<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>راوی</title>
      <link>http://www.raavy.ir/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 20 Dec 2012 19:02:40 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>روایت امروز</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">...<br />
نه برادران! چیزی عوض نشده&zwnj;است و هنوز هم اُس&zwnj;الاساس بنای انقلاب اسلامی بر مبارزه است و هنوز هم ما محتاج هستیم که روح حماسه و ایثار را در میان مردم زنده نگاه داریم، بسیج را تقویت کنیم، اسلحه بسازیم، عاشورا را حفظ کنیم، فرهنگ مصفای عاشوراییٍ جبهه&zwnj;های جنگ را اشاعه دهیم و خود را برای یک نبرد طولانی و همه&zwnj;جانبه با شیطان آماده کنیم...<font color="#808080"><br />
</font></div>
<div align="left"><font size="1" color="#808080">سیدمرتضی آوینی رحمه&zwnj;الله علیه<br />
آینه&zwnj;ی جادو، جلد دوم، مقاله&zwnj;ی اول<br />
</font><font size="1" color="#808080">1367 ه.ش.</font><br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir//000180.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir//000180.php</guid>
        
        
         <pubDate>Thu, 20 Dec 2012 19:02:40 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درجه‌بندی یک نویسنده</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify"><font size="1" color="#800000">درجه&zwnj;بندی یک نویسنده را چند سال پیش&zwnj;تر به دعوت خانه&zwnj;ی کتاب اشا از نگاه  یک معلم نوشته&zwnj;ام. حالا که دیگر نه از خانه&zwnj;ی کتاب اشا نشانی مانده و نه از  معلمیِ من، در روزهای نمایشگاه کتاب تهران گفتم که جای خالی این نوشته را  در راوی پر کرده باشم. <br />
بدون ویرایشِ تازه، هنوز هم جانِ مطلب خواندنی&zwnj;ست.  <br />
تقدیم به همه&zwnj;ی آن&zwnj;هایی که دل&zwnj;نگران فرایند سالم رشد فرزندان&zwnj;مان هستند. <br />
</font><br />
۱.<br />
دغدغه&zwnj;ی یک معلم همواره آن است که چیزی را بگوید که به درد شاگردش بخورد. معلمِ خوب شرایطِ سنی شاگردش را خوب می&zwnj;شناسد و می&zwnj;داند چه مزاح و لطیفه&zwnj;ای برای او دلپذیر است و چه تنبیه و سرزنشی ناخوشایند. اصلاً ما، معلمین را به پایه و مقطعی که در آن تدریس می&zwnj;کنند می&zwnj;شناسیم: آموزگار سوم ابتدایی، معلم دوم راهنمایی، دبیر اول دبیرستان. حتی اساتید دانش&zwnj;گاه هم به استادِ کار&zwnj;شناسی، استادِ ارشد و دکترا شناخته می&zwnj;شوند. تلویحاً یعنی این&zwnj;که معلمی از لحاظ مخاطب درجه&zwnj;بندی دارد. یقیناً هر معلمی به دردِ هر سن مخاطبی نمی&zwnj;خورد. <br />
وقتی معلمی -که شغل انبیاست- درجه&zwnj;بندی داشته باشد، می&zwnj;بینیم که خودِ پیامبری هم درجه&zwnj;بندی دارد. پیامبرانی که قرار است حرفشان را اهلِ یک روستا، یک شهر، یک سرزمین، یک قاره و یا یک جهان بفهمند با هم فرق دارند. ابراهیم، یوسف و زکریا علیهم&zwnj;السلام با هم فرق دارند، چون اهالیِ بابل، &zwnj;مصر و بیت&zwnj;المقدس با هم فرق می&zwnj;کنند. اصلاً معلوم نیست اگر جای این حضرات بزرگوار را با هم عوض کنیم دوباره اتفاقِ مناسبی در تاریخ بیافتد. <br />
<br />
۲.<br />
هر درسی به دردِ هر شاگردی نمی&zwnj;خورد. این را هر شاگرد ممتاز و خوبی باید بداند. هر معده&zwnj;ای هر غذایی را هضم نمی&zwnj;کند و مجبور کردنِ دستگاه گوارش به پذیرشِ هر غذایی فضیلت محسوب نمی&zwnj;شود. شاگردِ خوب، حدِ خودش را می&zwnj;داند. یعنی شاگردِ خوب خودش را درجه&zwnj;بندی می&zwnj;کند. مثلاً می&zwnj;گوید: &laquo;من سومِ راهنمایی هستم؛ پس چه ضرورتی دارد درس&zwnj;های سوم دبیرستان را بخوانم و بفهمم؟&raquo; کسی گمان نمی&zwnj;کند که این جمله شکسته نفسی، تواضع یا خودکم&zwnj;بینی باشد. حقیقتی است که بچه&zwnj;ای چهارده&zwnj;ساله به آن پی برده است. <br />
داستان موسی و مرد خدا علیهم&zwnj;السلام (سوره&zwnj;ی گرامی کهف) مثالِ خوبی برای این ناهم&zwnj;خوانی درجه&zwnj;های استاد، پیام و شاگرد است و جالب این&zwnj;جاست که در این داستان حضرتِ کلیم شاگردی است که تازه&zwnj;تازه دارد معنای درجه&zwnj;بندی را می&zwnj;آموزد. <br />
<br />
۳.<br />
در آن طرفِ دنیا که فرهنگ، صنعت شده است و آثارِ فرهنگی، مال&zwnj;التجاره&zwnj;ی بازرگانان بین&zwnj;المللی، از یک&zwnj;سو هر چه مردم بخرند تولید می&zwnj;شود و از سویی فضیلت&zwnj;های اخلاقی و عرفی جامعه در تولید و فروش محصولات لحاظ نمی&zwnj;شود. یعنی مثلاً اگر در یک کشور برای کالایی که ضدِ فرهنگِ آن کشور است، خریداری پیدا شد، هیچ قانونی نمی&zwnj;تواند تولیدکننده را از تولیدِ آن باز دارد. -وقتی مالیات و عوارض مقرر پرداخت شده و شاکی خصوصی وجود نداشته باشد-<br />
البته معنی&zwnj;اش این نیست که آن&zwnj;طرف دنیا هیچ ارزش و هنجاری وجود ندارد. بلکه این ارزش&zwnj;ها مبنا و ملاک تصمیم&zwnj;گیری نیستند. لذا ناهمگونی بامزه&zwnj;ای پیش می&zwnj;آید. شما به عنوان یک شهروند واردِ یک بقالی می&zwnj;شوید و امکانِ خریدِ کالایی را دارید که با ارزش&zwnj;ها، نیاز&zwnj;ها یا حتی الزاماتِ زنده&zwnj;بودنتان مطابقت ندارد. (مثل سیگار) اگر شما از عوارضِ سوء این کالا اطلاع پیدا کنید، در تصمیم&zwnj;گیری برای خرید آن آزاد خواهید بود؛ اگر و تنها اگر به سنِ قانونی رسیده باشید!<br />
&laquo;سن قانونی&raquo; از کجا پیدا شد؟ از آن&zwnj;جایی که تولیدکنندگان آدم هستند و وجدان دارند و تا ابد نمی&zwnj;توانستند دردِ وجدان را به خاطرِ عرضه&zwnj;ی همه&zwnj;جور محصولی به جامعه بر دوش بکشند. لذا قانون به کمکشان آمد و از این وجدان درد خلاصشان کرد. <br />
<br />
۴.<br />
از طرفِ دیگر محصولاتِ فرهنگی مثلِ هندوانه&zwnj;ی سربسته می&zwnj;ماند که آدم به شرط چاقو می&zwnj;خرد. در&zwnj;&zwnj; همان جوامع برای این&zwnj;که خیالِ پدران و مادران و معلمان را از هندوانه&zwnj;ی دربسته&zwnj;ی&zwnj;شان راحت کنند، &zwnj; ساز و کارِ درجه&zwnj;بندی محصولات فرهنگی را برای فیلم و مجله و بازی&zwnj;رایانه&zwnj;ای و&hellip; ایجاد کرده&zwnj;اند و با برچسب&zwnj;گذاری بر روی محصولات و راحت کردنِ خیالِ اولیای تربیت، فروشِ محصولاتشان را تضمین کرده&zwnj;اند. <br />
شما با وجود درجه&zwnj;بندی، دیگر هندوانه&zwnj;ی دربسته نمی&zwnj;خرید؛ بلکه هندوانه&zwnj;ی سونوگرافی&zwnj;شده می&zwnj;خرید! <br />
<br />
۵.<br />
دقت می&zwnj;فرمایید؟ درجه&zwnj;بندی شمشیرِ دو دم است. از یک طرف پاسخی به یک انگاره&zwnj;ی بدیهی بشری است (که در بند اول و دوم ذکر آن رفت) و از یک طرف ابزارِ تجارتِ بازرگانانِ کالاهای فرهنگی است. <br />
اما این چه ربطی به من و شمای خریدار و خواننده&zwnj;ی کتاب دارد؟ عرض می&zwnj;کنم. <br />
<br />
۶.<br />
ما چه کار می&zwnj;کنیم؟ سینما را که ولش کن! مجله که اصلاً مالِ این حرف&zwnj;ها نیست. بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای که فدایش بشوم&zwnj;&zwnj; همان برچسب&zwnj;های غربی&zwnj;اش را هم نمی&zwnj;خوانیم؛ چه فروشنده، چه خریدار و چه مادر و پدرها. می&zwnj;ماند چه؟ کتاب. <br />
البته بر همگان واضح و مبرهن است که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سال&zwnj;های سال است که کتاب&zwnj;هایش را با درجه&zwnj;بندی مخصوصِ خودش (الف تا هـ) عرضه می&zwnj;کند. چه کارِ قشنگی! چه می&zwnj;شد اگر همه&zwnj;ی ناشران چنین کاری می&zwnj;کردند؟ آن وقت نه تنها خیال همه&zwnj;مان راحت می&zwnj;شد، حتا شاید آمارِ فروش کتاب هم بالا می&zwnj;رفت. اما مشکل کار کجاست؟ چرا نمی&zwnj;شود عموم کتاب&zwnj;ها را درجه&zwnj;بندی کرد؟ <br />
انگار نویسنده&zwnj;های ما، خود را پیامبر و معلم نمی&zwnj;دانند و برای خود و آثارشان درجه&zwnj;بندی قایل نیستند. این دلیلِ اصلی همه&zwnj;ی مشکلاتِ بعدی است. <br />
<br />
۷.<br />
به عنوان یک معلمِ ادبیات همواره دغدغه&zwnj;ی معرفی کتاب&zwnj;های ادبی و داستانی خوب به بچه&zwnj;ها را داشته&zwnj;ام و واقعاً خودم را در برابر محتوای کتاب و یا شخصیت نویسنده&zwnj;ای که معرفی می&zwnj;کنم مسئول می&zwnj;دانم. اصلاً مگر می&zwnj;شود مسئولیت نداشت؟ وقتی من پذیرفته&zwnj;ام که معلمِ پایه&zwnj;ی اولِ دبیرستان باشم، و دانش آموز پذیرفته &zwnj;است که سرِ کلاسِ من بنشیند، هر دویمان تلویحاً پذیرفته&zwnj;ایم که حرف و نقلمان اول دبیرستانی است. بچه&zwnj;ها به معلمشان اعتماد دارند. من چه باید بکنم؟ بر اساس چه ملاک و شاخصی کتاب&zwnj;ها را معرفی کنم؟ سلیقه&zwnj;ی یک معلم چقدر ملاک خوبی برای درجه&zwnj;بندی رمان یا داستان کوتاه و بلند است؟ <br />
<br />
۸.<br />
خوب می&zwnj;دانم که همه&zwnj;ی بچه&zwnj;ها یک روزی بزرگ می&zwnj;شوند و می&zwnj;روند بالای هجده&zwnj;سال و&hellip; اما برای من، همیشه فرآیند بزرگ&zwnj;شدن مهم بوده است و از خیره&zwnj;شدن به نتیجه هیچ لذتی نبرده&zwnj;ام. ما نباید فرآیندِ طبیعی بزرگ شدن را دست&zwnj;کاری کنیم. باید زمانی برای بزرگ شدنِ بچه&zwnj;ها در نظر بگیریم. استفاده از آتشِ ملایم به جای ماکروویو! <br />
این نظرِ شخصی یک معلمِ بی&zwnj;مقدار و بی&zwnj;سواد است. چه می&zwnj;شود کرد؟<br />
&laquo;معلم بودن&raquo; مجموعه&zwnj;ی بسیار گسترده و به هم پیوسته&zwnj;ای از &laquo;چه می&zwnj;شود کرد؟&raquo; هاست.<br />
<br />
<div align="left"><em><font color="#800000">اولین انتشار در مرحوم <a href="http://asha.ir/archives/453">خانه&zwnj;ی کتاب اشا</a><br />
پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷</font></em><br />
</div>
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000338.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000338.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 May 2012 19:54:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رضوان پنجم، خاطرات و خواطر</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify"><font size="1" color="#800000">همه&zwnj;ی این هفتاد مورد را بدون یادداشت&zwnj;برداری و صرفاً به اتکای حافظه&zwnj;ام بعد از جهادی در روز و شبی بارانی در قم نوشته&zwnj;ام. چشم حاجی دور، عوض آن&zwnj;همه وبلاگ ننوشتن را یک&zwnj;جا درآورده&zwnj;ام!<br />
انتشار عمومی این حرف&zwnj;های خودمانی را نوعی ادای احترام به یک همت جمعی می&zwnj;دانم. آدم&zwnj;های این خاطرات و خواطر خودشان قضاوت خواهند کرد که به گونه&zwnj;ای نوشته&zwnj;ام تا نشود فاش کسی آن&zwnj;چه میان من و آن&zwnj;هاست. <br />
خواننده&zwnj;ی زیرک بهتر است به&zwnj;جای پی&zwnj;جویی مراجع ضمایر، به نثر وقایع دل بدهد و عبرت بیاندوزد. حتی شما دوست عزیز!<br />
در هم نوشته&zwnj;ام؛ سوا نکنید.</font><br />
<strong>*</strong><br />
یک سالی می&zwnj;شود که دزد کلاهم را برداشته و سَرَم بی&zwnj;کلاه مانده است. برنامه&zwnj;ی فشرده&zwnj;ی قبل از سفر، فرصت خریدن کلاه نمی&zwnj;دهد. متقاعد شده&zwnj;ام که سفرِ جهادی بدون کلاه سایبان تجربه&zwnj;ی جدیدی خواهد بود.<br />
اما پای اتوبوس، فراموش&zwnj;&zwnj;کاری عجیب مسئول مسافرت، کلید اسراری می&zwnj;شود تا ضمن همراهی با امیرحسین، کلاهی بر سرم برود که دو هفته، هر لحظه، خاطرِ تازه&zwnj;دامادِ مشهدی&zwnj;مان همراهم باشد.<br />
<strong>*</strong><br />
از همین اول راه معلوم است:<br />
به قول صاحب&zwnj;کلاه: &laquo;آویزان میانگین سنی مسافرت هم نیستم؛ رسماً داده&zwnj;ی پرتم!&raquo; <br />
متأهل حقوقی، مجرد حقیقی.<br />
<strong>*</strong><br />
حضرت نادعلی خلف وعده کرده و دوربینی برای گروه &laquo;مستندسازی فراتر&raquo; تهیه نکرده. هر چند به زبان باب طعن و شماتت می&zwnj;گشایم، اما در دل خوشحال می&zwnj;شوم که قرار نیست همه چیز ردیف باشد.<br />
<strong>*</strong><br />
حاجی ابراهیم گل کاشته و طرح پایه&zwnj;ی متحرک دوربین را در دو ویرایش به تولید اولیه رسانده. نمی&zwnj;دانم این وسایل چقدر مفید خواهد بود وقتی دوربین مستقل نداریم!<br />
<strong>*</strong><br />
از تابستان هشتاد و سه تا نوروز نود و یک می&zwnj;شود هفت سال و نیم. حاجی و سید چقدر در این سال&zwnj;های دفاع مقدس پیر شده&zwnj;اند. حالا باید مرثیه&zwnj;ای سرود در زوال دوران جوانی...<br />
<strong> *</strong><br />
آدم های جدید یکی یکی سر و کله&zwnj;شان پیدا می&zwnj;شود. باید صبور بود و آن ها را در سفر آزمود. <br />
فرصت با هم بودن کم است؛ آدم های خوب، زیاد.<br />
<strong>*</strong><br />
زیر بارون گریه کردم تا که اشکام رو نبینی... (شور، دشتی، سه گاه)<br />
<strong>*</strong><br />
بزرگتر بودن فضیلت نیست. چون معمر شدن تلاش خاصی نیاز ندارد.<br />
<strong>*</strong><br />
سقف انتظارتان از جمع را بالا ببرید و خود را مسئول همه&zwnj;ی نقایص آن بدانید.<br />
