روایت امروز

الهي، ما را ضعيف خواندي
  از ضعيف چه آيد جز خطا؟
و ما را جاهل خواندي
از جاهل چه آيد جز جفا؟
و تو خداوندي كريم و لطيف
از كريم و لطيف چه سزد جز كرم و وفا؟
و بخشيدن و عطا؟

...
خواجه‌عبدالله‌انصاري










 
چهارشنبه، ۳ خرداد ۱۳۸۵

سی و یک مرداد سال شصت و دو هجری شمسی که به این دنیا آمدم، چند روز بعدش پدرم من و مادرم را با کمی از وسایل زندگی از تهران برد سقز، یک شهر در استان کردستان. هم‌آن‌جا که سر بریدن پاسدارها در عروسی‌های کومله‌ها و دموکراتها معروف بود. هم‌آن‌جا که پدرم دو سال قبل‌ش در هم‌آن سقز به کمین‌شان خورده بود و غیر از او و اصغر دانشور که مجروح شدند (بابا از دست و اصغر از پا) بقیه دوستانشان شهید.... بیش از یک سال از دوران نوزادی من در آن شهر گذشت و من چیزی به یاد ندارم و چیز زیادی هم نمی‌دانم، جز این عکس‌ها که چون نخستین فرزند و نخستین نوه خانواده بودم، تعدادشان زیاد است و چند خاطره که بیشتر از زبان هم‌رزمان پدر و مادرم شنیده‌ام تا خودشان. هم‌آن‌ها که آن سال‌ها با ما در سقز بودند. به ناچار فقط عکس‌هایی که خودم در عکس تنها هستم را منتشر می‌کنم، چرا که جناب پدر به جهت آن‌چه معذورات امنیتی خوانده شده است! منع فرموده‌اند مرا از بقیه.

آن‌وقت که قد و قواره‌ام از کلاشینکف بابا که روی بندش با خودکار نوشته بود "عزیزی" کوچک‌تر بود!

این "شکلات جنگی" است. غذای کوچک و مقوی که در جنگ های نامنظم توی کوه و کمر، آدم را چند روز زنده نگه می‌دارد! حالا چرا بابا سهم‌ش را در دهان من می‌گذارد هنوز نمی‌دانم!

 

خب آدم یک بچه به این هلویی! که ولش کنی خودش داره می‌افته تو گلو، داشته باشد! معلوم است که دل‌ش نمی‌آید بگذاردش تهران و عکس‌ش را ببرد توی جبهه هی ببوسد! با عکس بوس کردن که دهن شیرین نمی‌شود! باید ورش داری ببری با خودت وسط قائله که هم دل‌ت تنگ نشود و هم کمک به همسر، لباس‌های بچه را عوض کنی، حال بیایی!

 

البته واقعا هر چه توی این بیست و دو سال فکر کردم که گیرم همه آن قبلی‌ها درست! این دیگر چه مدل‌اش است؟! نمی فهمم! وسط این همه آدم مسلح و اسلحه (که دستش بخورد به ماشه، کودک و بزرگ نمی‌شناسد)، بچه را از شیشه لندکروز بگیری بیرون که چه؟ رزمنده ها روحیه بگیرند؟ بابا جان کردستان است! سال شصت و دو! بی‌خیال! افتخار پوشیدن لباس سبز پاسداری با آرم معروفش هم در هم‌آن سن نصیب‌مان شد. این لباس کوچک را هنوز به یادگار دارم‌ش....

سال شصت و دو، در سقز یک خانه بود که سه تا اتاق داشت، که در هر اتاق‌ش یک زوج پاسدار زندگی می‌کردند. مردها که روزها بیرون بودند، زن‌ها باید می‌توانستند در آن شرایط از خودشان دفاع کنند. اسلحه داشتند و آموزش نظامی دیده بودند. یک روز مردها خانه بودند و در اتاق یکی‌شان جمع شده بودند و زن‌ها هم در اتاق دیگری. من بغل مادرم بودم که خانم همسایه به گمان این‌که اسلحه خالی است برداشته بود و داشت تمرین می‌کرد، بعد هم الکی ماشه را چکاند! اما چون فشنگ داخل‌ش بود راستکی شلیک شد! از چند سانتیمتری سر من که بغل مادر در کنار پنجره بودم رد شد! مردها با صدای گلوله بدون "یا الله" ریختند توی اتاق! بنده خدا زن همسایه شوکه شده بود، و بقیه هم. ماجرای یک روز از آن روزها و من امروز ظاهرا زنده‌ام و دارم وبلاگ می‌نویسم. این را اولین بار خانم آقای "نوروزشاد" چند سال پیش که رفته بودیم عید دیدنی‌شان تعریف کرد و بعد از مادرم جزئیات‌ش را پرسیدم. بعد از آن یک سال ما دیگر بابا را خیلی دیر به دیر می‌دیدیم و از جنگ هم فقط هم‌آن خانم‌های سپاهی که ماهی یک‌بار به ما سر می‌زدند را یادم است و اسباب بازی‌هایی که بابا پست می‌کرد و صدایی که هر بار قبل از این‌که برود، روی نوار کاست ضبط می‌کرد و ما گوش می‌دادیم هر روز، که مامان را اذیت نکنیم و بچه خوبی باشیم و...

این عکس هم که شرح لازم ندارد و گویا است! یکی این‌که ما از هم‌آن اول هم سرمان به مطالعه بوده و مسایل مهم مملکتی را پی‌گیری می‌کردیم و دیگری آن‌که هم‌آهنگ نظام هم بوده‌ایم و به جای اینترنت و ماه‌واره و روزنامه‌ی شرق، کیهان (که البته آن‌زمان خوب یادم است! که مدیر مسئول‌ش سید محمد خاتمی بود، نه حسین شریعت‌مداری!) می‌خواندیم و خبرهای در گوشی را هم هم‌آن‌طور که می‌بینید، برادر کوچکترمان حمید به گوش‌مان می‌رساند!

