<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>راوی</title>
      <link>http://www.raavy.ir/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 20 Aug 2010 19:02:40 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>روایت امروز</title>
         <description><![CDATA[<div align="center">
<div align="center"><font color="#808080"><font color="#000000"><br />
بفرمایید فروردین شود اسفند&zwnj;های ما<br />
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخند&zwnj;های ما<br />
<br />
بفرمایید هر چیزی همان باشد که می&zwnj;خواهد<br />
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما&nbsp; <br />
<br />
بفرمایید تا این بی&zwnj;چراتر کار عالم؛ عشق<br />
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما <br />
</font></font><font color="#808080"><font color="#808080"><font color="#000000">...<br />
<font color="#999999">(حضرت قيصر)</font><br />
</font></font></font></div>
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir//000180.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir//000180.php</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 20 Aug 2010 19:02:40 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«سر رسید» داشتن</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">اوایل دهه&zwnj;ی هفتاد، تازه تازه داشت پای محصولات پر زرق و برق و غير ضروري به زندگی مردم باز مي&zwnj;شد. منظورم ماکروفر و بخارشوی و ... نیست. همین سر رسیدهای دفترچه&zwnj;ای که الان هزار مدلش در هر اتاقک روزنامه فروشی پیدا مي&zwnj;شود، آن موقع&zwnj;ها کم بود و اگر هم بود، خیلی ساده و بی&zwnj;کیفیت چاپ مي&zwnj;شد.<br />
نوروز یکی از آن سال&zwnj;ها، خاله جان که کارمندِ عالی رتبه&zwnj;ی بانک بودند و برای خودشان کیا و بیایی داشتند، دو تا سر رسید چاپ بانک با عکس&zwnj;های رنگی روی کاغذ گلاسه که هیچ جا پیدا نمي&zwnj;شد به عزیز هدیه دادند، که از آن میان یکی سهم من شد.<br />
یک دفترچه&zwnj;ی خوش&zwnj;دست با کاغذ&zwnj;های اعلا و جلد کالینگور قهوه&zwnj;ای که طلاکوب هم شده بود.<br />
به گمانم 1372 یا 73 بود. دقیقاً نمي&zwnj;دانستم باید با آن چه کنم. دلم نمي&zwnj;آمد چیزی تویش بنویسم. در عالم بچگی فکر مي&zwnj;کردم سر رسید یک کالای خیلی خاص و کمیاب است که باید در حفظ و نگهداری آن بکوشم. به نظرم حیف بود که چیزی توی آن تقویمِ مجلل و اشرافي بنویسم. همین طوری خالی و سفید نگه&zwnj;ش داشتم تا آخر سال.<br />
آخر سال که شد و خاله جان که سر رسید سالِ جدید را به من هدیه داد، تازه فهمیدم که سر رسید من چیز منحصر به فرد و عتیقه&zwnj;ای نبود و ظاهراً آدم بزرگ&zwnj;ها هر سال مي&zwnj;توانند یک سر رسید جدید چاپ کنند که از سر رسیدِ سالِ قبل خوشگل&zwnj;تر و نفیس&zwnj;تر باشد. اما هنوز مدتی زمان مي&zwnj;خواست تا بفهمم که سر رسید دقیقاً به چه دردی مي&zwnj;خورد.<br />
*<br />
سال اول دبیرستان، چند سالی از آشنایی من با پدیده&zwnj;ی سر رسید مي&zwnj;گذشت و ضمیر ناخودآگاهم در تلاش بود تا کاربردی برای این هدیه&zwnj;ی هر ساله بیابد تا سر رسیدها، هر سال در پیِ سال دیگر، سفید و خالی سپری نشوند. از آن سال سر رسید به دفترچه&zwnj;ی دایماً همراهِ من در کیفِ مدرسه تبدیل شد. هر شب که کتاب&zwnj;ها و دفترهای روز گذشته را در مي&zwnj;آوردم و کتاب&zwnj;ها و دفترهای روز بعد را در کیف مي&zwnj;چیدم، آن&zwnj;چه دست نخورده مي&zwnj;ماند، سر رسید بزرگ و قرمز رنگی بود که هر روز مي&zwnj;رفت و مي&zwnj;آمد.<br />
سال اول دبیرستان عادت کردم برنامه&zwnj;های روزانه، کتاب&zwnj;هایی که مي&zwnj;خوانم، جلسات هفتگی و اردوهایی که مي&zwnj;روم، همه را توی سر رسید بنویسم. خلاصه و تیتروار. این تلاشِ من گاهی منجر به یادداشت ابیات مفصلی از منطق الطیر و بوستان و ... مي&zwnj;شد و یا تک&zwnj;بیت&zwnj;ها و احادیثی که توی روزنامه، پشت بلیط اتوبوس و یا بالای تخته کلاس خوانده بودم.<br />
از سال 76 سنتِ نوپای &laquo;سر رسید نوشتن&raquo; با آیین نوظهور &laquo;سر رسید خواندن&raquo; در هم آمیخت! آن چه قبلاً نوشته بودم، فقط در فاصله&zwnj;ی سه&ndash;چهار ماه، آن&zwnj;قدر برایم جذاب بود که وقت زیادی برای خواندنِ چندین باره&zwnj;شان صرف مي&zwnj;کردم. همین لذتِ خواندن، انگیزه&zwnj;ای شد برای این که مفصل&zwnj;تر بنویسم. وقتی مداد به دست مي&zwnj;گرفتم تا بنویسم، مدام به لحظه&zwnj;ای فکر مي&zwnj;کردم که بعد از چند سال بر مي&zwnj;گردم و آن نوشته را مي&zwnj;خوانم.<br />
در آن سال&zwnj;ها، هرگز پای خواننده&zwnj;ی دیگری در میان نبود. اصلاً نوشته&zwnj;ها هیچ مخاطبی نداشت. خودم مي&zwnj;نوشتم و خودم مي&zwnj;خواندم. از 1375 تا امروز شاید به تعداد انگشتان دست هم کس دیگری نوشته&zwnj;هایم در سر رسیدها را نخوانده باشد.<br />
*<br />
هر سال سر رسیدهایی که حالا دیگر پدر به هدیه مي&zwnj;آورد رنگشان عوض مي&zwnj;شد:<br />
&nbsp;75: قرمز؛ 76: سرمه ای؛ 77: خاکستری؛ 78: آبی؛ 79: بنفش؛ 80: قهوه ای؛ ... <br />
و رویدادهای هر سال به نوعی متأثر از رنگ جلد سر رسیدها، در خاطرم مانده است. اتفاقات، رنگ گرفته است. رنگِ روحِ هر سالم را.<br />
رسم و سنت سر رسید نوشتن من، حتی از 1381 که وبلاگ مي&zwnj;نویسم، چندان تغییری نکرده است. گاهی کم و زیاد يا دیر و زود دارد، اما الحمدلله سوخت و سوز ندارد. تا همين امروز هم سر رسيدهايم را يكي يكي پر مي كنم و آخر سال زير كتابخانه مي&zwnj;چينم. حالا گاهي اوقات يادداشت&zwnj;هاي جلسات كاري، قرارهاي ملاقات، سرفصل سخنراني&zwnj;ها، خلاصه تصميمات و ... را هم در سر رسيدها مي&zwnj;نويسم. اما هنوز صفحات شخصي زيادي در هر سال وجود دارد.<br />