آن&zwnj;گاه بیکاری و انفعال تمام خواهد شد.<br />
<strong>*</strong><br />
ای مدنی برقع و مکّی نقاب...<br />
<strong>*</strong><br />
همشهری!<br />
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی&nbsp; /&nbsp; چندین سخن نغز، که گفتی؟ که شنودی؟<br />
<strong>*</strong><br />
آقای مهندس ماقبل تاریخ، مدیر و منشی و مستخدم گروه کاری یک&zwnj;نفره، ارادتمند انواع تأسیسات منقرض شده.<br />
<strong>*</strong><br />
تنهایی می&zwnj;روم بالای دیوار. ترس از من می&zwnj;گریزد.<br />
<strong>*</strong><br />
همه&zwnj;ی سیم&zwnj;کشی&zwnj;های داخلی ظاهراً سالم است. پس ایراد از کجاست؟<br />
اتصال به اتصال عقب رفتم تا رسیدم به کنتور. دو شاخه&zwnj;ی سیم رابط اصلی مشکل داشت. نصف روز وقتم هدر رفت.<br />
<strong>*</strong><br />
بالاخره نمی&zwnj;شود انتظار داشت که سه روز با سیم لخت برق بازی کنی و برق از بدنت عبور نکند.<br />
این دفعه اما از اقبال ما فیوز به&zwnj;موقع می&zwnj;پرد.<br />
<strong>*</strong><br />
سنگین شدن معده، سردرد و کمی تب، حالت تهوع: این&zwnj;ها نشانه&zwnj;های گرمازدگی&zwnj;ست.<br />
آدمِ گرمازده توی سایه استراحت می&zwnj;کند. تنهایی نمی&zwnj;رود پشت بام توی آفتاب کار کند که.<br />
<strong> *</strong><br />
... دوای غم&zwnj;تان غیر غبار حرم کرب&zwnj;وبلا نیست، نگردید...<br />
<strong> *</strong><br />
صدای گرم و لحن خوبی دارد. حواسش اما به آمپلی&zwnj;فایر نیست. میکروفن را می&zwnj;چسباند به دهانش، صدا مدام دیستورت می&zwnj;شود.<br />
<strong>*</strong><br />
موقع ضبط آیتم مجری، چهار تا بوقلمون چاق و چله وارد حیاط می&zwnj;شوند و سر و صدا می&zwnj;کنند. حاجی ابراهیم دنبالشان می&zwnj;کند که بروند بیرون. شتر از روی دیوار سرک می کشد و تماشا می&zwnj;کند.<br />
<strong> *</strong><br />
&laquo;بچه&zwnj;های امروز&raquo; فراتر از انتظار ما به &laquo;بچه&zwnj;های دیروز&raquo; می&zwnj;خندند. برای قسمت دوم مسئولیت&zwnj;مان سنگین&zwnj;تر شد.<br />
<strong>*</strong><br />
از چه عناصری در ساخت فیلم طنز استفاده می&zwnj;کنم؟<br />
آشنایی&zwnj;زدایی در انتخاب بازیگر، ایجاز در بیان، تنوع در محتوا، عدم تظاهر به لحن طنز<br />
<strong>*</strong><br />
&laquo;عنّاب&raquo; سوغات خراسان جنوبی&zwnj;ست. از گیاهان بومی ایران و دارای خواص اثبات شده&zwnj;ی دارویی و غذایی... و بهانه&zwnj;ای&zwnj;ست برای لحظه&zwnj;ای خوش بودن با شما.<br />
<strong>*</strong><br />
رفیق شفیق من! به خراباتی رفتی به نماز خواندن، منسوب شدی به خمر خوردن.<br />
آنان که نسبت ناروا به تو دادند، خیلی زود فهمیدند که اشتباه کرده&zwnj;اند و عذر خواستند. اما تو از عمل خود اندیشه کن: اصلاً نباید سوار آن ماشین می&zwnj;شدی. مگر چهار سال قبل نگفته بودمت؟<br />
<strong>*</strong><br />
و معجزه، درست وقتی که انتظارش را نداری، از اتوبوس بیست و هفتم اسفند پیاده می&zwnj;شود و آغوشت بوی نجف می&zwnj;گیرد.<br />
<strong> *</strong><br />
آن&zwnj;قدر تجربه&zwnj;ی جهادی داریم که بفهمیم جای ایده&zwnj;دادن برای مستندسازی توی جهادی نیست. باید با کوله&zwnj;باری از ایده و طرح به جهادی رفت. جهادی جای عمل است. جای گروهی عمل کردن است. جای تنهایی طرح دادن نیست.<br />
<strong>*</strong><br />
دوربین &laquo;شیخ قاسم&raquo; هدیه&zwnj;ای آسمانی&zwnj;ست برای جمعی که صادقانه کار می&zwnj;کنند و اسیر ابزار نیستند.<br />
<strong>*</strong><br />
&laquo;چشم&raquo; که محترم&zwnj;ترین عضو بدن است؛ چون روز وصال آمد او را بستم. گفتم: &laquo;نَگریستی، نباید نِگریست.&raquo;<br />
<strong>*</strong><br />
طوفان شن، اورژانس جاده&zwnj;ای و آمبولانسی که باد تکانش می&zwnj;دهد.<br />
چشم سالم هم جایی را نمی&zwnj;بیند؛ چشم مصدوم که بماند.<br />
<strong> *</strong><br />
امام&zwnj;زاده می&zwnj;تواند انگشتش را روی چشمِ مصدوم بگذارد و حمدِ شفا بخواند. بعد چشمِ مصدوم و دلِ مصدوم هر دو خوب بشود.<br />
<strong>*</strong><br />
&laquo;درد&raquo; کفاره&zwnj;ی گناهان است. خدا برای توبه&zwnj;ی واقعی به آدم &laquo;درد&raquo; می&zwnj;چشاند. <br />
آدم باید آدم باشد و بفهمد &laquo;درد&raquo; از کجا آمد؟ و چرا آمد؟ و چرا رفت؟<br />
<strong> *</strong><br />
بی&zwnj;قرارم می&zwnj;کنی خدا. آسمان پُرستاره&zwnj;ی روستا در شبی سرد و صاف. بی&zwnj;قرارم می&zwnj;کنی خدا.<br />
این جوان&zwnj;ها را چه کنم؟ تو بگو چه کنم؟<br />
<strong> *</strong><br />
هر جا شهیدی هست میقات حضور است&nbsp; /&nbsp; هر پرچم سرخ از علامات ظهور است<br />
<strong> *</strong><br />
به رسمِ اشرافِ عرب &laquo;معانقه&raquo; می&zwnj;کنم. سرِ چشمه باید گرفتن به بیل...<br />
<strong>*</strong><br />
صبحانه&zwnj;های چهار نفره، شام&zwnj;های دو نفره. بهانه&zwnj;ای بی&zwnj;بدیل برای قاطی شدن با دیگران. دریغا که اسیر خویشیم.<br />
<strong>*</strong><br />
&laquo;آماده&zwnj;خوری&raquo; آفت تاریخیِ آنانی&zwnj;ست که &laquo;تاریخ&raquo; نمی&zwnj;دانند.<br />
<strong>*</strong><br />
&laquo;من از شهرستان نهبندان، &zwnj;روستای چاه&zwnj;داشی، از نزدیکی مرزهای شرقی ایران با شما صحبت می&zwnj;کنم...&raquo; <br />
صبح دوم فروردین، رادیو معارف، برنامه سلام بهار.<br />
<strong>*</strong><br />
پسر بهار! از زمستان اندیشه کن. جدی گفتم.<br />
<strong>*</strong><br />
طاقت دیدن همین چهار تا بخیه را هم ندارم. اما تو چقدر صبوری مرد! چقدر بزرگ&zwnj;شدی برادر!<br />
<strong>*</strong><br />
من که ندارم از درِ خونه&zwnj;ت نشونی&nbsp; /&nbsp; تا کی من&zwnj;رو دنبال عشقت می&zwnj;کشونی؟ / ای دلبر زیبارخ و ابرو کمونی...<br />
<strong>*</strong><br />
چه اهدافی را در کنارِ ساخت فیلم طنز دنبال می&zwnj;کنم؟<br />
تمرین کارگروهی تولید فیلم، زنده&zwnj;کردن یاد دوستان قدیم، تذکر چند نکته&zwnj;ی فرهنگی به جمع، القای حس باسابقه بودن گروه به اعضای جدید، جلب توجه مخاطب به زوایای پنهان یک مسافرت، اثبات اهمیت مستندسازی حال برای استفاده&zwnj;ی آیندگان<br />
<strong>*</strong><br />
این قدر که تماشای پشت صحنه&zwnj;ها جذاب است، خودِ کار &laquo;بامزه&raquo; نیست.<br />
یادمان باشد از دفعه&zwnj;ی آینده فقط پشت&zwnj;صحنه درست کنیم!<br />
<strong>*</strong><br />
ایوان نجف عجب صفایی دارد... به به... حیدر بنگر چه بارگاهی دارد...<br />
<strong>*</strong><br />
&laquo;رفاقت مؤمنین&raquo; از استراتژی&zwnj;های دوران غیبت است. لازم است که با هم باشیم و همدیگر را تحمل کنیم. این را وظیفه بدان!<br />
<strong>*</strong><br />
جهادی از روزی شروع می&zwnj;شود که خسته می&zwnj;شوی.<br />
<strong> *</strong><br />
در جهاد رسانه&zwnj;ای یا باید صاحب&zwnj;نظر بود یا باید صاحب&zwnj;نظر شد. همه&zwnj;ی صاحب&zwnj;نظرها از تقلید شروع کرده&zwnj;اند. مرجع تقلید مناسبی بیاب. مشورت کن. خجالت نکش.<br />
<strong>*</strong><br />
طاووس را بدیدم می&zwnj;کند پَر خویش&nbsp; /&nbsp; گفتم مکَن که پَرِ تو با زیب و با فَر است<br />
بگریست زار زار و مرا گفت کای حکیم&nbsp; /&nbsp; آگه نه&zwnj;ای که دشمن جان من این پَر است؟<br />
<strong>*</strong><br />
آقای مهارناپذیر! همه&zwnj;ی عمرت را هم در این منطقه زرشک بکاری، دست مریزاد دارد.<br />
<strong>*</strong><br />
جهادی جای تمرین عادت&zwnj;های خوب است: مثل هر شب کتاب&zwnj;خواندن. فراموشش نکن.<br />
<strong>*</strong><br />
مرد و وبلاگ؟ مرد و شعر؟<br />
<strong>*</strong><br />
آه ای شهادت /&nbsp; هر دم به یادت<br />
تا کی بسازیم و بسوزیم آخر این&zwnj;سان؟&nbsp; /&nbsp; چون شمع جامانده به گلزار شهیدان<br />
<strong>*</strong><br />
برای ایجاد جریان بین دو نقطه که با هم اختلاف پتانسیل دارند، باید مداری بین&zwnj;شان قرار داد: خواه مداری کارا، خواه مداری کاذب.<br />
از اتصال مستقیم دو سر سیم به هم فقط جرقه حاصل می&zwnj;شود؛ و دود و آتش؛ و در نهایت خاموشی.<br />
<strong>*</strong><br />
چقدر با سه سال پیش خودت فاصله داری؟ من چهار تا سه سال بیشتر از تو طی کرده&zwnj;ام.<br />
<strong>*</strong><br />
روز آخرِ جهادی مردی نمی&zwnj;ماند. همه چیز وبلاگ می&zwnj;شود.<br />
<strong>*</strong><br />
از برادر بیست&zwnj;ساله&zwnj;ی خودم تعجب می&zwnj;کنم که هنوز فکر می&zwnj;کند که &laquo;جمع&raquo; مستقلاً می&zwnj;تواند بر روی او تأثیر بگذارد و او را تغییر بدهد و هنوز نفهمیده که آدم، تا خودش نخواهد، نَفَس رسول خدا هم بالای سرش باشد می&zwnj;شود: اولی و دومی.<br />
آماده&zwnj;کردن لقمه و جویدنش با جمع؛ قورت دادنش با خودتان!<br />
<strong>*</strong><br />
یاران! چه جای مؤاخذه&zwnj;ی من است؟ آن&zwnj;چه گفتنی بود گفته&zwnj;ام: چند بار، هر بار به بیانی تازه.<br />
چه کنم که نَفَسم در نمی&zwnj;گیرد و آتشم در هیزمِ تَر اثر نمی&zwnj;کند؟<br />
<strong>*</strong><br />
بیچاره دلم ... بیچاره دلم...<br />
<strong>*</strong><br />
وقتی چنین معلمی، این چنین به طرفم می&zwnj;آید، ابراز خشنودی می&zwnj;کند، تشکر می&zwnj;کند، محبت می&zwnj;کند، باید خودم را حفظ کنم. باید بیشتر مواظب خودم باشم.<br />
<strong>*</strong><br />
دو رکعت نماز شُکر می&zwnj;خوانم به نیابت از دوستانی که نمی&zwnj;دانند در چه نعمتی غوطه&zwnj;ور هستند.<br />
<strong>*</strong><br />
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست&nbsp; /&nbsp; تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
حافظ، دیجیتال هم که باشد، هنوز پیشنهادهای بی&zwnj;نظیری برای پایان سفر دارد.<br />
<strong>*</strong><br />
&laquo;اصفهانی&raquo; هلال ماه جمادی را در جوار ناهید و مشتری نشانمان می&zwnj;دهد. تماشا ندارد؟<br />
<strong>*</strong><br />
ما از لایه&zwnj;های حفاظت اطلاعات یکدیگر عبور نمی&zwnj;کنیم. ما در لایه&zwnj;های حفاظت اطلاعاتِ هم زندگی می&zwnj;کنیم.<br />
<strong>*</strong><br />
ساعت چهار و نیم صبح، توی درمانگاه موسی بن جعفر علیهماالسلام، از جیبم کاغذ در آورده&zwnj;ام و تا می&zwnj;زنم. <br />
تا نوبت&zwnj;مان برسد، گُل می&zwnj;شود.<br />
<strong>*</strong><br />
شهنشهی که نوازد به مهر آهو را&nbsp; /&nbsp; کجا ز درگه لطفش کسی شود محروم؟<br />
<strong>*</strong><br />
&laquo;<a href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000305.php">صحن گوهرشاد</a>&raquo; همان قدر که جای دل&zwnj;بستن است، جای دل&zwnj;کندن هم هست. همان&zwnj;قدر که جای خریدن است، جای فروختن هم هست. &laquo;صحن گوهرشاد&raquo; بازار حرم است.<br />
<strong>*</strong><br />
صحبت&zwnj;های حاج&zwnj;آقا مغتنم است. توصیفی که از نظام واسطه&zwnj;ی فیض در معرفی جامعه&zwnj;ی کبیره دارند بسیار بلیغ و موجز و راهگشاست.<br />
<strong>*</strong><br />
مهربانِ بازیگوش! در کنار تو بودن و با تو کار کردن همان بلایی&zwnj;ست که به حاجت از خدای عزّوجلّ خواسته&zwnj;بودم. مانده&zwnj;ام تو چه نذری کرده بودی که گرفتار من شدی؟!<br />
خودمانیم! عطر تندی دارد این هدیه&zwnj;ی غیرمنتظره.<br />
<strong>*</strong><br />
رفیق دل&zwnj;نازک شمالی&zwnj;مان، نرفته دل&zwnj;تنگ همسفران شده. پیامک فرستاده: &laquo;اگر انسان&zwnj;ها بدانند که فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است، عشق و محبت&zwnj;شان نامحدود می&zwnj;شود.&raquo;<br />
<strong>*</strong><br />
در پایان جهادی &laquo;گروه مستندسازی فراتر&raquo; در آغاز راه است. خوشایند است که بهانه&zwnj;ای برای کار جهادی در تهران داریم.<br />
<strong>*</strong><br />
دلتنگی برای جهادی از روزی شروع می&zwnj;شود که زندگی به حالت عادی بر می&zwnj;گردد.<br />
<strong>*</strong><br />
<font size="1">طبیب:</font> درد آمد و رفت. نه طبیب دانست، نه بیمار که درد چه بود؛ و نه دوا چاره بود. حیرت!<br />
<font size="1">میرزا هدی خوشنویس:</font> درد با درد درمان شد. دردی رفت، دردی دیگر آمد. طبیبی رفت، طبیبی دیگر آمد که علاج اهلِ هر شهری جداست... آقا میرزا رضا! مهمانی تمام شد.<br />
<div align="left"><font size="1" color="#808080">مجموعه آثار علی حاتمی/ هزاردستان / ص ۱۰۴۲</font><br />
</div>
<br />
<br />
<div align="justify"><font color="#800000"><strong> پ.ن.۱:</strong></font><br />
قبلاً هم از &laquo;حرکت جهادی رضوان&raquo; به شکل&zwnj;های دیگری روایت کرده بودم. شاید هنوز خواندنی باشد:<br />
<a href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000228.php">+</a> <strong>یكمين جهادي رضوان و همه&zwnj;ي چيزهايي كه برايم مانده&zwnj;است</strong><br />
