سه شنبه، ۱ شهریور ۱۳۸۴
موقعيت: ظهر يك روز بهاري. از همانجا كه نشسته بودم، بدون جابه جايي و حتي تنظيم شاتر و ديافراگم و يا تغيير زوم لحظاتي از زنگ هاي بيكاري دانشجويان دانشگاه آزاد رودهن را به سرعت شكار كردم. همين! ضمنا متذكر مي شوم كه اين عكس ها در عين حال كه رئال است كاملا انتزاعي (مفهومي) است. سعي ام بر اين بوده كه با تنظيمات فوكوسينگ دوربين (چهره ها فلو و المانها فوكوس) چهره كسي به وضوح مشخص نباشه و مفهوم عكس رو تحت الشعاع قرار نده. ضمنا به همين خاطر فقط چند عكس از اين مجموعه كه اسمش رو گذاشتم (كلاه) رو اينجا منتشر مي كنم.





اينم يه گزارش كامل و جامع از دانشگاه آزاد رودهن! از نشريه الكترونيك موازي: كليك كنيد!
منتشر شده توسط مجيد عزيزي
سه شنبه، ۱ شهریور ۱۳۸۴ روایت تصویری نظرات (35) عناوین دیگر :
میمیریم!
روایت تصويري: ما رفتیم جام جهانی، نامزدها رفتند دور دوم! (2)
روایت تصويري: ما رفتیم جام جهانی، نامزدها رفتند دور دوم! (1)
روایت تصویری: نوستالژی یک کوچکتر از کلاش!
روایت تصویری: طوفان کاترینا در نمایشگاه کتاباینا!
نظرات
2 « 2
چهارشنبه، ۲۷ مهر ۱۳۸۴ - ساعت :۴:۴۵ بعدازظهر
مهرزاد
سلام
از منظر عكاسي و هنري كار بدكي نيست ولي خب موضوعتون تكراريه.
به اين يه سر بزن:
http://www.rudehen.com/show.php?id=126
راستي با تبادل لينك هم پايه ام.
چهارشنبه، ۲۷ مهر ۱۳۸۴ - ساعت :۴:۲۰ بعدازظهر
حميد آذرشب
مجيد جان سايت خوبي داري كارت درست.
چهارشنبه، ۱۳ مهر ۱۳۸۴ - ساعت :۸:۵۲ بعدازظهر
محمدصالح مفتاح
آقاي عزيزي عزيز ... منظورتان از انتشار اين عكس چه بوده است؟ نمي دانم انتشار عمومي اين تصاوير به جز هنجارشكني و ترويج و يا حداقل عادي سازي اين اعمال چيز ديگري را هم به دنبال دارد؟ به خصوص آنكه مخاطبين وبلاگستان عموما جوان اند و عزب!!!!
جمعه، ۱۸ شهریور ۱۳۸۴ - ساعت :۱۱:۰۲ بعدازظهر
سام
بابا خيلي بيكاري به خدا ... بقدري به چيزاي الكي گير مي دي كه خودت هم نمي دوني چرا ... تا حالا ساعت يك دو شب به بعد توي خيابوناي خلوت قدم زدي؟؟؟ نه خيابوني كه هزار تا چراغ داره و هزار تا ماشين ازش رد مي شن ... تو كجا زندگي مي كني ؟؟؟ خبر داري چه اتفاقاتي داره ميفته تو اين شهر كثافت ؟؟؟ تو رو خدا دست ازين افه روشنفكري هات بردار ... تو تا حالا درد نكشيدي وگرنه مي دونستي بايد از چي گزارش بگيري... وگرنه ديافراگمتو باز نمي كردي كه همينجوري يه چيزي بگيره... و فكر نمي كردي كه كار بزرگي انجام دادي... شايد هم ميگي درد كشيده اي!!! همه ي اينا درست ولي ببينم يه سئوال : خود تو چيكار كردي ؟؟؟ چيكار كردي واسه اينكه زندگي بهتر بشه ؟؟؟ جز چند خط نوشته و عكس كه خودت فكر مي كني تاثير گذاره ؟؟؟
روضه خوانان تكيه بر عرش شهنشاهي زدند ... اين سزاي نابجا الـ.. اكبر گفتن است ...