*<br />
وبلاگ نویسی، آن اوایل، برایم وحشتناک بود.<br />
هر چند كه ساختار رسانه&zwnj;ای وبلاگ شبیه سر رسید بود: روزانه و پشت سر هم؛ با قابلیت ورق زدن گذشته&zwnj;ها؛ روزهای آینده هم خالیِ خالی. جلد و رنگ وبلاگ هم مي&zwnj;توانست تغییر کند و رنگ و بوی روح آدم را بگیرد؛ اما برای من حضور مخاطب هراس&zwnj;انگیز بود. من هرگز پیش از آن برای دیگری سر رسید ننوشته بودم. مي&zwnj;ترسیدم از این که اگر کسی سر رسیدهای من را بخواند، چه فکری مي&zwnj;کند و چه نظری مي&zwnj;دهد؟<br />
سر رسیدهای من پر بود از اظهارنظر درباره ی دیگران؛ نقلِ رمزگونِ وقایع و رویدادها و تحلیلشان از نگاه خودم و برای خودم.<br />
آن روزها هنوز قبح وبلاگ نشکسته بود. هنوز محتوای فارسی در اینترنت آن قدر زیاد نشده بود که کسی وقت نکند شما را ببیند. هر چیزی که مي&zwnj;نوشتی بارها خوانده مي&zwnj;شد و از آن ناگوارتر، مي&zwnj;شد برایش کامنت گذاشت!<br />
هنوز رمزگذاری، انتشار نظرات بعد از تأیید و ... اختراع نشده بود و امکانات فنی وبلاگ&zwnj;نویسی نمي&zwnj;توانست حاشیه&zwnj;ی امنیت مناسبی برایتان ایجاد کند.<br />
طبیعتاً برای رهایی از تحملِ بارِ سنگینِ تحول، از سر رسید به وبلاگ، من به سمت استفاده از نام مستعار رفتم و کم کم کار به ایجاد شخصیت مجازی هم کشید!<br />
من نیاز به گذرِ زمان داشتم تا بتوانم شرایط و محیطی را که در آن رشد پیدا کرده بودم و به آن عادت داشتم و آن را دوست داشتم و حتی برایم مقدس بود تغییر بدهم.<br />
از 81 تا 85 وبلاگ نوشتن با نام مستعار را ادامه دادم تا یاد بگیرم که در دنیای سر رسیدهای آدم&zwnj;های دیگر چه مي&zwnj;گذرد. این دوران، رشد و خیر و برکت زیادی برای من داشت و از آن بسیار آموختم.<br />
*<br />
ورود به &laquo;راوی&raquo; و نوشتن در کنارِ مجیدِ عزیز از سال 85، نقطه عطفی در تاریخ سر رسیدنویسی من به شمار مي&zwnj;آید. <br />
من از شهریور 85 تصمیم گرفتم که با نامِ حقیقی خودم در دنیای شیشه&zwnj;ای سر رسید بنویسم. حالا من آماده شده بودم که حرف&zwnj;هایم را با امضای خودم در معرض دیدِ همه بگذارم. همگانی که از قبل من را مي&zwnj;شناختند و نوشته&zwnj;هایم در شناختشان اثر مي&zwnj;گذاشت و دیگرانی که مي&zwnj;توانستند از طریق این نوشته&zwnj;ها با من آشنا بشوند و از من شناخت پیدا کنند.<br />
&laquo;راوی&raquo; دریچه ی ورود من به هویت واقعی خودم در دنیای مجازی بود.<br />
اما در سه سال گذشته، بزرگی و اسم و رسمِ &laquo;راوی&raquo; اغلب مانع از آن شده است که حقیقتاً خودم باشم. <br />
&laquo;راوی حسین&raquo; معمولاً پیام&zwnj;برپاره&zwnj;وقتی است که برای شاگردانش و برای دوستانش اهمیت زیادی قایل است و با استخدام ادبیاتی جدی و تا حدودی متکلف، بدنبال اقناع و جذبِ آن&zwnj;هاست. راوی روایت مي&zwnj;کند از آن چه احساس مسئولیتش را تحریک مي&zwnj;کند. در حقیقت &laquo;راوی&raquo; حق ندارد خودش باشد. &laquo;راوی&raquo; باید چشم و گوش و زبانِ دیگران باشد و این البته اشتغال بسیار شریف و مغتنمی است.<br />
*<br />
صاد و القرآن ذی&zwnj;الذکر<br />
همه&zwnj;ی آن چه تا حالا به تفصیل شرح دادم از یک سو و دلایل دیگری که ذکر خواهم کرد از سوی دیگر، من را وا داشت تا پنجره&zwnj;ای دیگر بگشایم و سر رسید دیگری را افتتاح کنم. به نظرم <a href="http://www.1707.blogfa.com/">&laquo;صاد&raquo; </a>شروع يك مرحله&zwnj;ي جديد از پوست&zwnj;اندازي من در دنياي مجازي است. <br />
واضح است كه این به معنی هجرت یا کوچ از <a href="http://www.raavy.ir/">&laquo;راوی&raquo;</a> نیست. من فقط دفترچه یادداشت کوچکی تهیه کرده&zwnj;ام که گاه و بیگاه چیزهای خاصی را در آن یادداشت کنم. &laquo;راوی&raquo; همچنان محترم و منظم از سوی من و محترم و نامنظم از سوی مجید به کار خود ادامه خواهد داد ان شاءالله.<br />
*<br />
مبتلا شدن من به وبلاگ و معتاد شدن به نوشتن در فضای مجازی، کم كم داشت حس و حالِ دست به قلم بردن و سر رسید نوشتن را در من از بین مي&zwnj;برد.<br />
در این سال&zwnj;ها بارها آرزو کرده&zwnj;ام که کاش دفتر کوچکی مي&zwnj;داشتم و آن چه دیده&zwnj;ام، شنیده&zwnj;ام و یا اندیشیده&zwnj;ام در آن ثبت مي&zwnj;کردم. کاش بشود این دفترچه را بر اساس موضوع و تاریخ مرتب کرد و کاش صفحات آن هیچ وقت تمام نشود. کاش این دفترچه همیشه همراهم باشد و دیگران هم بتوانند به آن مراجعه کنند.<br />
بارها پیامک&zwnj;های قشنگی برایم رسیده است و یا پیامک&zwnj;های جالبی نوشته&zwnj;ام که هیچ کجا ثبت نشده و به وادی فراموشی رفته است. همین &laquo;روایت امروز&raquo;ها که بالای صفحه&zwnj;ی راوی نوشته مي&zwnj;شود، جایی برای انباشت و ذخیره ندارد.<br />
<a href="http://www.1707.blogfa.com/">&laquo;صاد&raquo;</a> را برای همین راه انداختم؛ برای ثبت خرده ریزهایی که از این طرف و آن طرف مي&zwnj;رسد و برای بایگانی فکرهای کوتاه و احساسات زودگذری که به نظرم مرورشان در آینده شیرین باشد.<br />
<a href="http://www.1707.blogfa.com/">&laquo;صاد&raquo;</a> را برای خودم مي&zwnj;نویسم. به دور از همه ی تعلقاتی که پیش از این داشته ام. سعی مي&zwnj;کنم رو دربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و کمتر حاشیه بروم و فقط اصل مطلب را بگویم. بدون روده درازی، خلاصه و کوتاه. خیلی خیلی کوتاه.<br />