<a href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000258.php">++</a> <strong>دومين جهادي رضوان، چندقدم به جلو</strong><br />
<br />
<font color="#800000"><strong> پ.ن.۲:</strong></font><br />
از جهادی و جهادی&zwnj;ها هم پیش از این روایت&zwnj;هایی داشته&zwnj;ام. بدک نیست:<br />
<a href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000204.php">+</a> <strong>کاروان حسین</strong><br />
<a href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000039.php">++</a> <strong>روایت نکن راوی!</strong><br />
<a href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000038.php">+++</a> <strong>سیلو</strong><br />
</div>
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000337.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000337.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 30 Mar 2012 22:29:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تصمیم بهتر</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">
<div align="center"><img align="middle" width="200" height="288" alt="" src="http://www.raavy.ir/2012/02/26/1001.jpg" />&nbsp;</div>
&laquo;حسین&zwnj;علی شایسته&zwnj;مهر&raquo; مهرماه چهل و دو در تهران به دنیا آمد؛ در خانواده&zwnj;ای مقید به آداب شرع و معتدل در معیشت. در گهواره بود آن وقتی که امام را به تبعید می&zwnj;بردند.<br />
&nbsp;کمی آرام&zwnj;تر از بچه&zwnj;های دیگر بود. کمی کودکی کرد. به مدرسه رفت و کمی بزرگ شد.<br />
<br />
<div align="center"><img align="middle" alt="" src="http://www.raavy.ir/2012/02/26/1002.jpg" />&nbsp;</div>
مهرماه پنجاه و سه وارد مدرسه&zwnj;ی راهنمایی تازه تأسیس مفید شد. در فضای مذهبی مدرسه کمی رشد کرد.<br />
مهرماه پنجاه و شش با ورود به دوره&zwnj;ی دبیرستان، شیب تند انقلاب، او را به همراه هم&zwnj;کلاسی&zwnj;هایش به خیابان&zwnj;ها کشاند. زخمی&zwnj;ها و شهیدها را از توی خیابان جمع می&zwnj;کردند. پانزده ساله بود که با لباس خونی می&zwnj;آمد خانه. عاشق امام شد.<br />
کمی که بزرگ&zwnj;تر شد، انقلاب پیروز شد.<br />
<br />
<div align="center"><img align="middle" alt="" src="http://www.raavy.ir/2012/02/26/2002.jpg" />&nbsp;</div>
کمی درس خواند. خوب می&zwnj;خواند. خوب یاد می&zwnj;گرفت. توی خیابان با مارکسیست&zwnj;ها مناظره می&zwnj;کرد. یک بچه&zwnj;ی دبیرستانی توی خیابان برای دیگران حرف می&zwnj;زد. خوب حرف می&zwnj;زد.<br />
مهرماه پنجاه و نه جنگ شد. چهارم دبیرستان بود. عصرها کیفش را به گوشه&zwnj;ای پرت می کرد و تا دوی صبح توی خیابان پاس می&zwnj;داد. پدرش کمی ناراضی بود. شب&zwnj;ها صبر می&zwnj;کرد تا پدر بخوابد؛ بعد از خانه بیرون می&zwnj;زد. موتورش را تا سر کوچه خاموش می&zwnj;برد و می&zwnj;آورد که همسایه&zwnj;ها بیدار نشوند. از همان موقع با منافقین درگیر بود. چند تا خانه&zwnj;ی تیمی را گرفتند.<br />
مهرماه شصت دبیرستان تمام شد. می&zwnj;خواست پزشک بشود و مثل &laquo;دکتر فیاض&zwnj;بخش&raquo; از مریض&zwnj;های بی&zwnj;بضاعت پول نگیرد. می&zwnj;توانست؛ اگر دانشگاه&zwnj;ها بسته نبود. وارد جهاد دانشگاهی شد.<br />
<br />
<div align="center"><img align="middle" alt="" src="http://www.raavy.ir/2012/02/26/1004.jpg" /></div>
می&zwnj;خواست به جبهه برود. مادر حرفی نداشت. پدر اما دلش راضی نمی&zwnj;شد. رفت بیمارستان دکتر شریعتی کمی دوره&zwnj;ی امدادگری ببیند که بعداً بیش&zwnj;تر به درد جبهه بخورد.<br />
*<br />
همه&zwnj;ی این&zwnj;ها، همه&zwnj;ی زندگی حسین&zwnj;علی، خیلی طول نکشید. کمی بیش از هجده سال.<br />
*<br />
چهارم اسفندماه شصت با دو تا از دوستان جهاد دانشگاهی به خانه می&zwnj;آمد. سه  تا از منافقین منتظرشان بودند. از چند روز قبل تلفنی تهدیدش کرده بودند.  حتی یک&zwnj;بار در خیابان جلویش را گرفته&zwnj;بودند که بترسد و از راهش برگردد. به  مادر و خواهر گفته بود که شهید می&zwnj;شوم؛ حتی اگر به جبهه نروم. منافقین حکم  اعدامش را صادر کرده بودند.<br />
<br />
<div align="center"><img align="middle" alt="" src="http://www.raavy.ir/2012/02/26/7004.jpg" /></div>
<br />
سر کوچه&zwnj;شان، وسط خیابان ستارخان، با دو نفر از دوستانش تیرباران می&zwnj;شوند. حسین&zwnj;علی تا بیمارستان کمی نفس می&zwnj;کشید. اما باید می&zwnj;رفت.<br />
&laquo;حسین&zwnj;علی&raquo; تصمیم بهتری گرفته بود.<br />
<br />
<font color="#333399"><font color="#800000">پ.ن:</font><br />
امروز به اتفاق دوستان، سی&zwnj;سال بعد از به خاک&zwnj;سپاری حسین&zwnj;علی و دوستان شهیدش -محمدعلی نماز زاده و عبدالحسین رضایی- در گلزار شهدای بهشت زهرا سلام&zwnj;الله علیها به دیدارش رفتیم. هنوز آرام خوابیده&zwnj;است.<br />
قطعه&zwnj;ی بیست و چهار، ردیف صد و پنج</font><br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000333.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000333.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 24 Feb 2012 14:07:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من برای حجاب همسرم چه کرده‌ام؟</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify"><font size="1" color="#800000">تابستان امسال به بهانه&zwnj;ی موج وبلاگی &laquo;<a href="http://reyhaneha.razedel.ir/">صبر ریحانه&zwnj;ها</a>&raquo; این نوشته را روی کاغذ نوشتم و مدت&zwnj;ها طول کشید تا پاکنویس شد.<br />
آن موج وبلاگی آمد و رفت و تمام شد و من وقت نکردم این مطلب مفصل را برایشان ارسال کنم.<br />
البته حالا هم خیلی دیر نشده. در ابتدای زمستان به استقبال تابستان آینده می&zwnj;رویم. هر چند که این موضوع در چهار فصل سال تازه است و مهم.<br />
اگر حوصله&zwnj;ی خواندن یک نوشته&zwnj;ی طولانی و عجیب را دارید بسم&zwnj;الله:</font><br />
<br />
***<br />
هر چند که من را بیش تر از گرما، سرما اذیت می کند و به قول عزیز &laquo;سرمایی&raquo; هستم، اما حسِ زیرِ مقنعه و چادر بودن، همین&zwnj;جا که روی صندلی و زیرِ بادِ کولر نشسته&zwnj;ام، عرقم را در می&zwnj;آورد. اما همسر من وظیفه دارد و باید در حضور نامحرم حتی داخل خانه محجبه باشد و سر و بدن خود را با پارچه&zwnj;هایی بپوشاند که اولین نتیجه&zwnj;ی آن احساس گرمای شدید و بعد کلافگی و خستگی و &hellip; خواهد بود. در این&zwnj;جا نمی&zwnj;خواهم از این حرف بزنم که نیت او از چادری بودن چیست و آیا حق دارد شکایتی بکند یا باید رضایت داشته باشد یا &hellip; . این&zwnj;ها به نفس او و رابطه&zwnj;اش با خدای خودش مربوط است. او انتخابی کرده که من نه می&zwnj;توانم و نه مایلم در آن دخالتی بکنم. آن&zwnj;چه به من مربوط می&zwnj;شود مدیریت امور خانه و خانواده دونفره&zwnj;مان است به نحوی که هر دو طرف با کمترین مشقت، بیش&zwnj;ترین سعادت را کسب کنیم. لذا این&zwnj;ها که می&zwnj;گویم برخلاف بقیه&zwnj;ی نوشته&zwnj;هایی از این دست،&zwnj; مستقیماً به مرد خانواده مربوط می&zwnj;شود، نه زن.<br />
*<br />
تعریف من از حجابِ بانو، نه فقط پوشیده&zwnj;بودن سر و بدن او مطابق موازین فقهی، بلکه محفوظ بودنِ جان او از اختلاط با بیگانه است. حذف هرگونه ارتباطِ حضوری یا کلامی غیرضروری با نامحرم، حدِ عالیِ حجابِ بانوی مسلمان است که از گذشته&zwnj;ای نه&zwnj;چندان دور به &laquo;حبس زنان در خانه&raquo; و &laquo;حذف زن از عرصه&zwnj;های اجتماعی&raquo; ترجمه شده است؛ بی&zwnj;آن&zwnj;که مترجمانِ مقلّدِ غرب لحظه&zwnj;ای بیاندیشند که آیا می&zwnj;توان بدرفتاری عده&zwnj;ای از مسلمانان را نشانه&zwnj;ی ضدانسانی بودن تعالیم اسلام دانست یا نه؟<br />
البته اگر مرد خانواده باید غیرت داشته باشد، درایت نیز لازمه&zwnj;ی آن است و اگر اندکی در احوال گذشتگانِ خود در این سرزمین تدبّر کنیم، رگه&zwnj;هایی از این درایت مبتنی بر غیرت را در روش زندگی اجتماعی و سبک زندگی خانوادگی آن&zwnj;ها شاهدیم.<br />
*<br />
مواردی که در ادامه ذکر می&zwnj;کنم حقیقی&zwnj;ست و ما در زندگی خانوادگی به آن&zwnj;ها عمل کرده&zwnj;ایم و عمل می&zwnj;کنیم. این&zwnj;ها ریزه&zwnj;کاری&zwnj;هایی است که در رفتار دونفره&zwnj;مان وجود دارد و از ابتدای ازدواج تا امروز کم&zwnj;کم بهینه شده و ارتقا پیدا کرده. من هدف اصلی این بهینه&zwnj;سازی را آسودگی بانو در حفظ حجاب (با تعریف بالا) قرار داده&zwnj;ام.<br />
برای برادران جوان&zwnj;تر خودم تعریف می&zwnj;کنم که بدانند این&zwnj;گونه هم می&zwnj;شود.<br />
*<br />
چون می&zwnj;دانم محجبه بودن در فضای بیرون خانه سخت است، برنامه&zwnj;ریزی&zwnj;هایم به گونه&zwnj;ای است که بانو نیازی به بیرون رفتن از خانه نداشته باشد. این نیاز، ارتباطی با تمایل او ندارد. او اگر شخصاً متمایل است که برای انجام هر امری چادر به سر به خیابان برود مختار است. هر چند که خودش هم فهمیده که این&zwnj;طوری راحت&zwnj;تر و محجبه&zwnj;تر است.<br />
مثلاً خیلی&zwnj;وقت است که خریدهای روزانه&zwnj;ی منزل ما از طریق فهرست کاغذی یا دیجیتال (پیامک!) اتفاق می&zwnj;افتد. بانو فکر می&zwnj;کند و می&zwnj;نویسد و من می&zwnj;گردم و پیدا می&zwnj;کنم و می&zwnj;خرم و می&zwnj;آورم. چرا همه&zwnj;ی خانم&zwnj;ها این&zwnj;کار را نمی&zwnj;کنند؟ چون &laquo;خانم&zwnj;ها خودشان خرید کردن را دوست دارند&raquo; یا &laquo;شوهرشان فرصت نمی&zwnj;کند&raquo; یا &laquo;شوهرشان خریدکردن بلد نیست&raquo;. مورد اول و دوم را که توضیح دادم در خانواده&zwnj;ی ما حل شده&zwnj;است. در مورد سوم اما من در این چند سال سعی کرده&zwnj;ام متخصص بشوم. یعنی از دانستن اندازه&zwnj;ی مناسب فلفل دلمه&zwnj;ای و کنترل آفت نداشتن کاهو و شناخت انواع سبزیجات گرفته تا آشنایی با برندهای مناسب ماکارونی و پنیر و &hellip; و حتی برندهای جایگزین هر یک، با طی کردن چند جلسه کارگاه عملی از بانو &laquo;گواهی&zwnj;نامه&zwnj;ی تخصصی خرید&raquo; گرفته&zwnj;ام و به بیان دیگر به &laquo;زبان مشترک&raquo; رسیده&zwnj;ایم.<br />
بانو فهمیده&zwnj;است که به جای این&zwnj;که خودش مستقیماً محصولی را انتخاب کند،&zwnj; در نیازهای روزمره زحمت توضیح دادن به من را بکشد و بدون دردسر مایحتاجش را در خانه داشته باشد. این روش آن&zwnj;قدر موفقیت&zwnj;آمیز بوده که در چند سال اخیر به یاد ندارم بانو خودش به تنهایی برای خرید بیرون رفته باشد.<br />
این افتخار من است که از این راه به محجبه بودن او کمک کرده&zwnj;ام. هر چند مردم تعبیرات دیگری داشته باشند.<br />
*<br />
هنگامی که به اجبار برای خریدهای زنانه (مثلا کفش و مانتو و &hellip;) باید بیرون برود، تا جایی که بتوانم همراهی&zwnj;اش می&zwnj;کنم و خنک&zwnj;ترین ساعت&zwnj;ها و خلوت&zwnj;ترین مسیرها را پیشنهاد می&zwnj;دهم که کمتر معطل بشود و کمتر تنه بخورد و کمتر عرق بریزد.<br />
در مغازه&zwnj;هایی که فروشنده مرد است، قانون نانوشته&zwnj;ی &laquo;ابتدا خانم&zwnj;ها&raquo; را نقض می&zwnj;کنم و من ابتدا وارد مغازه می&zwnj;شوم. به تجربه دریافته&zwnj;ام که آقایان مغازه&zwnj;دار فهم اجتماعی خوبی از این مسأله دارند که وقتی زن و شوهری با تقدم مرد وارد مغازه می&zwnj;شوند یعنی حریم این خانم محترم&zwnj;تر است و لذا کمتر بانو را مستقیم خطاب می&zwnj;کنند و او کمتر مجبور است صورت به صورت فروشنده حرف بزند.<br />
هرگز در چنین مغازه&zwnj;هایی بانو فرایند خرید را انجام نمی&zwnj;دهد. او فقط انتخاب می&zwnj;کند و کناری می&zwnj;ایستد و مراحل چانه&zwnj;زنی، محاسبه و پرداخت وجه و تحویل کالا را من انجام می&zwnj;دهم. این ارتباط کمتر او با فروشنده رضایت بیش&zwnj;تر او را به همراه دارد.<br />
*<br />
ترددهای ضروری بانو در شهر اگر انفرادی باشد به انتخاب خودش اکثراً با اتوبوس یا متروست که مکان ویژه&zwnj;ی بانوان در آن وجود دارد. در غیر این&zwnj;صورت پرداخت هزینه&zwnj;ی آژانس بانوان را پذیرفته&zwnj;ام. چون می&zwnj;دانم او این&zwnj;طور محجبه&zwnj;تر است.<br />
*<br />
در بیش&zwnj;تر ترددهایی که با هم هستیم با وسیله&zwnj;ی نقلیه&zwnj;ی شخصی یا عمومی، ساعت مناسب و مسیر خلوتی را انتخاب می&zwnj;کنم که گرمای هوا و مدت چادر به سر داشتن به حداقل برسد.<br />
با این حساب بی&zwnj;آن&zwnj;که برنامه&zwnj;ریزی خاصی کرده&zwnj;باشیم در فصول سردِ سال بیش&zwnj;تر با هم بیرون می&zwnj;رویم و بیش&zwnj;تر خرید می&zwnj;کنیم و این مسأله خودش را در کسری بودجه&zwnj;ی هر ساله&zwnj;ی فصول سرد نشان می&zwnj;دهد!<br />
در خیابان هم ابایی ندارم اگر کیف زنانه&zwnj;ی بانو را دست بگیرم؛ وقتی می&zwnj;دانم این کار به او کمک می&zwnj;کند که چادرش را با زحمت کم&zwnj;تری بر سر نگه&zwnj;دارد.<br />
