<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>راوی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.raavy.ir/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.raavy.ir/atom.xml" />
   <id>tag:www.raavy.ir,2010://1</id>
   <updated>2010-03-10T05:40:23Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>روایت امروز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.raavy.ir//000180.php" />
   <id>tag:www.raavy.ir,2010://1.180</id>
   
   <published>2010-08-20T15:32:40Z</published>
   <updated>2010-03-10T05:40:23Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.raavy.ir/">
      <![CDATA[<div align="center">
<div align="center"><font color="#808080"><font color="#000000"><br />
بفرمایید فروردین شود اسفند&zwnj;های ما<br />
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخند&zwnj;های ما<br />
<br />
بفرمایید هر چیزی همان باشد که می&zwnj;خواهد<br />
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما&nbsp; <br />
<br />
بفرمایید تا این بی&zwnj;چراتر کار عالم؛ عشق<br />
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما <br />
</font></font><font color="#808080"><font color="#808080"><font color="#000000">...<br />
<font color="#999999">(حضرت قيصر)</font><br />
</font></font></font></div>
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>«سر رسید» داشتن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000313.php" />
   <id>tag:www.raavy.ir,2010://1.313</id>
   
   <published>2010-03-10T05:06:29Z</published>
   <updated>2010-03-10T05:15:13Z</updated>
   