برای آشنایانم حتماً در <a href="http://www.1707.blogfa.com/">&laquo;صاد&raquo;</a> چیزهای جالبی هست و خواهد بود که شاید درباره&zwnj;ی خودشان باشد و ثبت لحظات کوتاهی که حضوراً و یا غیاباً با هم داشته&zwnj;ایم. برای دیگران هم شاید آیه&zwnj;ای و یا حدیثی و یا حکایتی ناب پیدا کنند و یادگاری داشته باشند.<br />
<a href="http://www.1707.blogfa.com/">&laquo;صاد&raquo;</a> سر رسید دیجیتالی من است و ان شاءالله خواهد بود. از ابتدای بهار واقعی، ربیع الاول 1431، در آن مي&zwnj;نویسم؛ تا وقتی خدا بخواهد.<br />
قدم رنجه بفرمایید.</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000313.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000313.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 08:36:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تصاويري از تخريب مسجدالاقصي و بناي هيكل سليمان</title>
         <description><![CDATA[صهيونيستها در اجراي تصميم خود در مورد مسجدالاقصي بسيار جدي تر از آن هستند كه ما خيال مي كنيم.<br />
البته احتمال دارد قصد صهیونیستها از مانور دادن روی روزی مشخص برای تخریب مسجدالاقصی، سنجش میزان حساسیت و غیرت مسلمانان باشد، اما با تدارکاتی که آنها فراهم کرده اند، مشخص است که در تخریب مسجدالاقصی و بازسازی معبد سوم در محل این مسجد، در آینده ای نه چندان دور، مصمم هستند.]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/linkdump/000312.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/linkdump/000312.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لینکدونی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 08 Mar 2010 09:15:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آمریکایی‌ها واژه &quot;تروریست&quot; را برای چه کسانی به کار می‌برند؟</title>
         <description><![CDATA[چند هفته پیش و در هجدهم فوریه سال جاری، &quot;جوزف استاک&quot; یک مهندس نرم&zwnj;افزار آمریکایی، با هواپیمای شخصی کوچک خود به ساختمان اداره&zwnj; مالیات آمریکا در منطقه &quot;اوستین&quot; ایالت تگزاس کوبید...<br />
البته به نظر خبرنگاران آمريكايي، تروریست بودن، به هویت بستگی شما دارد! این فرد، یک شهروند آمریکایی غیرمسلمان و بدون ریش بود که می&zwnj;توانست همسایه کناری ما باشد. تروریست&zwnj;ها ریش دارند، مسلمان هستند و در غارها زندگی می&zwnj;کنند!]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/linkdump/000311.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/linkdump/000311.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لینکدونی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 08 Mar 2010 09:10:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شکاف دیجیتالی بین والدین و کودکان باهوش سایبری</title>
         <description><![CDATA[امروزه کامپیوتر و اینترنت به بخشی مهمی از زندگی کودکان تبدیل شده&zwnj;است. اینترنت&zwnj; با ابعاد گسترده&zwnj;اش می تواند یک محیط&zwnj; آموزشی و اطلاع رسانی باشد، یا اینکه با استفاده نادرست، مکانی خطرناک و تهدید کننده برای کودکان باشد.<br />
در اين گزارش، آمار جالبي درباره&zwnj;ي اطلاع والدين امريكايي از اينترنت و&nbsp; نظارت بر كودكانشان ارايه شده است.<br />
اگر در آمريكا وضعيت اين&zwnj;گونه است، ما كجاييم؟]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/linkdump/000310.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/linkdump/000310.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لینکدونی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Feb 2010 15:10:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قصه هاي پيام‌بران (3)</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">ته&zwnj;ديگِ&zwnj; دورانِ پيام&zwnj;بريِ سفلي، برايم همين ارتباطِ نيم&zwnj;بندِ الكترونيكي با برخي بچه&zwnj;ها مانده&zwnj;است كه آن هم يك&zwnj;خط&zwnj;درميان جريان دارد.<br />
همين&zwnj;طوري بي&zwnj;مقدمه، بعد از چند ماه، يكهو ايميل زده بود كه آقا چه نشسته&zwnj;اي كه: &laquo;خسته شدم از اين دين و مصّب و مي&zwnj;خواهم مسيحي شوم!&raquo;<br />
برايش نوشتم: &laquo;ثم ماذا؟&raquo; نگرفت و پس لازم دانستم شيرفهمش كنم.<br />
رفتم ديدنش. بي&zwnj;خبر قبلي و بي&zwnj;دعوت و تعارف. بجاي خرس پشمالو و شكلات، برايش يك انجيل عيسي مسيح گرفتم: ترجمه&zwnj;ي هزاره&zwnj;ي نو، مطبوعه&zwnj;ي 2007 ايلام پابليكِيشن، نافِ يونايتد كينگدام، نفيس!<br />
چنان ماتش برد كه گفتي اسرافيل در صور دميده باشد! دقايقي به حيرت و لبخند گذشت. سپس تبريكش گفتم تشرف به ترساكيشي را و در ادامه دو نكته&zwnj;ي كوچك را متذكر شدم:<br />
اول آن&zwnj;كه از اين پس حقِ دل&zwnj;بستن به قرآن را نداري. چون اگر كه قرآن را دوست بداري ناگزير از تبعيتِ آن خواهي شد و قرآن تو را كه امروز اهلِ كتابي، به آيين ديگري مي&zwnj;خواند.<br />
دوم آن&zwnj;كه ديگر اسم امام حسين عليه&zwnj;السلام را نياور كه او براي اصلاح در امتِ جدش به خون كشيده شد. او كشته شد تا آيين اسلام كه نسخ آيين مسيح است برجا بماند و امروز تو در مقابل اويي.<br />
*<br />
به گمانم كمي تند رفتم. <br />
بغضش تركيد و خلاص شد.<br />
*<br />
*<br />
<font color="#800000"><strong>نتيجه&zwnj;ها:</strong></font><br />
<font color="#800000">الف)</font> &laquo;نوجوان&raquo; دوست دارد ديده شود. &laquo;تيريپ&raquo; و &laquo;فشن&raquo; و &laquo;لات بازي&raquo; و &laquo;وبلاگ نويسي&raquo; ريشه&zwnj;اش همين است. بجاي سمپاشي شاخه&zwnj;ها، به فكر آبياري درست ريشه&zwnj;ها باشيم.<br />