*<br />
اگر با هم به یک مرکز تفریحی یا رستوران می&zwnj;رویم، ساعت و روزی را انتخاب می&zwnj;کنم که خلوت&zwnj;تر باشد و در محل با حوصله دنبال صندلی یا میزی می&zwnj;گردم که دنج&zwnj;تر باشد و نامحرم کمتری در اطراف آن نشسته باشد. بانو صندلی خودش را معمولاً پشت به بقیه&zwnj;ی میزهای رستوران انتخاب می&zwnj;کند که در هنگام خوردن غذا، صورت به صورت غریبه ننشیند. این انتخاب اوست و چون موجب راحتی او در حفظ حجابش است به آن احترام می&zwnj;گذارم.<br />
*<br />
به خودم قبولانده&zwnj;ام که &laquo;زن داشتن&raquo; وسیله&zwnj;ای برای فخر فروختن به رفقا و همکارانِ مجرد و حتی متأهلم نیست. لذا اصراری ندارم که بانو را با خودم به تمامی مجالس دوستانه و مهمانی&zwnj;های کاری بی&zwnj;ربط ببرم. برای او توضیح داده&zwnj;ام و خودش پذیرفته که هر جا راحت باشد بیاید و هر جا نیاید من ناراحت نمی&zwnj;شوم.<br />
او حضور در مجالس مختلط عامه&zwnj;ی متشرعین را به رعایت موازین شرعی ترجیح نمی&zwnj;دهد.<br />
*<br />
هر چند استفاده از چادر مشکی متعارف بانوان (که پارچه&zwnj;ای یک&zwnj;پارچه و صرفا دوردوزی شده است) میان خانم&zwnj;های سنتی &laquo;باکلاس&raquo; به نظر برسد و نشانه&zwnj;ی متانت و کمال باشد، اما بانو خودش به این نتیجه رسیده که بالا نگه&zwnj;داشتن دائمی یک دست و به هم چسباندن دو لبه&zwnj;ی جلویی چادر کار به صرفه&zwnj;ای نیست. پس در اکثر مواقع از مدل چادری استفاده می&zwnj;کند که راحت&zwnj;تر باشد.<br />
در خانواده&zwnj;ی ما دو نوع چادر جایگزین وجود دارد که کمتر در جامعه&zwnj;ی بانوان چادری رایج است. هر دوی این مدل&zwnj;ها ریشه&zwnj;ای عربی دارد و در عین حال بسیار محفوظ و راحت است.<br />
<font color="#808080">[نمی&zwnj;دانم چرا به جای این دو مدل، یک پوشش زننده و ناقص به نام چادر ملی (دانشجویی؟) رواج دارد که نه تنها حجاب نیست؛ بلکه کارکردهای اولیه&zwnj;ی یک مانتوی مناسب را هم ندارد. من در این زمینه تحقیق زیادی نکرده&zwnj;ام. اما فکر می&zwnj;کنم جماعت خیاط را تقلیدشان بر باد داد. یک نفر روز اول کاری کرده و بقیه بدون این&zwnj;که از خودشان بپرسند چه می&zwnj;دوزند به کپی&zwnj;کاری مشغول شده&zwnj;اند. الله اعلم]</font><br />
نوع اول &laquo;چادر دامنی-عبایی&raquo; است که قسمت پایینی آن به کمر بسته می&zwnj;شود و قسمت بالایی مثل کیسه&zwnj;ای از بالا انداخته می&zwnj;شود و با کش دور سر حفظ می&zwnj;شود. مدل آن بیش&zwnj;تر پسندِ خانم&zwnj;های پابه&zwnj;سن&zwnj;گذاشته است و داشتن آستینی که زیر شنل بالایی (عبا) مخفی می&zwnj;شود، آزادی عمل آن را زیاد می&zwnj;کند.<br />
نوع دوم که جوان&zwnj;پسند&zwnj;تر است معروف به &laquo;چادر لبنانی&raquo; است که آن هم حالت کیسه&zwnj;ای دارد که در جلو با یک زیپ مخفی یا دکمه&zwnj;های ریز بسته می&zwnj;شود و آستین&zwnj;هایش (بر خلاف چادر ملی که بازو دارد) فقط شامل ساعد می&zwnj;شود و با سرآستین&zwnj;های کش&zwnj;دار آزادی عمل را کامل می&zwnj;کند.<br />
از دیگر برتری&zwnj;های این دو نوع چادر نسبت به چادر ملی این است که در بعضی شرایط بدون روسری و مقنعه قابل استفاده و طبیعتاً در فصل گرم سال خنک&zwnj;تر است. علاوه بر این که قابلیت افزودن نقاب (روبنده؟ پوشیه؟ برقع؟) را هم دارد.<br />
*<br />
از نظر فقهی پوشاندن گردی صورت آرایش&zwnj;نکرده&zwnj;ی خانم&zwnj;ها الزامی نیست. اما اگر لازم شد که با آرایش از جایی به جای دیگر بروند، چه باید کرد؟<br />
شاید برای خیلی از مردها در جامعه&zwnj;ی امروز ایران سخت باشد؛ اما به خودم قبولانده&zwnj;ام که همسر من در برخی مواقع با استفاده از &laquo;نقاب&raquo; راحت&zwnj;تر است و آسوده&zwnj;تر تردد می&zwnj;کند. پذیرفته&zwnj;ام که در خیابان دست همسرم را درحالی بگیرم که کاملاً صورتش را پوشانده است و از نگاه&zwnj;های اطرافیان خجالت نکشم. البته الحمدلله این رفتار در شهر قم چندان سخت نیست. اما در تهران هم آن&zwnj;جا که بانو تمایل داشته باشد برایم آسان شده است.<br />
بانو کم&zwnj;کم فهمیده چقدر &laquo;دیدن و دیده نشدن&raquo; به کمک نقاب برایش آرامش ذهنی ایجاد می&zwnj;کند و خودش مشتاق است زمان&zwnj;ها بیشتری از این مکمل خردمندانه&zwnj;ی چادر استفاده کند.<br />
*<br />
مهمانی&zwnj;های خانگی که برای خوش گذراندن و خندیدن و تقویت انس و الفت خانوادگی برپا می&zwnj;شود -اگر به دور از گناه باشد- مصداق صله&zwnj;ی ارحام و در حکم عبادت است. اما محجبه بودن در خانه شاید سخت&zwnj;تر از بیرون باشد. اشتغال معمول خانم&zwnj;ها در مهمانی به تدارک پذیرایی و آشپزی به اندازه&zwnj;ی کافی مشقت دارد. باید تا حدی که می&zwnj;شود زحمت چادر به سر بودن را از دوش&zwnj;شان برداشت.<br />
لذا برای فاصله&zwnj;داشتن محیط حضور آقایان از خانم&zwnj;ها حداکثر تلاشم را می&zwnj;کنم و الحمدلله سایر بستگان نیز آگاهانه همراهی می&zwnj;کنند. گاهی جدا کردن اتاق مردها یا پرده کشیدن میان اتاق، هزینه&zwnj;های اولیه&zwnj;ای دارد که البته به خنده و خوشحالی بی&zwnj;دغدغه&zwnj;ی بانو می&zwnj;ارزد.<br />
*<br />
وقت غذا اگر نامحرم حضور داشته باشد (برادر من یا هم&zwnj;دامادها یا &hellip;) همواره سفره&zwnj;ها جداست و در عین حال -و در کمال ناباوری شما- لزوماً مردانه-زنانه نیست! تلاش می&zwnj;کنیم بیش&zwnj;ترین تعداد محارم بر یک سفره بنشینند و نامحرم&zwnj;ها با کمال میل می&zwnj;پذیرند که برای راحتی دیگران، در محل محفوظ&zwnj;تری آزادانه به شکم&zwnj;شان برسند. البته جا انداختن این روشِ مهمان&zwnj;داری در حضور اقوام درجه دو و دورتر کمی زمان&zwnj; می&zwnj;بَرد. اما تلاش برای رسیدن به این مرحله، به آسایش و راحتی بعدش می&zwnj;ارزد.<br />
*<br />
آن&zwnj;چه در بالا گفتم سبک زندگیِ خانواده&zwnj;ی ماست. ما بخاطر انتخابِ این روشِ خاص، منّتی بر گردن کسی نداریم و خود را از دیگران برتر نمی&zwnj;بینیم. آدم&zwnj;های زیادی دور و بر ما هستند که هیچ یک از جزییاتی که گفتم در زندگی&zwnj;هایشان رعایت نمی&zwnj;کنند. این چیزی از خوب بودن آن&zwnj;ها کم نمی&zwnj;کند. اما من حق دارم برای روشی که در پیش گرفته&zwnj;ایم تبلیغ کنم و -در کمال احترام به دیگران- از مزایای آن بگویم.<br />
شما هم از روش&zwnj;های خودتان بگویید. بگویید برای حجاب همسرتان چه کرده&zwnj;اید؟<br />
<br />
<div align="left">والسلام<br />
<br />
<font size="1" color="#808080">نگارش اولیه: شهریور نود<br />
بازنویسی نهایی: آبان نود</font></div>
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000336.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000336.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 25 Nov 2011 13:28:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پدیده‌ی «باحجابان بی‌حیا» در تلویزیون ایران</title>
         <description><![CDATA[مطلبی بسیار خواندنی درباره&zwnj;ی ابعاد پنهان بی&zwnj;حیایی باحجابان:<br />
&laquo;ارتباطات غیر کلامی&raquo; وجه مهمی از ارتباطات انسانی است. بر خلاف پندار  عمومی ارتباط&zwnj;گران که در آن وجه کلامی ارتباط از اهمیت و اولویت بالاتری  برخوردار است، دانش ارتباط&zwnj;شناسی و ذهنیت متخصصین این عرصه، وجه غیرکلامی  ارتباط را جدّی&zwnj;تر و با اهمیت&zwnj;تر از وجه کلامی می&zwnj;شناسد...]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/linkdump/000335.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/linkdump/000335.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لینکدونی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 Nov 2011 14:55:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لطفا مدیران مدارس نخوانند</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">... البته مدیری که چنین چیزی از معلم المپیاد می&zwnj;خواهد، هرگز به &zwnj;روی خودش هم نمی&zwnj;آورد که سرنوشت دانش&zwnj;آموزی که به امید فتح افق&zwnj;های دور (و البته با اخذ شهریه اضافه به نام کلاس المپیاد) به &zwnj;زور به کلاس المپیاد فرستاده&zwnj; می&zwnj;شود، هیچ اهمیتی ندارد...</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/linkdump/000334.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/linkdump/000334.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لینکدونی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 16 Oct 2011 14:18:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>طرحی نو در سیر مطالعاتی قرآن کریم</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify"><font color="#800000"><strong>* مقدمه</strong></font><br />
آخرین معجزه&zwnj;ی سلسله&zwnj;ی انبیا علیهم&zwnj;السلام برای اثبات حقانیت دعوت الهی&zwnj;شان از جنس کتاب است. اگر بپذیریم که نزول تدریجی قرآن کریم بر قلب پیامبر اعظم صلی&zwnj;الله علیه وآله و سلم در ماه صفر سال یازدهم هجرت با رحلت آن بزرگوار به پایان رسیده&zwnj;است، تا امروز حدود هزار و چهارصد و بیست و یک سال از تدوین و گردآوری کلام خداوند به صورت یک مجلد واحد می&zwnj;گذرد. صورت کتاب قرآن کریم بر خلاف سایر کتب آسمانی موجود هیچ گونه سیر محتوایی مشخص و منظمی ندارد. یعنی مثلاً قصه&zwnj;ها، احکام و معارف الهی در این کتاب بر اساس یک فصل&zwnj;بندی مرتب و سلسه&zwnj;وار قرار ندارد و تکرار ظاهری و مضمونی ماجراها و عقاید بارها در آن اتفاق می&zwnj;افتد. این خصلت -که به نوعی از جلوه&zwnj;های اعجاز قرآن کریم به حساب می&zwnj;آید- مرور کامل و یک&zwnj;جای این کتاب الهی را پیچیده می&zwnj;کند. به نحوی که ختم یک ماهه&zwnj;ی قرآن کریم با دقت کافی در معانیِ حتی ظاهریِ لغات و به خاطر سپردن مضامین اصلی سوره&zwnj;ها و آیات، کاری سخت و دشوار است.<br />
<br />
<font color="#800000"><strong>* چینش آيات و سوره&zwnj;های قرآن را چه کسی انجام داده است؟</strong></font><br />
درباره&zwnj;ی چینش آیات قرآن در سوره&zwnj;ها و شکل&zwnj;گیری سوره&zwnj;ها تقریباً اختلاف نظری وجود ندارد و همه&zwnj;ی علما شخص پیامبر را ناظر و آمر به جایگذاری آیات نازل شده، یکی پس از دیگری، در میان سایر آیات یا در آغاز سوره&zwnj;ای جدید می&zwnj;شناسند.<br />
اما در مورد چیدمان یکصد و چهارده سوره&zwnj;ی قرآن در یک مجلد دو نظر متفاوت وجود دارد:<br />
<blockquote><font color="#333399"><strong> الف) چینش توقیفی سوره&zwnj;ها: </strong></font><br />
عده اي از محققين و بزرگان مانند سيدمرتضي علم الهدي، و از جمله معاصرين آيت الله خوئي بر آن هستند كه قرآن كريم به همين ترتيب كه الان موجود است، در زمان حيات پيامبر صلي&zwnj;الله عليه و آله و سلّم و به دستور و عنايت خود ایشان شكل گرفته و مرتب شده است. به نظر این گروه بسيار بعيد به نظر مي رسد كه كتابي را كه مي خواهد تا روز قيامت براي همه&zwnj;ي انسان ها روشن كننده و تعليم دهنده راه سعادت و خوشبختي باشد، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلّم رها كرده باشد تا پس از ايشان توسط ديگران نظم و ترتيب داده شود.<br />
</blockquote><blockquote><font color="#333399"><strong> ب) چینش اجتهادی سوره&zwnj;ها: </strong></font><br />
بيشتر محققين بر اين نظر هستند كه قرآن كريم بعد از رحلت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلّم جمع آوري و به صورتی که اکنون موجود است مرتب شده. چون تا زماني كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلّم در حال حيات بوده اند هر لحظه احتمال نزول سوره ها و آيه ها، داده مي شد. به نظر علامه طباطبایی نیز امر جمع آوری قرآن پیش از آن&zwnj;که یک مسأله&zwnj;ی کلامی و اعتقادی باشد، امری تاریخی است که با بررسی روایت&zwnj;ها می&zwnj;توان به آن دست یافت. بیش تر محققین و تاریخ نویسان برآنند که جمع و ترتیب سوره ها پس از وفات پیامبر صلى الله علیه و آله براى نخستین بار به دست امیرمؤمنان علی علیه السلام، سپس زید بن ثابت و دیگر صحابه بزرگوار انجام گرفت.<br />
</blockquote> شاید نگاه سه مرحله&zwnj;ای به جمع قرآن نگاهی جامع و دقیق باشد:<br />
<font color="#800000">مرحله اول</font>: نظم و چینش آیه&zwnj;ها در كنار یكدیگر كه شكل&zwnj;گیرى سوره&zwnj;ها را در پى داشت. این كار در زمان پیامبر صورت گرفت.<br />
<font color="#800000">مرحله دوم</font>: جمع كردن مصحف هاى پراكنده در یك جا و تهیه جلد براى آن&zwnj;ها كه در زمان خلیفه&zwnj;ی اول انجام شد.<br />
<font color="#800000">مرحله سوم</font>: جمع&zwnj;آورى تمام قرآن&zwnj;هاى نویسندگان وحى براى نگارش یك قرآن به عنوان الگو و ایجاد وحدت قرائت در آن که در زمان خلیفه&zwnj;ی سوم صورت گرفت. <br />