   <summary>اوایل دهه‌ی هفتاد، تازه تازه داشت پای محصولات پر زرق و برق و غير ضروري به زندگی مردم باز مي‌شد. منظورم ماکروفر و بخارشوی و ... نیست. همین سر رسیدهای دفترچه‌ای که الان هزار مدلش در هر اتاقک روزنامه فروشی پیدا مي‌شود، آن موقع‌ها کم بود و اگر هم بود، خیلی ساده و بی‌کیفیت چاپ مي‌شد.
نوروز یکی از آن سال‌ها، خاله جان که کارمندِ عالی رتبه‌ی بانک بودند و برای خودشان کیا و بیایی داشتند، دو تا سر رسید چاپ بانک با عکس‌های رنگی روی کاغذ گلاسه که هیچ جا پیدا نمي‌شد به عزیز هدیه دادند، که از آن میان یکی سهم من شد.
یک دفترچه‌ی خوش‌دست با کاغذ‌های اعلا و جلد کالینگور قهوه‌ای که طلاکوب هم شده بود</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="حسین غفاری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.raavy.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify">اوایل دهه&zwnj;ی هفتاد، تازه تازه داشت پای محصولات پر زرق و برق و غير ضروري به زندگی مردم باز مي&zwnj;شد. منظورم ماکروفر و بخارشوی و ... نیست. همین سر رسیدهای دفترچه&zwnj;ای که الان هزار مدلش در هر اتاقک روزنامه فروشی پیدا مي&zwnj;شود، آن موقع&zwnj;ها کم بود و اگر هم بود، خیلی ساده و بی&zwnj;کیفیت چاپ مي&zwnj;شد.<br />
نوروز یکی از آن سال&zwnj;ها، خاله جان که کارمندِ عالی رتبه&zwnj;ی بانک بودند و برای خودشان کیا و بیایی داشتند، دو تا سر رسید چاپ بانک با عکس&zwnj;های رنگی روی کاغذ گلاسه که هیچ جا پیدا نمي&zwnj;شد به عزیز هدیه دادند، که از آن میان یکی سهم من شد.<br />
یک دفترچه&zwnj;ی خوش&zwnj;دست با کاغذ&zwnj;های اعلا و جلد کالینگور قهوه&zwnj;ای که طلاکوب هم شده بود.<br />
به گمانم 1372 یا 73 بود. دقیقاً نمي&zwnj;دانستم باید با آن چه کنم. دلم نمي&zwnj;آمد چیزی تویش بنویسم. در عالم بچگی فکر مي&zwnj;کردم سر رسید یک کالای خیلی خاص و کمیاب است که باید در حفظ و نگهداری آن بکوشم. به نظرم حیف بود که چیزی توی آن تقویمِ مجلل و اشرافي بنویسم. همین طوری خالی و سفید نگه&zwnj;ش داشتم تا آخر سال.<br />
آخر سال که شد و خاله جان که سر رسید سالِ جدید را به من هدیه داد، تازه فهمیدم که سر رسید من چیز منحصر به فرد و عتیقه&zwnj;ای نبود و ظاهراً آدم بزرگ&zwnj;ها هر سال مي&zwnj;توانند یک سر رسید جدید چاپ کنند که از سر رسیدِ سالِ قبل خوشگل&zwnj;تر و نفیس&zwnj;تر باشد. اما هنوز مدتی زمان مي&zwnj;خواست تا بفهمم که سر رسید دقیقاً به چه دردی مي&zwnj;خورد.<br />
*<br />
سال اول دبیرستان، چند سالی از آشنایی من با پدیده&zwnj;ی سر رسید مي&zwnj;گذشت و ضمیر ناخودآگاهم در تلاش بود تا کاربردی برای این هدیه&zwnj;ی هر ساله بیابد تا سر رسیدها، هر سال در پیِ سال دیگر، سفید و خالی سپری نشوند. از آن سال سر رسید به دفترچه&zwnj;ی دایماً همراهِ من در کیفِ مدرسه تبدیل شد. هر شب که کتاب&zwnj;ها و دفترهای روز گذشته را در مي&zwnj;آوردم و کتاب&zwnj;ها و دفترهای روز بعد را در کیف مي&zwnj;چیدم، آن&zwnj;چه دست نخورده مي&zwnj;ماند، سر رسید بزرگ و قرمز رنگی بود که هر روز مي&zwnj;رفت و مي&zwnj;آمد.<br />
سال اول دبیرستان عادت کردم برنامه&zwnj;های روزانه، کتاب&zwnj;هایی که مي&zwnj;خوانم، جلسات هفتگی و اردوهایی که مي&zwnj;روم، همه را توی سر رسید بنویسم. خلاصه و تیتروار. این تلاشِ من گاهی منجر به یادداشت ابیات مفصلی از منطق الطیر و بوستان و ... مي&zwnj;شد و یا تک&zwnj;بیت&zwnj;ها و احادیثی که توی روزنامه، پشت بلیط اتوبوس و یا بالای تخته کلاس خوانده بودم.<br />