<font color="#800000">ب)</font> خيلي خوب است اگر آدم بعضي وقت&zwnj;ها حرف هايش را براي يك كسي بنويسد. خدا را چه ديدي؟ از قديم گفته&zwnj;اند: &laquo;از اين ستون به آن ستون فرج است.&raquo;<br />
<font color="#800000">ج)</font> و همچنين فرمود: &laquo;تنها بنايي كه اگر بلرزد محكم&zwnj;تر مي&zwnj;شود، &zwnj;دل است.&raquo;<br />
<font color="#800000">د)</font> &laquo;لا اكراه في&zwnj;الدين، قد تبين الرشد من الغي&raquo; شما بگوييد مدرسه&zwnj;اي كه تربيت هدف&zwnj;مند و روش&zwnj;مند و كذلك&zwnj;اش به رشد منجر نشود، چه&zwnj;جور مدرسه&zwnj;اي است؟<br />
<br />
*<br />
<font color="#800000"><strong>پ.ن:</strong></font><br />
<font color="#800000"><strong>+ </strong></font>پيام&zwnj;بري هم عالمي دارد؛ پاره وقت و تمام وقت!<br />
<font color="#800000"><strong>++</strong></font> آقا مجيد في&zwnj;الحال تشريفشان را برده&zwnj;&zwnj;اند فرنگستان. اگر توفيق بازگشت به ميهن اسلامي نصيبشان شد،&zwnj; دعا بفرماييد توفيق زيارت دست&zwnj;خط شريفشان در راوي نصيب همه&zwnj;ي ما بشود.<br />
<strong><font color="#800000">+++</font></strong> بعد از مدتي مديد، ميزبان وب راوي تغيير كرد. بايد از <a href="http://www.negahenarm.com/">آقا روح&zwnj;الله</a> كه زحمت فني راوي را تا امروز كشيده&zwnj;اند تشكر ويژه&zwnj;اي بكنم. گفتم كه يادم نرود.<br />
<font color="#800000"><strong>++++ </strong></font>پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد...<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000309.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000309.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 22 Feb 2010 00:11:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مراسم اختتاميه مسابقه بوي سيب</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">مراسم اختتامیه سومین مسابقه وبلاگ نویسی بوی سیب با حضور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، معاون صدای جمهوری اسلامی ایران، مسئولین نهادهای مشارکت کننده، وبلاگ نویسان شرکت کننده در مسابقه و سایر علاقه مندان برگزار می&zwnj;شود.<br />
در این مراسم که روز پنج شنبه 6 اسفند 88 در سالن آمفی تئاتر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در بلوار جمهوری اسلامی قم برگزار می شود، از بین حاضرین، 3 نفر به قید قرعه به عنوان زائر کربلای معلی انتخاب خواهند شد...<br />
از ديدارتان خوشحال مي&zwnj;شويم.<br />
<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/linkdump/000308.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/linkdump/000308.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لینکدونی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 19 Feb 2010 10:27:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دلم گفت بگويم بنويسم</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">...حاجي -عليه&zwnj;الرحمه- هر چه دلش مي خواهد بگويد. اصلاً خودم مي گويم: من الان دارم مصدر &laquo;وبلگ&raquo; را صرف مي&zwnj;كنم: ماضي و مضارع و مستقبل. خجالت هم نمي&zwnj;كشم كه ول&zwnj;شدگان و راوي اشتباه گرفته&zwnj;ام. گاهي اوقات پديده&zwnj;ها همين&zwnj;طوري خودشان بي خودي قاطي مي&zwnj;شوند.<br />
بله! سيد اعتقاد دارد كه مرد هم گاهي اوقات دلش مي&zwnj;گيرد و وبلاگ مي&zwnj;نويسد. اين اقتضاي سيد بودن است. &laquo;گرفتن دل&raquo; و &laquo;مرد بودن&raquo; همواره دو خط متنافر نيستند. گاهي اوقات پهلو به پهلوي هم، دل مي&zwnj;دهند و قلوه مي&zwnj;ستانند.<br />
&laquo;دچار شدن&raquo; و &laquo;دچار بودن&raquo; سن و سال و ماه و شغل و جايگاه نمي&zwnj;شناسد. حادث مي&zwnj;شود و آن&zwnj;چه رخ&zwnj;دادني باشد، ناگزير رخ خواهد داد: &laquo;لافرار من وقوعه&raquo; و بلكه &laquo;وقوعها&raquo; (!)<br />
آدم اگر دلش سفت باشد، پايش هم كه بلغزد طوريش نمي&zwnj;شود. اما چون دلش سفت نباشد، پايش هم كه هزار سال نلغزد، باز در خطر است و سيد دلش به همين خوش است كه دلش سفت است، سفت سفت؛ بتون آرمه!<br />
موج&zwnj;ها به ساحل مي&zwnj;كوبند و حوادث حادث مي&zwnj;شوند و وقايع واقع؛ و سيد: محكم، مشت گره كرده، در باد ايستاده. دلخوش به امداد حاجي هم نيست حتي. تنهاي تنها ايستاده و گريه مي&zwnj;كند و وبلاگ مي نويسد.<br />
*<br />
در حال و احوال پريشان روحي محرم و صفر امسالم، اين شاهكار بي&zwnj;همتاي هنري تنها مخدري بوده كه آرامم كرده و هنوز هم بر من اثر مي&zwnj;كند. دستبوس سيدحميدرضاي برقعي و حاج ميثم مطيعي.<br />
در آستانه&zwnj;ي اربعين آقا اباعبدالله الحسين، حضرت خون خدا عليه&zwnj;السلام و دوباره شدن <a href="../../../weblog/hossein_ghaffari/000256.php">هفته&zwnj;اي نجيب</a>، اين اثر مخلصانه را به خوانندگان بي&zwnj;سر و صداي راوي تقديم مي&zwnj;كنم:<br />
</div>
<div align="center"><a href="http://www.4shared.com/file/208554925/933ee2e7/Asre_yek.html">دريافت صوت</a><br />