<br />
<font color="#800000"><strong>* چینش آيات و سوره&zwnj;های قرآن بر چه اساسی است؟</strong></font><br />
در قرن های گذشته قرآن کریم همواره به این ترتیب کتابت و استنساخ شده است:<br />
<blockquote> <strong>1- فاتحه الکتاب</strong>: سوره حمد كه به عنوان فاتحه الكتاب و اُمّ الكتاب معروف است.<br />
<strong>2- السَّبْع الطِّوال</strong>: هفت سوره طولاني (البقره، آل عمران، النّساء، المائدة، الانعام، الأعراف، يونس)<br />
<strong>3- المئين</strong>: سوره هايي كه حدود صد آيه دارند كه 12 سوره هستند (الأنفال، برائت، النَّحل، هود، يوسف، الكهف، الإسراء، الأنبياء، طه، المؤمنون، الشّعراء، الصّافات)<br />
<strong>4- المثاني</strong>: سوره&zwnj;هايي كه تعداد آنها به صد آيه نمي رسد ولي نسبت به سوره هاي ديگر قرآن (به خصوص سوره هايي طوال و المئين)، بسيار تلاوت مي شوند، كه تعداد آنها نزديك 20 سوره است.<br />
<strong>5- اَلْحَواميم</strong>: سوره هايي كه با لفظ حم شروع مي شوند و تعداد آنها 7 سوره است.<br />
<strong>6- الممتحنات</strong>: كه تعدا آنها قريب به 20 سوره است.<br />
<strong>7- المفَصّلات</strong>: كه از سوره الرحمن شروع مي شود تا آخر قرآن، يعني سوره هايي كه آيه هاي آنها كوتاه است و خود سوره و تعداد آيات آن كم است و بسم الله الرحمن الرحيم زود به زود تكرار مي شود.<br />
</blockquote> احتمال می&zwnj;رود اصحابی كه ترتيب سوره ها با اجتهاد و سليقه آنان تعیین شده&zwnj;است به این کلام حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلّم توجه داشته&zwnj;اند كه فرمودند: &laquo;به جاي تورات &laquo;سبع طوال&raquo; و به جاي انجيل &laquo;مثاني&raquo; و به جاي زبور &laquo;مئين&raquo; را به من داده اند و سوره هاي مفصلات هم علاوه قرآن است بر ساير كتب آسماني&raquo;<br />
<br />
<font color="#800000"><strong>* آیا هیچ چینش جایگزینی وجود ندارد؟</strong></font><br />
على علیه&zwnj;السلام نخستین کسى بود که پس از وفات پیامبر صلى الله علیه و آله به جمع قرآن مشغول گردید. بر حسب روایات، آن حضرت مدت شش ماه در منزل نشست و این کار را به انجام رساند. ابن ندیم گوید: &laquo;اولین مصحفى که گرد آورى شد مصحف على بود و این مصحف نزد آل جعفر بود&raquo; محمد بن سیرین از عکرمه نقل مى کند: &laquo;در ابتداى خلافت ابوبکر، على در خانه نشست و قرآن را جمع آورى کرد. از عکرمه پرسیدم: آیا ترتیب و نظم آن مانند دیگر مصاحف بود؟ آیا رعایت ترتیب نزول درآن شده بود؟ گفت: اگر جن و انس گرد آیند و بخواهند مانند على قرآن را گرد آورند، نخواهند توانست&raquo;<br />
مورخان بیان می&zwnj;کنند شیوه چینش سوره&zwnj;ها در مصحف امیرالمؤمنین خلاف قرآن امروزی بوده و به ترتیب نزول سوره ها بوده است.<br />
<br />
<font color="#800000"><strong>* آیا ما مجاز به انتشار قرآن کریم با چینشی تازه هستیم؟</strong></font><br />
علامه طباطبائى در این باره مى فرماید: &laquo;حضرت على (ع) با این كه خودش پیش از دیگران قرآن مجید را به ترتیب نزول جمع&zwnj;آورى كرده و به جماعت نشان داده و مورد پذیرش واقع نشده بود و در هیچ یك از جمع اول و دوم او را شركت نداده بودند، با این حال هیچ گونه مخالفتى و مقاومتى از خود نشان نداد و مصحف دایر را پذیرفت و تا زنده بود حتى در زمان خلافت خود از مخالفت دم نزد. همچنین ائمه و اهل بیت علیهم&zwnj;السلام كه جانشینان و فرزندان آن حضرتند، هرگز در اعتبار قرآن مجید، حتى به خواص خود، حرفى نزده&zwnj;اند. بلكه پیوسته در بیانات خود استناد به آن جسته و شیعیان خود را امر كرده&zwnj;اند كه از قرائات مردم پیروى كنند.&raquo;<br />
بدیهی است کتاب قرآن به عنوان مبنایِ واحدِ عقاید مسلمانان جهان چنان اهمیت بالایی دارد که هر گونه دخل و تصرف و تغییر در شیوه&zwnj;ی انتشار یا تبلیغ آن پیامدهای سنگینی در جامعه اسلامی ایجاد می&zwnj;کند.<br />
&nbsp;اما با فرض پذیرش ترتیب فعلی انتشار سوره&zwnj;ها، آیا ختم قرآن کریم نیز می&zwnj;بایست الزاماً به همین ترتیب باشد؟ بدون شک پاسخ منفی&zwnj;ست.<br />
<br />
<font color="#800000"><strong>* چه آسیبی بر ختم قرآن کریم به ترتیب فعلی وارد است؟</strong></font><br />
کوچکترین واحد موضوعی قرآن کریم &laquo;آیه&raquo; و بزرگ&zwnj;ترین واحد موضوعی آن &laquo;سوره&raquo; نام دارد. هر تقسیم بندی دیگری بجز آیه و سوره در متن قرآن کریم اصالتاً فاقد اعتبار است. ایجاد بدعتی به نام نماز تراویح و الزام خواندن پیوسته&zwnj;ی قرآن کریم در سی شب به ناچار مسلمانان را به تقسیم&zwnj;بندی سی جزئی صفحات قرآن و در مرتبه&zwnj;ی بعدی به تقسیم بندی چهار حزبی هر جزء رساند.<br />
این ابتکار نامبارک از یک سو اصالت سوره&zwnj;ها را کم&zwnj;رنگ کرده و از سوی دیگر واحد شمارش جدیدی برای آیات الهی جعل نموده. قطعه قطعه کردن کتاب قرآن با ساطور و عدم توجه به محتوای آیات و سوره&zwnj;ها در سیر ختم قرآن، مانعی جدی در نزدیک شدن قاری به معانی قرآن است. قاری قرآن در سیستم جزئی به جای این که به آغاز و انجام یک سوره بیاندیشد و فراز و فرود آیات و سیر روایت مطالب در آن سوره را تعقیب کند و از وحدت سیاق لفظی و معنوی در هر سوره استفاده کند و لذت ببرد، بیهوده صفحه می&zwnj;شمارد و به دنبال علامت پایان جزء می&zwnj;گردد. پایان یک سوره و آغاز سوره&zwnj;ی بعدی هم در میانه&zwnj;ی جزءخوانی اتفاق می&zwnj;افتد و فرصت جمع&zwnj;بندی معانی سوره را از قاری سلب می&zwnj;کند. غالباً ارتباط معنایی خاصی هم میان سوره&zwnj;های متوالی به شیوه&zwnj;ی مرسوم وجود ندارد و ختم قرآن کریم نظم ذهنی خاصی در مورد مفاهیم قرآنی به قاری نمی&zwnj;دهد.<br />
همچنین شروع دوره&zwnj;ی ختم قرآن با سوره&zwnj;ها و آیه&zwnj;های طولانی مدنی ناخودآگاه احساس نشاط معنوی را در ابتدای (مخصوصاً در شروع ماه مبارک) از قاری می&zwnj;گیرد. <br />
<br />
<font color="#800000"><strong>* چه پیشنهادی برای افزایش بهره&zwnj;وری ختم قرآن کریم وجود دارد؟</strong></font><br />
همین چند روایت ناقص و مبهمی که درباره&zwnj;ی مصحف امیرالمؤمنین علیه&zwnj;السلام به دست ما رسیده کافی&zwnj;ست تا به مرور قرآن کریم به ترتیب نزول بیاندیشیم و درباره&zwnj;ی مزایای این شیوه&zwnj;ی ختم قرآن تحقیق کنیم. هر چند که انجام این کار قدری نامعمول به نظر می&zwnj;رسد، اما امتحان آن کاملاً بی&zwnj;ضرر است. برای طراحی این شیوه انجام مراحل زیر ضروری است:<br />
<blockquote><font color="#333399"><strong>الف) یافتن ترتیب نزول سوره&zwnj;ها: </strong></font><br />
روایات متعددی در مورد ترتیب نزول سوره های قرآن کریم وجود دارد. اما به باور مرحوم آیت&rlm; الله معرفت، ترتیب سوره&zwnj;&rlm;ها در روایات ترتیب نزول بر اساس صدر سوره&rlm;&zwnj;ها است. بر این اساس رتبه هر سوره لزوماً به این معنا نیست که همه آیات آن در همان مرتبه نازل شده باشد. چه بسا چند سوره&zwnj;&rlm;ای که آیه اولش نازل شده باشد و بعد سوره دیگری نازل و پس از آن سوره قبلی تکمیل شده باشد. با این حال تقریباً فهرست مورد توافقی در بین علمای شیعه وجود دارد که با صرف نظر از چند سوره&zwnj;ی مورد اختلاف، قابل توجه و اعتناست. این فهرست از این قرار است:<strong><br />
</strong>
<div align="center"><a href="http://raavy.persiangig.com/image/TarhQuran/TarhQuran1.jpg" target="_blank"><img align="middle" width="458" height="675" alt="فهرست سوره هاي قرآن به ترتيب نزول" src="http://raavy.persiangig.com/image/TarhQuran/TarhQuran1.jpg" /></a><br />
<br />
</div>
<font color="#333399"><strong>ب) اصالت&zwnj;بخشی به سوره بجای جزء:</strong></font><br />
در طراحی سیر مطالعاتی جدید قرآن کریم باید تلاش کرد تا بخش&zwnj;بندی مقرری&zwnj;های مطالعه &ndash;که از&zwnj; آن به عنوان &laquo;سهم&raquo; نام می&zwnj;بریم- به ساختار و پیوستگی سوره&zwnj;ها آسیبی وارد نکند و هر سوره حتی&zwnj;المقدور در یک &laquo;سهم&raquo; قرار گیرد.<br />
<font color="#333399"><strong>ج) تعیین حجم هر سوره: </strong></font><br />
با توجه به یکسان نبود طول آیه&zwnj;های قرآن کریم، شمارش تعداد آیه&zwnj;های یک سوره ملاک مناسبی برای تعیین حجم آن نیست. همین&zwnj;طور تعداد صفحاتی که یک سوره به خود اختصاص داده هم نمی&zwnj;تواند ملاک مناسبی باشد. چون در قرآن 604 صفحه&zwnj;ای مرسوم (بر مبنای صفحه&zwnj;آرایی عثمان طه با خطاطی&zwnj;های گوناگون) کاتب بعضاً با الزام به اتمام آیه یا سوره در انتهای صفحه خط خود را فشرده یا کشیده می&zwnj;کند. دقیق&zwnj;ترین معیار تعیین حجم سوره ها کلمه&zwnj;شماری&zwnj;ست که البته کاری دشوار است. <br />
با این وجود در این طرح با صرف نظر از خطای خطاط، تعداد صفحات ملاک تعیین حجم سوره&zwnj;ها در نظر گرفته&zwnj; شده است.<strong><br />
<font color="#333399"> </font></strong>  <font color="#333399"><strong>د) تعیین مدت ختم قرآن کریم و حجم سهم هر روز:</strong></font><br />
استحباب ختم قرآن کریم در ماه مبارک رمضان ایجاب می&zwnj;کند که تعداد سهم&zwnj;های قرآن کریم به گونه&zwnj;ای تعیین شود تا قاری قرآن موفق به یک دوره&zwnj;ی ختم کامل گردد.<br />
بنا بر تجربه علی&zwnj;رغم 30 روزه بودن برخی از ماه&zwnj;های مبارک، عملاً بیش از 29 روز یا 29 شب برای تلاوت قرآن قابل پیش&zwnj;بینی نمی&zwnj;باشد. لذا در این طرح با تقسیم حجم 604 صفحه&zwnj;ای قرآن کریم به 29 سهم، میانگین حدود 21 صفحه در سهم به&zwnj;دست می&zwnj;آید. لذا در تعیین تعداد سوره&zwnj;ها باید سعی کرد تا عددی نزدیک به میانگین برای هر سهم در نظر گرفته شود. هر چند با اصالت دادن به سوره بجای جزء عملاً رعایت دقیق 21 صفحه در سهم ممکن نیست.<br />
<div align="center"><a href="http://raavy.persiangig.com/image/TarhQuran/TarhQuran2.jpg" target="_blank"><img align="middle" width="417" height="302" alt="سهم تلاوت قرآن در هر روز ماه" src="http://raavy.persiangig.com/image/TarhQuran/TarhQuran2.jpg" /></a><br />
</div>
باید توجه داشت که در عالم واقع، ایام اشتغال و فراغت قاری در طول ماه مبارک متفاوت است و روزها با هم یکسان نیستند. پس لزوماً هم&zwnj;حجم بودن سهم هر روز نمی&zwnj;تواند اصالت داشته باشد. آن چه در این طرح مهم است ترتیب قرائت سوره&zwnj;هاست. لذا قاری با فرصتی که در اختیار دارد می&zwnj;تواند آیه&zwnj;ها و یا ترجیحاً سوره&zwnj;ای کامل از سهم هر روز را به روز بعد موکول کند و یا از سهم روز آینده بکاهد و به امروز بیافزاید.<br />
<br />
</blockquote> با توجه به تمامي ملاحظات بالا طرح پيشنهادي ختم قرآن كريم در بيست و نه روز ماه مبارك رمضان به شرح زير تدوين شده است.<br />
<strong>تذکر</strong>: سوره&zwnj;ی مبارکه&zwnj;ی بقره و سوره&zwnj;ی مبارکه&zwnj;ی نساء تنها سوره&zwnj;هایی هستند که بر اساس این طرحِ پیشنهادی به خاطر حجم زیاد، تلاوت آن&zwnj;ها در یک روز انجام نمی&zwnj;شود. نحوه&zwnj;ی تقسیم کردن این دو سوره به سهم&zwnj;های مجزا با رعایت همان میانگین 21 صفحه در روز انجام شده است.<br />
<div align="center"><a href="http://raavy.persiangig.com/image/TarhQuran/TarhQuran3.jpg" target="_blank"><img align="middle" width="526" height="3103" src="http://raavy.persiangig.com/image/TarhQuran/TarhQuran3.jpg" alt="طرحي نو در سير مطالعاتي قرآن كريم" /></a><br />
</div>
<font color="#800000"><strong> </strong></font><font size="1"><font color="#800000"><strong>پي&zwnj;نوشت:</strong></font><br />
<font color="#000080">بنده در ايام حج يك بار توفيق مرور قرآن كريم بر اساس جدول بالا را پيدا كردم و واقعاً دريافت برخي معاني در حين اين سير مطالعاتي برايم شگفت&zwnj;آنگيز بود. مطالبي كه هرگز در مرور سنتي قرآن بدون رعايت ترتيب نزول و اصالت سوره&zwnj;ها دريافت نمي&zwnj;شود. پيشنهاد مي&zwnj;كنم حتما از قرآن كريم با ترجمه&zwnj;ي فارسي استفاده كنيد تا گاهي لابلاي تلاوت نگاهي به معاني آيات بياندازيد.<br />
شما با توجه به فرصت هاي طول روز مي توانيد در چند نوبت سهم هر روز را بخوانيد و تا حد امكان در هر دفعه ي تلاوت، يك سوره را كامل بخوانيد.<br />
از همه&zwnj;ي برادران و خواهران گرامي التماس دعاي خير دارم.</font></font><br />
<br />
<br />
<hr width="100%" size="2" />
<strong>تکمیلی:</strong><br />
1- در تدوین این تحقیق از منابع متعددی از جمله <a href="http://www.marefat.info">پایگاه اینترنتی</a> مرحوم آیت&zwnj;الله معرفت استفاده شده که جا داشت لابلای متن به آن اشاره شود.<br />
2- بدیهی&zwnj;ست صدور جواز شرعی انجام چنین سیری به عهده&zwnj;ی بنده نمی&zwnj;باشد. هرچند نتیجه&zwnj;ی تحقیقات من نشان می&zwnj;دهد که این مورد اگر مستحب نباشد، از جمله&zwnj;ی مباحات است و اصولاً خواندن سوره&zwnj;های قرآن کریم نیاز به کسب اجازه ندارد.<br />