جمعه، ۱۸ شهریور ۱۳۸۴ - ساعت :۴:۱۳ بعدازظهر
جواد
سلام. من هم با اين نظر موافقم كه بايد به دنبال علت گشت. ولي گذاشتن اين عكسها هم فكر نكنم ايرادي داشته باشه. اگه به قول يكي از دوستان صاحبان عكس راضي نباشند خب طبيعتا نبايد به اين شكل در دانشگاه حاضر بشوند ... بگذريم. اصلا بحث ما اين نبود. خيلي خوشحالم كه با وبلاگ شما آشنا شدم. و خوشحال تر اينكه خواندن نوشته هاي شما فقط محدود به پنجشنبه ها نمي شود ... موفق باشيد. عيدتان هم مبارك. التماس دعا. يا علي
سه شنبه، ۱۵ شهریور ۱۳۸۴ - ساعت :۱:۰۳ بعدازظهر
نرگس
اين كه ديگران چطوري لباس ميپوشن و كجا چي مي پوشند به خودشون مربوطه اگر هم نفهمن كه كجا چه شكلي برن و چيكار كنند باز هم به خودشون مربوطه هيچ كس هم حق نداره ايرادي بهشون بگيره ! ول كن تو رو خدا اين مسائل مزخرفو !راوي از موازي بنظرم جالبتر اومد اون يه كم لوسه!سياه و سفيد بودن صفحه اصلي رو هم خيلي خوشم اومد.
دوشنبه، ۱۴ شهریور ۱۳۸۴ - ساعت :۲:۲۷ صبح
معشوق تو همسايه ديوار به دوار...... در وادي سر گشته در چه ه
خداييش تريپ شما وبلاگ گردان هاي جوان متعهد جالب كه بيشتر خنده دار .... يه بار موازي يه بار اينجا خوبه ولي واقعا جالبا هيچ كدام هاتون حرفي براي گفتن نداريد..........هربار يكسري عكس با يك سري نوشته بي منطق حالا جالب اينجا فقط عكس بود ...
نه واقعا خيلي جالبه يكسري از جوانان اين مملكت بخاطر اينكه تو وبلاگشون از ازادي از انسانيت حرف زنند ميرن زير شكنجه ،يكسري هم اينجوري خوب بالخره تضارب آراء. ولي دوست عزيز اين و بخاطر بسپار نه شما كسي هستي كه صلاحيت داوري در مورد رفتار انسانها را داشته باشي نه حق اينكار داري....اگه خيلي دلت كار فرهنگي مي خواد برو تو اين خيبونها ببين بر سر اين مردم بدخت تو اين كوچه بازار چه مي ياد تو كه تا رودهن رفتي يه سري به چهارراه تهرانپارس بزن تا و روايت كن بچه هاي خياباني رو .........."" نگاهامان به هم انساني است مثل بچگي "اين جمله از متنت بود خيلي قشنگه نه.. منم قبول دارم .
كاش روزي دوباره كبوترهامان پيداكنيم عزيز...(از شاملو)
شنبه، ۱۲ شهریور ۱۳۸۴ - ساعت :۱:۰۷ صبح
شيشه
جناب تو اين دانشگا فقط دختر كه نيست.از پسرائي كه دكمه ها شون تا سر ناف بازه و كلي پشمو پيلي ريختن بيرون, يني كه ما خوشگليم ,هم يه نما نشون بده!!!
جمعه، ۱۱ شهریور ۱۳۸۴ - ساعت :۲:۳۵ بعدازظهر
ياسمن
من جريان توي كلاس رو نفهميدم!!!
سه شنبه، ۸ شهریور ۱۳۸۴ - ساعت :۷:۰۴ بعدازظهر
مهديه
هميشه به دنبال علت باش و به طرح مساله به گونه اي بپرداز كه مشكل گشا باشه همه اين چيزها رو مي دونن اما آيا تا به حال دلسوزانه سعي كرديم ريشه يابي كنيم؟
سه شنبه، ۸ شهریور ۱۳۸۴ - ساعت :۰:۲۲ صبح
سلمان
سلام ... ببين اخوي! يه سر بيا دانشگاه آزاد تهران جنوب تا روحت به پرواز در بياد و فيلمهات هم در جاي خودشون مصرف بشن :)) ... موفق باشي
دوشنبه، ۷ شهریور ۱۳۸۴ - ساعت :۸:۵۱ صبح
محمد جواد طواف
فكر مي كنيد كار درستي كرديد؟... آيا رضايت افرادي كه عكسشون رو اينجا گذاشتيد رو قبلا جلب كرديد؟... به نظر من درست نيست قربان
دوشنبه، ۷ شهریور ۱۳۸۴ - ساعت :۲:۱۰ صبح
نابخشوده
شما اهل هر کجا که باشيد
شب روی سر انگشتانتان
مشتی ستاره می ريزد به مقياس هيچ
.....من يک پيامبر کم سن و سال می خواهم
که از زبان کوچک آن راست بشنوم
و
راه امتحانش سخت نباشد......
آرزومندت هستم
2 « 2