<a href="http://www.4shared.com/file/213461827/97de4df/asre_yek.html">دريافت متن</a><br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000307.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000307.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 01 Feb 2010 10:08:12 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سرلوحه‌ي هشتاد و هشتم رضا اميرخاني</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">معلم -&zwnj;اگر معلم باشد- نه ميز مي&zwnj;خواهد و نه تخته و نه وايت&zwnj;برد و نه كامپيوتر و نه آزمايش&zwnj;گاه و نه حتا كتاب... معلم -&zwnj;اگر معلم باشد، حتا درس هم نمي&zwnj;خواهد... و ما از اين دست معلمان داشتيم... در نظامِ آموزش و پرورشي كه همه&zwnj;گان مي&zwnj;دانند، گرفتاري&zwnj;ش معلم است... به قراري كه اگر معلمي كلاس را نتواند اداره كند، ناظم مي&zwnj;شود و اگر ناظمي صف را نتواند به خط كند، مدير مي&zwnj;شود و اگر مديري مدرسه از دست&zwnj;ش در برود، مي&zwnj;رود منطقه و قس علي هذا تا برسد به وزير! ما معلماني داشتيم كه هنوز چهره&zwnj;شان به نوجواني مي&zwnj;زد...</div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/linkdump/000306.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/linkdump/000306.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لینکدونی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 24 Jan 2010 21:40:16 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>صياد دل‌ها</title>
         <description><![CDATA[صياد!<br />
آهويي كه به بند كردي نكُش!<br />
بيانداز دام را<br />
<div align="center">بيافشان دانه را<br />
</div>
<div align="left">بند كن آهو را<br />
</div>
بگير؛ اما نكُش!<br />
اگر كُشتي، لذتش تمام مي&zwnj;شود. يك روز شكمت سير مي&zwnj;شود و بعدش هيچ.<br />
<br />
صياد!<br />
تاجر باش!<br />
آهو را بگير و تحويل سلطان بده:<br />
- هم لذت صيد را بُردي؛<br />
- هم نازشست گرفتي؛<br />
- هم شدي شكارچي بارگاه قدس.<br />
سلطان بهتر مي&zwnj;داند با آهوي در دام چه كند.<br />
<br />
<div align="left"><font color="maroon" size="1">اول بهمن هشتاد و هشت</font><br />
<font color="maroon" size="1"> به عنايت حضرت در ايوان مقصوره نوشتم اين را،</font><br />
<font color="maroon" size="1"> بعد از فريضه&zwnj;ي عشاء،</font><br />
<font color="maroon" size="1"> براي برادر عزيزي كه در كار صيدِ دل است </font><br />
<font color="maroon" size="1"> و مي&zwnj;دانم كه اين&zwnj;جا را هم مي&zwnj;خواند.</font></div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000305.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000305.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 21 Jan 2010 21:15:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>يك شيشه مرباي تمشك</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify"><font color="#000000"><br />
و صبح جمعه&zwnj;اي كه گذشت، هواپيمايي &laquo;آرش&raquo; را به لندن برد تا از آن&zwnj;جا راهيِ شيكاگو شود. جايي كه اصلاً خيال نمي&zwnj;كنم روزي پايم بدان برسد؛ و دستم به &laquo;آرش&raquo; البته اميد دارم كه برسد، نه هرچند زود.<br />
<strong>*</strong><br />
شبِ پنجشنبه، از قم يك كله آمده&zwnj;بودم به هواي ديدن &laquo;آرش&raquo; و با &laquo;مجيد&raquo; قرارمان دم درشان بود؛ حدود هشت و نيم شب. به گمانم كمي بيش از يك ربع ساعت حرف زديم و خنديديم و آخر بر سر و روي هم بوسه داديم و بدرود گفتيم.<br />
و فكر من تمام به يك شيشه مرباي تمشك بود: اول آشنايي&zwnj;مان.<br />
<strong>*</strong><br />
&laquo;عليرضا&raquo; تماس كه مي&zwnj;گيرد براي دعوت به عروسيِ &laquo;آرش&raquo;، پشت تلفن، از صد و پنجاه كيلومتر آن&zwnj;طرف&zwnj;تر، پرتابم مي&zwnj;كند به ده پانزده&zwnj;سال پيش، مدرسه&zwnj;ي راهنمايي و پسربچه&zwnj;هايي كه تابستان رفته&zwnj;اند شمال...<br />
اولين تصويري كه از &laquo;آرش&raquo; در ذهنم هست؛ يكي از صندلي&zwnj;هاي دو نفره&zwnj;ي نزديك ته اتوبوسي كه ما را از محمودآباد به تهران بر مي&zwnj;گرداند، هوا تاريك شده&zwnj;است و بچه&zwnj;ها خسته و كوفته از اردويي تشويقي، خواب و خمارند. هنوز چند نفري آن ته اتوبوس، دور معلمي حلقه زده&zwnj;اند و شعر مي&zwnj;خوانند. من نشسته&zwnj;ام كنار پسري ريزجثه كه نمي&zwnj;شناسمش. هم&zwnj;دوره&zwnj;ي&zwnj;مان است و اول مسير كه پهلويش نشستم سلام كرديم و همين.<br />
بين راه اتوبوس يك&zwnj;جايي نگه مي&zwnj;دارد براي خريدن سوغاتي و پسرك يك شيشه مرباي تمشك مي&zwnj;خرد و چون ساكش لاي بارهاست، به ناچار شيشه را دست مي&zwnj;گيرد تا نشكند و مربا نريزد.<br />
حالا هوا تاريك شده&zwnj;است. من بيدارم و به او نگاه مي&zwnj;كنم. روي صندلي خوابش برده و با وجود قد كوتاهش، آنچنان ولو شده كه پاهايش تقريباً به كف اتوبوس رسيده&zwnj;است. اندكي از سرش را به پشتي صندلي چسبانده و بقيه&zwnj;ي سر و گردن و كمرش دارد وزن بدن را ميان زمين و هوا تحمل مي كند. در چنين حالي شيشه&zwnj;ي مرباي تمشك را صاف و محكم روي شكم نگه داشته و خوابيده. خواب و بيدار است. درِ شيشه&zwnj;ي مربا تَرَك دارد يا شايد شُل است. كمي كه اتوبوس مي&zwnj;پيچد يا ترمز مي&zwnj;زند و يا تكاني&zwnj;مي&zwnj;خورد، چشم&zwnj;هايش را باز مي&zwnj;كند و اندكي از آب مربا كه از ديواره&zwnj;ي شيشه روان شده&zwnj;است ليس مي&zwnj;زند. زبان كوچكش را آن&zwnj;قدر كه لازم باشد بيرون مي&zwnj;آورد و شيشه&zwnj;ي مربا را مي&zwnj;ليسد و دوباره چُرت مي&zwnj;زند.<br />
&laquo;آرش&raquo; دقيقاً از همين جا براي من شروع شد. آن&zwnj;قدر بامزه بود كه تا تهران تماشايش كردم.<br />
<strong>*</strong><br />
و بعد از آن در راهنمايي و دبيرستان هيچ اتفاق خاصي ميان ما نيافتاده بود تا سال آخر كه دل&zwnj;بستگي و وابستگي&zwnj;مان به مدرسه، هم&zwnj;پالكي&zwnj;مان كرد و انس گرفتيم در اردوي درسي بين دو ترم و بعدش هم در رامسر. &laquo;آرش&raquo; حافظ را دوست داشت و همراه داشت و در اوقاتي كه هر پسر نوجواني در سن و سال ما پي دل و دلدارش را مي&zwnj;گرفت، مرتب حافظ مي&zwnj;خواند.<br />