از سال 76 سنتِ نوپای &laquo;سر رسید نوشتن&raquo; با آیین نوظهور &laquo;سر رسید خواندن&raquo; در هم آمیخت! آن چه قبلاً نوشته بودم، فقط در فاصله&zwnj;ی سه&ndash;چهار ماه، آن&zwnj;قدر برایم جذاب بود که وقت زیادی برای خواندنِ چندین باره&zwnj;شان صرف مي&zwnj;کردم. همین لذتِ خواندن، انگیزه&zwnj;ای شد برای این که مفصل&zwnj;تر بنویسم. وقتی مداد به دست مي&zwnj;گرفتم تا بنویسم، مدام به لحظه&zwnj;ای فکر مي&zwnj;کردم که بعد از چند سال بر مي&zwnj;گردم و آن نوشته را مي&zwnj;خوانم.<br />
در آن سال&zwnj;ها، هرگز پای خواننده&zwnj;ی دیگری در میان نبود. اصلاً نوشته&zwnj;ها هیچ مخاطبی نداشت. خودم مي&zwnj;نوشتم و خودم مي&zwnj;خواندم. از 1375 تا امروز شاید به تعداد انگشتان دست هم کس دیگری نوشته&zwnj;هایم در سر رسیدها را نخوانده باشد.<br />
*<br />
هر سال سر رسیدهایی که حالا دیگر پدر به هدیه مي&zwnj;آورد رنگشان عوض مي&zwnj;شد:<br />
&nbsp;75: قرمز؛ 76: سرمه ای؛ 77: خاکستری؛ 78: آبی؛ 79: بنفش؛ 80: قهوه ای؛ ... <br />
و رویدادهای هر سال به نوعی متأثر از رنگ جلد سر رسیدها، در خاطرم مانده است. اتفاقات، رنگ گرفته است. رنگِ روحِ هر سالم را.<br />
رسم و سنت سر رسید نوشتن من، حتی از 1381 که وبلاگ مي&zwnj;نویسم، چندان تغییری نکرده است. گاهی کم و زیاد يا دیر و زود دارد، اما الحمدلله سوخت و سوز ندارد. تا همين امروز هم سر رسيدهايم را يكي يكي پر مي كنم و آخر سال زير كتابخانه مي&zwnj;چينم. حالا گاهي اوقات يادداشت&zwnj;هاي جلسات كاري، قرارهاي ملاقات، سرفصل سخنراني&zwnj;ها، خلاصه تصميمات و ... را هم در سر رسيدها مي&zwnj;نويسم. اما هنوز صفحات شخصي زيادي در هر سال وجود دارد.<br />
*<br />
وبلاگ نویسی، آن اوایل، برایم وحشتناک بود.<br />
هر چند كه ساختار رسانه&zwnj;ای وبلاگ شبیه سر رسید بود: روزانه و پشت سر هم؛ با قابلیت ورق زدن گذشته&zwnj;ها؛ روزهای آینده هم خالیِ خالی. جلد و رنگ وبلاگ هم مي&zwnj;توانست تغییر کند و رنگ و بوی روح آدم را بگیرد؛ اما برای من حضور مخاطب هراس&zwnj;انگیز بود. من هرگز پیش از آن برای دیگری سر رسید ننوشته بودم. مي&zwnj;ترسیدم از این که اگر کسی سر رسیدهای من را بخواند، چه فکری مي&zwnj;کند و چه نظری مي&zwnj;دهد؟<br />
سر رسیدهای من پر بود از اظهارنظر درباره ی دیگران؛ نقلِ رمزگونِ وقایع و رویدادها و تحلیلشان از نگاه خودم و برای خودم.<br />
آن روزها هنوز قبح وبلاگ نشکسته بود. هنوز محتوای فارسی در اینترنت آن قدر زیاد نشده بود که کسی وقت نکند شما را ببیند. هر چیزی که مي&zwnj;نوشتی بارها خوانده مي&zwnj;شد و از آن ناگوارتر، مي&zwnj;شد برایش کامنت گذاشت!<br />
هنوز رمزگذاری، انتشار نظرات بعد از تأیید و ... اختراع نشده بود و امکانات فنی وبلاگ&zwnj;نویسی نمي&zwnj;توانست حاشیه&zwnj;ی امنیت مناسبی برایتان ایجاد کند.<br />
طبیعتاً برای رهایی از تحملِ بارِ سنگینِ تحول، از سر رسید به وبلاگ، من به سمت استفاده از نام مستعار رفتم و کم کم کار به ایجاد شخصیت مجازی هم کشید!<br />
من نیاز به گذرِ زمان داشتم تا بتوانم شرایط و محیطی را که در آن رشد پیدا کرده بودم و به آن عادت داشتم و آن را دوست داشتم و حتی برایم مقدس بود تغییر بدهم.<br />
از 81 تا 85 وبلاگ نوشتن با نام مستعار را ادامه دادم تا یاد بگیرم که در دنیای سر رسیدهای آدم&zwnj;های دیگر چه مي&zwnj;گذرد. این دوران، رشد و خیر و برکت زیادی برای من داشت و از آن بسیار آموختم.<br />
*<br />
ورود به &laquo;راوی&raquo; و نوشتن در کنارِ مجیدِ عزیز از سال 85، نقطه عطفی در تاریخ سر رسیدنویسی من به شمار مي&zwnj;آید. <br />
من از شهریور 85 تصمیم گرفتم که با نامِ حقیقی خودم در دنیای شیشه&zwnj;ای سر رسید بنویسم. حالا من آماده شده بودم که حرف&zwnj;هایم را با امضای خودم در معرض دیدِ همه بگذارم. همگانی که از قبل من را مي&zwnj;شناختند و نوشته&zwnj;هایم در شناختشان اثر مي&zwnj;گذاشت و دیگرانی که مي&zwnj;توانستند از طریق این نوشته&zwnj;ها با من آشنا بشوند و از من شناخت پیدا کنند.<br />
&laquo;راوی&raquo; دریچه ی ورود من به هویت واقعی خودم در دنیای مجازی بود.<br />
