلام.در پس اين حرفا درديه كه حس ميكنم عمقش خيلي بيشتر از اينا باشه! ميگم كتاب داستانهاي آبجيتون روي شما اينقدر تاثير ميزاره يا نه از بچگي اهل اين جور كتاب داستان ها بودين؟!!! روستاهاي اونجا رو نميدونم شايد هنوز تر و تازه مونده اما روستاهاي اينجا كلاسشون از شهر هم رفته بالا ! همه زمين فروختن ماكسيما سوارن! خانوماشون هر كدوم دو سه كيلو طلا دارن!!! دختراشون هم با خودشون كولر هم جاهاز ميبرن ... راستي اين كتاب داستان حسني نگو يه دسته گل رو فاطمه داشت و من هميشه بهش حسوديم ميشد! هرچند كتاب داستان زياد داشتم اما نميدونم چرا اين يكي رو نداشتم!
چهارشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ - ساعت :۵:۰۲ بعدازظهر
فرزاد
حرفات تلخه.
يك چيزي گلوي منم گرفته و داره فشار ميده .
منم دلم گرفته از آن و از اين
دلم گرفته از آن و از اين
دلم گرفته از آن و از اين
..........
چهارشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ - ساعت :۴:۴۷ بعدازظهر
فرزانه(دخترك كولي)
اره گهگداري دلم كودكي ميخواد و معصوميت و مثل روستا ...... نميدونم ولي اينو ميدونم كه يه جاي امن و اروم ميخوام ژر از حضور خدا
چهارشنبه، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ - ساعت :۳:۵۱ بعدازظهر
باران محسني
باران ببار دلم گرفته ست
من هم می خواهم ببارم...
باران آرام ببار
آدمیان در خوابند
این طلوع آرام را بر هم مزن
اما ببار
این غربت
سختم آزرده است
پناهم ده در گریزت
نمی خواهم که باز گردم
امشب ستاره ها نیز نمی توانند
مرا بازگردانند
من در تو می بارم و میروم
به تمام گریزهایت
آنجا که نفسهایت
نفس ها را می گیرد
ببار ببار دلم گرفته است
اما آهسته ببار
بگذار دلتنگی ام با تو ببارد
بگذار ندانسته هایم در تو ببارد
سادگیت بر گونه هایم است
اما هنوز باورت ندارم
بسیار فریبم داده اند
اما تو ببار
تو آخرین برگ پاییزم هستی
آهسته ببار
باور می کنی؟
دلم با تو گرفته است....
شاید این آخرین طلوع باشد
اما تو ببار.....