نه آن&zwnj;موقع&zwnj;ها قرار بود من معلم ادبيّات بشوم و نه او مايل بود خلوتش را با ديگري تقسيم كند. اما به گمانم اين&zwnj;كه من از حافظ خواندن او خوشم مي&zwnj;آمد را مي&zwnj;دانست و يا شايد گفته بودمش. <br />
حالا كه اين را مي&zwnj;نويسم، احتمالاً او اولين فال حافظش را در شيكاگو گرفته&zwnj;باشد.<br />
<strong>*</strong><br />
شب&zwnj;هاي تاسوعا به گمانم منزل مادربزرگ &laquo;آرش&raquo; نذري مي&zwnj;پختند تا صبح؛ و دو سالي كه قسمت شد ما شب تاسوعا &laquo;پنبه&zwnj;چي&raquo; باشيم، براي اين بود كه &laquo;آرش&raquo; از آن طرف برود پيروزي؛ <br />
و شب تاسوعا پنبه&zwnj;چي رفتن از بزرگ&zwnj;ترين ول&zwnj;گردي&zwnj;ها و سفرهاي درون&zwnj;شهري ما بچه مثبت&zwnj;هاي دوره&zwnj;ي بيست در سال&zwnj;هاي پاياني دبيرستان بود.<br />
<strong>*</strong><br />
از دبيرستان و &laquo;آرش&raquo; چيزهاي كم&zwnj;رنگ ديگري هم در خاطر دارم كه ارزش پر رنگ كردن ندارد.<br />
<strong>*</strong><br />
به فاصله&zwnj;ي كمي از آن كه در تبعيدي خودخواسته گذارم به يزد افتاد، بچه&zwnj;ها چند باري آمدند ملاقات و &laquo;آرش&raquo; دو بار. <br />
و آن دوبار با &laquo;هادي&raquo; و &laquo;محمدرضا&raquo; گرم گرفت. <br />
پس دنيا آن&zwnj;قدر كوچك بود كه &laquo;هادي&raquo; و &laquo;آرش&raquo; به فاصله&zwnj;ي كمي از آشنايي در يزد، دانش&zwnj;جوي كارشناسي ارشد و هم&zwnj;كلاسي هم شدند در خاك&zwnj;سفيد و رابطه&zwnj;ي من با &laquo;هادي&raquo; اين&zwnj;بار به&zwnj;بهانه&zwnj;ي &laquo;آرش&raquo; ادامه يافت.<br />
و وقتي هفته&zwnj;ي پيش بين دو نماز، &laquo;محمدرضا&raquo; بعد از عمري زنگ زد، حدس نمي&zwnj;زدم كه چكار داشته باشد و بعد كه گفت شماره و برنامه&zwnj;ي خداحافظي &laquo;آرش&raquo; را مي&zwnj;خواهد، چيزهايي از ماجراهاي يزد و آن نامه&zwnj;ي كذايي محرمانه و ... به خاطرم آمد كه جاي گفتنش البته اين&zwnj;جا نيست.<br />
<strong>*</strong><br />
گفتم نامه، يادم آمد يك&zwnj;سال بعد از ما &laquo;آرش&raquo; مشرف شد به عمره&zwnj;ي دانش&zwnj;جويي و در بدرقه&zwnj;اش نامه&zwnj;اي نوشتم و تجربه&zwnj;هاي سفر خودم را برايش گفتم.<br />
نامه&zwnj;ي من بيست بند داشت و سال بعد كه &laquo;علي&raquo; داشت مي&zwnj;رفت، خواستم تا نسخه&zwnj;اي از آن نامه را به او هم بدهم. اما نامه&zwnj;ي &laquo;علي&raquo; نوزده بند شد. چون بند بيستم فقط براي &laquo;آرش&raquo; بود. <br />
<strong>*</strong><br />
نام فاميلي &laquo;آرش&raquo; از همان موقع در مدرسه -و حتي تا بعد از آن- تك بود و رمزگشايي از آن براي من معلوم كرد كه يك&zwnj;جورهايي هم&zwnj;شهري &laquo;عزيز&raquo; مي&zwnj;شوند؛ و اين &laquo;عزيز&raquo; كه گفتم همان مادر است در گويش مازني؛ پس اگر خوب چرتكه مي&zwnj;انداختي با &laquo;آرش&raquo; پسرخاله مي&zwnj;شديم و لذا آش&zwnj;رشته&zwnj;هاي معروف خانه&zwnj;ي آن&zwnj;ها، تا امروز نزديك&zwnj;ترين ويرايش به آش&zwnj;رشته&zwnj;هاي &laquo;عزيز&raquo; حساب مي&zwnj;شود. &laquo;آرش&raquo; هم اين را مي&zwnj;دانست و &laquo;عزيز&raquo; هم... <br />
و حالا كه نگاه مي&zwnj;كني مي&zwnj;بيني كه اين آش&zwnj;رشته&zwnj;ها در طول تاريخ چه كساني را كه به هم نزديك نكرده&zwnj;است!<br />
<strong>*</strong><br />
در روزگار دانش&zwnj;جويي، اشتغال &laquo;آرش&raquo; در مدرسه&zwnj;ي راهنمايي بهانه&zwnj;اي بود تا هر وقت به تهران مي&zwnj;آيم و سري به &laquo;امين&raquo; و &laquo;عليرضا&raquo; مي&zwnj;زنم، او را هم ببينم. بعدها كه معلم شدم، تجربه&zwnj;هاي او بيش از ديگران به كارم آمد. هر چند كه خودش تخته و كلاس را بوسيد و كناري نهاد، اما دلش هميشه با مدرسه بود و معلم&zwnj;هاي بي&zwnj;چاره&zwnj;اي كه كم&zwnj;كم تبديل به دكوراسيون كلاس درس مي&zwnj;شوند و رنگ پوستشان با رنگ جلد كتاب&zwnj;هاي درسي يكي مي&zwnj;شود...<br />
<strong>*</strong><br />
هفته&zwnj;ي شهداي هشتاد و سه، نقطه&zwnj;ي عطفي در روابط ما محسوب مي&zwnj;شود. آرش تمام قد آمده بود تا كمكمان كند و كار پيچيده&zwnj;ي برق&zwnj;كشي و روشنايي نمايشگاه را با &laquo;حسين&raquo; و &laquo;سعيد&raquo; به عهده بگيرد.<br />
اولين باري كه سمند ال ايكس ديدم همان روزها بود و شبي را به خاطر مي&zwnj;آورم كه جعبه&zwnj;هاي چوبي مهمات را پشت سمند گذاشتيم و رفتيم و از پارك نزديك مدرسه خاك آورديم. صندوق عقب ماشين لوكس و صفر پدر &laquo;آرش&raquo; را پر از خاك باغچه كرديم و توي حياط مدرسه خالي كرديم!<br />
تمام قد كه گفتم، منظورم همين بود.<br />
<strong>*</strong><br />
و شايد &laquo;اميرحسين&raquo; نداند و به خاطر نياورد كه اول سبب آشنايي ما با او، همين &laquo;آرش&raquo; است. سال هشتاد و سه ما در مدرسه غريبه بوديم و هيچ&zwnj;كس را نمي&zwnj;شناختيم. نه معلم، نه دانش&zwnj;آموز و نه سيستم را. تجربه&zwnj;ي &laquo;آرش&raquo; و يكي دو نفر ديگر و آشنايي آن&zwnj;ها با بچه&zwnj;ها راهنماي ما بود.<br />
&laquo;آرش&raquo; آن&zwnj;قدر مرام گذاشت كه از جايگاه معلمي در جلسه&zwnj;ي معارفه&zwnj;ي ما با &laquo;اميرحسين&raquo; نشست و به عبارتي به ما وزن داد.<br />
از ذكر جزييات بيش&zwnj;تر اين خاطره به دلايل امنيتي معذورم. همين&zwnj;قدر هم احتمالاً &laquo;حاجي&raquo; سبيلم را دود بدهد!<br />
::<br />
... و شب جمعه، ساعت ده بود كه &laquo;اميرحسين&raquo; با موبايل من به &laquo;آرش&raquo; زنگ زد تا از او خداحافظي كند.<br />