اما در سه سال گذشته، بزرگی و اسم و رسمِ &laquo;راوی&raquo; اغلب مانع از آن شده است که حقیقتاً خودم باشم. <br />
&laquo;راوی حسین&raquo; معمولاً پیام&zwnj;برپاره&zwnj;وقتی است که برای شاگردانش و برای دوستانش اهمیت زیادی قایل است و با استخدام ادبیاتی جدی و تا حدودی متکلف، بدنبال اقناع و جذبِ آن&zwnj;هاست. راوی روایت مي&zwnj;کند از آن چه احساس مسئولیتش را تحریک مي&zwnj;کند. در حقیقت &laquo;راوی&raquo; حق ندارد خودش باشد. &laquo;راوی&raquo; باید چشم و گوش و زبانِ دیگران باشد و این البته اشتغال بسیار شریف و مغتنمی است.<br />
*<br />
صاد و القرآن ذی&zwnj;الذکر<br />
همه&zwnj;ی آن چه تا حالا به تفصیل شرح دادم از یک سو و دلایل دیگری که ذکر خواهم کرد از سوی دیگر، من را وا داشت تا پنجره&zwnj;ای دیگر بگشایم و سر رسید دیگری را افتتاح کنم. به نظرم <a href="http://www.1707.blogfa.com/">&laquo;صاد&raquo; </a>شروع يك مرحله&zwnj;ي جديد از پوست&zwnj;اندازي من در دنياي مجازي است. <br />
واضح است كه این به معنی هجرت یا کوچ از <a href="http://www.raavy.ir/">&laquo;راوی&raquo;</a> نیست. من فقط دفترچه یادداشت کوچکی تهیه کرده&zwnj;ام که گاه و بیگاه چیزهای خاصی را در آن یادداشت کنم. &laquo;راوی&raquo; همچنان محترم و منظم از سوی من و محترم و نامنظم از سوی مجید به کار خود ادامه خواهد داد ان شاءالله.<br />
*<br />
مبتلا شدن من به وبلاگ و معتاد شدن به نوشتن در فضای مجازی، کم كم داشت حس و حالِ دست به قلم بردن و سر رسید نوشتن را در من از بین مي&zwnj;برد.<br />
در این سال&zwnj;ها بارها آرزو کرده&zwnj;ام که کاش دفتر کوچکی مي&zwnj;داشتم و آن چه دیده&zwnj;ام، شنیده&zwnj;ام و یا اندیشیده&zwnj;ام در آن ثبت مي&zwnj;کردم. کاش بشود این دفترچه را بر اساس موضوع و تاریخ مرتب کرد و کاش صفحات آن هیچ وقت تمام نشود. کاش این دفترچه همیشه همراهم باشد و دیگران هم بتوانند به آن مراجعه کنند.<br />
بارها پیامک&zwnj;های قشنگی برایم رسیده است و یا پیامک&zwnj;های جالبی نوشته&zwnj;ام که هیچ کجا ثبت نشده و به وادی فراموشی رفته است. همین &laquo;روایت امروز&raquo;ها که بالای صفحه&zwnj;ی راوی نوشته مي&zwnj;شود، جایی برای انباشت و ذخیره ندارد.<br />
<a href="http://www.1707.blogfa.com/">&laquo;صاد&raquo;</a> را برای همین راه انداختم؛ برای ثبت خرده ریزهایی که از این طرف و آن طرف مي&zwnj;رسد و برای بایگانی فکرهای کوتاه و احساسات زودگذری که به نظرم مرورشان در آینده شیرین باشد.<br />
<a href="http://www.1707.blogfa.com/">&laquo;صاد&raquo;</a> را برای خودم مي&zwnj;نویسم. به دور از همه ی تعلقاتی که پیش از این داشته ام. سعی مي&zwnj;کنم رو دربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و کمتر حاشیه بروم و فقط اصل مطلب را بگویم. بدون روده درازی، خلاصه و کوتاه. خیلی خیلی کوتاه.<br />
برای آشنایانم حتماً در <a href="http://www.1707.blogfa.com/">&laquo;صاد&raquo;</a> چیزهای جالبی هست و خواهد بود که شاید درباره&zwnj;ی خودشان باشد و ثبت لحظات کوتاهی که حضوراً و یا غیاباً با هم داشته&zwnj;ایم. برای دیگران هم شاید آیه&zwnj;ای و یا حدیثی و یا حکایتی ناب پیدا کنند و یادگاری داشته باشند.<br />
<a href="http://www.1707.blogfa.com/">&laquo;صاد&raquo;</a> سر رسید دیجیتالی من است و ان شاءالله خواهد بود. از ابتدای بهار واقعی، ربیع الاول 1431، در آن مي&zwnj;نویسم؛ تا وقتی خدا بخواهد.<br />
قدم رنجه بفرمایید.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تصاويري از تخريب مسجدالاقصي و بناي هيكل سليمان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.raavy.ir/linkdump/000312.php" />
   <id>tag:www.raavy.ir,2010://1.312</id>
   