3- دوستان عزیزی که تصمیم به اجرا کردن این سیر مطالعاتی گرفته&zwnj;اند نیاز به چاپ فهرست قرآن کریم بر اساس سهم&zwnj;بندی فوق دارند. لذا فایل اکسل آماده&zwnj;ی چاپ را <a href="http://raavy.persiangig.com/image/TarhQuran/TarhQuran.xls">ضمیمه</a> می&zwnj;کنم تا در صورت نیاز استفاده شود. (لینک را ذخیره کنید) این فایل همچنین شامل جدول کامل محاسبات حجم سوره&zwnj;های قرآن هم هست که علاقمندان می&zwnj;توانند سیر دلخواه خود را بر اساس اطلاعات پایه&zwnj;ی آن طراحی کنند.<br />
4- این آغاز ماجراست. منتظر نظرات ارزشمند همه&zwnj;ی دوستان در مورد این طرح هستم.<br />
<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000332.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000332.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 29 Jul 2011 15:17:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آقای دکتر؛ یعنی پسرم خوب میشه؟</title>
         <description><![CDATA[1. <br />
<div align="justify"> &laquo;... کاپیتان پرایس وقتی ما را دید که داشت با نفر دیگری مبارزه  می&zwnj;کرد. او را به زمین زد و چون مرا نشناخت، مشت محکمی هم به صورت من زد.  وقتی به هوش آمدم، با هم به راه افتادیم و با عجله از آن&zwnj;جا فرار کردیم. <br />
در مرحله آخر با قایق موتوری به تعقیب شخصیت منفی بازی که یک &laquo;ژنرال&raquo;  خائن و خودخواه بود پرداختیم. کاپیتان پرایس ما را راهنمایی می&zwnj;کرد و من هم  قایق را می&zwnj;راندم. بعد از گذشتن از پیچ و خم&zwnj;های بسیار به یک آبشار رسیدیم  و از آن&zwnj;جا به پایین افتادیم... <br />
وقتی چشم&zwnj;هایم را باز کردم، خود را میان صحرایی دیدم. وسیع بود. پاهایم  زخمی بود و به شدت آزارم می&zwnj;داد. به زحمت راه می&zwnj;رفتم. به&lrm;جز چاقویم چیز  دیگری نداشتم. لنگ&lrm;لنگان حرکت کردم. هلی&lrm;کوپتر منفجر شده&zwnj;ای که مربوط به  دشمن بود، روی زمین افتاده بود. چند نفر با ناتوانی اطراف آن افتاده بودند.  وقتی مرا دیدند، سعی کردند با اسلحه مرا از بین ببرند. اما من سریع جلو  رفتم و کارشان را ساختم. <br />
ناگهان در میان گرد و خاک، ژنرال را دیدم. او هم مرا دید. به دنبالش  رفتم و نزدیک ماشینی او را یافتم. آماده بودم تا با ضربه چاقو همه را از  شرش خلاص کنم. اما وضع او از من بهتر بود. مرا به زمین زد و چاقوی خود را  در شکمم فرو کرد. بعد هفت&lrm;تیرش را درآورد و خشابش را عوض کرد. در حالی&lrm;که  اسلحه را به طرفم گرفته بود و داشت نصیحتم می&zwnj;کرد با خود گفتم: &laquo;بازهم یک  پایان غم&zwnj;انگیز!&raquo; <br />
ناگهان در اوج ناامیدی کاپیتان پرایس به نجاتم آمد. ضربه محکمی به صورتش زد و با او درگیر شد. <br />
به&lrm;خاطر چاقویی که در شکمم مانده بود، چشم&zwnj;هایم را به&lrm;سختی باز نگه  می&zwnj;داشتم. هر بار که چشمم را باز می&zwnj;کردم یک چیز می&zwnj;دیدم. یک بار کاپیتان  کتک می&zwnj;خورد و یک&zwnj;بار هم می&zwnj;زد. باید به او کمک می&zwnj;کردم. تنها وسیله&zwnj;ای که  داشتم چاقوی درون شکمم بود. ریسک بزرگ و سختی بود! با دست آن را بیرون  کشیدم. فایده&zwnj;ای نداشت. دو دستی این کار را کردم. دنیا جلوی چشمم تیره و  تار شد. دردِ آن را برای کمک به کاپیتان به جان خریدم. بالأخره درآمد.  کاپیتان پرایس روی زمین افتاده بود و نزدیک بود کشته شود. چاقو را به طرف  ژنرال گرفتم و با تمام نیرویم پرتابش کردم. چاقو در سرش فرو رفت و کشته  شد...&raquo; <br />
<br />
2. <br />
وقتی &laquo;حمید&raquo; یادداشت روزانه&zwnj;اش را سر کلاس می&zwnj;خواند، گوش&zwnj;های بچه&zwnj;ها  همه تیز شده بود و نَفَس از کسی درنمی&zwnj;آمد. گویی همه خود را قدم به قدم در  تجربه&zwnj; هیجان&zwnj;انگیز او شریک می&zwnj;دانستند. <br />
&laquo;حمید&raquo; پسر با استعداد و خوش قریحه&zwnj; اول دبیرستانی، دی&zwnj;وی&zwnj;دی این بازی  رایانه&zwnj;ای را تنها دو هفته بعد از عرضه&zwnj; جهانی به قیمت هزار تومان از  مغازه&zwnj;ای در مسیر خانه تا مدرسه خریده بود. بازی پرطرفداری که قیمت روز آن  در سایت آمازون 65 دلار اعلام شده و نظام&lrm;های درجه&zwnj;بندی ESRB و PEGI آن را  برای نوجوانان زیر هفده سال توصیه نمی&zwnj;کردند. - بماند که بعدها در نظام  ایرانی ESRA این بازی به دلایل نقض ارزش&zwnj;ها غیرمجاز اعلام شد. <br />
با این&lrm;حال پدر و مادر &laquo;حمید&raquo; خوشحال بودند که پسرشان به&lrm;جای وقت تلف  کردن با رفقای احیانا ناباب در کوچه و خیابان، در خانه و جلوی چشم خودشان  خوش می&zwnj;گذراند و بازی می&zwnj;کند. <br />
<br />
3. <br />
همکار جوانی دارم که مشکل &laquo;حمید&raquo; و &laquo;حمید&raquo;&zwnj;ها را با توصیه&zwnj; والدین  به نظارت بر درجه&zwnj;بندی بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای حل می&zwnj;کند. از نظر همکارِ جوان  من حتی اگر &laquo;حمید&raquo; با نظام آمریکایی درجه&zwnj;بندی بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای بازی&zwnj;های  خود را انتخاب کند، باز قدمی به جلو گذاشته&zwnj;ایم. <br />
اخیراْ که بنیاد ملی بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای نظام درجه&zwnj;بندی ایرانی را توسعه  داده، همکارِ من خوشحال است که &laquo;حمید&raquo; و والدینش راهنمایی ملی و بومی برای  تفریح مجازی پیدا کرده&zwnj;اند که از نظر فرهنگی هم می&zwnj;توان به آن اعتماد کرد.  <br />
کافی است در کنار نظارت بر درجه&lrm;بندی، والدین بر مدت زمان بازی فرزندان  در منزل هم مدیریت داشته باشند تا آسیبی به درس و مشق&zwnj;شان نرسد. <br />
<br />
4. <br />
با توسعه&zwnj; فن&zwnj;آوری ساختِ بازی در ایران و زیاد شدنِ بازی&zwnj;های ایرانی  پرهیجان و با کیفیت، همکارِ جوانِ من با اشتیاق وصف&lrm;ناپذیری &laquo;حمید&raquo; و سایر  دانش&zwnj;آموزان را توصیه به خرید کالای ایرانی می&zwnj;کند. <br />
از نظر همکارِ من اسطوره&zwnj;های ایران باستان و پهلوانان ملی جایگزین&zwnj;های  مناسبی برای قهرمانان غربی بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای است و بچه&zwnj;ها در بازی&zwnj;های  ایرانی با فرهنگ و تمدن خود آشنا می&zwnj;شوند و تهاجم ضدفرهنگی غرب علیه اسلام و  ایران از این طریق تا حد زیادی خنثی می&zwnj;شود. <br />
او معتقد است که بازی&zwnj;های ایرانی به مرور بهتر می&zwnj;شود و در آینده&zwnj;  نزدیک داستان&zwnj;های فرهنگی&zwnj;تر ایرانی با کیفیت فنی بالاتر به بازی رایانه&zwnj;ای  تبدیل خواهد شد. <br />
<br />
5. <br />
اما مسأله&zwnj;ی من این نیست که بچه&lrm;ها به چه بازی رایانه&zwnj;ای مشغول هستند. <br />
من یک معلم هستم و وقتی &laquo;حمید&raquo; یادداشتِ جذابش را سرِ کلاس می&zwnj;خواند،  دائما به این فکر می&zwnj;کردم که &laquo;حمید&raquo; چرا با رایانه بازی می&zwnj;کند؟ نوجوانی با  استعداد خیره&lrm;کننده در استخدام کلمات و توصیف لحظات و ترکیب واقعیت و  تخیل؛ چرا باید ساعت&zwnj;ها از وقت فراغتش را پای بازی رایانه&zwnj;ای بگذراند؟ ارزش  این زمان از دست رفته چقدر است؟ &laquo;حمید&raquo; به ازای آن، چه چیزی می&zwnj;توانست  بدست بیاورد؟ <br />
به&lrm;جای درگیری با سقوط از آبشار، بیرون کشیدن چاقو از شکم خود، کشتن  ژنرال، کمک به کاپیتان و صدها صحنه&zwnj; گفتنی و ناگفتنی دیگر، ذهن &laquo;حمید&raquo; در  سن 15 سالگی چه تخیلات دیگری می&zwnj;توانست داشته باشد؟ <br />
جنگیدن شبانه&lrm;روزی با هیولاهای وارداتی یا هیولاهای وطنی در نقش قهرمان  بازی چه رسوبی در جانِ &laquo;حمید&raquo; خواهد گذاشت؟ &laquo;حمید&raquo; آدم است. جانش چه نیازی  به تمرین مکرر توحش دارد؟ هرچند &zwnj;که این قتل و غارت و خون&zwnj;ریزی درجه&lrm;بندی  شده باشد. <br />
<br />
6. <br />
همکار جوان من معتقد است که &laquo;حمید&raquo; بالأخره باید تفریح کند. او بچه&zwnj;  همین دوره و زمانه است و باید با عصر خودش پیش بیاید. همکارِ من مزایای  فراوانی هم برای انواع بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای می&zwnj;شمارد: رشد مهارت&zwnj;های فضایی،  افزایش قدرت تمرکز ذهن و تشخیص و عکس&lrm;العمل نسبت به محرک&lrm;های صوتی و  تصویری، آموزش مهارت&zwnj;های مختلف از طریق شبیه&zwnj;سازی. اخیرا هم که بازی&zwnj;های  حرکتی رایج شده و آسیب&zwnj;های یک&zwnj;جا نشستن هنگام بازی به مدت طولانی در حال  رفع شدن است، بسیاری از تمرین&zwnj;های بدنی و ورزشی هم به نقاط قوت بازی&zwnj;های  رایانه&zwnj;ای افزوده می&zwnj;شود. <br />
از نظر همکار جوان من - که خودش نیز از بازیکنان حرفه&zwnj;ای بازی&zwnj;های  رایانه&zwnj;ای است - در هر امر مثبتی، نقاط ضعف و کاستی&zwnj;هایی پیدا می&zwnj;شود و  نباید یک&lrm;طرفه به قاضی رفت. <br />
البته من حرف او را رد نمی&zwnj;کنم. اما با بدیهی فرض کردن ضرورت انجام  بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای مخالفم. اکثر کسانی&lrm;که در حوزه&zwnj; بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای  فعالیت می&zwnj;کنند، یعنی آن&zwnj;ها که بازی می&zwnj;سازند، آن&zwnj;ها که نظارت می&zwnj;کنند و  نقد می&zwnj;نویسند، آن&zwnj;هایی که محتوای بازی&zwnj;های غربی را به چالش می&zwnj;کشند و برای  افکار عمومی راجع به نقاط ضعف و قوت&zwnj;های آن توضیح می&zwnj;دهند، خودشان اسیر  بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای هستند. اصولا ذات تکنولوژی مدرن خداگونه است. یعنی چنین  وانمود می&zwnj;کند که لایمکن الفرار من حکومته! اگر تمام بحث&zwnj;های کارشناسی  راجع به بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای در مجلات مختلف (از جمله همین ویژه&zwnj;نامه) را  زیر و رو کنید، بعید می&zwnj;دانم کسی از دنیای بدون بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای ستایش  کند و اصلا بتواند تصوری از آن ارائه دهد. چون اکثرا یا آلوده به آن&zwnj;اند یا  بیچاره در مقابل آن! <br />
<br />
7. <br />
اخیراْ پدرهای زیادی را دیده&zwnj;ام که وقتی سر و صدا و شیطنت کودکان&zwnj;شان  از حد قابل&lrm;تحمل بیشتر می&zwnj;شود، دست به کمر می&zwnj;شوند و - به&lrm;جای کشیدن  کمربند و کبود کردن بچه&zwnj;ها! - گوشی تلفن همراه&zwnj;شان را در دست می&zwnj;گیرند و  به&lrm;عنوان طعمه در هوا تکان می&zwnj;دهند. بچه&zwnj;ها، شرطی شده، دست به سینه  می&zwnj;نشینند تا از فیض بازی رایانه&zwnj;ای در ازای دقایقی سکوت بهره&zwnj;مند شوند.  مادران زیادی را می&zwnj;شناسم که ابزار تشویق و تنبیه مؤثرتری از کنسول&zwnj;های  بازی خانگی و سیم برق رایانه نمی&zwnj;شناسند؛ و این&lrm;چنین پدر و مادرهایی، روز  به روز در حال تکثیرند. <br />
متأسفانه خوش&zwnj;فکرترین منتقدین رسانه&zwnj;ای ما سطح تحلیل&zwnj;شان از تبیین  پیام&zwnj;های آشکار و پنهان در قصه&zwnj; بازی&zwnj;ها فراتر نمی&zwnj;رود. البته بگذریم از  این حقیقت تلخ که این نقدها هیچ کمکی به اصلاح ذائقه&zwnj; مخاطبین بازی&zwnj;ها  نمی&zwnj;کند و از طرفداران بازی&zwnj;های نامطلوب نیز نمی&zwnj;کاهد. همچنان غربی&zwnj;ها بازی  می&zwnj;سازند و ما، سرخوش از عدم رعایت حقوق مؤلف و دلخوش به حصار امن  درجه&zwnj;بندی سنی، مفت و مجانی بازی می&zwnj;خوریم. <br />
ظاهرا در این میان هیچ&zwnj;کس به فکر فرهنگی که بازی&zwnj;کردن با رایانه برای نسل آینده&zwnj; ما ایجاد می&zwnj;کند، نیست. <br />
برای مثال وقتی بزرگ&zwnj;ترها بازی&zwnj;کردن با ابزارهای رایانه&zwnj;ای را لذتی  مشروع برای بچه&zwnj;ها در سنین رشد می&zwnj;دانند، نسلی پرورش می&zwnj;یابد که در تمام  لحظات غم و شادی و هیجان، به نمایشگر رایانه خیره بوده&lrm;است. نسل آینده زمان  زیادی را بدون این&lrm;که خطر زمین خوردن، زخم شدن دست و صورت، شکستن پا و سر،  سر خوردن و پرت شدن را حس کرده باشد بازی کرده و بیشتر از همه&zwnj; نسل&zwnj;های  قبلی در خیالاتش آسیب رسانده و آسیب زده است. آیا همین یک ویژگی کافی نیست  تا در سپردن اداره&zwnj; جامعه به این&zwnj;چنین نسلی تردید کنیم؟ <br />
<br />
8. <br />
در انتهای یکی از جلسات مشاوره&zwnj; اولیای دانش&zwnj;آموزان دبیرستان که به  موضوع بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای اختصاص داشت، مادری جلو آمد و مضطرب از من پرسید:  &laquo;آقای دکتر! پسر من بعضی وقتا با کامپیوتر کار می&lrm;کنه، تکلیفاشو انجام  میده یا از بعضی نرم&zwnj;افزارها استفاده می&lrm;کنه، حتی گاهی اوقات به اینترنت  وصل می&lrm;شه و اخبار می&lrm;خونه و ایمیل می&lrm;فرسته. اما هیچ علاقه&zwnj;ای به بازی&zwnj;های  کامپیوتری نداره. اصلا اهل این&lrm;که بشینه پای کامپیوتر و بازی بکنه نیست.  اشکالی که نداره؟ چون می&zwnj;بینم که خیلی از بچه&zwnj;های دیگه با کامپیوتر بازی  می&zwnj;کنن، می&zwnj;ترسم که پسرم مشکلی داشته باشه. طوری که نیست آقای دکتر؟!&raquo; <br />