<strong>*</strong><br />
&laquo;آرش&raquo; حتي پاي آن نامه&zwnj;ي سرگشاده را هم امضا كرد و بعد اين رفاقتش را با بچه&zwnj;هاي گروه شهدا ادامه داد تا رضوان. &laquo;آرش&raquo; قسمتي از اولين جهادي رضوان را هم حضور داشت. باورش سخت است؟<br />
شبِ خداحافظي هم تذكر بجايي درباره&zwnj;ي تربيت ياور براي امام زمان (عج) داد كه به بچه&zwnj;هاي رضوان برسانم. <br />
::<br />
گفت در چمدانش كتاب &laquo;توسعه و مباني تمدن غرب&raquo; آويني را گذاشته تا ببرد در محل (!) مطالعه كند و &laquo;خدا بود و ديگر هيچ نبود&raquo; را كه دست&zwnj;نوشته&zwnj;هاي آمريكا و لبنانِ چمران است.<br />
<strong>*</strong><br />
در جهادي&zwnj;هاي فارغ&zwnj;التحصيلي هميشه بود و در سايه بود. تصاوير بم و دلوار هنوز در خاطرم هست. سال آخري كه او رفت و من نرفتم، سال &laquo;امير&raquo;، وقتي برگشتند، آمد درِ خانه&zwnj;ي&zwnj;مان و مفصل حرف زديم. اتفاقات آن اردوي خاص را &laquo;آرش&raquo; برايم تعريف كرد و بعد از آن از اين قسم تعريف&zwnj;ها زياد براي هم داشتيم.<br />
عصبانيتش را از برخوردي كه با او شده بود، كه جايگاه معلمي داشت براي برخي كوچكترها، و برخي آدم&zwnj;هاي كج&zwnj;فهم ندانسته تخطئه&zwnj;اش كرده&zwnj;بودند، هنوز به خاطر دارم.<br />
<strong>*</strong><br />
و به خاطر دارم ماجراي بشاگرد را كه آمده بود و توي كوچه برايم تعريف مي&zwnj;كرد كه كجا رفته&zwnj;اند و چه&zwnj;ها ديده&zwnj;اند.<br />
و يادم هست آن صبح خنك تابستاني را كه با &laquo;رضا&raquo; از او در پارك فدك مصاحبه گرفتيم براي مستند بشاگرد. (راستي &laquo;رضا&raquo;! تو كجايي؟)<br />
<strong>*</strong><br />
و در آن سال&zwnj;هايي كه بعد از ازدواج، ساكن مجتمع نرگس بودم، هر روز از جلوي خانه&zwnj;ي&zwnj;شان مي&zwnj;گذشتم و هيچ فكر نمي&zwnj;كردم روزي بيايد كه او اين همه از خانه دور باشد.<br />
گفتن از ماجراهاي اسباب&zwnj;كشي خانه&zwnj;ي ما و مهدكودك و جلسات رازدل و سحر و جلسه&zwnj;ي دفاع &laquo;عليرضا&raquo; و جلسات دوره&zwnj;اي فروردين&zwnj;ماه و ... بماند براي وقتي ديگر.<br />
<strong>*</strong><br />
بيست و پنجم مهر هشتاد و هفت، چهارده ماه پيش، با &laquo;امير&raquo; نشسته&zwnj;ايم توي ماشين &laquo;آرش&raquo;. &laquo;امير&raquo; شام عقدش را به رفقا توي مغازه علي&zwnj;آقا داده&zwnj;است و حالا كه همه رفته&zwnj;اند، &laquo;آرش&raquo; دارد تازه&zwnj;داماد را مي&zwnj;رساند خانه؛ من كه البته همسايه&zwnj;شان هستم.<br />
&laquo;امير&raquo; مي&zwnj;گويد كه بعد از ازدواج قصد دارد برود لارستان، شهر همسرش و من هم اولين بار از عزم عزيمت به قم مي&zwnj;گويم.<br />
&laquo;آرش&raquo; بين ما مجرد است و بسته&zwnj;ي تهران. نصيحتمان مي كند كه بايد به فكر برگشت هم باشيد و مي&zwnj;گويد پمپ بنزين براي بنزين زدن خوب است، اما به درد اقامت نمي&zwnj;خورد؛ چون در آن صورت فلسفه&zwnj;ي وجودي&zwnj;اش زير سؤال مي&zwnj;رود!<br />
مي&zwnj;فهمم چه مي&zwnj;گويد. اما &laquo;امير&raquo; تصميمش بلندمدت است و من هم به كوتاه&zwnj;مدت فكر نمي&zwnj;كنم. با خودمان فكر مي&zwnj;كنيم كه بالاخره لابد در سال&zwnj;هاي آينده دوباره به تهران سر مي&zwnj;زنيم و همديگر را مي&zwnj;بينيم.<br />
::<br />
تابستان امسال، براي عروسي &laquo;امير&raquo; از ترمينال جنوب مستقيم به تالار مي&zwnj;روم و با &laquo;آرش&raquo; گپ مي&zwnj;زنم. البته چيزي بروز نمي&zwnj;دهد. &laquo;امير&raquo; فرداي عروسي&zwnj;اش رفت لار و براي عروسي &laquo;آرش&raquo; هم نيامد تهران.<br />
<strong>*</strong><br />
همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد: خبر عقد، عروسي و مسافرت &laquo;آرش&raquo; يكي پس از ديگري غافل&zwnj;گيرم كرد.<br />
عروسي&zwnj;اش را هم نمي&zwnj;توانم تا انتها بنشينم. بايد زودتر به قم برگردم. يك نظر مي&zwnj;بينمش و تبريك مي&zwnj;گويم.<br />
*<br />
سر نماز بودم كه خودش زنگ زد و خواست تلفني خداحافظي كند. گفتم حتماً مي&zwnj;آيم براي خداحافظي.<br />
همان&zwnj;جا سر سجاده لاي كتاب را باز كردم:<br />
الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فَالَّذِينَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ<br />
وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآَيَاتِنَا فَأُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ<br />
<font color="#800000">وَالَّذِينَ هَاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقًا حَسَنًا وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ <br />
لَيُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلًا يَرْضَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِيمٌ حَلِيمٌ</font><br />
(56-59 حج)<br />
<strong>*</strong><br />
در اين شش ماه گذشته، من و &laquo;آرش&raquo; حضور كم&zwnj;رنگي در زندگي يكديگر داشته&zwnj;ايم. متأسفانه علي&zwnj;رغم همه&zwnj;ي آن&zwnj;چه گفتم، به دلايل متعددي، فاصله&zwnj;ي&zwnj;مان روز به روز بيش&zwnj;تر شد. <br />
هرچند اگر حالا بخواهم عكسي از او در قاب خاطراتم نگاه دارم، ترجيح مي&zwnj;دهم عكسي از ماقبل ارديبهشت هشتاد و هشت باشد؛ اما همه&zwnj;ي اين&zwnj;ها كه نوشتم براي خاطر عزيزي است كه همچنان عزيز است.<br />
<strong>*</strong><br />
شبِ پنجشنبه، از قم يك كله آمده&zwnj;بودم به هواي خداحافظي با &laquo;آرش&raquo;. <br />
با تازه&zwnj;عروسش دارد مي&zwnj;رود آمريكا (به قول خودش استكبار خونخوار جهاني) بنزين بزند. <br />
شايد هم از آن&zwnj;جا يك شيشه مرباي تمشك سوغات آورد.<br />