   <published>2010-03-08T05:45:20Z</published>
   <updated>2010-03-08T05:47:43Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="لینکدونی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.raavy.ir/">
      <![CDATA[صهيونيستها در اجراي تصميم خود در مورد مسجدالاقصي بسيار جدي تر از آن هستند كه ما خيال مي كنيم.<br />
البته احتمال دارد قصد صهیونیستها از مانور دادن روی روزی مشخص برای تخریب مسجدالاقصی، سنجش میزان حساسیت و غیرت مسلمانان باشد، اما با تدارکاتی که آنها فراهم کرده اند، مشخص است که در تخریب مسجدالاقصی و بازسازی معبد سوم در محل این مسجد، در آینده ای نه چندان دور، مصمم هستند.]]>
      http://www.jew.blogfa.com/post-119.aspx
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آمریکایی‌ها واژه &quot;تروریست&quot; را برای چه کسانی به کار می‌برند؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.raavy.ir/linkdump/000311.php" />
   <id>tag:www.raavy.ir,2010://1.311</id>
   
   <published>2010-03-08T05:40:23Z</published>
   <updated>2010-03-08T05:43:40Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="لینکدونی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.raavy.ir/">
      <![CDATA[چند هفته پیش و در هجدهم فوریه سال جاری، &quot;جوزف استاک&quot; یک مهندس نرم&zwnj;افزار آمریکایی، با هواپیمای شخصی کوچک خود به ساختمان اداره&zwnj; مالیات آمریکا در منطقه &quot;اوستین&quot; ایالت تگزاس کوبید...<br />
البته به نظر خبرنگاران آمريكايي، تروریست بودن، به هویت بستگی شما دارد! این فرد، یک شهروند آمریکایی غیرمسلمان و بدون ریش بود که می&zwnj;توانست همسایه کناری ما باشد. تروریست&zwnj;ها ریش دارند، مسلمان هستند و در غارها زندگی می&zwnj;کنند!]]>
      http://www.alvadossadegh.com/fa/new-news/54-1388-05-21-17-58-34/1743---qq--------.html
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شکاف دیجیتالی بین والدین و کودکان باهوش سایبری</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.raavy.ir/linkdump/000310.php" />
   <id>tag:www.raavy.ir,2010://1.310</id>
   