و این منم! مردی غیر تنها! در آستانه فصلی گرم!...
و حالا از کسی که این‌طور و با این آرمان‌ها به دنیا آمده و زنده‌گی کرده و بزرگ شده، در شرایط احتمالی مشابه پدر و مادرش در آن سال‌ها چه توقعی دارید؟ جز آن‌که با سه زبان زنده دنیا بگوید و پای حرف‌ش بایستد که: کُلُنا مُقاوَمَه، we resist، ما ایستاده‌ایم.



منتشر شده توسط
چهارشنبه، ۳ خرداد ۱۳۸۵     روایت تصویری     نظرات (24)

عناوین دیگر :
می‌میریم!
روایت تصويري: ما رفتیم جام جهانی، نامزدها رفتند دور دوم! (2)
روایت تصويري: ما رفتیم جام جهانی، نامزدها رفتند دور دوم! (1)
روایت تصویری: نوستالژی یک کوچکتر از کلاش!
روایت تصویری: طوفان کاترینا در نمایشگاه کتاب‌اینا!



نظرات
شنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۵۷ بعدازظهر
محمد امين
تا آخرش هستيم. اگه خدا بخواد. دعا كن هميشه ايستاده باشيم.
شنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۵ - ساعت :۰:۰۳ بعدازظهر
زمانه
قصد جسارت نبود آقا مجيد! اصلا خيلي باحالي!! خوبه؟! پدر با كلاشينكف واقعي, شما با كلاشينكف ديجيتال! به قول ممل: جالكسه!
شنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۵ - ساعت :۵:۴۹ صبح
خاتون
سلام. من اون حرفمو درباره خربزه تصحيح ميكنم. اوايلش فقط. بعد چيزاي بهتري ميشه گفت. ولي عجب نگاه نافذي داشته اون بچه هه خداييش. من ترك لنز دوربين رو ميتونم حس كنم از اينجا.... بعد ببخشيد يه سوال اون بچه هه كه كيهان ميخونده يكي اومده بخوردش هيچ ارتباطي با خربزه نداره؟ ... اسلام به خطر مي افته ها اينا رو ميذاريد در اختيار عموم ها. از ما گفتن.
شنبه، ۶ خرداد ۱۳۸۵ - ساعت :۳:۴۲ صبح
محمد سجاد
سلام.مجید این عکسا رو خودت از خودت گرفتی؟ بابا ایول
درباره فتواي التزام عملي به ولايت فقيه
همه چيز از انتشار يك استفتاي فقهي درباره ي ولايت فقيه از آيت‌الله خامنه‌اي شروع شد. جنجال رسانه‌اي و ديگر هيچ.
به اين بهانه پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبري پرونده ي خوبي در رابطه با اين موضوع جمع و جور كرده كه هنوز درحال تكميل است.
اگر حال و حوصله داشته باشيد حتماً مطالب جالبي در آن پيدا مي‌كنيد.

نمايشگاه و جشنواره بازي‌هاي رايانه‌اي تهران
به گزارش معاونت ارتباطات و بین الملل بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای، دکتر بهروز مینایی مدیر عامل این بنیاد با اعلام این خبر گفت: با توجه به افزایش کمی و کیفی تولیدات داخلی و نیز جایگاه بین المللی ایران در عرصه بازی‌های رایانه‌ای و همچنین با هدف شناخت و حمایت از ظرفیت‌ و استعدادهای موجود این صنعت در کشور، نخستین جشنواره و نمایشگاه بین المللی بازی‌های رایانه‌ای تابستان امسال در شهر تهران برگزار خواهد شد.

نقد ورزش مدرن، اغفال و فريب
به بهانه ي برگزاري مجدد جلسه‌ي «نقد فوتبال» در اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان استان تهران، گشتي در وبلاگ‌ها مي زدم كه اين مجموعه ي خوب را از برادر صهيون پژوهمان پيدا كردم كه دغدغه‌مندانه به جمع آوري مقالات مرتبط با اين موضوع پرداخته بود.
اميدوارم مطالعه‌ي اين مجموعه مقالات براي همه‌ي‌مان مفيد باشد.

درودنامه
واحد طرح و ارزيابي شبكه محترم معارف، در نوشتار پيش‌رو ضمن برشمردن عناوين و عبارات احترام آميز براي پيشوايان و بزرگان دين، ترجمه و موارد كاربرد آن را نيز ياد آور شده است كه مطالعه و شنيدن آن را به دوستان عزيز توصيه مي كنم.
نردبان کاربران رسانه‌های اجتماعی
در رسانه‌های اجتماعی ما با انواع مختلفی از مخاطبان یا به‌عبارت بهتر کاربران مواجه هستیم که بر حسب سطح و نوع فعالیت‌شان دسته‌بندی شده‌اند.
در این مدل کاربران اینترنتی در نردبانی با شش پله دسته‌بندی شده‌اند که بر اساس سطح فعالیت در رسانه‌های اجتماعی به‌دنبال یکدیگر قرار می‌گیرند. این شش پله از بالاترین سطح به‌ترتیب عبارتند از: تولیدکنندگان (Creators)، منتقدان (Critics)، گردآورندگان (Collectors)، پیوستگان (Joiners)، تماشاگران (Spectators) و غیرفعالان (Inactives).



صفحه اصلي  :   آرشيو    :   وبلاگ تصويري  :   لينکهاي تازه  :   ارتباط با ما  :   درباره ما  :   English  :   العربيه