::<br />
صبح جمعه بود كه &laquo;آرش&raquo; رفت.<br />
<br />
<br />
<br />
</font>    <font color="#000000"><font color="#800000"><strong>پ.ن:</strong></font><br />
</font> <font color="#000000"><font color="#0000ff">+ نام فاميل همه&zwnj;ي رفقايي كه در بالا ذكرشان رفت پيش خودم و خودشان محفوظ است. شما خواننده&zwnj;ي محترم مي&zwnj;تواني همه را آدم حسابي فرض كني.<br />
+ حتماً چيزهايي را از قلم انداخته&zwnj;ام؛ عمداً و سهواً. رفقا يادآوري بفرمايند لطفاً.</font><br />
</font></div>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000304.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000304.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 11 Jan 2010 09:57:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عصر يك جمعه‌ي دلگير دلم گفت بگويم بنويسم...</title>
         <description><![CDATA[<mj>عصر</mj> <mj>یک</mj> <mj>جمعه</mj>&zwnj;ي <mj>دلگیر</mj>، <mj>دلم</mj> <mj>گفت</mj> <mj>بگویم</mj> <mj>بنویسم</mj> <mj>که</mj> <mj>چرا</mj> <mj>عشق</mj> <mj>به</mj> <mj>انسان</mj> <mj>نرسیده</mj> <mj>است</mj>؟<mj> چرا</mj> <mj>آب</mj> <mj>به</mj> <mj>گلدان</mj> <mj>نرسیده</mj> <mj>است</mj>؟<mj> چرا</mj> <mj>لحظه</mj>&zwnj;ي <mj>باران</mj> <mj>نرسیده</mj> <mj>است</mj>؟ <mj>و هر</mj><mj>کس</mj> <mj>که</mj> <mj>در</mj> <mj>این</mj> <mj>خشکی</mj> <mj>دوران</mj> <mj>به</mj> <mj>لبش</mj> <mj>جان</mj> <mj>نرسیده</mj> <mj>است</mj>، <mj>به</mj> <mj>ایمان</mj> <mj>نرسیده</mj> <mj>است</mj> و <mj>غم</mj> <mj>عشق</mj> <mj>به</mj> <mj>پایان</mj> <mj>نرسیده</mj> <mj>است</mj>؟<br />
<mj>بگو</mj> <mj>حافظ</mj> <mj>دلخسته</mj> <mj>ز شیراز</mj> <mj>بیاید</mj> <mj>بنویسد</mj> <mj>که</mj> <mj>هنوزم</mj> <mj>که</mj> <mj>هنوز</mj> <mj>است</mj> <mj>چرا</mj> <mj>یوسف</mj> <mj>گمگشته</mj> <mj>به</mj> <mj>کنعان</mj> <mj>نرسیده</mj> <mj>است</mj>؟ <mj>چرا</mj> <mj>کلبه</mj> <mj>احزان</mj> <mj>به</mj> <mj>گلستان</mj> <mj>نرسیده</mj> <mj>است</mj>؟<mj> ...</mj><mj></mj><mj></mj><mj></mj>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/linkdump/000303.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/linkdump/000303.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لینکدونی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 09 Jan 2010 09:34:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باران</title>
         <description><![CDATA[<div align="center">اي كرمت خسته&zwnj;دلان را شفا / آينه&zwnj;ي دل ز تو دارد صفا<br />
اي تو صفاي دل دلدادگان / اي كرمت چاره&zwnj;ي بيچارگان<br />
خاك درت سرمه&zwnj;ي چشم وجود / روشني عالم غيب و شهود<br />
خسته و درمانده و آواره&zwnj;ام / چاره&zwnj;ي من ساز كه بيچاره&zwnj;ام<br />
غير تو ام دلبر و دلدار نيست / در دو جهان جز تو مرا يار نيست<br />
اين من و اين سينه&zwnj;ي مجروح من / خسته ز عصيان و گنه روح من<br />
خلوت شب نور اميد من &zwnj;است / لطف تو چون صبح سپيد من است<br />
من ز گنه نادم و دلخسته&zwnj;ام / دل به اميد كرمت بسته&zwnj;ام<br />
دل به اميد كرمت بسته&zwnj;ام<br />
</div>
<br />
<a href="http://radio.irib.ir/maaref/Down/ramezan/m/ey%20karamat%20khaste%20delan%20ra.mp3">دريافت صوت</a><br />
<br />
<font color="#0000ff">+ اين هديه&zwnj;&zwnj;ي ناقابل را به برادر كوچكم&nbsp; تقديم مي&zwnj;كنم كه خودش خوب مي&zwnj;داند که دوستش دارم.<br />
+ اذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال انا منكم وجلون. قالوا لاتوجل انا نبشرك بغلام عليم.</font>]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000302.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000302.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حسین غفاری</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 04 Jan 2010 15:57:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ببخشید» به جای «اشتباه کردم»</title>
         <description><![CDATA[كورش علياني را كه مي&zwnj;شناسيد؟ دغدغه&zwnj;اش &laquo;زبان&raquo; است.<br />
يادداشت كوتاهي نوشته درباره&zwnj;ي كاربرد نابجاي اصطلاح &laquo;ببخشيد&raquo; در زبان ما كه خواندنش يك دقيقه طول مي&zwnj;كشد. اما مهم است.]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/linkdump/000301.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/linkdump/000301.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لینکدونی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 03 Jan 2010 13:17:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آينده‌پژوهي و صدا و سيما</title>
         <description><![CDATA[مركز طرح و برنامه&zwnj;ي سازمان صداوسيما حركت كوچكي براي مطرح كردن آينده&zwnj;پژوهي انجام داده كه قابل توجه است.<br />
علاوه بر مطالب خود اين صفحه، در انتهاي آن لينك هاي دريافت چند جزوه و مجله با اين موضوع وجود دارد كه مي تواند مورد استفاده محققان قرار گيرد.]]></description>
         <link>http://www.raavy.ir/linkdump/000300.php</link>
         <guid>http://www.raavy.ir/linkdump/000300.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">لینکدونی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 28 Dec 2009 11:15:35 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