   <published>2010-02-28T11:40:56Z</published>
   <updated>2010-02-28T11:44:22Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="لینکدونی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.raavy.ir/">
      <![CDATA[امروزه کامپیوتر و اینترنت به بخشی مهمی از زندگی کودکان تبدیل شده&zwnj;است. اینترنت&zwnj; با ابعاد گسترده&zwnj;اش می تواند یک محیط&zwnj; آموزشی و اطلاع رسانی باشد، یا اینکه با استفاده نادرست، مکانی خطرناک و تهدید کننده برای کودکان باشد.<br />
در اين گزارش، آمار جالبي درباره&zwnj;ي اطلاع والدين امريكايي از اينترنت و&nbsp; نظارت بر كودكانشان ارايه شده است.<br />
اگر در آمريكا وضعيت اين&zwnj;گونه است، ما كجاييم؟]]>
      http://www.medianews.ir/fa/2010/02/26/internet-kids.html
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>قصه هاي پيام‌بران (3)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000309.php" />
   <id>tag:www.raavy.ir,2010://1.309</id>
   
   <published>2010-02-21T20:41:54Z</published>
   <updated>2010-02-22T05:51:22Z</updated>
   
   <summary>ته‌ديگِ‌ دورانِ پيام‌بريِ سفلي، برايم همين ارتباطِ نيم‌بندِ الكترونيكي با برخي بچه‌ها مانده‌است كه آن هم يك‌خط‌درميان جريان دارد.
همين‌طوري بي‌مقدمه، بعد از چند ماه، يكهو ايميل زده بود كه آقا چه نشسته‌اي كه: «خسته شدم از اين دين و مصّب و مي‌خواهم مسيحي شوم!»
برايش نوشتم: «ثم ماذا؟» نگرفت و پس لازم دانستم شيرفهمش كنم.</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="حسین غفاری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.raavy.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify">ته&zwnj;ديگِ&zwnj; دورانِ پيام&zwnj;بريِ سفلي، برايم همين ارتباطِ نيم&zwnj;بندِ الكترونيكي با برخي بچه&zwnj;ها مانده&zwnj;است كه آن هم يك&zwnj;خط&zwnj;درميان جريان دارد.<br />
همين&zwnj;طوري بي&zwnj;مقدمه، بعد از چند ماه، يكهو ايميل زده بود كه آقا چه نشسته&zwnj;اي كه: &laquo;خسته شدم از اين دين و مصّب و مي&zwnj;خواهم مسيحي شوم!&raquo;<br />
برايش نوشتم: &laquo;ثم ماذا؟&raquo; نگرفت و پس لازم دانستم شيرفهمش كنم.<br />
رفتم ديدنش. بي&zwnj;خبر قبلي و بي&zwnj;دعوت و تعارف. بجاي خرس پشمالو و شكلات، برايش يك انجيل عيسي مسيح گرفتم: ترجمه&zwnj;ي هزاره&zwnj;ي نو، مطبوعه&zwnj;ي 2007 ايلام پابليكِيشن، نافِ يونايتد كينگدام، نفيس!<br />
چنان ماتش برد كه گفتي اسرافيل در صور دميده باشد! دقايقي به حيرت و لبخند گذشت. سپس تبريكش گفتم تشرف به ترساكيشي را و در ادامه دو نكته&zwnj;ي كوچك را متذكر شدم:<br />
اول آن&zwnj;كه از اين پس حقِ دل&zwnj;بستن به قرآن را نداري. چون اگر كه قرآن را دوست بداري ناگزير از تبعيتِ آن خواهي شد و قرآن تو را كه امروز اهلِ كتابي، به آيين ديگري مي&zwnj;خواند.<br />
دوم آن&zwnj;كه ديگر اسم امام حسين عليه&zwnj;السلام را نياور كه او براي اصلاح در امتِ جدش به خون كشيده شد. او كشته شد تا آيين اسلام كه نسخ آيين مسيح است برجا بماند و امروز تو در مقابل اويي.<br />
*<br />
به گمانم كمي تند رفتم. <br />
بغضش تركيد و خلاص شد.<br />
*<br />
*<br />
<font color="#800000"><strong>نتيجه&zwnj;ها:</strong></font><br />
<font color="#800000">الف)</font> &laquo;نوجوان&raquo; دوست دارد ديده شود. &laquo;تيريپ&raquo; و &laquo;فشن&raquo; و &laquo;لات بازي&raquo; و &laquo;وبلاگ نويسي&raquo; ريشه&zwnj;اش همين است. بجاي سمپاشي شاخه&zwnj;ها، به فكر آبياري درست ريشه&zwnj;ها باشيم.<br />
<font color="#800000">ب)</font> خيلي خوب است اگر آدم بعضي وقت&zwnj;ها حرف هايش را براي يك كسي بنويسد. خدا را چه ديدي؟ از قديم گفته&zwnj;اند: &laquo;از اين ستون به آن ستون فرج است.&raquo;<br />
<font color="#800000">ج)</font> و همچنين فرمود: &laquo;تنها بنايي كه اگر بلرزد محكم&zwnj;تر مي&zwnj;شود، &zwnj;دل است.&raquo;<br />
<font color="#800000">د)</font> &laquo;لا اكراه في&zwnj;الدين، قد تبين الرشد من الغي&raquo; شما بگوييد مدرسه&zwnj;اي كه تربيت هدف&zwnj;مند و روش&zwnj;مند و كذلك&zwnj;اش به رشد منجر نشود، چه&zwnj;جور مدرسه&zwnj;اي است؟<br />
<br />
*<br />
<font color="#800000"><strong>پ.ن:</strong></font><br />
<font color="#800000"><strong>+ </strong></font>پيام&zwnj;بري هم عالمي دارد؛ پاره وقت و تمام وقت!<br />
<font color="#800000"><strong>++</strong></font> آقا مجيد في&zwnj;الحال تشريفشان را برده&zwnj;&zwnj;اند فرنگستان. اگر توفيق بازگشت به ميهن اسلامي نصيبشان شد،&zwnj; دعا بفرماييد توفيق زيارت دست&zwnj;خط شريفشان در راوي نصيب همه&zwnj;ي ما بشود.<br />
<strong><font color="#800000">+++</font></strong> بعد از مدتي مديد، ميزبان وب راوي تغيير كرد. بايد از <a href="http://www.negahenarm.com/">آقا روح&zwnj;الله</a> كه زحمت فني راوي را تا امروز كشيده&zwnj;اند تشكر ويژه&zwnj;اي بكنم. گفتم كه يادم نرود.<br />
<font color="#800000"><strong>++++ </strong></font>پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد...<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مراسم اختتاميه مسابقه بوي سيب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.raavy.ir/linkdump/000308.php" />
   <id>tag:www.raavy.ir,2010://1.308</id>
   
   <published>2010-02-19T06:57:04Z</published>
   <updated>2010-02-21T18:41:37Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="لینکدونی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.raavy.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify">مراسم اختتامیه سومین مسابقه وبلاگ نویسی بوی سیب با حضور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، معاون صدای جمهوری اسلامی ایران، مسئولین نهادهای مشارکت کننده، وبلاگ نویسان شرکت کننده در مسابقه و سایر علاقه مندان برگزار می&zwnj;شود.<br />
در این مراسم که روز پنج شنبه 6 اسفند 88 در سالن آمفی تئاتر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در بلوار جمهوری اسلامی قم برگزار می شود، از بین حاضرین، 3 نفر به قید قرعه به عنوان زائر کربلای معلی انتخاب خواهند شد...<br />
از ديدارتان خوشحال مي&zwnj;شويم.<br />
<br />
</div>]]>
      http://bouyesib.ir
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دلم گفت بگويم بنويسم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000307.php" />
   <id>tag:www.raavy.ir,2010://1.307</id>
   
   <published>2010-02-01T06:38:12Z</published>
   <updated>2010-02-19T06:42:09Z</updated>
   