با خودم فکر کردم که اگر این سئوال را به&lrm;جای من از آن همکار جوانم  پرسیده بود حتما الان جواب می&zwnj;شنید که پسرتان را بگویید پیش من بیاید تا  درباره این کم&zwnj;کاری مؤاخذه&zwnj;اش کنم! <br />
با این فکر، در حالی&lrm;که لبخند می&zwnj;زدم، گفتم: &laquo;مادر! من دکتر نیستم. اما  اگر پسر شما توی مدرسه و بین رفقاش به&lrm;خاطر بازی&zwnj;نکردن تحقیر نمیشه و  احساس کمبود نمی&zwnj;کنه، و اگر اهل بازی&zwnj;های واقعی و ورزش و کوه و مهمونی رفتن  با خانواده و... هست، خیالتون راحت باشه که هیچ&lrm;طوریش نیست. داره شبیه  پدرش، بزرگ می&lrm;شه.&raquo; <br />
<br />
<br />
<br />
<div align="left"><font size="1"><a href="http://www.panjerehweekly.ir/1389/12/23/MainPaper/84/Page/162/?NewsID=8908">+ </a><font color="#800000">این مقاله پیش&zwnj;تر در شماره 84 هفته نامه&zwnj;ی پنجره (اسفند89) منتشر شده است.</font></font><br />
</div>
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000331.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000331.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 15 Apr 2011 08:22:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بازی جدی است!</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">در ویژه نامه&zwnj;ی نوروز 90 هفته نامه&zwnj;ی پنجره، پرونده&zwnj;ای برای بازی&zwnj;های رایانه&zwnj;ای کار شده که محمد سیدغراب زحمتش را کشیده. چند تا مصاحبه و مقاله با دیدگاه&zwnj;های مختلف جمع کرده&zwnj;اند که خواندنی است.<br />
یک چیزی هم خودم نوشته&zwnj;ام که مستقلاً در راوی منتشر می&zwnj;کنم.</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/linkdump/000330.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/linkdump/000330.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لینکدونی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 12 Apr 2011 08:15:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>داستان يك داستان</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">در آخرين ساعت&zwnj;هاي سال هزار و سيصد و هشتاد و نه هجري شمسي تصميم گرفتم يكي از نوشته&zwnj;هاي دوره&zwnj;ي نوجواني&zwnj;ام را در راوي منتشر كنم.<br />
براي خودم خواندن دوباره&zwnj;ي اين داستان طعم عجيبي دارد. خوشبختانه اين طعم از جنس پشيماني و حسرت و افسوس نيست.<br />
الحمدلله من از نوجواني خودم راضي&zwnj;ام؛ هر چند كه مهم رضايت خداست! اما در هر صورت يادآوري دوران سپري شده ي نوجواني براي من شرم آور نيست. من حداكثر توانم را در آن سن صرف زندگي معنوي خودم و ديگران كردم. شكر خدا به كسي آسيب جدي نرساندم و از كسي آسيب جدي نديدم.<br />
سال سوم راهنمايي در امتحان ثلث دوم درس انشا، بداهتاً خلاصه ي اين داستان را ذيل موضوع خلاقانه&zwnj;ي: &laquo;من او را در تاريكي ديدم...&raquo; نوشتم و معلم عزيز لابلاي برگه ي صد و بيست نفر ديگر خواند و خوشش آمد و تحويلم گرفت. سال اول دبيرستان همان ايده را پر و بال دادم و يك سال بعد به توصيه&zwnj;ي بهترين معلم دوران تحصيلم براي مجله&zwnj;ي كيهان بچه&zwnj;ها فرستادم. از روز پست كردن اين داستان تا انتشارش در صفحه&zwnj;ي تجربه&zwnj;هاي كيهان بچه&zwnj;ها هر هفته سه&zwnj;شنبه&zwnj;ها، در راه برگشت از مدرسه، مجله را مي&zwnj;خريدم و همان&zwnj;جا توي خيابان زير و رو مي&zwnj;كردم كه ببينم چاپش كرده&zwnj;اند يا نه. زمان ما براي يك دانش&zwnj;آموز دوم دبيرستاني چاپ داستانش توي يك مجله&zwnj;ي معتبر هفتگي افتخار بزرگي بود. با خودم فكر مي&zwnj;كردم كه حتماً خيلي سرشناس و مشهور مي&zwnj;شوم و همه&zwnj;ي اطرافيانم به وجودم افتخار مي&zwnj;كنند. (چيزي شبيه تخيلات شخصيت داستان&zwnj;هاي مجيد هوشنگ مرادي!)<br />
<div align="center"><img width="200" height="301" src="http://raavy.persiangig.com/image/KB/KB1.jpg" alt="روي جلد" /><br />
</div>
بالاخره قصه&zwnj;ي من چاپ شد. اما بعد از اين&zwnj;همه انتظار، خجالت مي&zwnj;كشيدم آن را به عزيز نشان بدهم. الان هم يادم نمي&zwnj;آيد كه آخر عزيز داستان چاپ شده را خواند يا نه. شايد برايتان عجيب باشد كه&nbsp; تا امروز هم فقط يكي دو تا از رفقاي درجه يك و همان معلم نازنين اين داستان را خوانده&zwnj;اند. حق مي&zwnj;دهم كه خوانندگان جوان&zwnj;تر اين سطور كه شبكه&zwnj;ي جهاني و وبلاگ و ... جزئي از  زندگي روزمره&zwnj;شان به&zwnj;حساب مي&zwnj;آيد، نتوانند روحيه&zwnj;ي آدم&zwnj;هاي روزگار عدم رايانه و  عدم اينترنت را درك كنند. ما خيلي خجالتي و سر به زير بار مي&zwnj;آمديم. در اضطراب دائم از ارائه&zwnj;ي خودمان به ديگران...<br />
در حقيقت قصه&zwnj;ي من از زبان اول شخص بود و مي&zwnj;ترسيدم آشنايانم فكر كنند پسرك واكسي داستان، استعاره&zwnj;اي از خودم است. از مظلوم&zwnj;نمايي خوشم نمي&zwnj;آمد. داستان من درباره&zwnj;ي &laquo;مرد&raquo; بود و بيش از آن&zwnj;كه با &laquo;پسرك&raquo; همذات&zwnj;پنداري كنم، &laquo;مرد&raquo; را ستايش مي&zwnj;كردم.<br />
اين نوع برخورد با نوشته&zwnj;اي عمومي، اولين درس&zwnj;ها را درباره&zwnj;ي چيستي حريم خصوصي و سطوح امنيتي انتشار محتوا و اطلاعات به من مي&zwnj;داد. <br />
اما حالا ديگر مهم نيست. به شما اجازه مي&zwnj;دهم اين قصه را بخوانيد. تاريخ انقضاي آن فرا رسيده&zwnj;است. اين را به بهانه&zwnj;ي گفتگو با يك دوست درباره&zwnj;ي نوشتن و انتشار دادن بدانيد. همين كافي است.<br />
<br />
<div align="center"><a href="http://raavy.persiangig.com/image/KB/KB2.jpg" target="_blank"><img width="200" height="288" alt="مرد-1" src="http://raavy.persiangig.com/image/KB/KB2.jpg" /></a><br />
</div>
<br />
<div align="center"> <a target="_blank" href="http://raavy.persiangig.com/image/KB/KB3.jpg"><img width="200" height="297" alt="مرد -2" src="http://raavy.persiangig.com/image/KB/KB3.jpg" /></a><br />
</div>
<br />
<div align="center"><a href="http://raavy.persiangig.com/image/KB/KB4.jpg" target="_blank"><img width="200" height="289" alt="مرد - 3" src="http://raavy.persiangig.com/image/KB/KB4.jpg" /></a><br />
<font size="1">(براي خواندن متن، ابتدا تصاوير را ذخيره و بعد باز كنيد)</font><br />
</div>
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000329.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000329.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Mar 2011 20:16:08 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پیام بریِ پاره وقت در روال اداری</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">در ذهنِ رفقای جوان ترم تجربه ی قرار گرفتنِ امور در روال اداری شاید منحصر به ارباب رجوع بیرونی هر سازمان بشود. اما کاغذبازی های اداری بیرون و درون سرش نمی شود و معمولاً ماجرای &laquo;از این اتاق به آن اتاق&raquo; برای به فرجام رسیدن یک مسأله ی درون سازمانی هم پیش می آید.<br />
هر چند که از ماجرایی که در ادامه می خوانید نتایج اخلاقی و اجرایی فراوانی می توان گرفت، اما من به ذکرِ بدون شرحِ نامه نگاری ها بسنده می کنم. به هر حال پیام بریِ پاره وقت، از این پیچ و خم های اداری هم دارد!<br />
<br />
1.<br />
19 دی 89<br />
مدیران و مسئولان اداره...<br />
سلام علیکم<br />
با احترام، همانگونه که قبلاً تأکید شده بود هیچ کدام از مدیران، مسئولان و پرسنل اداره... که موظف هستند در ساعات اداری حضور داشته باشند، حق تحصیل یا تدریس در ساعت اداری را ندارند.<br />
لذا لازم است در ترم آینده به گونه ای برنامه ریزی شود تا این قاعده نقض نگردد.<br />
ضمناً برای موارد استثنایی مجوز کتبی بنده لازم است.<br />
<div align="left"> امضا: مدیر کل اداره...<br />
</div>
<br />
2.<br />
20 دی 89<br />
{پاراف نامه مدیرکل اداره... توسط مدیر واحد الف}<br />
همکاران واحد الف<br />
لطفاً ملاحظه و اقدام لازم<br />
<div align="left"> امضا: مدیر واحد الف<br />
</div>
<br />
3.<br />
5 بهمن 89<br />
جناب آقای...<br />
مدیر محترم واحد الف<br />
سلام علیکم؛<br />
با احترام، پیرو گفتگوی انجام شده و با توجه به نامه مدیر کل محترم اداره... در تاریخ 89.10.19 مبنی بر عدم مجوز تحصیل و تدریس در ساعات اداری، خواهشمندم درباره ادامه ی تدریس اینجانب تا پایان سال تحصیلی مدارس (اردیبهشت1390) اعلام نظر فرمایید.<br />
ساعت کلاسی من در ترم دوم روزهای یکشنبه در پایان ساعت اداری از 15:00 به بعد و روزهای سه شنبه قبل از ساعت اداری تا 9:30 می باشد و تا کنون در این ساعات از مرخصی ساعتی استفاده می کردم.<br />
<div align="left"> با تشکر از توجه شما<br />
</div>
<div align="left"> کارمند واحد الف<br />
</div>
<br />
4.<br />
6&nbsp; بهمن 89<br />
{پاراف نامه کارمند واحد الف توسط مدیر واحد الف}<br />
جناب آقای...<br />
مدیر کل محترم اداره...<br />
با سلام و احترام، حضور نامبرده به شکل یاد شده با عنایت به پیشرفت رضایت بخش کارهای واگذارشده به ایشان از سوی واحد بلامانع است.<br />
مراتب جهت هر گونه دستور لازم<br />
<div align="left"> امضا: مدیر واحد الف<br />
</div>
<br />
5.<br />
11 بهمن 89<br />
آقای...<br />
مدیر واحد الف<br />
برای تدریس به هیچ عنوان در ساعت اداری به هیچ کدام از نیروها و مدیران اجازه نداده ایم و خلاف قطعی نظر معاون سازمان... هم هست. <br />
حتماً در ساعات غیراداری اقدام کنند.<br />
<div align="left"> امضا: مدیرکل اداره...<br />
</div>
<br />
6.<br />
16 بهمن 89<br />
{حضور مدیر واحد الف در دفتر مدیرکل محترم اداره... و مذاکره شفاهی پیرامون درخواست کارمند واحد الف}<br />
<br />
7.<br />
16 بهمن 89<br />
{اضافه شده در انتهای نامه ی 11 بهمن}<br />
... البته با توجه به تعهد امسال (90-89) این قاعده را از سال آینده رعایت کنند.<br />
<div align="left"> امضا: مدیرکل اداره...<br />
</div>
<br />
<br />
<font size="1" color="#800000">* اسنادِ این ماجرای حقیقی موجود است!</font></div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000328.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000328.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 07 Feb 2011 22:46:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شیوه ی رندان بلاکش</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify"> خودم هم فکرش را نمی کردم که بعد از سه ماه با چنین مطلبی راوی را به روز کنم. اما چه می توان کرد؟ دست و دلم به روایت سفرنامه ی حج نمی رود. شاید هنوز زود باشد. شاید هم دیر شده باشد... بگذریم.<br />
کتاب ارزشمند &laquo;میزان الحکمه&raquo; اثر جاودانه ی دانشمند برجسته ی دوران &laquo;آیت الله محمد محمدی ری شهری&raquo; است که از زمان مدرسه با آن آشنا بودم و همواره مرجعی مطمئن و منظم برای دستیابی موضوعی به احادیث اهل بیت علیهم السلام بوده است. <br />
آن چه در ادامه می آید گلچینی از فصل &laquo;بلاء&raquo; در جلد دوم این کتاب است که با ترجمه ای تحت اللفظی گردآورده ام.<br />
انگیزه ی من از ارائه ی این مجموعه، یادآوری جایگاه آزمایش و امتحانات الهی در زندگی روزمره ی مان است. تلنگری باشد برای خودم و دوستان خوبم.<strong><br />
<br />
1.</strong><br />
ما كان الله ليذر المومنين علي ما أنتم عليه حتي يميز الخبيث من الطيب <br />
خدا بر آن نيست كه شما مؤمنان را بدين حال كه اكنون داريد رها كند (بلكه مى آزمايد) تا ناپاك را از پاك جدا سازد.<br />
<div align="left"><font size="1"><font color="#800000"> سوره آل عمران : آيه 179</font><br />
</font></div>
<strong>2.</strong><br />
لتبلبلن بلبله ، ولتغربلن غربله ،حتي يعود أسفلكم أعلاكم ، وأعلاكم أسفلكم ،وليسبقن سباقون كانوا قصروا ، وليقصرن سباقون كانوا سبقوا<br />
همانا شما درهم آميخته و غربال خواهيد شد تا آن كه پايين است به رو آيد و آن كه بالاست به زير رود و آنان كه واپس مانده اند پيش برانند و آنان كه پيش افتاده اند واپس مانند.<br />
<div align="left"><font size="1" color="#800000">الامام علي : نهج البلاغه</font><font size="1"><br />
</font></div>
<strong>3.</strong><br />
لا تفرح بالغناء والرخاء ، ولا تغتم بالفقر والبلاء ، فإن الذهب يجرب بالنار ، والمومن يجرب بالبلاء <br />
به ثروت و رفاه دل شاد مكن و از تهيدستى و گرفتارى اندوه به دل راه مده، زيرا طلا با آتش گداخته و ناب مى شود و مؤمن با بلا و گرفتارى.<br />