   <summary>...حاجي -عليه‌الرحمه- هر چه دلش مي خواهد بگويد. اصلاً خودم مي گويم: من الان دارم مصدر «وبلگ» را صرف مي‌كنم: ماضي و مضارع و مستقبل. خجالت هم نمي‌كشم كه ول‌شدگان و راوي اشتباه گرفته‌ام. گاهي اوقات پديده‌ها همين‌طوري خودشان بي خودي قاطي مي‌شوند.
بله! سيد اعتقاد دارد كه مرد هم گاهي اوقات دلش مي‌گيرد و وبلاگ مي‌نويسد. اين اقتضاي سيد بودن است. «گرفتن دل» و «مرد بودن» همواره دو خط متنافر نيستند. گاهي اوقات پهلو به پهلوي هم، دل مي‌دهند و قلوه مي‌ستانند.
«دچار شدن» و «دچار بودن» سن و سال و ماه و شغل و جايگاه نمي‌شناسد. حادث مي‌شود و آن‌چه رخ‌دادني باشد، ناگزير رخ خواهد داد: «لافرار من وقوعه» و بلكه «وقوعها» (!)
آدم اگر دلش سفت باشد، پايش هم كه بلغزد طوريش نمي‌شود. اما چون دلش سفت نباشد، پايش هم كه هزار سال نلغزد، باز در خطر است و سيد دلش به همين خوش است كه دلش سفت است، سفت سفت؛ بتون آرمه!
موج‌ها به ساحل مي‌كوبند و حوادث حادث مي‌شوند و وقايع واقع؛ و سيد: محكم، مشت گره كرده، در باد ايستاده. دلخوش به امداد حاجي هم نيست حتي. تنهاي تنها ايستاده و گريه مي‌كند و وبلاگ مي نويسد.
*
در حال و احوال پريشان روحي محرم و صفر امسالم، اين شاهكار بي‌همتاي هنري تنها مخدري بوده كه آرامم كرده و هنوز هم بر من اثر مي‌كند. دستبوس سيدحميدرضاي برقعي و حاج ميثم مطيعي.
در آستانه‌ي اربعين آقا اباعبدالله الحسين، حضرت خون خدا عليه‌السلام و دوباره شدن
 هفته‌اي نجيب، 
اين اثر مخلصانه را به خوانندگان بي‌سر و صداي راوي تقديم مي‌كنم:
دريافت صوت
دريافت متن


</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="حسین غفاری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.raavy.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify">...حاجي -عليه&zwnj;الرحمه- هر چه دلش مي خواهد بگويد. اصلاً خودم مي گويم: من الان دارم مصدر &laquo;وبلگ&raquo; را صرف مي&zwnj;كنم: ماضي و مضارع و مستقبل. خجالت هم نمي&zwnj;كشم كه ول&zwnj;شدگان و راوي اشتباه گرفته&zwnj;ام. گاهي اوقات پديده&zwnj;ها همين&zwnj;طوري خودشان بي خودي قاطي مي&zwnj;شوند.<br />
بله! سيد اعتقاد دارد كه مرد هم گاهي اوقات دلش مي&zwnj;گيرد و وبلاگ مي&zwnj;نويسد. اين اقتضاي سيد بودن است. &laquo;گرفتن دل&raquo; و &laquo;مرد بودن&raquo; همواره دو خط متنافر نيستند. گاهي اوقات پهلو به پهلوي هم، دل مي&zwnj;دهند و قلوه مي&zwnj;ستانند.<br />
&laquo;دچار شدن&raquo; و &laquo;دچار بودن&raquo; سن و سال و ماه و شغل و جايگاه نمي&zwnj;شناسد. حادث مي&zwnj;شود و آن&zwnj;چه رخ&zwnj;دادني باشد، ناگزير رخ خواهد داد: &laquo;لافرار من وقوعه&raquo; و بلكه &laquo;وقوعها&raquo; (!)<br />
آدم اگر دلش سفت باشد، پايش هم كه بلغزد طوريش نمي&zwnj;شود. اما چون دلش سفت نباشد، پايش هم كه هزار سال نلغزد، باز در خطر است و سيد دلش به همين خوش است كه دلش سفت است، سفت سفت؛ بتون آرمه!<br />
موج&zwnj;ها به ساحل مي&zwnj;كوبند و حوادث حادث مي&zwnj;شوند و وقايع واقع؛ و سيد: محكم، مشت گره كرده، در باد ايستاده. دلخوش به امداد حاجي هم نيست حتي. تنهاي تنها ايستاده و گريه مي&zwnj;كند و وبلاگ مي نويسد.<br />
*<br />
در حال و احوال پريشان روحي محرم و صفر امسالم، اين شاهكار بي&zwnj;همتاي هنري تنها مخدري بوده كه آرامم كرده و هنوز هم بر من اثر مي&zwnj;كند. دستبوس سيدحميدرضاي برقعي و حاج ميثم مطيعي.<br />
در آستانه&zwnj;ي اربعين آقا اباعبدالله الحسين، حضرت خون خدا عليه&zwnj;السلام و دوباره شدن <a href="../../../weblog/hossein_ghaffari/000256.php">هفته&zwnj;اي نجيب</a>، اين اثر مخلصانه را به خوانندگان بي&zwnj;سر و صداي راوي تقديم مي&zwnj;كنم:<br />
</div>
<div align="center"><a href="http://www.4shared.com/file/208554925/933ee2e7/Asre_yek.html">دريافت صوت</a><br />
<a href="http://www.4shared.com/file/213461827/97de4df/asre_yek.html">دريافت متن</a><br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سرلوحه‌ي هشتاد و هشتم رضا اميرخاني</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.raavy.ir/linkdump/000306.php" />
   <id>tag:www.raavy.ir,2010://1.306</id>
   