<div align="left"><font size="1"><font color="#800000"> الامام الحسين في المسير إلي كربلاء : البحار</font><br />
</font></div>
<strong>4.</strong><br />
إذا رأيت ربك يوالي عليك البلاءفاشكره ، إذا رأيت ربك يتابع عليك النعم فاحذره <br />
هرگاه ديدى پروردگارت بلا از پى بلا بر تو نازل مى كند سپاسگزار او باش و آن گاه که نعمت های پروردگارت پياپى به تو مى رسد از آن بر حذر باش.<br />
<div align="left"><font size="1" color="#800000"> الامام علي : غرر الحكم</font><br />
</div>
<strong>5.</strong><br />
أولا يرون أنهم يفتنون في كل عام مرة أو مرتين ثم لا يتوبون ولا هم يذكرون <br />
آيا نمى بينند كه در هر سال يك يا دو بار آزمايش مى شوند؟ ولى نه توبه مى كنند و نه پند مى گيرند<br />
<div align="left"><font size="1" color="#800000"> سوره التوبه : آيه 126</font><br />
</div>
<strong>6.</strong><br />
ما من مومن إلا وهو يذكر في كل أربعين يوما ببلاء ، إما في ماله أو في ولده أو في نفسه فيوجر عليه ، أو هم لا يدري من أين هو؟ <br />
مؤمن چهل شب را سپرى نمى كند جز آن كه پيشامدى برايش شود كه غمگينش سازد تا بدان وسيله متنبه گردد.<br />
<div align="left"><font size="1" color="#800000"> الامام الصادق : البحار</font><br />
</div>
<strong>7.</strong><br />
إذا أراد الله عزوجل بعبد خيرا فأذنب ذنبا تبعه بنقمة ويذكره الاستغفار ، وإذا أراد الله عزوجل بعبد شرا فأذنب ذنبا تبعه بنعمة لينسيه الاستغفار ويتمادي به ، وهو قول الله عزوجل : &laquo;سنستدرجهم من حيث لا يعلمون&raquo; بالنعم عند المعاصي <br />
هرگاه خداوند خير بنده اى را بخواهد و او گناهى ورزد، در پى آن گناه به مصيبتى گرفتارش سازد تا او را به ياد استغفار اندازد.<br />
و هرگاه خداوند شر و بدى بنده اى را خواهد و او گناهى ورزد، در پى آن بدو نعمتى بخشد تا آمرزش خواهى را از يادش ببرد و آن گناه را ادامه دهد. و این فرموده ی خداى عزوجل است كه: &laquo;از راهى كه خود نمى دانند بتدريج آنان را فرو مى گيريم&raquo; يعنى به وسيله دادن نعمت در هنگامى كه گناه مى ورزند. <br />
<div align="left"><font size="1" color="#800000"> الامام الصادق : البحار</font><br />
</div>
<strong>8.</strong><br />
مثل المومن مثل كفتي الميزان ، كلما زيد في إيمانه زيد في بلائه ،ليلقي الله عزوجل ولا خطيئة له <br />
مؤمن به دو کفه ترازو مى ماند كه هر چه بر ايمان او افزوده شود بلايش فزونى مى گيرد تا با دامنى پاك از گناه خداى عزوجل را ديدار كند. <br />
<div align="left"><font size="1" color="#800000"> الامام الكاظم : البحار </font><br />
</div>
<strong>9.</strong><br />
ما ابالي أصبحت فقيرا أومريضا أو غنيا ، لان الله يقول : لا أفعل بالمومن إلاما هو خير له <br />
مرا چه باك كه فقير باشم يا بيمار و يا ثروتمند, زيرا خداى تعالى مى فرمايد: من با مؤمن كارى نمى كنم جز اين كه آن كار برايش بهتر و سودمندتر است.<br />
<div align="left"><font size="1" color="#800000"> الامام الباقر : التمحيص</font><br />
</div>
<strong>10.</strong><br />
إن الله أخذ ميثاق المومن علي بلايا أربع: أشدها عليه مومن يقول بقوله يحسده ،أو منافق يقفو أثره ، أو شيطان يغويه ، أو كافر يري جهاده ، فما بقاء المومن بعد هذا؟!<br />
خداوند از مؤمن بر چهار بلا پيمان گرفته است : سخت ترين آنها برايش مؤمنى است كـه هم عقيده او باشد و با اين حال بر وى حسادت ورزد، يا منافقى كه رد پاى او را دنبال كند، يا شياطنى كه درصدد گمراه كردنش باشند، يا كافرى كه جهاد كردن با وى را بر خود لازم بداند (زيرا در اين صورت آن كافر به هرطريقى سعى مى كند به او آسيب برساند) با اين همه آيا مؤمنى باقى مى ماند؟!<br />
<div align="left"><font size="1" color="#800000"> رسول الله : البحار</font><br />
</div>
<strong>11.</strong><br />
عند تناهي البلاء يكون الفرج <br />
با لبريز شدن بلا گشايش حاصل مى شود. <br />
<div align="left"><font size="1" color="#800000"> الامام علي : البحار</font><br />
</div>
<strong>12.</strong><br />
قل عند كل شدة لا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم تكفها <br />
در هنگام هر سختى و مشكلى بگو: &laquo;نيرو و قدرتى جز با خداى والا و بزرگ نيست&raquo; آن سختى ازميان مى رود.<br />
<div align="left"><font size="1" color="#800000"> &nbsp;الامام علي : البحار</font><br />
</div>
<strong>13.</strong><br />
إذا رأيت الرجل قدابتلي وأنعم الله عليك فقل : اللهم إني لا أسخر ولا أفخر ولكن أحمدك علي عظيم نعمائك علي <br />
هرگاه ديدى مردى به بلايى دچار است و خداوند به تو نعمت ارزانى داشته بگو: خدايا! مسخره نمى كنم و به خود نمى بالم اما تو را به سبب نعمتهاى بزرگى كه بمن داده اى سپاس مى گويم . <br />
<div align="left"><font size="1"><font color="#800000"> الامام الصادق : البحار</font><br />
</font></div>
<strong>14.</strong><br />
من كنت سببا له في بلائه وجب عليك التلطف في علاج دائه <br />
اگر كسى به سبب تو گرفتار درد و بلايى شده باشد بايد براى درمان درد او دلسوزى كنى.<br />
<div align="left"><font size="1"><font color="#800000"> الامام علي : غرر الحكم</font><br />
<br />
</font> </div>
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000327.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000327.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 10 Jan 2011 08:48:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>طواف دوست</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">...<br />
دقیقاً می دانم که باید از مقابل حجرالاسود تکبیر گفت و طواف را آغاز کرد و بعد پشت مقام ابراهیم دو رکعت نماز طواف خواند و در راه صفا، از زمزم آبی نوشید و وضویی گرفت و سر و سینه ای شُست. از صفا باید بالا رفت؛ تکبیر گفت و در یک جهت به سمت مروه حرکت کرد. باید در بازار عطاران هروله کرد و بازگشت و دوباره رفت و بازگشت و دوباره و دوباره تا دور هفتم بالای مروه تقصیر نمود و حاجی شد؛ تبریک گفت؛ هادی را در آغوش کشید و دستش را گرفت به سرعت به نماز ایستاد و بعد به زمزم رفت و بعد طواف نسا و نماز طواف و خسته شد و بیماری هادی دوباره عذابش می دهد. ضعف شدیدی دارد. <br />
همه خسته اند و خواب، بیداد می کند. بلامعطلی بیرون می رویم و زیرِ زمین منتظر سرویس هتل که ربع ساعت دیر می آید و من بیشتر برای هادی نگران می شوم. روی جدول های زیرگذر می نشانمش و ابراهیم، خاموش و فداکار، نمی دانم چگونه از حرم برایش آب می آورد و به کل یادم می رود که چقدر خسته ام...<br />
در هتل ساکم را از پایین می آورم و حمامی می کنم و لباس های خانگی می پوشم و در این حین همه خوابیده اند. من و ابراهیم و مجید 515 هستیم و دیوار به دیوار ما 514 امیر و علی و دیوار به دیوارشان 513 هادی و مجتبی و سیدعباس که روی زمین خوابیده است که تخت ندارد. می خواهم برای صبحانه بروم. هادی نایِ تکان خوردن ندارد. سالن غذاخوری را در طبقه ی دوم می یابم و شیر و عسل و نان و مربا و پنیر و کره برایش بالا می برم. فلاکس اتاقشان را آب جوش می کنم و چای در آن می اندازم. آب هم می خواهد که می آورم. لیوانی هم از اتاق خودمان می آورم. می خواهد بخوابد و بعداً بخورد. پایین می روم و خودم صبحانه می خورم و موقع بازگشت از سرِ میز، قند و قاشق بر می دارم برای هادی.<br />
بر که می گردم خواب است. رو تختی اش را کنارِ تخت، روی سرامیک، پهن می کنم و می نشینم رو به قبله و رو به تختِ او و صافات می خوانم. بعد که بیدار شد آب قند می دهم بخورد و چای می ریزم و صبحانه اش را می خورد. بعد می خوابد و من هم پایین تخت، روی زمین بیهوش می شوم.<br />
دو ساعت از ظهر گذشته بیدار می شویم. حالش جا آمده و بهتر است الحمدلله.<br />
<br />
<div align="left"><font size="1" color="#800000">چهارشنبه دوم مرداد هشتاد و یک</font><br />
</div>
<br />
<br />
<font color="#0000ff">*<br />
از عمره ی دانشجویی یک دفترچه دست نوشته مانده است به همین تفصیل که شاید همین قدرش قابلیت رسانه ای کردن داشته باشد. صفحات این دفترچه سرتاسر شرح احوال خودم و آدم هایی است که پانزده روز از بهترین روزهای زندگی را با هم گذراندیم. مرور این سطور بهانه ای است برای یادآوری حال و هوای روزهایی که به شدت از آن دورم و ناگهان دست روزگار دوباره مرا به سمت و سویش کشانده است.<br />
این نوشته ی بی پی نوشت، خودش پی نوشتی است برای ذکر حلالیت و خداحافظی از همه ی آشنایانِ دیده و ندیده. کمی زودتر از حرکت منتشرش کردم تا اگر حرفی مانده در این روزهای آخر بزنیم و ما را به خیر و شما را به سلامت. والسلام.<br />
</font></div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000326.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000326.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 11 Oct 2010 21:05:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>كنكور گرسنگان</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">داوطلب گرامی؛<br />
پر واضح است كه سؤالات ذيل براي خنداندن شما طراحي نشده&zwnj;است. هر چند ممكن است كمي خنده&zwnj;دار به نظر برسد.<br />
همچنين هنگام پاسخ دادن در نظر داشته باشيد كه احتمال دارد جواب صحیح بین گزینه&zwnj;ها نباشد و یا همه ی گزینه&zwnj;ها صحیح باشد. این مسأله کاملاً به نظر شما بستگی دارد.<br />
<br />
* وقتی روزه می گیریم باید:<br />
الف) به فکر افطاری باشیم<br />
ب) به فکر فقرا باشیم<br />
ج) به فکر خدا باشیم<br />
<br />
* وقتی روزه می گیریم:<br />
الف) گرسنه می&zwnj;شویم<br />
ب) لاغر می شویم<br />
ج) خوش اخلاق می&zwnj;شویم<br />
<br />
* روزه می گیریم تا:<br />
الف) گرسنگی بکشیم<br />
ب) گناهانمان بخشیده شود<br />
ج) افطاری بخوریم<br />
<br />
* وقتی به افطاری دعوت می شویم:<br />
الف) کنار سفره می&zwnj;نشینیم<br />
ب) کنار تلویزیون می&zwnj;نشینیم<br />
ج) کنار همدیگر می&zwnj;نشینیم<br />
<br />
* در فاصله ی بین افطاری تا سحری:<br />
الف) تا می توانیم غذا می&zwnj;خوریم<br />
ب) تا می توانیم به تفریحات سالم می&zwnj;پردازیم<br />
ج) تا می توانیم مجموعه ی تلویزیونی تماشا می&zwnj;کنیم<br />
<br />
* در فاصله&zwnj;ی سحری تا افطاری:<br />
الف) روزه می&zwnj;گیریم<br />
ب) چرت می&zwnj;زنیم<br />
ج) نکرار مجموعه&zwnj;های تلویزیونی دیشب را تماشا می&zwnj;کنیم<br />
<br />
*&nbsp; افطاری دادن ما به اقوام در ماه رمضان باعث می&zwnj;شود:<br />
الف) دیدارها تازه شود<br />
ب) جیبمان خالی شود<br />
ج) با غیبت کردن، گناهان مردم شسته شود<br />
<br />
* افطاری دادن اقوام به ما باعث می شود:<br />
الف) دیدارها مجدداً تازه شود<br />
ب) تلافی افطاری خوردنشان در منزلمان در بیاید<br />
ج) باقی مانده ی گناهان مردم شسته شود<br />
<br />
* ساعت کاری ادارات در ماه رمضان کم می شود تا:<br />
الف) کمتر کار کنیم<br />
ب) بیشتر بخوابیم <br />
ج) بیشتر عبادت کنیم<br />
<br />
* برای شب زنده داری در شب های قدر:<br />
الف) باید قبلاً بخوابیم که راحت بتوانیم نخوابیم<br />
ب) نباید قبلاً بخوابیم که راحت بتوانیم بخوابیم<br />
ج) چه قبلاً بخوابیم و چه نخوابیم، نمی&zwnj;توانیم نخوابیم<br />
<br />
* وقتی عیدفطر می شود:<br />
الف) خوشحالیم که دیگر لازم نیست روزه بگیریم<br />
ب) خوشحالیم که دیگر لازم نیست افطاری بدهیم<br />
ج) خوشحالیم که یک ماه توفیق عبادت داشته&zwnj;ایم<br />
<br />
* وقتی عیدفطر می شود:<br />
الف) ناراحیم که مجموعه های تلویزیونی تمام می&zwnj;شود<br />
ب) ناراحتیم که ساعت کاری ادارات زیاد می&zwnj;شود<br />
ج) ناراحتیم که ماه میهمانی خدا به پایان رسیده است<br />
<br />
* تا کی می&zwnj;توان سحری خورد؟<br />
الف) تا وقتی چیزی برای خوردن هست<br />
ب) تا وقتی سیر بشویم<br />
ج) تا وقتی اذان بگویند<br />
<br />
* مستحب است روزه&zwnj;دار هنگام اذان مغرب، ابتدا:<br />
الف) خرما بخورد<br />
ب) آب جوش بخورد<br />
ج) نماز اول وقت بخواند<br />
<br />
* روزه گرفتن بر چه کسی واجب نیست؟<br />
الف) آدم بیحال<br />
ب) آدم بیکار<br />
ج) آدم بیمار<br />
<br />
<br />
<div align="left"><font size="1">اين مطلب براي انتشار در يك مجله&zwnj;ي كاملاً جدي نوشته شده&zwnj;است.<br />
هر چند كه از انتشار آن اطلاعي در دست نيست!</font></div>
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000325.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000325.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 16 Aug 2010 10:09:34 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