   <published>2010-01-24T18:10:16Z</published>
   <updated>2010-02-19T06:37:50Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="لینکدونی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.raavy.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify">معلم -&zwnj;اگر معلم باشد- نه ميز مي&zwnj;خواهد و نه تخته و نه وايت&zwnj;برد و نه كامپيوتر و نه آزمايش&zwnj;گاه و نه حتا كتاب... معلم -&zwnj;اگر معلم باشد، حتا درس هم نمي&zwnj;خواهد... و ما از اين دست معلمان داشتيم... در نظامِ آموزش و پرورشي كه همه&zwnj;گان مي&zwnj;دانند، گرفتاري&zwnj;ش معلم است... به قراري كه اگر معلمي كلاس را نتواند اداره كند، ناظم مي&zwnj;شود و اگر ناظمي صف را نتواند به خط كند، مدير مي&zwnj;شود و اگر مديري مدرسه از دست&zwnj;ش در برود، مي&zwnj;رود منطقه و قس علي هذا تا برسد به وزير! ما معلماني داشتيم كه هنوز چهره&zwnj;شان به نوجواني مي&zwnj;زد...</div>]]>
       http://ermia.ir/Contents.aspx?id=400
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>صياد دل‌ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000305.php" />
   <id>tag:www.raavy.ir,2010://1.305</id>
   
   <published>2010-01-21T17:45:47Z</published>
   <updated>2010-02-19T06:35:38Z</updated>
   
   <summary>صياد!
آهويي كه به بند كردي نكُش!
بيانداز دام را
بيافشان دانه را
بند كن آهو را
بگير؛ اما نكُش!
اگر كُشتي، لذتش تمام مي‌شود. يك روز شكمت سير مي‌شود و بعدش هيچ.
صياد!
تاجر باش!
آهو را بگير و تحويل سلطان بده:
- هم لذت صيد را بُردي؛
- هم نازشست گرفتي؛
- هم شدي شكارچي بارگاه قدس.
سلطان بهتر مي‌داند با آهوي در دام چه كند.

اول بهمن هشتاد و هشت
به عنايت حضرت در ايوان مقصوره نوشتم اين را،
 بعد از فريضه‌ي عشاء،
 براي برادر عزيزي كه در كار صيدِ دل است 
و مي‌دانم كه اين‌جا را هم مي‌خواند.
</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="حسین غفاری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.raavy.ir/">
      <![CDATA[صياد!<br />
آهويي كه به بند كردي نكُش!<br />
بيانداز دام را<br />
<div align="center">بيافشان دانه را<br />
</div>
<div align="left">بند كن آهو را<br />
</div>
بگير؛ اما نكُش!<br />
اگر كُشتي، لذتش تمام مي&zwnj;شود. يك روز شكمت سير مي&zwnj;شود و بعدش هيچ.<br />
<br />
صياد!<br />
تاجر باش!<br />
آهو را بگير و تحويل سلطان بده:<br />
- هم لذت صيد را بُردي؛<br />
- هم نازشست گرفتي؛<br />
- هم شدي شكارچي بارگاه قدس.<br />
سلطان بهتر مي&zwnj;داند با آهوي در دام چه كند.<br />
<br />
<div align="left"><font color="maroon" size="1">اول بهمن هشتاد و هشت</font><br />
<font color="maroon" size="1"> به عنايت حضرت در ايوان مقصوره نوشتم اين را،</font><br />
<font color="maroon" size="1"> بعد از فريضه&zwnj;ي عشاء،</font><br />
<font color="maroon" size="1"> براي برادر عزيزي كه در كار صيدِ دل است </font><br />
<font color="maroon" size="1"> و مي&zwnj;دانم كه اين&zwnj;جا را هم مي&zwnj;خواند.</font></div>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>